
سهشنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹
روزی خواهم آمد

یکشنبه ۲۹ مارس ۲۰۰۹
اعتلاى انقلابى[١]

و. اى. لنين
اعتصاب عظيم پرولتارياى سراسر روسيه در ماه مه و تظاهرات در خيابانها که به اين اعتصاب مربوط بود، شبنامههاى انقلابى و نطقهاى انقلابى که در برابر تودههاى کارگران ايراد شد، آشکارا نشان داد که روسيه قدم به مرحله اعتلاى انقلابى خود گذاشته است.
اين اعتلاى انقلابى به هيچ وجه يک پديده ناگهانى نبود. خير، شرايط زندگى روسيه از مدتها پيش، زمينه چنين اعتلايى را فراهم ميکرد و اعتصابات تودهاى مربوط به تيراندازى لنا[٢] و اول ماه مه فقط بروز آن را بطور قطعى مشخص کرد. پيروزى موقتى ضد انقلاب ارتباط لاينفکى با فرونشست مبارزه تودهاى کارگران داشت. تعداد اعتصاب کنندگان، منظرهاى از وسعت ميدان اين مبارزه بدست ميدهد که گرچه تقريبى است ولى در عوض بدون شک واقعى و دقيق است.
طى مدت ده سال قبل از انقلاب يعنى از سال ١٨٩٥ تا ١٩٠٤ تعداد متوسط اعتصاب کنندگان (بدون در نظر گرفتن کم و کسر آن) ساليانه ٤٣ هزار نفر بود. در سال ١٩٠٥ اين تعداد به ٢ ميليون و ٧٥٠ هزار نفر، در سال ١٩٠٦ به يک ميليون و در ١٩٠٧ به ٧٥٠ هزار نفر بالغ شد. صفت مشخصه دوره سه ساله انقلاب آنچنان اعتلايى در مبارزه اعتصابى پرولتاريا است که تاکنون در جهان نظيرش ديده نشده است. زوال آن که از ١٩٠٦ و ١٩٠٧ آغاز شده بود در سال ١٩٠٨ بطور قطعى مشخص گرديد؛ تعداد اعتصاب کنندگان به ١٧٥ هزار نفر رسيد. کودتاى سوم ژوئن سال ١٩٠٧ که حکومت مطلقه تزار - اين متحد دوماى ملاکان باند سياه و آسهاى بازرگانى و صنايع را احياء نمود، نتيجه ناگزير فرونشست انرژى انقلابى تودهها بود.
دوره سه ساله ١٩٠٨ تا ١٩١٠ دوران تاخت و تاز ضد انقلاب باند سياه و ارتداد بورژوازى ليبرال و نوميدى و پراکندگى پرولتاريا بود. شماره اعتصاب کنندگان دائما رو به نقصان ميرفت و در سال ١٩٠٩ به ٦٠ هزار نفر و در سال ١٩١٠ به ٥٠ هزار نفر رسيد.
ولى از پايان سال ١٩١٠ تغييرات محسوسى آغاز ميگردد. تظاهراتى که به مناسبت مرگ ليبرال مورومتسف Muromtsev و لئون تولستوى روى داد و همچنين جنبش دانشجويان بطور واضحى نشان ميدهد که نسيم ديگرى به وزش آمده و در روحيات تودههاى دمکرات تغييرات معيّنى به وقوع پيوسته است. سال ١٩١١ نشان ميدهد که تودههاى کارگر آهسته آهسته به مرحله تعرض قدم ميگذارند: تعداد اعتصاب کنندگان به صد هزار نفر ميرسد. هر طرف قرائنى وجود دارد دال بر اينکه دوران خستگى و خمود که در نتيجه پيروزى ضد انقلاب بوجود آمده بود سپرى ميشود و گرايش بسوى انقلاب مجددا آغاز ميگردد. کنفرانس سراسرى حزب کارگر سوسيال دمکرات روسيه در ژانويه سال ١٩١٢، ضمن نتيجهگيرى از ارزيابى شرايط موجود اين حقيقت را تأييد نمود که "در محافل وسيع دمکراسى و در نوبه اول بين پرولتاريا جنب و جوش سياسى آغاز شده است. اعتصابات کارگرى سالهاى ١٩١٠ و ١٩١١، آغاز تظاهرات و ميتينگهاى پرولترى، آغاز جنبش در بين دمکراسى بورژوازى شهرى (اعتصاب دانشجويان) و غيره و غيره، - همه اينها مظاهر رشد روز افزون روحيات انقلابى تودهها بر ضد رژيم سوم ژوئن است" (رجوع شود به جزوه "اطلاعات" کنفرانس صفحه ١٨).
مقارن ربع دوم سال جارى اين روحيات به چنان مدارجى ارتقاء يافته بود که در عمليات تودهها متظاهر شد و موجبات اعتلاى انقلابى را فراهم آورد. جريان حوادث در يک سال و نيم اخير بوضوح نشان ميدهد که در اين اعتلاى انقلابى هيچ عامل تصادفى وجود ندارد و پيدايش آن کاملا طبيعى و معلول جبرى کل سير تکامل پيشين روسيه است.
کشتار لنا انگيزهاى بود براى تبديل روحيه انقلابى تودهها به اعتلاى انقلابى. هيچ چيز کاذبانهتر از اين ادعاى ليبرالى نيست که تروتسکى به پيروى از انحلالطلبان، در "پراودا"ى وين تکرار ميکند و بر طبق آن گويا "مبارزه در راه آزادى تشکل اساس فاجعه لنا و واکنش عظيم آن در سراسر کشور است". خواست آزادى تشکل خواه بعنوان يک خواست ويژه، و خواه بعنوان يک خواست عمده به هيچ وجه در اعتصاب لنا مطرح نبود. آنچه در کشتار لنا برملا شد به هيچوجه فقدان آزادى تشکل نبود بلکه فقدان آزادى... از چنگ مفسده جويى، محروميت و بيحقوقى عمومى و ستمگرى مطلق بود.
کشتار لنا، همانطور که ما در شماره ٢٦ "سوسيال دمکرات" توضيح دادهايم، تمام ماهيت رژيم سلطنتى سوم ژوئن را به دقيقترين طرزى منعکس کرد. صفت مشخصه حوادث لنا به هيچ وجه مبارزه در راه يکى از حقوق، ولى اينکه براى پرولتاريا اساسىترين و مهمترين جنبهها را هم داشته باشد، نبود. صفت مشخصه اين حوادث فقدان مطلق بدوىترين قوانين از هر لحاظ بود. صفت مشخصه حواد لنا اين بود که يک مفسدهجو، جاسوس، تأميناتچى، و نوکر تزار بدون هيچ علت سياسى دست به قتل و کشتار تودهاى زد. محروميت و بيحقوقى عمومى در زندگى روسيه، بيثمرى و عدم امکان مبارزه در راه حقوق جداگانه، اصلاحناپذيرى سلطنت تزارى و تمام رژيم آن، همان چيزى بود که در حوادث لنا با چنان وضوحى خودنمايى کرد که آتش انقلاب را در بين تودهها شعلهور ساخت.
ليبرالها تقلا کنان کوشيده و ميکوشند حوادث لنا و اعتصابات ماه مه را جنبشى حرفهاى و مبارزهاى در راه احراز "حقوق" وانمود سازند، ولى براى هر کس که مشاجرات ليبرالى (و انحلالطلبى) ديده بصيرتش را نابينا نساخته از اين جريان چيز ديگرى واضح ميگردد. براى چنين شخصى واضح است که اين اعتصاب تودهاى جنبه انقلابى داشته است. اين موضوع در بيانيه ماه مه گروههاى مختلف سوسيال دمکرات پترزبورگ (و حتى يکى از گروههاى کارگرى اس.آرها!) بويژه خاطر نشان شده است. ما متن کامل آن را مجددا در ستون اخبار چاپ ميکنيم. شعارهايى که از طرف کنفرانس سراسرى حزب کارگر سوسيال دمکرات روسيه در ژانويه سال ١٩١٢ داده شده در اين بيانيه تکرار ميشود.
و اما موضوع عمدهاى که جنبه انقلابى اعتصابات لنا و ماه مه را تأييد ميکند حتى شعار هم نيست. شعارها فقط فرمولبندى آن چيزهايى بودند که واقعيات از آن حکايت ميکنند. واقعيت اعتصابات تودهاى که دامنه آنها از ناحيهاى به ناحيه ديگر کشيده ميشود، - رشد عظيم آنها،- سرعت بسط و توسعه آنها،- تهور کارگران، - کثرت ميتينگها و نطقهاى انقلابى،- مطالبه الغاء جريمه جشن گرفتن اول ماه مه،- توأم بودن اعتصاب سياسى و اقتصادى که ما از همان انقلاب اول روسيه با آن آشنا هستيم - تمام اينها جنبه واقعى جنبش يعنى اعتلاى انقلابى تودهها را به رأىالعين نشان ميدهد.
تجربه انقلاب سال ١٩٠٥ را بخاطر بياوريم. حوادث به ما نشان ميدهند که سنت اعتصاب سياسى تودهاى در بين کارگران زنده است و کارگران فورا اين سنت را برپا داشته و احياء نمودند. اعتلاى انقلابى سال ١٩٠٥، که در جهان بينظير بود، در ربع اول سال، ٨١٠ هزار اعتصاب کننده و در ربع آخر سال، يک ميليون و ٢٧٧ هزار اعتصاب کننده داد که در آن اعتصاب سياسى و اقتصادى با هم توأم بود. طبق حساب تقريبى، اعتصابات لنا قريب ٣٠٠ هزار کارگر و اعتصاب ماه مه قريب ٤٠٠ هزار کارگر را در بر گرفت و دامنه اعتصابات هم دائما در حال توسعه است. در هر شماره از روزنامهها - حتى روزنامههاى ليبرال - از چگونگى گسترش دامنه آتش اعتصاب اطلاع داده ميشود. ربع دوم سال ١٩١٢ هنوز کاملا سپرى نشده ولى از هم اکنون اين حقيقت بطور صريح هويدا است که آغاز اعتلاى انقلابى در سال ١٩١٢ از لحاظ جنبش اعتصابى وسعت دامنهاش از آغاز اعتلاى انقلابى در سال ١٩٠٥ کمتر نبوده و حتى بيشتر است!
انقلاب روسيه براى اولين بار اسلوب پرولترى تبليغات، اين طريق تکان دادن، متحد ساختن و جلب تودهها به مبارزه را در مقياس وسيعى بسط و توسعه داد. و اکنون پرولتاريا مجددا و با عزمى راسختر اين اسلوب را بکار ميبرد. هيچ نيرويى در جهان نميتوانست آنچه را که پيشاهنگ انقلابى پرولتاريا به کمک اين اسلوب عملى ميکند انجام دهد. کشور عظيمى با ١٥٠ ميليون جمعيت که در فضايى بس پهناور پراکنده و متفرق است، از هر طرف در معرض ظلم و بيدادگرى است. در ظلمت جهل بسر ميبرد و بوسيله اردويى از مأمورين و پليس و جاسوسان راه هر گونه "نفوذ زيانآورى" بر وى سد شده است - يک چنين کشورى سراسر به جوش آمده. عقبماندهترين قشرهاى کارگران و دهقانان بطور مستقيم يا غير مستقيم با اعتصاب کنندگان تماس مييابند. صدها هزار نفر مبلّغ انقلابى، که چون با قشرهاى پايين يعنى تودهها ارتباط لاينفک دارند و در صفوف آنها باقى مانده و در راه مبرمترين نيازمنديهاى هر خانواده کارگرى مبارزه کرده و اعتراض سياسى و مبارزه بر ضد سلطنت را به اين مبارزه که مستقيما در راه نيازمنديهاى اقتصادى است توأم ميکنند، لذا نفوذشان دائما رو به تزايد است، دفعتا در صحنه ظاهر شدهاند. زيرا ضد انقلاب در بين ميليونها و دهها ميليون افراد حس نفرت شديدى را نسبت به سلطنت توليد کرده و براى پى بردن به نفش آن مقدمات لازم را فراهم نموده و در نتيجه حالا ديگر شعار کارگران مترقى پايتخت يعنى شعار "زنده باد جمهورى دمکراتيک!" پس از هر اعتصابى از طريق ميليونها مجرا به محيط قشرهاى عقب مانده و ايالات دور افتاده يعنى به محيط "مردم" و "اعماق روسيه" راه مييابد.
اظهارات سهوريانين Severyanin ليبرال درباره اعتصاب که روزنامه "روسکيه ودوموستى" با طيب خاطر آن را پذيرفت و "رچ" با حسن علاقه آن را چاپ کرد بسيار خصلتنما هستند:
آقاى سهوريانين ميپرسد: "آيا کارگران براى مخلوط نمودن اعتصاب اول ماه مه با خواستهاى اقتصادى يا خواستهاى ديگر (!) دليلى دارند؟" و جواب ميدهد: "بجرأت ميتوانم بگويم که ندارند. هر اعتصاب اقتصادى فقط پس از سنجش جدى احتمال موفقيت ميتواند و بايد شروع شود... به همين علت است که مرتبط ساختن اين اعتصابها بخصوص با روز اول ماه مه اکثرا بيعقلى است... و اصولا عجيب است که روز جشن جهانى کارگران را برگزار نماييم و به اين مناسبت طلب کنيم براى خريد فلان نوع متقال ١٠ درصد اضافه حقوق داده شود".
اين است استدلال يک ليبرال! و آنوقت اين رذالت برون از حد و اين پستى و دون فطرتى را "بهترين" روزنامههاى ليبرال، که دعوى عنوان دمکراتيک دارند، با حسن علاقه ميپذيرند!
در پس اين جملات پر زرق و برق اين ليبرال پليدترين آزمندى يک بورژوا و رذيلانهترين بزدلى يک ضد انقلابى نهفته است. او خيلى مايل است دست به ترکيب کيسه اربابها نخورد. او خيلى مايل است نمايش "منظم" و بيضررى" به نفع "آزادى تشکل" برپا شود! و حال آنکه پرولتاريا بجاى اين کار، تودهها را به اعتصاب انقلابى ميکشاند، همان اعتصابى که سياست و اقتصاد را بطور لاينفکى با هم مربوط ميکند و عقب ماندهترين قشرها را در نتيجه موفقيت مبارزه در راه بهبود فورى زندگى کارگران بسوى خود جلب مينمايد و در عين حال مردم را عليه سلطنت تزارى بر ميانگيزد.
آرى، تجربه سال ١٩٠٥ سنت عميق و با عظمتى را براى اعتصابات تودهاى بوجود آورد. و نبايد فراموش کرد که اين اعتصابات در روسيه به کجا منجر ميشود. در کشور ما اعتصاب مصرانه تودهاى ارتباط لاينفکى با قيام مسلحانه دارد.
از اين گفته نبايد سوء تعبير شود. صحبت به هيچ وجه بر سر دعوت به قيام نيست. چنين دعوتى در زمان حال بينهايت نابخردانه است، صحبت بر سر تعريف آن ارتباطى است که در روسيه بين اعتصاب و قيام وجود دارد.
رشد قيام سال ١٩٠٥ چگونه انجام گرفت؟ نخست اين که اعتصابات تودهاى و تظاهرات و ميتينگها موجب تکثير تصادمات جمعيت با پليس و ارتش ميشد. دوم اينکه اعتصابات تودهاى دهقانان را به يک رشته قيامهاى جزئى، منقطع و نيمه خودبخودى واداشت. سوم اينکه اعتصابات سياسى خيلى زود به ارتش و نيروى دريايى سرايت کرد و موجب بروز تصادماتى بر زمينه اقتصادى ("شورشهاى نخود لوبيا و غيره) و سپس قيام گرديد. چهارم اينکه ضد انقلاب در همه جا خودش بوسيله تالانها و قتل عام دمکراتها و غيره جنگ داخلى را شروع ميکرد.
علت شروع شکست انقلاب ١٩٠٥ بر خلاف تصور مرتدان ليبرال و غيره ابدا اين نبود که انقلاب "زياد جلو" رفته بود يا قيام دسامبر "مصنوعى بود" برعکس، علت شکست اين بود که قيام بقدر کافى جلو نرفت. آگاهى به ضرورت آن به حد کافى در بين طبقات انقلابى رسوخ نيافته و کاملا ملکه آنان نشده بود. در قيام - اتفاق، عزم جزم، تشکل، وحدت زمانى در عمل و روح تعرضى وجود نداشت.
حال ببينيم آيا در لحظه فعلى علائمى مشاهده ميشود که دال بر رشد قيام باشد؟ براى اينکه تحت تأثير احساسات انقلابى قرار نگرفته باشيم، اکتبريستها را شاهد ميآوريم. اتحاديه آلمانى اکتبريستها در پترزبورگ قسمت اعظمش متعلق به اکتبريستهاى باصطلاح "چپ" و "مشروطهطلب" است که بخصوص کادتها آنها را دوست دارند و (نسبت به ساير اکتبريستها و کادتها) بيش از همه ميتوانند "با نظر عينى" به حوادث بنگرند و هدفشان اين نيست که مقامات عاليه را با شبح انقلاب بترسانند.
"سنت پترزبورگ زايتونگ"، ناشر افکار اين اکتبريستها، ضمن تفسير وقايع سياسى هفته در تاريخ ٦ (١٩) ماه مه چنين مينويسد:
"ماه مه فرا رسيد. صرفنظر از وضع هوا، اين ماه معمولا براى ساکنين پايتخت چندان مطبوع نيست زيرا با "جشن" پرولتاريا آغاز ميشود. در اين سال که کارگران هنوز تحت تأثير تظاهرات لنا هستند، روز اول ماه مه بخصوص خطرناک بود. از هواى پايتخت که شايعات گوناگونى درباره اعتصابها و تظاهرات آن را پُر کرده بود بوى حريق به مشام ميرسيد. پليس وفادار ما آشکارا مضطرب بود، تفتيشاتى بعمل ميآورد، اشخاصى را توقيف ميکرد، واحدهاى بزرگى را آماده ميکرد براى اينکه از تظاهرات خيابانى جلوگيرى کند. اين کيفيت که پليس هيچ چيز را هوشمندانهتر از اين نديد که ادارههاى روزنامههاى کارگرى را مورد تفتيش قرار دهد و سردبيران آنها را بازداشت نمايد، نشان ميدهد که پليس به اَعمال آن سلسله جنبانانى که هنگهاى عروسکى کارگران را به حرکت در ميآوردند چندان واقف نيست. و حال آنکه اين سلسله جنبانان وجود دارند. روح انضباطى که در اعتصابات حکمفرما بود و قرائن بسيار ديگر گواه بر اين مدعا است. همانا به اين جهت اين اعتصاب ماه مه، که بزرگترين اعتصابى است که تاکنون مشاهده شده، اينقدر وحشتناک است. در آن ١٠٠ و حتى ١٥٠ هزار کارگر از کارگاههاى بزرگ و کوچک شرکت کردند. اين فقط يک رژه مسالمتآميز بود ولى بهم پيوستگى اين ارتش جلب توجه مينمايد. بخصوص که با هيجان اخير کارگران، حوادث اضطرابآور ديگرى نيز توأم بود. در ناوهاى مختلف نيروى دريايى ما عدهاى از ناويان به علت تبليغات انقلابى بازداشت شدند. با توجه به کليه اخبارى که در جرايد درج شده است اوضاع و احوال در ناوهاى جنگى ما، که اصولا تعداد آنها هم زياد نيست، چندان تعريفى ندارد... وضع کارگران راه آهن هم موجب اضطراب خاطر است. گرچه در هيچ جا حتى کار به کوشش براى برپا نمودن اعتصاب هم نرسيد، ولى بازداشتها - بويژه توقيفهايى از قبيل بازداشت آ. آ. اوشاکف معاون رئيس ايستگاه خط نيکلا که نظر همه را به خود جلب ميکند - نشان ميدهد که در اينجا نيز خطر معيّنى وجود دارد.
بديهى است تلاشهاى انقلابى تودههاى ناپخته کارگر در نتايج انتخابات دوما فقط ميتواند تأثير مضر داشته باشد. اين تلاشها بخصوص از اين جهت نابخردانه است که... تزار حکم انتصاب مانوخين را صادر نمود و شوراى دولتى هم بيمه کارگران را تصويب کرده است"!!
اين است استدلال اکتبريستهاى آلمانى. ما از جانب خود متذکر ميشويم که در خصوص ناويان اطلاعات دقيقى کسب نمودهايم که ثابت ميکند "نوويه ورميا" در اين قضيه راه مبالغه پيموده و آن را بزرگ ميکند. اداره آگاهى آشکارا به مفسدهجويى "مشغول است"، تلاشهاى پيش از موقع براى برپا نمودن قيام نهايت بيخردى است. کارگر پيشاهنگ بايد بفهمد که شرايط اساسى قيام مسلحانه بموقع - يعنى قيام پيروزمندانه - در روسيه عبارت است از پشتيبانى دهقانان دمکرات از طبقه کارگر و شرکت فعال ارتش در آن.
اعتصابهاى تودهاى در ادوار انقلابى داراى منطق عينى مخصوص بخود هستند. اين اعتصابها هزارها و ميليونها اخگر به هر سو ميافشانند - در حالى که در دور و اطراف مواد محترقهاى شامل خشم بينهايت، رنج بيسابقه از گرسنگى، خودسرى بى حد و حصر، تحقير بيشرمانه و وقيحانه نسبت به "بينوايان" و "موژيک" و دونرتبهها پراکنده است. تحريکات لجام گسيخته ضد يهود و تالانگرانهاى را که باند سياه به آن مشغول است و راهزنان دربارى نيکلاى رومانف سفيه و سفاک نيز در پشت پرده آن را حمايت ميکنند، به اين موضوع اضافه نماييد... "چنين بود و چنين هم خواهد بود"[٣] اين کلمات ابدى نشان از مارکارف وزير تزار است و همين کلمات بود که بلاى جان خود او، طبقه او و تزار ملاک او شد!
اعتلاى انقلابى تودهها وظايف خطير و پر مسئوليتى را به دوش هر کارگر سوسيال دمکرات و هر دمکرات پاکدامنى ميگذارد. کنفرانس کل حزب کارگر سوسيال دمکرات روسيه اين وظايف را چنين تعيين نموده است - "پشتيبانى همهجانبه از جنبش آغاز شونده تودهها (اکنون بايد گفت: از جنبش انقلابى آغاز شده تودهها) و بسط و توسعه دامنه آن در زير پرچم شعارهاى کاملا قابل اجراى حزب". شعارهاى حزب - يعنى جمهورى دمکراتيک، روزکار ٨ ساعته و ضبط کليه زمينهاى ملاکان - بايد شعار تمام دمکراسى و شعار انقلاب مردم بشود.
براى پشتيبانى و بسط و توسعه جنبش تودهها تشکيلات و تشکيلات لازم است. بدون يک حزب غير علنى انجام اين کار غير ممکن و صحبت درباره آن بيهوده است. ضمن پشتيبانى و بسط و توسعه دامنه حمله تودهها بايد تجربه سال ١٩٠٥ را در نظر گرفت و با توضيح لزوم و ناگزيرى قيام بايد خطر اين قبيل تلاشهاى قبل از موقع را گوشزد کرد و از آن جلوگيرى نمود. رشد اعتصابهاى تودهاى، جلب شدن طبقات ديگر به مبارزه، وضع سازمانها، روحيه تودهها، تمام اينها عواملى است که بخودى خود لحظهاى را نشان خواهد داد که در آن بايد تمام قوا براى حمله متحدانه و قطعى و تعرضى و جسورانه و فداکارانه انقلاب بر ضد سلطنت تزارى با يکديگر متحد گردند.
آزادى روسيه بدون انقلاب پيروزمندانه جامه عمل بخود نخواهد پوشيد.
انقلاب پيروزمندانه در روسيه بوقوع نخواهد پيوست مگر اينکه سلطنت تزارى از طريق قيام پرولترى و دهقانى سرنگون شود. در تاريخ ١٧ (٢٤) ژوئن ١٩١٢ در شماره ٢٧ روزنامه "سوسيال دمکرات" بچاپ رسيد.
[١] لنين قبل از انتشار مقاله "اعتلاى انقلابى" چگونگى اعتلاى انقلابى نوين را توصيف نمود و وظايف حزب بلشويک را در شرايط نوين تعيين کرد: در ٢٦ آوريل (٩ مه) در جلسه شعبه سازمان خارج کشور حزب کارگر کارگر سوسيال دمکرات روسيه در پاريس ضمن گزارش درباره حوادث روسيه و تاکتيک حزبى ناشى از اين حوادث و در ٣١ مه (١٣ ژوئن) در سخنرانى خود تحت عنوان "اعتلاى انقلابى پرولتارياى روسيه" در آگهى منتشره از طرف شعبه پاريس سازمان خارج کشور حزب کارگر سوسيال دمکرات روسيه، برنامه اين سخنرانى که با موضوع اين مقاله منطبق است، درج شده بود.
[٢] تيراندازى لنا - منظور تيراندازى بسوى کارگران معدن طلاى لنا (سيبرى) در آوريل سال ١٩١٢ است. (رجوع شود به "دوره مختصر تاريخ حزب کمونيست (بلشويک اتحاد شوروى"، ص ٢٣٦ ترجمه فارسى مسکو)
[٣] چنين بود و چنين هم خواهد بود - اين سخنان را ماکارف وزير کشور حکومت تزار در جلسه مورخ (٢٤) ١١ آوريل ١٩١٢ دوماى دولتى در پاسخ به پرسش فراکسيون سوسيال دمکرات راجع به کشتار لنا گفته بود. منتخب يکجلدى آثار لنين بفارسى صفحه ٣٤٢ تا ٣٤٥
یکشنبه ۲۲ مارس ۲۰۰۹
ناقص سازی زنان ریشه در مردسالاری دارد "مرجان افتخاري"

پنجشنبه ۱۹ مارس ۲۰۰۹
سهشنبه ۱۷ مارس ۲۰۰۹
گرامی بادسالگردکمون پاریس
زمینه های این قیام دردوران جنگ فرانسه باپروس فراهم شده بودروز 28 ژانویه 1871 شهر پاریس در برابرفشارنیروهای آلمانی به فرماندهی بیسمارک سقوط کرد.کارگران وزحمتکشان پاریس برای دفاع ازشهردرارگانی بنام گارد ملی متشکل و مسلح شده بودند. ولی بعدازسقوط پاریس دربرابر نیروهای پروسی،حکومت جمهوری فرانسه درصدد خلع سلاحِ کارگران وزخمتکشان پاریس برامد. کارگران و نیروهای مسلح متشکل درگارد ملی ازخلع سلاح شدن امتناع ورزیدند.
پس ازاَن کارگران وزحمتکشان دست به شورش زده وقدرت بدست کارگران وزحمتکشان پاریس در اَمدو انان به تشکیل کمون پاریس اقدام نمودند.
مارکس ازاین تجربۀ بی نظیرِ طبقۀ کارگرفرانسه درکتابِ درخشان خود بنام "مبارزۀ طبقاتی در فرانسه" مفصل یادکرده وجوانب مختلف این عمل دلیرانه وقهرمانانۀ کارگران وزحمتکشان پاریس را برای پرولتاریای جهانی وکمونیست های آینده به رشتۀ تحریردراَورده است واین تجربۀ بزرگِ تاریخی پرولتاریای پاریس ودرسهای بیادماندنی و آموزندۀ اَنرادراین کتاب به تفصیل وباقلمی بسیارزیباتجزیه وتحلیل کرده است .
مارکس درموردکمون پاریس نوشت : " نام کارگران پاریس باکمونشان برای همیشه به عنوان پیام آورپرافتخارجامعۀ نوین بااحترام تمام یادخواهد شد.خاطرۀ جان باختگان اَن سرشارازستایش،درقلب طبقۀ کارگربرای همیشه باقی خواهد ماندو آنان که دست به نابودیش زدندازهم اکنون به چرخ عذاب و ملعنت تاریخ بسته شده اندو دعای کشیشانه شان باهم نیزبرای اَمرزش گناهانشان کفایت نخواهد کرد".
کمون پاریس برای مارکس شکل مقدماتی حاکمیت طبقۀ کارگریعنی دیکتاتوری پرولتاریابودونشان - دهندۀ قهرانقلابی محرومان دربرابرستم گران،استثمارگران ودشمنان اَزادی بود.
کارهای اساسی کمو ن : فرمان لغوارتش وپلیس دائمی وژاندارمری.تنها نیروی مسلح ملیشیایی بود که متشکل ازکارگران،زحمتکشان ونیروهای انقلابی میشد.فرمان مصادرۀ اموال کلیساهاواستفاده از کلیساهابه عنوان محلی برای جلسات سیاسی،فرمان تحصیل مجانی.اصل انتخابی بودن همۀ کارمندان دولتی وعزل و نصب اَنها درهرزمان وبه ارادۀ شورای کمون.سوزاندن وازبین بردن وسائل گیوتین وشکنجه. لغوحکم اعدام.جدایی دین ازحکومت ومدرسه، آزادی بی قید وشرط.سطح دستمزدهابه سطح دستمزدکارگران رسید.کمون ازمشاوران شهری که بارای عمومی مردم در نواحی گوناگون برگزیده میشدند تشکیل میشد. این افراددرهرلحظه بایدپاسخگو میبودند و مقامشان پس گرفتنی بود. اکثریت اعضای شورای کمون ازکارگران،یا نمایندگانِ سرشناس طبقۀ کارگربودند.
مهمترازهمه این بود که طبقۀ کارگربرای اولین بارحکومت خویش راتجربه کردوبه نیرو،توان و قدرت بی نظیرخودواقف گشت وپرچم سرخ انقلاب پرولتری رابرافراشت.پرچمِ کمون پرچم جمهوری جهانی است.
متاسفانه دیری نپائید که کمون پاریس به طرزوحشیانه وددمنشانه ای موردحملۀ نیروهای ارتش و ورسای قرارگرفت ودریک جنگ نابرابربه خاک وخون کشیده شدند .
کمونارهای دلیرتااَخرین لحظه باچنگ ودندان ازانقلاب وحکومت کارگری دفاع کردند.زن،مردوکودک قهرمانانه درخیابانهاوکوچه های پاریس سنگرساختند،به مصاف بابورژوازی تادندان مسلح شده رفتند . صدهانفرازاَنهادرگورستان پرلاشزدرپاریس درپای دیواری که بنام دیوارکمونارها معروف است با گلولۀ نیروهای ارتجاعی دولت فرانسه اعدام شدند.
درمجموع بیش ازهزاران نفرازکارگران،زحمتکشان وانقلابیون پاریس ومدافعان کمون پاریس دراین نبرد نابرابربه دست نیروهای ارتجاع به خاک و خون کشیده شدندوهزاران نفردیگرکه به اسارت دراَمدند، بعدازشکنجه ها وتحمل سختی های فراوان به مناطق مستعمرۀ فرانسه تبعیدشدند.
بورژوازی ددمنش و وحشت زده ازاین قدرت عظیم حکومت کارگری هرچه درتوان داشت به کار برد که این تجربۀ شکوهمندراتاازبین بردن اَخرین نفرازکمونارهابه نابودی بکشاندواَنرابرای همیشه ازیادو خاطره هابزدایدوهنوزنیزهرروزه درسراسرجهان بورژوازی هم چنان به سرکوب و کشتارودستگیری و زندانی کردن کارگران،کمونیستها وانقلابیون مشغول است . امادرسهاوخاطرۀ کمون پاریس این اولین حکومت کارگری هرگزازاذهانِ طبقۀ کارگرجهانی ومبارزین راستین این طبقه محونخواهدشد. به قول ویکتورهوگو : " جسدهابرخاک ماند ولی ایده هابرپا "
یادکمون پاریس وکمونارهای دلیراَن همیشه درذهن تاریخ باقی و ماندنی خواهدبود .
14 مارس
دوشنبه ۱۶ مارس ۲۰۰۹
خانه

سرود ششم
شگفتا
که نبوديم
عشق ِ ما
در ما
حضور ِمان داد.
پيونديم اکنونآشناچون خنده با لب و اشک با چشم
واقعهی نخستين دم ِ ماضي.
□
غريويم و غوغا
اکنون،
نه کلامي به مثابه ِ مصداقيکه صوتي به نشانهی رازی.
□
هزار معبد به يکي شهر...
بشنو:گو يکي باشد معبد به همه دهرتا من آنجا برم نمازکه تو باشي.
چندان دخيل مبند که بخشکانيام از شرم ِ ناتواني خويش:درخت ِ معجزه نيستمتنها يکي درختامنوجي در آبکندی،و جز اينام هنری نيستکه آشيان ِ تو باشم،
تختات و
تابوتات.
□
يادگاريم و خاطره اکنون. ــ
دو پرندهيادمان ِ پروازیو گلويي خاموشيادمان ِ آوازی.
۹ فروردين ِ ۱۳۷۲
شنبه ۱۴ مارس ۲۰۰۹
گلاویژ در آتش سرمایه و زن ستیزی
صفحه حوادث روزنامه ها را که ورق می زنی،هر روز خبری از خودکشی زنان و دختران خشونت دیده یا قتل های ناموسی در اینجا و آنجا می شنوی.
پدرها و پدربزرگ ها ، برادرها، شوهرها، عموها و پسرعموها دختران و زنان و عزیزترین کسان خود را می کشند و قربانیان تسلیم سرنوشت شوم و حکم بی رحمانه و ظالمانه سنت زن ستیز سر بر قربانگاه می گذارند تا آبروی خانواده و خاندان و طایفه خود را حفظ کنند. همین چندی پیش بود که در اصفهان دختری هفده ساله به نام فرزانه که توسط داماد خانواده ربوده شده ودر مدت ده روزی که در اسارت او بوده مورد تجاوز او قرار گرفته بود، پس از آزادی به دست پدر خود به قتل رسید. پدر که در بازجویی ها قتل دخترش را پذیرفت، حفظ آبروی خانوادگی را انگیزه فرزندکشی اعلام کرد و گفت " به دخترم گفتم یا باید خودم را بکشم یا تو را قربانی کنم و دختر پاکدامنم پذیرفت بمیرد، اما ذلت مرا نبیند." این در حالی بوده که خانواده دختر در مدت ده روزی که دخترشان ربوده شده و در اسارت بوده برای حفظ آبروی خانواده موضوع را به پلیس اطلاع نداده و هیچ شکایت و پیگیری قانونی نکرده اند( روزنامه کارگزاران، 21و23 اردیبهشت 87 ). چه بسیار مواردی دیده شده که زنان و دختران مورد تجاوز قرار گرفته، تحقیر شده و درهم شکسته خود را می کشند زیرا هیچ پشت و پناهی ندارند. زیراهیچ کسی یا هیچ مرجعی نیست که از چنین دختر یا زن آسیب دیده ای دفاع کند وبر جسم و جان زخم خورده او مرحم بگذارد. خود را می کشند تا به دست پدر، شوهر یا برادران خود سلاخی نشوند . خود را می کشند تا آبروی خانواده و طایفه حفظ شود، تا مردانشان سر خودرا بالا نگه دارند. و البته به نظر می رسد که با خودکشی زن همه راحت ترند. مرد متجاوز و عامل خشونت آزادانه می گردد و چه بسا که با از بین رفتن قربانی ، مرد متجاوزهرگز شناخته نشود و به جزای عمل ننگینش نرسد. پدر و پدر بزرگ و برادر و شوهر و خاندان و خانواده و دولت نیز همه از پی گیری این جنایت خلاص می شوند یا به کلی بر آن سرپوش می گذارند و این ننگ از دامن همه پاک می شود.
و چنین بود که خبر خودسوزی و مرگ گلاویژ به جز یکی دو سایت اینترنتی در هیچ جای دیگری منعکس و منتشر نشد و همان نیز به سرعت در میان صدها خبر "مهم تر" دیگر گم شد و فراموش شد و تمام شد و رفت. گلاویژ سلطان نیا دخترکارگر نوزده ساله، که همراه پدر و خواهرش در کوره آجرپزی در همدان کار می کرد، درغیاب پدرش که به سفر رفته بود مورد اذیت و آزار جنسی ابراهیم الیاسی صاحب کوره پزخانه قرارگرفت و برای فرار از تجاوز این هیولای سرمایه داری خود را به آتش کشید و جان سپرد. همین. این تنها خبری بود که درباره این حادثه دهشتناک و جانخراش منتشر شد. اما آیا واقعا هیچ کس لحظه ای به زندگی این دختر جوان فکر نکرد که چگونه پرپر شد و ازدست رفت؟ هیچ کس به این فکر نکرد که چه بر سر این دختر آمده بود که در اوج جوانی و زیبایی در حالی که پر از آرزو و امید به آینده بود، چنان درهم شکسته ، درمانده وتنها و بی دفاع مانده بود که تصمیم گرفت اندام نازک خود را به آتش بکشد؟ چرا مرگ رقت انگیز گلاویژ هیچ دلی را به درد نیاورد و هیچ قلبی را جریحه دار نکرد؟ چرا هیچ کس به پیگیری موضوع برای به مجازات رساندن عامل این جنایت برنیامد؟ الیاسی سرمایه دار، عامل این جنایت راست راست می گردد و همچنان از حاصل کار و زحمت گلاویژها جیبش را پر می کند و آب از آب تکان نمی خورد. چرا نباید افراد و سازمان های مدافع حقوق بشر همان طور که در مورد قتل یا خودکشی دکتر جوان زهرا بنی یعقوب عکس العمل نشان دادند ودر پی دفاع از او بر آمدند، در مورد مرگ گلاویژ نیز عکس العمل نشان دهند؟ خانم شیرین عبادی حقوق دان و برنده جایزه صلح نوبل وکالت خانواده او را به عهده گرفت . ده ها سازمان و نهاد داخلی و خارجی و مدافعان حقوق بشر موضوع او را پیگیری می کنند و ده ها رسانه داخلی و خارجی اخبا ر مربوط به آن را پوشش می دهند. چرا نباید از حق پایمال شده گلاویژ نیز چنین دفاعی صورت گیرد؟ روزانه صد ها کارگر بر اثر سوانح ناشی از کار جان خود را از دست می دهند یا دچار انواع معلولیت ها می شوند. زیر پرس له می شوند یا دچارنقص عضو می گردند. زیر آوارهای معادن زنده به گور می شوند.از ساختمان های در حال ساخت واز روی داربست ها سقوط می کنند. بعد از ماه ها بی کاری و نا امیدی از یافتن کار، پس از ماه ها عقب افتادن و پرداخت نشدن دستمزد خود از گرسنگی و نا امیدی خود را دار می زنند، زن وبچه و عزیز ترین کسان خود را می کشند تا آن ها را گرسنه یا در منجلاب دزدی و تن فروشی نبینند. روزنامه ها و نهاد ها و سازمان های حقوق بشری و برندگان جوایز صلح نوبل چه عکس العملی در مقابل این همه جنایت نشان می دهند؟ گویی حقوق کارگر حقوق بشر نیست یا کارگر اصولا بشر نیست.
بی تردید ابراهیم الیاسی باید محاکمه و مجازات شود و به سزای عمل ننگین و انسان سوز خود برسد. در این هیچ تردیدی نیست که پدر گلاویژ باید از این لکه ننگ بشریت شکایت کند و وکلای شریف و انسان دوست نیز باید بدون هیچ چشمداشتی وکالت این پرونده را به عهده بگیرند. اما قاتل گلاویژ نه تنها الیاسی سرمایه دار،بلکه کل نظام انسان سوز سرمایه داری است. اگر او مجبور نبود برای گذران زندگی نیروی کارش را بفروشد به چنین سرنوشتی دچار نمی شد.ده ها هزار مرد و زن و پیر و جوان و دخترانی همچون گلاویژ به صورت خانوادگی روزانه تا 17 ساعت در بدترین شرایط کاری در کوره پزخانه ها کار می کنند. بچه ها از کودکی همراه پدر و مادر خود به کار کشیده می شوند و شیره جان آن ها را سرمایه داران زالو صفتی مثل ابراهیم الیاسی می مکند و خون آنان را به شیشه می کشند تا آنان با نان بخور و نمیری به کار روزانه برای افزایش هرچه بیشتر سود و سرمایه این سرمایه داران ادامه دهند. محیط زندگی این خانواده ها آلونک هایی تنگ و تاریک و نمور در محیطی کثیف و آلوده در کنار همان کوره های آجرپزی است. بچه های آنان رنگ بازی و تفریح و آموزش و ورزش و محیط سالم را نمی بینند. در گل و خاک محیط کوره پزخانه و با کار سنگین حمل خاک و آجر و خشت زنی و آجرپزی بزرگ می شوند . دختر و به طور کلی زن بودن به ویژه اگر این زن، زیبا هم باشد عامل دیگری افزون بر تمام عوامل آسیب زای این محیط های کارگری است. گلاویژ یکی از آن هزاران دختری بود که در چنین محیطی کودکی خود را گذرانده بود و حالا شاخه گل سرخی بود که با تمام جوانی و طراوت و زیبایی اش از میان آتش کوره ها و تپه های خاک و توده های گل سر بر آورده بود، با چشمانی مالامال از آرزو و درخشان از فروغ امید به آینده. این غنچه نشکفته را اکنون سرمایه پرپر کرده است. اولیای دم واقعی گلاویژ کارگرانند و آن که باید به کیفر برسد نه تنها زالوهایی چون ابراهیم الیاسی بلکه کل طبقه سرمایه دار و دولت اوست. بی هیچ تردیدی، قاتل اصلی گلاویژ رابطه اجتماعی سرمایه است. تاکید بر سرمایه به عنوان قاتل اصلی گلاویژ از آن رو ضروری است که سرمایه و دولت نماینده و مدافع آن معمولا افرادی چون الیاسی، این هیولای زالو صفت، را قربانی می کنند تا خود را به عنوان عامل اصلی از دیده ها پنهان کنند. گلاویژ برای گذران زندگی اش چاره ای جز فروش نیروی کارش نداشت. سرمایه داری که نیروی کار کارگران را با کمترین حقوق و مزایایی و در قبال نان بخور و نمیری می خرد، با آنان از زن و مرد و بزرگ و کوچک چون غلام زرخرید رفتار می کند. او خود را نه تنها صاحب نیروی کار آنان بلکه صاحب جان و تن آنان می داند. سرمایه داری که همه ارزش اضافی و ثروت خویش را از نیروی کار کارکر بیرون می کشد، برای زندگی کارگر، برای تمایلات، نیازها، آرزوها و احساسات انسانی او ذره ای ارزش قائل نیست و او را تنها وسیله کسب سود می داند. پس چرا نباید انتظار داشت که به زن کارگر به خصوص اگر جوان و زیبا هم باشد در عین حال به عنوان وسیله کسب لذت نگاه نکند؟ من خود بارها شاهد این تحقیر بوده ام و خود این رنج را چشیده ام که کارفرما به زن کارگر با چه تحقیری می گفت زنی که کار می کند مردش غیرت ندارد. و بی تردید فکر می کند که با زن و دختر این مرد که برای امرار معاش به خدمت او درآمده اند هر کاری می تواند بکند. زنان کارگر همواره مورد تهدید صاحب کار و کارفرمای خود بوده اند و بیشمار است مواردی که زنان و دختران کارگر مورد اذیت و آزار جنسی و تجاوز صاحب کاران خود قرار گرفته اند. و گلاویژ یکی از آن هزاران دختری بود که در چنین شرایطی کار می کنند. از این رو، کیفرخواست طبقه کارگر از جمله باید محاکمه آن فرهنگ زن ستیزو انسان کشی را طلب کند که امثال گلاویژ را برای گریز از ننگ بی آبرویی به خودکشی وامی دارد. اما اکنون موجی از اعتصابات کوره پزخانه های سراسر کشور را فرا گرفته است. پس از اعتصاب موفقیت آمیز کوره پزخانه های قرچک ورامین و شبستر، کوره پزخانه های میاندوآب و ارومیه نیز به اعتصاب کارگران کوره پزخانه ها پیوسته اند. اکنون هزاران کارگر اعتصابی همراه خانواده هایشان سهم خود را از ثروتی که از خاک و گل نصیب سرمایه داران و صاحبان کوره پزخانه ها کرده اند طلب می کنند. بی شک صد ها نوگل نوزده ساله چون گلاویژ در میان آنان است. چه بسا بسیاری از آنان طعم تلخ و گزنده آزارهای امثال الیاسی خونخوار را چشیده اند واز آن در امان نمانده اند. آنان در میان دیگر همزنجیران خود سهم خود را از زندگی، از رفاه و آسایش ، از تفریح و شادی و بالندگی واز ثروتی که خود تولید کرده اند طلب می کنند.آنان بغض فروخورده گلاویژ را فریاد می کنند. حق خود را از حلقوم سرمایه داران زالو صفتی چون الیاسی ها بیرون می کشند و آنان را وادار می کنند در مقابل شرف و آبروی کارگران از زن و دختر و مرد و پیر و جوان و کودک سر تعظیم فرود آورند. این است آنچه کارگران به نیروی خود می کنند
بايگانی وبلاگ
-
◄
2008
(84)
-
◄
November
(7)
- بحران ما لي سر ما يه داري جها ني و بحران ايدئو لو...
- دین عامل تحمیق توده ها
- در جمهوری اسلامی سرکوب و خشونت بر زنان قانونی است
- فرموده وافزوده:یک بار گولم زدی شرم برتو، بار دوم گ...
- باراک اوباما در دوزخ دلار و درخدمت پروژه نژاد پرست...
- زنده باد کميته کمونيستى کارخانه شرايط شان اين بود...
- رویارویی سوسیالیسم و مذهب .از کجا بر می خیزد
-
◄
July
(10)
- mülteci
- او ضرورت زمانه بود
- کمپین عابد توانچه
- غم نان اگر بگذارد
- در ایدئولوژی مسلط سرکوب غریزه پدیدهای عام و همهگ...
- کارگران جاسوس نیستند!پاسخ به مزدوران اطلاعاتی سرما...
- فقر و گرسنگی و نداری کودکان در زیر سلطهی نظامهای...
- مذهب، ناسيوناليسم، و از خود بيگانگى انسان
- تحولات آتى ايران آيا انقلاب ايران يک انقلاب زنانه...
- زمينه هاى شکل گيرى و عروج پست مدرنيسم (نقد بنيانها...
-
◄
November
(7)
درباره من
- نيما انصاري
- اساس سوسياليسم انسان است چه در ظرفيت جمعي و چه فردي. سوسياليسم جنبش بازگردان اختيار به انسان است. منصور حكمت...... انقلاب، قابلهی هر جامعهی كهنهای است، كه نظم نوينی را آبستن باشد.(كارل ماركس)

