فرياد ياران سهند

اساس سوسياليسم انسان است چه در ظرفيت جمعي و چه فردي. سوسياليسم جنبش بازگردان اختيار به انسان است. منصور حكمت

۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

بیانیه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاههای تهران: شورش در خیابان


دور جديدي از مبارزات شهري در ايران آغاز شده است. مشهد به فاصله ي کمي شاهد دومين رويارويي بزرگ خياباني ميان مردم معترض به فشارهاي شديد اقتصادي از يک طرف و موتورسواران نقاب پوش و گارد ويژه و لباس شخصي هاي سازمان يافته در سوي ديگر بود. جهش سرگيجه آور بهاي مسکن و اجاره خانه در سال گذشته با موج جديدي از گراني مواد غذايي تکميل شده و در فاصله اي کوتاه بخش وسيعي از جامعه زندگي خود را تباه شده يافته اند. چکمه هاي نظاميان براي لگدمال کردن اعتراضات ممکن تميز شده و ثروت جامعه صرف تجهيز نيروهاي موتوريزه ي سرکوب شده است. جنگ طبقاتي تلاطم خود رابه سطح خيابان ها سرريز کرده است.
سرمايه داري لجام گسيخته ي ايراني همراه با ساخت سياسي استبدادي خود نه تنها راه هاي مشارکت سياسي بخش هاي هر چه وسيع تري از جامعه را در تنظيمات و تصميم گيري هاي اصلي اجتماعي سد کرده بلکه با غارت زندگي روزمره ي ميليون ها انسان و تهي ساختن معناي زندگي براي آنها، رشد کثيف و انگل سان خود را تضمين مي کند. پيوند فاجعه بار نئوليبراليسم با اسلام سياسي را شايد بتوان راه حل بومي سرمايه داري در اين منطقه از جهان دانست. سرمايه، نيروي هاي حياتي رواني و جسمي ميليون ها نيروي کار را مي مکد و چيزي جز شکاف گسترده تر طبقاتي، قسط هاي عقب مانده، اضافه کاري هاي شبانه، پولي شدن رابطه هاي انساني، خانه هاي فرهنگ تهي و اتوبان ها و شهرک هاي لبريز، بردگي مدرن و قوانين عصر مفرغ به جاي نمي گذارد.
خيابان هاي شهر ايران اسلامي در قرق گشت هاي ارشاد و ويترين هاي مغازه ها است. شهروند مطلوب، مصرف کننده ي محجبه اي است که با رعايت حجاب اسلامي، خود به بازتوليد نظام موجود طبقاتي ياري رساند. جز با سرکوب مداوم، چنين غارت گسترده اي از هستي انسان ها ميسر نيست. بورژوازي ايراني و دولت ناقص الخلقه و کوتاه قامت آن براي رشد ثروت خود و کسب قابليت هاي رقابت جهاني چاره اي جز تحميل سطح نويني از فلاکت به نيروي کار ايراني ندارد. خيابان هاي مشهد در اين روزها و خيابان هاي بسياري از ديگر شهرها در آينده اي نزديک نتيجه جدال ميان جنبش کسب هويت انساني برای یک زندگی بهتر از يک طرف و تحميل فلاکت و بربريت از سوي ديگر را رقم خواهند زد.
نگاهي به تاريخ مبارزات شهري در ايران و ديگر کشورهاي دنيا نشان مي دهد که در فقدان سازمان يافتگي توده هاي شهري، بخشی ازجامعه ي طبقاتي قادر است از طريق تقويت سرکوب و يا بازي هاي سياسي خود را نجات داده و پس از فرونشاندن مبارزات، سلطه ي خود را مستحکم تر کند. اما روشن است که سازمان يابي کليد توده هاي شهري براي کسب آزادي و برابري است. اگر دلالان و کارخانه داران، صاحبان آژانس هاي ملکي، دارندگان انحصارات واردات و صادرات کالاهاي مختلف، هيأت امناي مؤسسات چپاول مالي و اعتباري و ... در شبکه اي منظم از روابط متقابل، ادامه ي بهره کشي و غارتگري خود را تنظيم مي کنند، سرکوب شدگان براي اعاده ي شرافت و انسانيت خود، براي به چنگ آوردن آزادي و برابري، به سازمان يابي هايي بس گسترده تر و نيرومندتر احتياج دارند. سازمان يابي بدون وابستگي به قدرت حاکم يک خيال صرف نيست. هر ابتکار جمعي که در محيط هاي کار و زيست و تجمع، طبقه کارگر را از زن و مرد و دختر و پسر به يکديگر پيوند زند، مسير پيروزي در خيابان ها را هموار خواهد کرد. انتشار و توزيع نشريات محلي در محيط هاي زيست و محيط هاي کار، تشکيل جلسات بحث و گفتگو، ايجاد محافل، تشکل ها و کانونها، و هر اقدام سازمان بخش ديگر مي تواند خيابان هاي فردا را از چنگال گشت ها و گراني ها برهاند و آن را در معرض تنظيم اجتماعي کارگران و ديگر گروه هاي تحت ستم قرار دهد.
نکته دیگر، نقش ورشکستگان سیاسی امروز و سالهای قبل است که با استفاده از رانت های سیاسی و دسترسی اشان به منابع مالی و همچنین ابزار قدرتمندی چون تلوزیون و رادیو، کانالیزه کردن تحرکات اجتماعی مردم را در دستور کار خود قرار داده اند. بی تردید پخش مطالب و شعارهایی مانند مقابله با مفاسد اقتصادی از جانب تلوزیونهای لس آنجلسی ادامه همان مواضع رسمی سرمایه داری در ایران است که برای کشاندن مردم به چارچوب فضای تیره و تار اصلاح طلبی و نهایتا تایید جمهوری اسلامی (در بزنگاه تاریخی) با قبول تغییرات از بالا بدون حضور مردم صورت می گیرد. مسائل اقتصادی پیش آمده از تعدیل نیرو در مراکز کاری گرفته تا بیکار سازیها و کاهش قدرت خرید مردم و تورم و فساد دستگاههای دولتی و همگی و همگی مسائلی نیستند که تنها با رفع مضحک مفاسد اقتصادی از جانب قدرت سیاسی در ایران حل و فصل شوند. طرح این نوع شعارها از جانب نیروهای راست و ناسیونالیست آگاهانه است و فساد، جزء لاینفک تمامیت نظام سرمایه است. تنها آلترناتیو موجود در مقابل استبداد سرمایه و متعاقب آن اختناق سیاسی در جامعه ایران، تلاش برای تغییرات بنیادین به منظور براندازی شیوه تولید سرمایه داری و مسئله توزیع ناعادلانه ثروت و مالکیت خصوصی است. در پایان دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاههای تهران ضمن در خواست تلاش از جانب نیروهای مترقی در رابطه با وضعیت بازداشت شدگان شهر مشهد (از جمله دانشجویان دانشگاه فردوسی) خواستار دخالت دیگر نیروهای سیاسی در پس زدن هر چه بیشتر ارتجاع داخلی و خارجی با هدف پیشبرد مبارزات توده ای و ردیکال است.
زنده باد آزادی و برابری

۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه

ارتش سرخ کجاست!

ارتش سرخ کجاست!
کاوه ۲۵ساله زیر شکنجه وحشیان اسلامی کشته شد!
ناهید ۱۹ ساله را که زیر شکنجه خانواده فقط پاره ی از عقلش کار می کند با مهریه یک دست و یک پا به عقد حمید در میاورند!
اما علی و روناک هنوز در زندانند... ارتش سرخ کجاست؟
عروسک شکسته هزاران کودک فقر در برمه زیر آوار تندباد نرگس ملتمسانه به انتظار بازی هر روزه!!
مادران به دنبال لنگه کفش کودک بی دست و پایشان چند شبانه روز است که میان تلی از آوار در استان سیچوان، چین مبهوت مانده اند!
پدران کودک تالاسمی در بندرعباس از خون آلوده دولت دادشان هفت آسمان را می درد....
پس ارتش سرخ کجاست؟
پدر راند ۱۷ ساله در بصره افسوس میخورد که چرا در همان زمان تولد او را نکشت که حالا عاشق سربازی غربی شود!
طالبان پس از چند سال صدور و تحکم آزادی و دموکراسی در افغانستان، برای تماشا کردن تی وی و به قتل رسیدن فتوا میدهد!
در میان کشمکش و اعتراض سکولارهای ترکیه به رشد اسلام و دست درازیهایش به آسایش مردم، ملکه انگلستان لچک به سر گوش به تلاوت آیاتی از قران می سپارد!
خوش بحال مادری که از فقر، خود و دلبند ۱۷ساله اش رو با فرص برنج کشت!
یاگ ارکار اینته مرررر(سوئدی)
ارتش سرخ
کجاست؟!
پس ارتش من و تو! ارتش انسانیت!
ارتش سرخ کجاست؟
دلم تنگه تنگ!!!

مبارزه برعلیه حکومت زن ستیز و سیستم آپارتاید جنسی ایران یک مبارزه رادیکال است

سال گذشته صحنه مبارزه در ایران تغییراتی اساسی نمود. مبارزه برای آزادی محمود صالحی و اسانلو، دستگیری فعالین جنبش زنان و زندانی کردن آنها، حرکت دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و دستگیریهای گسترده در میان آنها و سپس مبارزه برای آزادی آنها، تشدید فشار بر زنان و تشدید اذیت و آزار دختران دانشجو و صدها نمونه دیگر نشانه‌هائی از این تغییرات است. تغییراتی که اساسا موجودیت جمهوری اسلامی را نشان گرفته است. این حرکات بر بستری از افزایش فقر وسیع و نارضاتی مردم گسترده تر میشود.
در این میان سالگرد ٢٢ خرداد در ایران بار دیگر تقلاهایی را در میان فعالین جنبش زن در ایران بوجود آورد. این تقلاها با همخوانی اپوزیسیون راست خارج کشور، که برای خلیج فارس و "چو ایران نباشد تن من مباد" سینه میزند همراهی شد. ارکستری که در هوای افزایش نارضایتی های بنیادی برعلیه جمهوری اسلامی خاصیت خود را بیشتر و بیشتر از دست میدهد و به آهنگی ناموزون تبدیل میشود.
از نظر فعالین جنبشی که پشت این حرکت قرار گرفته است شاید این یک قضاوت بیرحمانه باشد که توجهی به موقعیت مبارزه علنی در جمهوری اسلامی ندارد.
در اینکه حق تجمع و ابراز عقیده و برپائی تشکل یک حق ابتدائی و مسلم هر انسانی است و اینکه تظاهرات ٢٢ خرداد باید یک حق باشد شکی نیست. حقی که در جمهوری اسلامی با سرکوب وحشیانه پاسخ گرفته است. اما تلاش این جریان برای زنده نگه داشتن ٢٢ خرداد بعنوان روز همبستگی با زنان ایران تلاش برای اعتبار بخشیدن به یک جنبش مسالمت آمیز است. سوال این است که چه جنبش مسالمت آمیزی میتواند در اوضاع کنونی شکل بگیرد و در عین حال میتواند بطور واقعی خواستهای زنان را به پرچم مبارزه خود تبدیل نماید. در این شکی نیست که شرایط مبارزه در هر دوره، بر اساس یک توازن قوای مشخص میان فعالین هر جنبش و نیروی اجتماعی سازمان داده شده پشت آن، میتواند تعادل قوای واقعی را تعیین نماید.
شاید جواب این است که سازمان دهندگان اعتراض ٢٢ خرداد هنوز نتوانسته اند از این روند درس بگیرند و هنوزدر رویای تغییرات جدی در قانون اساسی جمهوری اسلامی هستند.
این یک واقعیت است که علیرغم همه تجارب دوره خاتمی و حضور در مجلس اسلامی و سرکوبهای بعدی، این جنبش تلاش برای زنده نگه داشتن خود دارد. این جنبش و سازمان دهندگان آن، اهداف مبارزه خود را در گرو حرکات اپوزیسیون ملی – اسلامی قرار داده است و نمیخواهد تغییراتی بینادی در جمهوری اسلامی بوجود آورد. پرچم مبارزه ای را بلند کرده است که هدفش اصلاحاتی در اینجا و تغییراتی در آنجا است. "از هوشیاری و خرد" صحبت میکند و شعارش "زندان حق نیست" است.
مبارزه برعلیه حکومت زن ستیز و سیستم آپارتاید جنسی ایران یک مبارزه رادیکال است. به حنبشی احتیاج دارد که بدون توهم میداند که این ژریم اصلاح شدنی نیست. میداند بدون تغییراتی بنیادی نمیشود موقعیت فرودست زن را تغییر داد. همبستگی با زنان در جهان را جزو اهداف خود میداند و یک پای سازمان دادن جنبشی بین الملی برعلیه ستم برزنان است.
بهبود موقعیت زنان در جمهوری اسلامی یک خیال و رویا است. صحبت، بیدار کردن این دوستان از این رویا است.
پروین کابلی

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

wup


گریخته زخمی

من از سرزمین شوره زاران می آیم
سرزمین که در آن،
نه گلی بود و نه بلبلی،
و نه عشقی.
دیدم که عشق را کمان ابرویی
به فرض ناز حسن صورت خود گرفت
و در بازار مشتریان ظاهر خود
به اندکی طلا و جواهر فروخت.
من از دیار پیامبران فصل سیاحت
و کلاهبرداران فصل درآمد
زاهدان شبهای زمستان
و حقه بازان فصل کار،
می آیم.
دیاری که در آن
به پاکان تهمت ناپاکی زدند
و بر ناپاکان آب تطهیر.
دیدم که بدان،
بد کردند و بدی را رد
و هرزگان پنهان
بر تن فروشان عیان
نام «فاحشه» گذاشتند.
و علیلی ، سفیهی را به سخره گرفت.
من از خطه ای گریخته ام
که در آن،
اب کلید خوبی ها
سرای بدیها را گشودند
و در آن فتنه را گستردند
و در آنجا،
با به زبان آوردن نام «خدا»
خالصانه تر از موقع نماز
در پیشگاه اسکناس
به سجده در آمدند.
من از سرزمین قوم شکم رمیده ام
که در آن،
سفره ها بود و حمله ها
چون بهائم وردان.
من از سرزمین قومی گریخته ام که در آن،
مجرمین اصلی را طفره رفتند
و قربانیان را به محکمه بردند،
قربانیان این دیار
خود فرزندان مجرمین بودند.
در آن دیار،
معترضان به زندانهای میله ای
خود در بند نهان زندانها بودند.
من از درون تباری برآمدم
که در آن هیولای هوس را
ردای مقدس خواهر و برادر تن کردند
و بر درخت صمیمیت
میوه فساد بر آوردند.
من گریخته ای زخمی ام
که به باران رحمت ات ای شعر،
محتاجم،
گو ببارد
بی وقفه بر این پلک
سوگند میخورم که بعد از این
هر آنچه را از آن دیار
دیده ام
عیان و هویدا سازم.

خ دانش

سنگسار! شمیم عزیزم!




لینک :تصویر و صدا! با نوازندگی عزیزانم، یارا و مسعود
وقتی مردم رو قبرم ننویسید کی بودم...
ننویسیدچی میخواستم چی میگفتم کی بودم
ننویسید قطعه شعری یا شعاری! ننویسید کی بودم از چه تباری!
وقتی سنگسار آخرین نقطه ی راه!!! نمیخوام سنگ روی گورم بزارین!
وقتی عشقم با خودش نفرت و داره! نمیخوام گل روی گورم بزارین!
از حقیقت اگه گفتم گناه بود عشق من نفرینی آدما بود !
تکه سنگا هدیه ی دست شما ! من میمردم توی چاله بی صدا!
خیلی وقتا پیش از این مرده بودم! تو خودم تنها بسر برده بودم!
بدون عشق بدون نامو نشون چوب این زندگی رو خورده بودم!

وقتی مردم رو مزارم بنویسید که زنم!
بنویسید تکه کردید همه ی گوشت و تنم!
بنویسید این مجازات شکل گند مذهب!
بنویسید این جنایت افتخار امته
وقتی مردم.... رو مزارم بنویسید...که زنم!!!

بیانیه حمایت از روناک صفازاده و هانا عبدی


هشت نیروی امنیتی در تاریخ سوم مهر ماه سال هشتاد و شش ٬ روناک صفازاده ، بیست و یک ساله ٬فعال حقوق زنان را هنگامی که وی در حال ترک خانه برای رفتن به محل کارش درسنندج بود بازداشت کردند . مسئولین دادگاه هیجده روز پس از تاریخ بازداشت به خانواده اش اطلاع دادند که آنها قرار بازداشت موقت وی را برای یک ماه بیشتر تمدید کرده اند . خانواده صفازاده تا کنون قادر به ملاقات وی نشده اند و همچنین دادگاه اجازه بررسی پرونده را به وکلایی نداده است که حاضر شدند به صورت داوطلب نمایندگی حقوقی پرونده وی را بر عهده گیرند.
همچنین ٬ هفت مامور ٬ هانا عبدی ٬ دیگر مدافع حقوق زنان را پس از خروج وی از خانه پدربزرگش در تاریخ یازدهم مهر ماه سال هشتاد و شش در سنندج بازداشت کردند. هانا عبدی و روناک صفازاده هر دو عضو انجمن زنان کردستان " آذرمهر " هستند . این انجمن در زمینه برگزاری کارگاه های ظرفیت سازی و همچنین فعالیت های ورزشی برای زنان در شهر سنندج و دیگر نقاط استان کردستان فعالیت می کند . آنها همچنین در کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین ناعادلانه جنسیتی فعال بودند . پس از گذشت ماه ها ٬ هم چنان این دو فعال در زندان به سر می برند و این در حالی است که به نقل از مادر روناک ٬ او بیمار است و در شرایط جسمی و روحی مساعدی قرار ندارد و خانواده ی هانا نیز به شدت نگران شرایط او هستند . ما جمعی از فعالین حقوق بشر ٬ فعالین عرصه های سیاسی ٬ کارگری ٬ اجتماعی و زنان در ایران و خارج از ایران ٬ ضمن محکوم کردن هر گونه تعلیق ، اخراج ، دستگیری و پیگرد دانشجویان و فعالین سیاسی ٬ زنان ٬ کارگری و اجتماعی ، خواهان آزادی فوری و بدون و قید و شرط آنان هستیم و از روناک صفازاده و هانا عبدی تا آزادیشان و بازگشتشان به آغوش خانواده حمایت می کنیم .
کمپین" آزادی برای روناک صفارزاده و هانا عبدی " بدون هرگونه وابستگی سیاسی ، حزبی و گروهی صرفا در جهت آزادی این دو فعال حقوق زنان تشکیل شده تا بتواند با ایجاد هم صدایی و اطلاع رسانی در مورد این عزیزان در جهت آزادی آنان گام بردارد . این کمپین از هرگونه همکاری و حمایت استقبال کرده و از همه ی عزیزانی که خواهان آزادی بی قید و شرط روناک و هانا هستند دعوت به عمل می آورد .

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

مارگوت بیگل - برگردان شاملو

دل تنگیهای آدمی راباد ترانه ای می خواندرویاهایش راآسمان پر ستاره نادیده می گیردو هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت توومن

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری ؟ چند باردامت را تهی یافتی؟از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر باردام باز گستری

براي تو و خويش
چشماني آرزو مي كنم
كه چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمت مان ببيند
گوشي
كه صداها و شناسه ها را
در بيهوشي مان بشنود
براي تو و خويش ، روحي
كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني
كه در صداقت خود
ما را از خاموشي خويش
بيرون كشد
و بگذارد
از آن چيزها كه در بندمان كشيده است
سخن بگوييم

از بخت یاری ماست شایدکه آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد

پیش از آن که به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم فریاد میکشم که ترکم گفته اند چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم که احساسم را اندیشه و رویایم رازندگی ام رابا او قسمت کنم آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

به تو نگاه میکنم و می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهي تا به تو دل دهد آسوده خاطرت کندبگشایدت تا به در آیی .پرواز اعتماد رابا يكديگر تجربه كنيم وگر نه مي شكنيم بال هاي دوستي مان را ...

از تنهايي مگريز
به تنهایی مگریز
گهگاهی
آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

يادي از سه پيكارگر كمونيست



يادي از سه پيكارگر كمونيست
سوسن گل انصاري
ويكتوريا دولتشاهي
مجتبي تركاشوند
از زمان روی کار آمدن جمهوری اسلامی درایران تاکنون سرکوب و زندان و شکنجه و ترور و کشتار انسانهای آزادیخواه و کسانیکه با تحجر اندیشه و عمل این حکومت گران کوچکترین مخالفتی را ابراز کرده اند ، شهره عام وخاص است . از این جنبه تیرباران سوسن گل انصاري / ويكتوريا دولتتشاهي و مجتبي تركا شوند اقدامی منحصر به فرد محسوب نمیگردد. تیرباران سوسن /ويكتوريا و مجتبي درکارنامه سلسه کشتار ها وقتل عام های فعالین سیاسی و كمونيست ایران از جمله یکی ازجنایت های نابخشودنی رژیم محسوب میشود. دراین سه دهه ابعاد جنایت رژیم بقدری فجیع وگسترده بوده است که باورکردن اش نیز برای کسی که درجهنم جمهوری اسلامی نبوده باشد، به همان اندازه غیرعادی ودردناک مینماید.
آری حکومت هدف اش تنها جان سوسن/ ويكتوريا و مجتبي نبود بلکه هدف به بند کشیدن آزادی اندیشه وبيان بود. سرمايه داران رژيم اسلامي برای رسیدن به هدف شان از بکار گیری هیچ وسیله ای ابا نداشتند. از خرداد 60 تا کنون ده ها هزار نفر به جرم دفاع از آزادی اندیشه وبیان ، دفاع از حقوق کارگران ، زنان ، جوانان و ملیت های تحت ستم واستثمار، کشتار شده اند وصد ها هزار نفر از خانه و کاشانه خود رانده شده اند . به همان جرمی که سوسن/ ويكتوريا و مجتبي را کشتند .
يادشان گرامي و راه سر خشان كه همان انقلاب سوسياليستي و بر پايي يك دنيايي بهتر است پر رهرو باد....
اين شعر را به اين سه رفيق و تمامي جانباختگان به خون خوفته راه انقلاب كمونيستي تقديم مي كنم..
تنت پاره پاره دو چشمانت ستاره
از عشق بزرگ و سرخت نشانه داره
به رزم رفيقانت خاطره مياره
نشسته در خون تن تو گلگون
ز پيرهنت پرچم بسازم اكنون
تو زنده ايي جان به خشم ياران
چون مشعلي روشن در سنگر رفيقان
گرفتم به اغوش تنت را دوباره
از اون خرمن اتيش شعله ها مي باره
شب سرد و تارم را كرده پر ستاره
به يادت اي جان همه رفيقان شررها
فرو زانند كنون به ميدان
سرود رفيقان سرودي خروشان
طنين دارد اينك در كوچه و خيابان
خبر ميدهد از مرك سرما يه داران
نيما انصاري

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

سرود انترناسیونال کارگران


برخیز ای داغ لعنت خورده دنیای فقر و بندگي./ شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی /باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند /و آنگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند /روز قطعی جدال است آخرین رزم ماانترناسیونال است نجات انسانها /روز قطعی جدال است آخرین رزم ماانترناسیونال است نجات انسانها /برما نبخشند فتح و شادی نه بت، نه شه نه قهرمان /با دست خود گیریم آزادی در پیکارهای بی امان /تا ظلم از عالم بروبیم نعمت خود آریم به کفدمیم آتش را / و بکوبیم تا وقتیکه آهن گرم است /روز قطعی جدال است آخرین رزم ماانترناسیونال است نجات انسانهاروز قطعی جدال است /آخرین رزم ما انترناسیونال است نجات انسانها / تنها ما توده جهانی, اردوی بیشمار کارداریم /حقوق جهانبانی نه که خونخواران غدارغرد وقتی رعد مرگ آور بر رهزنان و دژخیماندر / این عالم بر ما سراسر تابد خورشید نور افشانروز قطعی جدال است آخرین رزم ماانترناسیونال است نجات انسانها /روز قطعی جدال است آخرین رزم ماانترناسیونال است نجات انسانها........

قصه ی کوچکِ کودکانِ کاردرمصر




این هم ثمره ی بازار جهانی است . با افزایش قیمت مواد غذایی همواره وبیش ازگذشته کودکان در کشورهای فقیرناچارمی شوند برای کمک خرجی خانواده شان وارد بازارکارشوند . علی عبدل ناصر تنها یک نمونه است .
این پسر14 ساله دریک کوره ی آجر پزی درحومه ی "کایرو" کار میکند. او پیوسته وتکراری خََرّکِ بارکش را ازآجرهای قالب گیری شده ی خیس و سنگین پرمی کند و می برد برای خشگ شدن و بعد آجر ها را باید برای پختن جمع آوری کند. این کار روزانه ی اوست، حتی درروزکودک !
اززمانی که 4 سال پیش پدرش مرد، "علی کوچکه" ی ما هرروزدرکارگاهی مشغول کارشد . او مجبوراست نان آوریک خانواده ی 7 نفره باشد. حتی دراین کوره پزخانه الاغ های بارکش بیشتر وقت استراحت دارند و خودش به تلخی می گوید :
" صاحب کار اینجا هرهفته، 2 روز به الاغ ها استراحت می دهد، ولی من نمی توانم استراحت داشته باشم "
"عبدل موتی" پسر9 ساله دیگری است که از 8 سالگی در این کوره پزخانه کار میکند. مزد او 20 پوند مصری برابر تقریبا 3 دلار آمریکا درروز است که باید با این پول یاور مادرش که کارگر خانه ها ست باشد. با مزدی که "عبدل موتی" می گیرد خانواده اش دارو برای پدری که سخت بیمار است تهیه می کند. در کوره های آجرپزی بطور متوسط حقوق کودکان 5/4 دلار است .

با افزایش قیمت مواد خوراکی و تورم در مصر وضعیت و شرایط کاررقت بار کودکان و محرومیت آنان از حقوق قانونی نظرافکارعمومی را جلب کرد. پارلمان مصردرحال بحث وگفتگو هستند که برای حمایت از کودکان کار چه اقداماتی مطابق استاندارد های بین المللی برای جلوگیری از استثمار وحشیانه ی کودکان باید صورت گیرد. بویژه در محیط هایی که کودکان با مواد شیمایی و سمی ناچار به کار هستند .

کارشناسان و سازمانهای کمک رسانی معتقدند که کارکودکان بعلت افزایش قیمت مواد خوراکی وهزینه ی زندگی رو به افزایش است. بیش از 20 درصد از 76 میلیون نفر ساکن کشورهای شمال آفریقا، درآمدی کمتر از2 دلار دارند و مطابق تعریف بانک جهانی در زیرخط فقر مطلق قراردارند. حتی سوبسید های دولتی روی برخی خوراکی قادربه حل مشکلات ناشی ازرشد سرسام آورقیمت ها نیست .
صدها کودک در حدود 200 کوره خانه ی آجرپزی در جنوب "کایرو" مشغول به کارند . این خبرغم انگیز را یکی ازاعضای گروه های کمک رسانی از انگلیس اعلام کرد و غم انگیزتراینکه خود وی درسازمانهای حمایت ازحیوانات در محیط کار فعال است و تصادفی متوجه حضورگسترده کودکان در کوره پزخانه ها شده است .

کارشناسان و مدافعین حقوق بشرمی گویند که شرایط برای کار کودکان درکشورها خیلی متفاوت است . کارگاههایی وجود دارند که به کودکان غذا می دهند وتلاش می کنند کودکان کمی سواد یاد بگیرند. درکارگاههای دیگر کودکان در گرمای وحشتناک مجبور به کارند و تعدادی زیادی ازآنها تمام عمر بی سواد می مانند. چرا که برای درس ومشق وقت و رمقی برایشان نمی ماند .
در برخی گزارشات آمده که کودکان هنگام کاربا ترکه ی چوب کتک می خورند اگر سرکارگران فکر کنند کودکان آهسته کار می کنند.
آمارو ارقام دقیقی وجود ندارد که نشان دهد در مصرچه تعداد از کودکان مشغول کارند. اما مطابق تازه ترین ادعای دولت، یک ونیم میلیون کودک خیابانی درسنین بین 6 تا 17 سال درمصروجود دارد. اکثرآنان مجبورند خرج زندگی شان را خودشان درآورند.
در شهرهای بزرگی نظیر"کایرو" بچه های 5 ساله مشغول فروش گل، دستمال کاغذی و لوازم آرایش هستند. بسیاری از این کودکان حتی وضعیتی وخیم ترازوضعیت کارگران کوزه پزخانه ها دارند، آنها یا از خانه فرارکرده اند یا اصلا خانواده ای ندارند !

منبع : روزنامه یونگه ولت

بحران غذایی:


فرمان کشتار تدریجی میلیونها توده فقیر و گرسنه توسط سرمایه داری
در جهانی زندگی میکنیم که تحت سلطه سرمایه داری حاکم، میلیونها نفر از آسیب پذیرترین طبقه و اقشار جهان سوم با گرسنگی دهشت باری رویاروی گشته اند، که در قالب قیمتهای سرسام آور مواد غذایی و عدم دسترسی به ضروری ترین مایحتاج زیستی؛ انسانیت را با بزرگترین بحران قرن 21 به زیر ضرب شلاق مرگ کشانیده است.
زندگی در سیستم سرمایه داری جهانی یعنی تولید مایحتاج ضروری- مثل غذا- تنها بوسیله یک هدف و فقط برای هدف فورمت میشود و ضرورت پیدا میکند و آن در خدمت ایجاد نهایت سودآوری باشد. یعنی تعداد انگشت شماری از سرمایه داران و کشورهای امپریالیستی و در راس آن آمریکا بر بقیه کره خاکی حاکمیت کنند. این سیستم و این حاکمیت است که بر بقیه کره خاکی دیکته میکند که چه چیزی کاشته شود، به چه مقدار و میزانی تولید شود، کجا حمل و صادر شده، به چه قیمتی به فروش و به چه مصرفی برسد. تمامی این پروسه بر پایه سیاستها و معاهدات و پروتکل هایی برنامه ریزی میشود که نهایت سودآوری را برای همان تعداد معدود سرمایه دارتضمین و متحقق کند.
سال 2008 سال بحران غذایی جهانی است و چهره جدیدی از گرسنگی را به تصویر میکشاند که کشتار تدریجی میلیونها انسان کارگر و زحمتکش را با ربودن آخرین تکه های نان از سفره هایشان، در دستور کار دارد.
از سال 1970 به بعد تولید مواد غذایی بشدت و بطور گسترده ای جهانی و متمرکز شده است . تعداد معدودی از کشورها، آژانسها و شرکتهای سرمایه، تجارت جهانی محصولات غذایی و امر کنترل کشاورزی را در اختیار دارند. برای مثال:
- 80% از گندم صادراتی دنیا از 6 کشور صادر کننده می آید( آمریکا با بالاترین درصد، کانادا، استرالیا، روسیه، قزاقستان و آرژانتین) و 85% برنج هم همینطور ( تایلند، هند، ویتنام، مصر، ایتالیا و اوروگوئه).
-سه کشور صادرات 70% ذرت را بعهده دارند که 60% آن را آمریکا صادر میکند، آرژانتین و چین در رتبه های بعدی قرار دارند.
با این حساب کشورهای فقیر، آنهایی که مواد غذایی را باید وارد کنند که زنده بمانند به امید ودر سایه رحمت! و تمایلات اقتصادی و سیاستهای این چند کشور و شرکتهای تجارتی تابع آنان، روزگار را سپری کنند.
زمانیکه سیستم جهانی تجارت غذایی امر تحویل غذا را متوقف میکند این تهیدستان هستند که باید تاوانش را بپردازند و چندین سال است که فعالیتهای بازار تجارت جهانی مواد ضروری غذایی در جهت یک شرایط بحرانزا در جریان بوده است. کشورهای غنی و آژانسهای متبوع آنان بطور سیستماتیک شرایط و توان مرتفع کردن نیاز غذایی مردم کشورهای جهان سوم را مشکلتر کرده و وسیله به تحلیل رفتن این ظرفیتها را هر چه بیشتر فراهم کرده اند. هائیتی یک مثال زنده و اسف انگیز سیاستهایی این چنین است:
برنج قرنهاست که در هائیتی کاشته میشود و تا بیست سال پیش کشاورزان هائیتی هر ساله 170 هزار تن برنج تولید میکردند که 95% نیاز مصرف محلی را تامین میکرد. برنجکاران بدون برخورداری از هیچ سوبسیدی دولتی همچون هر کشور تولید کننده برنج، دسترسیشان به بازارهای محلی توسط تعرفه های وارداتی محافظت میشد.
در سال 1995 یکی از شرایط مقرر داشتن و برخورداری از امکان اخذ یک وام عاجل، صندوق بین المللی پول از دولت هائیتی خواست یا به تعرفه های وارداتی پایان دهد و یا از 35% نرخ تعرفه به 3% آنرا تنزل دهد – که این پایین ترین درصد تعرفه در کشورهای دریای کارائیب است – پیامد پذیرش این شرط، هجوم ورود بیسابقه برنج آمریکایی به بازارهای هائیتی که به قیمتی نصف قیمت برنج محلی فروخته میشد، بود. نتیجتا هزاران برنجکار هم زمینهایشان را از دست دادند و هم امرار معاششان را، و قدرت خرید توده های فقیر و بدون درآمد پایین تر و پایین تر آمد و همان برنج ارزان آمریکایی هم از دسترسشان بیرون رفت. ¾ برنج مصرف شده در هائیتی از آمریکا وارد میشود. وارد کننده های برنج توسط دولت آمریکا شدیدا سوبسیدایز شده اند. در سال 2003 تولید کنندگان برنج مبلغ 1.7 بیلیون دلار از دولت آمریکا سوبسیدی دریافت کردند که 232$ بطور متوسط بابت هر هکتار شالی محسوب میشود. این پول به جیب چند نفر انگشت شمار از زمینداران بسیار بزرگ و شرکتهای بازرگانی-کشاورزی رفت.
در حال حاضر مردم فقیر هائیتی با قدرت خرید بسیار پایین به حداقل مواد غذایی دسترسی ندارند و در وضعیت فاجعه باری قرار گرفته اند. بیشتر مردم به کمتر از 22% کالری که حداقل نیاز برای سلامتی است، دسترسی دارند. توده های فقیر و گرسنه درد شدید گرسنگی را با خوردن " بیسکویت گِلی" که ترکیبی از خاک و آب و مقدار کمی روغن و نمک است، تسکین میدهند. همزمان با این برای مثال، دولت محافظه کار کانادا 225$ در مقابل هر خوکی که کشته شود به پرورش دهندگان خوک میپردازد. این قسمتی از یک برنامه اقتصادی است که زاد و ولد خوک را در جهت بالا بردن قیمت خوک در بازار و پایین آوردن قیمت علوفه و نیاز به آنرا، کنترل کرده و کاهش میدهد. بخش بسیار کمی از این خوکهای کشته شده ممکن است به بانک غذا برای مصرف محلی داده شود و بخشی از آن به غذای سگ و گربه تبدیل میشود و هیچ بخشی از آن نه به هائیتی میرود و نه نصیب هیچ گرسنه دیگری میشود. این چهره بیرحم سرمایه داری است، در یک گوشه جهان غذا را از بین میبرند که قیمتها بالا رود و بقیه جهان گِل و خاک میخورند بخاطر اینکه قیمتها بالاست.
در هائیتی در 3 آوریل تظاهرات کنندگان جاده ها را مسدود کردند و کامیونهای حامل برنج را متوقف و آنرا بین گرسنه گان تقسیم و توزیع کردند، و هزاران نفر بسوی قصر ریاست جمهوری با شعار " ما گرسنه ایم" مارش رفتند. یکی از تظاهرات کننده ها گفت: " ما در مقابل پلیس و ارتش یو.ان و گلوله های آنان ابایی نداریم چرا که اگر گلوله های آنان ما را نکشد، از گرسنگی خواهیم مرد".
سخنگویان سرمایه سعی کرده اند عوامل ایجاد این بحران را تغییرات اقلیمی بویژه خشک سالیهای پیاپی و سیاستهای غلط دولتهای آن کشورها و بالا رفتن قیمت نفت خام اعلام کنند.
اگر چه رخداد خشک سالی و بلایای طبیعی در وخیمتر کردن این بحران بی تاثیر نبوده اند ولی عوامل اصلیتر با تعیین کننده گی بیشتر در ایجاد بحران غذایی در کنار ماهیت بحران زای سرمایه داری از نوع دیگری هستند.
روی آوری به سوخت "سبز"
یکی از المنتهای اصلی رشد این بحران، روی آوری رهبران دنیای سرمایه – آمریکا، کانادا و اروپا- به سوخت جایگزین یا سوخت سبز و یا به بیان متداول آن بایوفیول است.
بایو فیول جهانی که به سوبسیدهای سنگین و برنامه ها، مقررات و سیاستهای حمایتی از جانب این دولتها و آژانسها و شرکتهای متبوعشان متکی است، کشاورزان دنیا را ترغیب کرده که از تولید مواد غذایی دست کشیده و به تولید سوخت بپردازند. بزرگترین مشوق بایو فیول آمریکا است که حتی نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری آن – دموکراتها – بخشی از کمپین های انتخاباتی شان را به وعده های کمک و مساعدت تولید اتانول، اختصاص داده اند. دولت محافظه کار کانادا هم میلیونها دلار نثار بازار بایو فیول کرده است و نقش لابی شرکتهایی که بدنبال اجاره مزارع برای تولید اتانول هستند، را بازی میکند.
کشورهای در حال رشد هم برنامه های بیو فیول را ترغیب میکنند. در فیلیپین جایی که مردم علیه قیمتهای بسیار یالای برنج تظاهرات میکنند، دولت اخیرا یک قانون بایو فیول را تصویب کرده تا تولید آنرا یک حکم قانونی و همینطور آنرا مشمول سوبسیدی کند.
اعلان هشدار در مورد برنامه های تولید اتانول مدتهاست که حتی توسط کارشناسان خود سرمایه مطرح گشته است. بر پایه این هشدارها برنامه های تولید اتانول که با وعده کاهش خطرات " گلوبال وارمینگ" توسط سرمایه جهانی تبلیغ میشود، تاثیرات مخربش را بر تولید مواد مورد نیاز غذایی و قیمت آن گذاشته و میرود که میلیونها انسان را در جهان قربانی کند. اکنون که این اثرات به مادیت تبدیل شده و برخی از سیاستهای تازه ای در حال شکل گیری است که تاثیرات مخرب آنرا تصاعدی میکند.
جی8 بعنوان مکان عقد موافقت نامه ها، پیمانها، و تعهدات مشترک رهبران سرمایه جهانی، منزل اخذ این سیاستها ،تدوین و تصویب آن است.
رئیس بانک جهانی – رابرت زولیک – در اوایل آوریل پیشنهاد یک موافقت نامه جدید را برای سیاستهای غذایی کرد. و گفت طبق گزارش تخمینی بانک جهانی، 33 کشور با خطر بالقوه آشفتگی اجتماعی ( بخوان: انقلاب اجتماعی) روبرو هستند و این بخاطر جهش سرسام آور و رو به افزون قیمت ماد غذایی و مواد سوختی است.
یو.ان که خود قبلا از مشوقین بایو فیول بود هم اکنون در مورد آن اعلام هشدار میدهد.
تمایل جهانی برای یک سوخت " سبز" و ارگانیک که باک ماشینها را پر کند، وضعیت جهانی بحران غذایی را تشدید کرده و میلیونها نفر را با تهدید گرسنگی کشنده تنها گذاشته است. این توده ها سوالی که دارند این است که چرا اساسا بعمل آوردن مواد غذایی به منظور هدف پر کردن تانک اتومبیلها باشد، نه سیر کردن شکمهای گرسنه زحمتکشان؟
متخصصین و کارشناسان بارها هشدار داده اند که روی آوری به این به اصطلاح آلتر ناتیو اشتباه و فاجعه آور است که تبدیل مساحت زیادی از زمین برای کشت به منظور تولید بایو فیول، تولید مواد غذایی برای مصرف مردم را کاهش میدهد، درست زمانیکه دنیا به افزایش آن نیازمبرم دارد.
سال گذشته آمریکا ¼ محصولات ذرت خود را به اتانول تبدیل کرد که سوخت خود رو های آمریکایی را فراهم کند و این در حالی است که آمریکا بیش از 60% از صادرات ذرت را در جهان بعهده دارد. بدلیل سود زیادی که در ارتباط با تقاضای رو به افزون ذرت وجود دارد، بسیاری از کشاورزان به کشت ذرت به بهای کنار گذاردن کشت محصولات دیگر جذب گشته اند و در زمینهایی که قبلا برای کشت گندم، برنج و سویا و .... در نظر گرفته شده بود،مشغول بعمل آوردن سوخت ماشینها هستند.
به اظهار بانک جهانی: " غلاتی که صرف میشود که باک یک اس.یو.وی را پر کند قادر است شکم یک نفر را بمدت یکسال سیر کند".
سوبسیدایز کردن اتانول و بایو دیزل از طرف دولتها، ناگزیر محصولاتی چون ذرت را از لیست غذایی خارج کرده است و به تانک اتومبیلها میریزد و سرمایه گذاریهای جدید کشاورزی را در تمام دنیا به سمت کشت نخل، دانه های روغنی و ... برده است و این مستقیما قیمت سوخت مورد نیاز کشاورزی را افزایش داده و غیر مستقیم قیمت غلات دیگررا با تشویق و ترغیب کشاورزان یه روی آوری به تولید سوخت "سبز"، بالا برده است.
در حال حاضر سیاستهای رسمی آمریکا و دیگر هم پیمانانش این است که غذا تبدیل به سوخت شود. اتومبیلهای آمریکایی به اندازه ای ذرت می سوزانند که میتوانند تمام نیازهای وارداتی 82 کشور فقیر را تامین کنند.
اتانول و بایو دیزل از عهده وعده های سبزی که قرار بود ظاهرا آلودگی هوا را کاهش دهد، بر نیامده اند و قادر نبوده اند که آلترناتیو واقعی ای برای "گلوبال وارمینگ" باشند و اساسا پتانسیل عملی شدن آنرا هم ندارند. حتی بخشی از خود سرمایه داری این تز را غیرقابل دفاع میدانند. اتانول ذرت فقط قادر است که مقدار بسیار کمی از گازهای " گرین هاوس" – گازهای گلخانه ای- را کاهش دهد. در مقایسه با پترول، اتانول انرژیی را که مصرف میکند، بسیار بیشتر از انرژیی است که از آن میشود استخراج کرد، و انرژی اش از گازولین و پترول خیلی کمتر است. با اینهمه سرمایه داری به آن دو دستی چسبیده است، اگرچه به قیمت دستبرد به ابتدایی ترین نیاز توده های میلیونی جهان باشد.
تغییرات اقلیمی
تغییرات آب و هوایی و مصائب طبیعی تاثیراتی بر تشدید روند رو به افزایش بحران غذایی گذاشته است که در مقایسه با سوخت جایگزین خیلی اندک است.
به گفته کارشناسان یو.ان تولید مواد غذایی در بخشهایی از دنیا، بدلایل طبیعی در طی 12 سال آینده به 50% تنزل خواهد داشت و هم اکنون تاثیرش را در استرالیا، بنگلادش، هند و.... میشود مشاهده کرد.
استرالیا که دومین صادر کننده بزرگ غلات در دنیا است، خشک سالیهای وحشیانه ای را در سالهای مختلف از سر گذرانده که محصول گندم آن را 60% پایین آورده و تولید برنچ را کاملا محو کرده است.
در بنگلادش در ماه نوامبر گذشته یکی از قوی ترین گرد بادهای دهه اخیر، یک میلیون تن برنج را نابود کرد و محصولات گندم را بشدت خراب و این کشور را حتی بیشتر از همیشه متکی و محتاج به واردات کرد.
طبق گزارشی از یو.ان، مساحتی از خاکهای حاصلخیز در دنیا، به اندازه مساحت اوکرایین، هر ساله از بین میرود و این خود بدلیل قطع درختان جنگل، نوسانهای اقلیمی و " گلوبال وارمینگ" است.
قیمت نفت
قیمت بالای نفت خام و فرآورده های آن، به هزینه تولید مواد غذایی و به طبع آن قیمتهای بازار افزوده است.
کود و ضد آفات از مواد پترولیوم و گاز طبیعی تهیه میشوند و گاز بایو دیزل در کاشت، برداشت، حمل و نقل و واردات و صادرات استفاده میشود.
تخمینا 80% هزینه بعمل آوردن ذرت، کاشت و برداشت آن از هزینه نفت خام است و به این معنا افزایش قیمت نفت خام رابطه مستقیمی با بالا رفتن مواد غذایی ارائه شده در بازار دارد.
آتش بس به " انقلاب سبز"
در دهه های 1960-1970 آمریکا بدنبال تلاشی که در مقابله با نارضایتی دهقانان در جنوب و جنوب شرقی هند انجام داد، امکانات مالی و حمایت تکنیکی ای را صرف تحولات و پیشرفتهای کشاورزی در هند و دیگر کشورها، بنام" انقلاب سبز" کرد.
این به اصطلاح" انقلاب سبز"، با بذرهای اصلاح شده از نظر ژنیتیکی (مهندسی ژنتیکی )، کود، مواد ضد آفات و تکنیکهای جدید و مدرن کشاورزی، به افزایش قابل توجهی در تولید مواد غذایی انجامید، بخصوص در تولید برنج. در حال حاضر این برنامه ها از دستور کار آمریکا خارج گشته است چرا که این بازار است که تعیین میکند که چگونه باید به این معضل برخورد شود.
مجله " اکونومیست" گزارش میدهد که اختصاص دادن بودجه ای جهت کشاورزی از کل بودجه دولتی در کشورهای در حال رشد از سال 1980 تا سال 2004 به نصف آن تنزل پیدا کرده، سوبسیدیها متوقف شده و رشد تولید از حرکت باز داشته شده است.
افزایش لجام گسیخته قیمتها
سازمان غذا و کشاورزی یو. ان اعلام میکند که از مارس 2007 تا مارس 2008 قیمتهای غلات 88%، مواد چربی و روغنی 106%، و فرآورده های شیری 48% افزایش یافته اند.
فهرست قیمت غذای سازمان غذا و کشاورزی بطور جامع 57% طی یک سال گذشته افزایش پیدا کردو بیشتر این افزایش طی چند ماه اول امسال رخ داده است. بیشترین نوع رایج برنج تایلندی که 5 سال پیش هر تن به بهای 198$ فروخته میشد در سال گذشته به قیمت 323$ و در 24 آوریل امسال این قیمت به تنی 1000$ رسید.
بانک جهانی میگوید که در طی سه سال گذشته تا فوریه 2008 قیمت گندم جهانی 181%، و بطور کلی قیمت غذایی جهان 83% بالا رفته است. به اعتقاد بانک جهانی انتظار میرود که بیشتر قیمتها دستکم تا سال 2015 همچنان سیر صعودی داشته باشد.
این افزایش قیمتها برای 2.6 بیلیون مردم دنیا که با درآمدی کمتر از 2$ در روز زندگی میکنند و 60% تا 80% درآمدشان خرج تهیه غذا میشود ، فاجعه بار است. صدها میلیون نفر در دنیا از عهده غذای کافی بر نمی آیند.
بانک جهانی پیش بینی میکند که نیاز جهانی برای غذا تا سال 2030 به دو برابر خواهد رسید و این بخشا بخاطر این است که جمعیت دنیا انتظار میرود تا سال 2050 از مرز 3 بیلیون نفر بگذرد.
از 36 کشوری که در حال حاضر با بحران غذایی روبرو هستند، 21 کشور آن در آفریقا واقع شده است. لسوتو و سوایزیلند با خشک سالی هم روبرو بوده اند. سیرالئون بخاطر قیمت بالای غذا و درآمد بسیار پایین دسترسی اش به غذا تقریبا صفر است.
گانا، کنیا و چاد در میان کشور های دیگر از بی امنی عظیم غذایی رنج میبرند.
در هند سال گذشته؛ بیش از 25000 کشاورز زیر فشار شاق زندگی و یاس و نومیدی از بهبودی وضعیت مصیبت بارشان و عدم توان پرداخت وامهای ثقیل کشاورزی، دست به خودکشی زدند.
طی ده سال گذشته 150000 کشاورز به همین دلایل به زندگی پر رنجشان خاتمه داده اند.
قیام گرسنگان
در کنار حرکتهای مردم گرسنه هائیتی اعتراضات مشابهی توسط توده های بجان رسیده در اقصاء نقاط دنیا صورت گرفت.
- در بنگلادش بیشتر از 20000 کارگر کارخانه های نساجی در فاتولا برای کاهش قیمتها و افزایش حقوق اعتصاب کردند. آنان در مقابل نیروهای سرکوب پلیس که با گلوله و گاز اشک آور به صفوف آنان حمله ور بودند، با آجر و سنگ از خود دفاع کردند.
- در مصر دولت مبارک هزارها نیروی انتظامی را به کارخانه نساجی مهالان در دلتای نیل گسیل کرد که اعتصاب عمومی کارگران را که خواهان افزایش حقوق به تناسب نرخ تورم و کاهش قیمتها بودند، سرکوب کنند، که چندین کشته و صدها مجروح داشته و هزاران فعال کارگری به زندان افکنده شدند.
- در آبیجان پلیس علیه زنانی که خیابانها را مسدود کرده بودند گاز اشک آور بکار برد. هزازان نفر بطرف خانه رئیس جمهوری مارش رفتند و شعارهای " ما گرسنه ایم "، " زندگی برای زیستن بسیار گران است " یا " شما ما را دارید به کشتن میدهید " را سر دادند.

- در پاکستان و تایلند سربازان مسلح بصف شدند که از مصادره مواد غذایی از مزارع و انبارها توسط مردم گرسنه و فقیر ممانعت کنند.
- در بورکینو فاسو دو روز اعتصاب عمومی توسط اتحادیه ها و کارگران مغازه ها با در خواست " کاهش نرخ قیمت برنج" و دیگر مواد ضروری غذایی انجام گرفت.
- حرکتها و تظاهرات مشابهی در کامبوج، کامرون، اتیوپی، هندوراس، اندونزی؛ ماداگاسکار، موریتانی؛ نیجر، فیلیپین، سنگال، ازبکستان، زامبیا و...رخ داده است.
* * * * * * * *
مواد غذایی کالا نیستند. بلکه ضرورت حتمی برای حیات انسانی است، و این یک حداقلی است که هر انسانی از هر قدرت حاکمه و هر سیستم اجتماعی ای انتظار دارد که برایش فراهم کند.
هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا گفت: " بحران غذایی بزرگترین تجسم تاریخی شکست سیستم سرمایه داریست".
اما او تعبیر واقعی آنرا یادش میرود که بگوید، و آن این است که این بحران واقعیت کارکرد و موفقیت سرمایه در سودآوریش – به هر قیمتی – است و اگر نیاز باشد آخرین لقمه را از دهان کودک گرسنه آفریقایی برباید، با بیشرمی عملی اش میکند و این عین فونکسیون واقعی اش است. این بحران وجود دارد چرا که سرمایه داری رسالتش را با موفقیت به انجام میرساند. اگرچه با مبارزات این ستمدیدگان عملی کردن آن هرگز به آسانی صورت نگرفته و برای همین است که تمامی سیاستهای سودآوریش را با نسخه های انساندوستی نوع خودش کادو پیچ میکند.
این را این گرسنگان به خیابانها سرریز شده، واضح و روشن ترسیم کرده اند، که طبیعت دوستی و انقلاب سبز و اختصاص وام کشاورزی و... با پیامبران کراواتی و ادوکلن زده یو.ان ، بانک جهانی و صندوق جهانی پول و ... براستی به نفع کدام طبقه است!
سرمایه داری سیستمی برای تولید سود است، نه تولید نیازهای بشریت.
فعلا که استراتژیست های دنیای سرمایه مشغول شده اند که پیامدهای خطرناک این بحران را در ارتباط با ادامه بقای سرمایه و دولتهای حافظ آن در مناطق بحرانزده، تجسم بکنند و توده های گرسنه بجان آمده و خشمگین را ببینند که به قصد انتقام و جان این فرشتگان مرگ به خیابانها آمده اند، در تکاپوی راه گریزی افتاده اند. سرمایه جهانی میداند اگر نجنبد آن کابوس تاریخی دوباره تکرار خواهد شد..............
دو تا از بزرگترین رخدادهای تاریخ بشریت – انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه – جرقه اش را بحران غذایی و کارگران گرسنه زده است، و این خاطره برای سرمایه داری همچون یک کابوس است که انتظار وقوع مجددش را در هر کجای این کره خاکی گرسنه قابل تصور میبیند.
اگرچه این المنتهای ذکر شده کم یا بیش در احتراق شعله بحران و زبانه کشیدنش تعیین کننده و تاثیر گذار بوده اند ولی این ماهیت این نظام مزدی و ضد بشری است با وظیفه تولید سود بیشتر به هر بهایی که از حیات این زحمتکشان آتش سودآوریش را گداخته کرده است.
به مثابه یک اقدام عاجل، کارگران و توده های زحمتکش باید شروع به بسیج کردن خود بکنند و برای یک حرکت توده ای با خواسته های افزایش قیمت و کاهش قیمتهای محصولات عذایی و تعلیق هر گونه محدودیت تجاری بر واردات مواد غذایی، خود را سازماندهی کنند. اگر چه تمامی اینها فقط یک تسکین موقت برای اوضاع فلاکت بارشان است، ولی فقط قدرت خود توده ها قادر است که تقدیر فاجعه بارشان را برای همیشه بهبود و تغییر دهد.
تا زمانیکه سیستم غیر انسانی سرمایه داری با انقلاب کارگری به زباله دان تاریخ سپرده نشود و سوسیالیسم برقرار نگردد،کارگران و زحمتکشان در تهدید گرسنگی مرگ آور بسر میبرند و تا هنوزعده معدودی روی ثروتهای خلق شده توسط همین گرسنگان خوابیده اند، گرسنگان فقیر ناچارند که هنوز " بیسکویت گلی" بخورند.
نيما انصاري

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

آثار لنين به زبان فارسى

کتاب تاريخ انقلاب اکتبر نوشته لئون تروتسکى

مانيفست حزب کمونيست

شبحى در اروپا در گشت و گذار است - شبح کمونيسم. همه نيروهاى اروپاى کهن براى تعقيب مقدس اين شبح متحد شده‌اند: پاپ و تزار، مترنيخ و گيزو، راديکالهاى فرانسه و پليس آلمان.
کجاست آن حزب اپوزيسيونى که مخالفينش، که بر مسند قدرت نشسته‌اند نام کمونيستى روى آن نگذارند؟ کجاست آن حزب اپوزيسيونى که بنوبه خود داغ اتهام کمونيسم را خواه بر پيشگامترين عناصر اپوزيسيون و خواه بر مخالفين مرتجع خويش نزند؟
http://marxengels.public-archive.net/fa/ME0190fa.html

٢٠ سال گذشت: ٣٠ خرداد ٦٠ گفتگو با راديو انترناسيونال ٢٣ خرداد ١٣٧٩

راديو انترناسيونال: اجازه بدهيد با يک نقل قول از مقاله "تاريخ شکست نخوردگان" که در سال ١٣٧٥ بچاپ رسيد، شروع کنيم. شما در پايان اين مقاله نوشته ايد:
"بالاخره، انقلاب ٥٧ مثل اکثر انقلابات، نهايتا نه با فريب و صحنه سازى، بلکه با سرکوبى خونين به شکست کشيده شد. فاصله ٢٢ بهمن ٥٧ تا ٣٠ خرداد ٦٠ تمام آن فرصتى بود که اسلام و حرکت اسلامى با همه اين سرمايه‌گذاريها و تلاشها توانست براى موکلين مستاصل رژيم شاه بخرد. و البته از اين بيشتر نياز نداشتند. در تاريخ واقعى ايران، ٣٠ خرداد به ١٧ شهريور ميچسبد و حلقه بعدى آن است." 6 اين نوشته شما کاملا با تصور عمومى از انقلاب ٥٧ متفاوت است. در تصور عمومى جمهورى اسلامى حاصل انقلاب ٥٧ است. ولى شما جمهورى اسلامى را به رژيم سلطنت و ١٧ شهريور را که سرکوب خونين جنبش انقلابى مردم توسط رژيم شاه بود را به ٣٠ خرداد وصل کرده‌ايد و اين دو تاريخ را دو مقطع از سرکوب انقلاب ناميديد. چرا؟ 7 منصور حکمت: بنظر من هر انسان بيطرفى که به آن تاريخ نگاه کند (و من توصيه ميکنم که بخصوص کسانى که خودشان تجربه زنده‌اى از آن دوران ندارند، حتما آن تاريخ را بازبينى کنند) ميبيند که ماجرا چنين بود که مردم عليه استبداد سلطنتى با پليس مخفى‌اش، با زندانهايش، با شکنجه‌هايش بپاخاستند. در آن جامعه آزادى بيان وجود نداشت، آزادى مطبوعات وجود نداشت، آزادى تشکل و فعاليت اتحاديه کارگرى وجود نداشت، آزادى فعاليتهاى سوسياليستى وجود نداشت، آزادى هيچگونه فعاليت سياسى وجود نداشت. يک حکومت مستبد، فردى، متکى به ارتش، پليس و پليس مخفى بود. جامعه‌اى بود دستخوش بيشترين نابرابرى اقتصادى، فقر عظيم در کنار ثروتهاى انبوه. مردم عليه اينها بپا خاستند، براى برابرى، براى آزادى از چنگال اختناق سياسى و استثمار اقتصادى. اين به انقلاب ٥٧ معروف شد. 8 وقتى معلوم شد که رژيم شاه از سرکوب اين جنبش ناتوان است، جنبش اسلامى که بعنوان يک جريان مرتجع، عليه مدنيت، عليه مدرنيسم اجتماعى، عليه حقوق زنان، عليه رشد، يک جنبش عقب مانده ارتجاعى، از قديم در گوشه‌اى از جامعه ايران بود، پر و بال ميگيرد. يکى از شخصيتهاى اين جنبش، يعنى خمينى، که در عراق تبعيد بود را برميدارند و به پاريس ميبرند و زير نورافکن ميگذارند. از آن وقت رسانه‌ها و دولتهاى غربى وسيعا جريان اسلامى را بعنوان آلترناتيوى که ميتواند و بايد جاى حکومت شاه بنشيند تبليغ ميکنند. بالاخره ژنرال هويزر از طرف دولت آمريکا ميآيد با ارتش صحبت ميکند و وفادارى ارتش را به خمينى ميگيرد. بخش بزرگى از اپوزيسيون ملى و سنتى آن موقع، جبهه ملى و حزب توده و غيره به جريان اسلامى اعلام وفادارى ميکنند و جريان اسلامى به اين ترتيب به صدر مبارزه عليه سلطنت رانده ميشود. مردم بر خلافِ ميلِ جريان اسلامى قيام ميکنند، قيام ٢٢ بهمن، و بالاخره ارتش شاه را در يک رو در رويى نظامى شکست ميدهند. اما ماحصل اين روند پيدايش يک حکومتى است تحت رهبرى و کنترل جريان اسلامى. 9 منتهى آن دو سال و نيمى که از ٢٢ بهمن ٥٧ تا ٣٠ خرداد ۱۳۶۰ ميگذرد، به معنى اخص کلمه هنوز دوره حکومت جمهورى اسلامى نيست... يک دوره نسبتا باز فعاليت سياسى است که دولت زورش نميرسد وسيعا سرکوب کند، هر چند چماقدارى هست، چاقو کشى هست، اسلاميگرى هست. خلخالى همان موقع براى رژيم جلادى ميکند، با اين وجود رژيم اين قدرت را ندارد که جنبش همچنان رو به اعتلای مردم را به آن شدت سرکوب و خنثى کند. احزاب سياسى از همه جا سر درميآورند، کتابهاى مارکس و لنين همه جا بفروش ميرسد، سازمانهاى کمونيستى روزنامه منتشر ميکنند، شوراهاى کارگرى بوجود ميآيند، سازمانهاى مختلف زنان بوجود ميآيند، موج اعتراضى بالا ميگيرد. تا اينکه در ٣٠ خرداد ۱۳۶۰ که يک کودتاى خونين ضد انقلابى-اسلامى صورت ميگيرد. هجوم ميآورند و روزى ٣٠٠ نفر، ٥٠٠ نفر را در اوين و سراسر کشور اعدام ميکنند، روزنامه‌ها را ميبندند و مخالفينشان را تار و مار ميکنند. اين آن پديده‌اى است که باعث شد جمهورى اسلامى امروز وجود داشته باشد. مقطع پيدايش و تثبيت جمهورى اسلامى، ٣٠ خرداد ٦٠ است، نه ٢٢ بهمن. ٢٢ بهمن انقلاب مردم است ولى از ١٧ شهريور ۱۳۵۷ (که روز تيراندازى ارتش شاه به مردم و کشتار در ميدان ژاله بود) تا ٣٠ خرداد ۱۳۶۰ فاصله‌اى است که در آن نيروها و دولتهاى دست راستى سعى کردند جلوى انقلاب مردم را بگيرند. و بالاخره ٣٠ خرداد مقطعى است که اين سرکوب صورت ميگيرد. 10 خوب است يادآورى کنم که اعدامهاى حکومت اسلامى اساسا از روى ليست کسانى بود که که در رژيم شاه به زندان افتاده بودند. کسى که در رژيم شاه دو ماه حبس گرفته بود در حکومت اسلامى اعدام شد. همان کسانى را زدند و کشتند که رژيم شاه ميخواست بزند و بکشد و نميتوانست... 11 راديو انترناسيونال: يعنى جمهورى اسلامى کار سرکوب انقلاب را که شاه از پس آن برنيامد، تمام کرد و در واقع از مردمى که عليه رژيم شاه انقلاب کرده بودند انتقام گرفت. ولى چطور توانست اينکار را انجام دهد؟ چون تا همان ديروز ٣٠ خرداد روزنامه‌هاى چپى بودند، تظاهرات انجام ميشد، و عليرغم دستگيريها و جنگ و جدال با چماقدارها، آزادى وجود داشت. ٣٠ خرداد چه ويژگى داشت که حکومت اسلامى توانست خود را تحکيم کند و جنبش انقلابى ديگر نتوانست سر بلند کند؟ 12 منصور حکمت: اين يک کودتاى خشن بود و بر مبناى اعدام و کشتار وسيع پيروز شد. مثل امروز نبود که ١٦ تا روزنامه دوستان خودشان را ببندند و طرف برود خود را به دادگاه معرفى کند و هنوز آقاى فلانى خطابش کنند. ريختند در خيابان و هر کسى که بنظرشان قيافه‌اش مثل مسلمين نبود را گرفتند، گفتند اين يکى در جيبش فلفل و نمک داشته ميخواسته بريزد به چشم سپاه و کميته‌چى‌ها. کسى شعرى گفته بود، کسى که معلوم بود سوسياليست است، کسى که معلوم بود مدافع حقوق زن است، کسى که بى حجاب راه ميرفت، کسى که از ظاهرش فکر ميکردند چپى است، ميگرفتند ميبردند همان شب ميکشتند. آمار و ارقام و مدارک و شهود اين جنايات به وفور وجود دارند. روزى خواهد رسيد که مردم ايران و جهان مينشينند و محاکمه عوامل اين جنايات را تماشا ميکنند. در آن روز دنيا براى صدها هزار قربانى جناياتى که در ٣٠ خرداد ٦٠ و بعد بطور مداوم و سيستماتيک در سالهاى بعد و بويژه سال ۱۳۶۷ در ايران شده است، اشک خواهد ريخت. 13 اين از جنايات عظيم قرن بيستم بود. قابل مقايسه است با آلمان نازى، قابل مقايسه است با کُشت و کشتار در اندونزى، قابل مقايسه است با نسل‌کُشى در روآندا، به مراتب وحشتناکتر از وقايعى است که در شيلى اتفاق افتاد. يکى از فجايع مهم و تراژديهاى مهم انسانى قرن بيست است. زدند، سرکوب کردند، کشتند، در گورهاى بدون نام و نشان دفن کردند، آدمهاى بسيار بسيار زيادى را، نازنين‌ترين و پرشورترين و آزاديخواه‌ترين انسانها را، بقتل رساندند تا سرِ کار بمانند. 14 راديو انترناسيونال: رهبران جمهورى اسلامى که الآن بجان هم افتاده‌اند، در آن موقع، همه با هم در اين سرکوب شريک بودند، منظورم جناح راست و دوم خرداد است که چند تا از دوی خرداديها را اسم ببرم... بهزاد نبوى آن موقع سخنگوى دولت بود و الآن از رهبران جبهه دوی خرداد است، حجاريان از سازمان دهندگان سازمان مخوف اطلاعات بود و خود خاتمى در دولت بود. چطور شد که اينها يکپارچه از سرکوب ٣٠ خرداد بيرون آمدند و الان بجان هم افتاده‌اند؟ 15 منصور حکمت: جناح‌بندى همان موقع در جمهورى اسلامى وجود داشت ولى همين جناح‌بندى که الان ميبينيم نبود. بطور مثال مجاهدين انقلاب اسلامى و حزب جمهورى اسلامى و خط امامى‌ها در صف مقدم حکومت بودند. صف‌بندى‌ها طور ديگرى بود. نهضت آزادى که الآن بخشى از جبهه دوی خرداد است، خود اولين قربانى خط امامى‌هايى بود که خود آنها هم الآن بخشى از جنبش دوی خرداد هستند. دولت آنموقع دست اين خط امامى‌ها بود. منظورم کابينه است. همانطور که گفتيد، بهزاد نبوى سخنگوى دولت رجايى بود. اين پديده دوی خرداد که بعدا بوجود آمده دربرگيرنده بسيارى از عناصر و محافلى است که در آن موقع سردمدار سرکوب بودند. خيلى از اينها که الان شاگرد ولتر شده‌اند و دموکرات شده‌اند و بخودشان ميگويند روزنامه نگار، پاسدار و بازجو و شکنجه گر و مسئول اعدام مردم بودند. در نتيجه اين تجربه مشترکِ هر دو جناح است. دوم خرداد همانقدر در سرکوب ٣٠ خرداد سهيم است و همانقدر اصل و نسَبش به ٣٠ خرداد ميرسد که امثال لاجوردى و گيلانى و خمينى و خامنه‌اى. اين دولت اينها بود. خمينى، که اسمش بايد بعنوان يک مرتجع جلاد و جنايتکار عليه بشريت در سينه تاريخ ثبت بشود، در رأس اين حرکت بود و کل اين جماعت دنبالش سينه ميزدند. 16 فکر ميکنم که خيلى مهم است مردم ايران آن تاريخ را ورق بزنند، اين آدمها را در اين بيست سال مرور کنند، و بخصوص ماهيت اختلافات امروز اينها را بشناسند. 17 در مقطع ٣٠ خرداد اينها با هم اختلافى بر سر اين نداشتند که حکومت اسلام را با کُشت و کشتار عليه آزاديخواهى مردم سر پا نگهدارند. اينکار را کردند. الان هم، تحت شرايط متفاوتى تلاششان همين است. ميخواهند حکومت اسلام را در مقابل آزاديخواهى مردم سر پا نگاه دارند. 18 راديو انترناسيونال: آيا ميشود گفت که به اين ترتيب دوم خرداديها از سياست خودشان در ٣٠ خرداد پشيمان هستند و فکر ميکنند بايد طور ديگرى عمل ميکردند؟ 19 منصور حکمت: ابدا! دوم خرداديها الان خودشان با افتخار به شما خواهند گفت که همان ٣٠ خرداديها هستند. از ٣٠ خرداد ابراز پشيمانى نميکنند، البته بعدها در دادگاه‌هايشان خواهند کرد، ولى الان نميکنند. الان کارى نميکنند که از "خوديت" خودشان کم کنند. ٣٠ خرداد نهايتا همان شاخصى است که خودى و غير‌خودى را تعريف ميکند. تعريف خودى کسى است که از "نظام" در مقابل مخالف دفاع کرده است و ٣٠ خرداد مهمترين مقطع اين پديده است. ٣٠ خرداد مقطع تولد جمهورى اسلامى است. اگر کسى از اين جماعت عليه ٣٠ خرداد بايستد دارد از جرگه خودی‌ها پا بيرون ميگذارد. 20 بنظر من دير يا زود، و خيلى زودتر از زمانى که سران حکومت فکر ميکنند، محاکمات آزاد مردم براى رسيدگى به جرائم ضد بشرى اينها شروع خواهد شد. اينها کسانى نيستند که بتوانند پولهايشان را بردارند و بروند لس‌آنجلس. سر و کار بسيارى از اينها دير يا زود به محکمه‌هاى مردم ميافتد. يکى از قلمروهايى که بايد در اين دادگاهها به آن پرداخته شود، ماجراى ٣٠ خرداد است و اينکه هر کدام از اين افراد در مورد آن تاريخ چه ميداند، در آن تاريخ چه نقشى داشته، و چه چيزى را ميتواند علنى و افشا کند و از درد آن فاجعه تاريخى براى جامعه کم کند. 21 راديو انترناسيونال: حزب کمونيست کارگرى يک کمپين افشاى واقعه ٣٠ خرداد و گراميداشت جانباختگان ٣٠ خرداد سازمان داده است. هدف از اين کمپين چيست؟ 22 منصور حکمت: فکر ميکنم ٦٠-٧٠ درصد مردم کسانى هستند که ٣٠ خرداد را يادشان نيست. ولى اين مقطع مهمى در پيدايش جمهورى اسلامى است. ما ميخواهيم اين را به نسل امروز در ايران و جهان يادآورى کنيم که جمهورى اسلامى که امروز سرِ کار است محصول يک جنايت بزرگ ضد بشرى است. اين اولا بايد بخاطر بيايد، ثبت باشد، گفته شده باشد، افشا بشود و فراموش نشود. 23 ثانيا اين آدمها هنوز در صحنه هستند. همان آدمهايى که ٣٠ خرداد ٦٠ به بعد آن قتل و جنايت را سازمان دادند هنوز سياستمداران آن کشورند. وکيل مجلس‌اند، در کابينه‌اند، رئيس قوه قضائيه‌‌اند، رهبرند، رئيس ارتش‌اند، سران سپاه پاسداران‌اند. نبرد با اينها ادامه دارد. پرونده اينها نزد مردم مفتوح است، پرونده عاملين جنايت ٣٠ خرداد. اينهم يکى از عرصه‌هاى مبارزه عليه حکومت اسلامى، عليه بنيادهايش، عليه شخصيت‌هايش از خمينى و بهشتى، تا خاتمى و خامنه‌اى و رفسنجانى و گيلانى، و همه کسانى است که در اين روند نقش داشته‌اند و اين بخشى از جدال ما با جمهورى اسلامى است. به نقل از انترناسيونال هفتگى شماره ٥٨ ٢٥ خرداد ١٣٨٠ (١٥ ژوئن ٢٠٠١)

دو قطبى "حزب - توده ها"ى چپ راديکال, در حاشيه اظهار نظر کورش مدرسى

کورش مدرسى بحثى در مورد رويدادهاى ايندوره در دانشگاه و جريان دانشجويان آزاديخواه و برابرى طلب داشته است که فايل صوتى آن در سايت آزادى بيان قابل دسترس است. دراين يادداشت من قصد ورود به بحثهاى او در مورد اين رويدادها را ندارم. اشاره من به گوشه اى از بحث است که دقيقا برخلاف متدولوژى و ديدگاه کمونيسم کارگرى منصور حکمت٬ بازگشتى به سنتهاى چپ راديکال و قالبهاى فکرى چپ سنتى در مورد "حزب – طبقه" و "آگاهى – توده ها" است. کورش مدرسى در گوشه اى ازاين بحث٬ در تبئين موقعيت مهم دانشگاه و نقش مهم روشنفکران در جامعه و به اين اعتبار اهميت آن براى کمونيسم٬ ميگويد؛
"براى کمونيسم٬ اينکه طبقه کارگر آگاهى پيدا کنه٬ آگاهى عميق توش بشه و کمونيسم بعنوان يک علم بره توش٬ روشنفکران و تحصيلکردگان جامعه نقش تعيين کننده اى دارند. اين بحث لنين بوده هميشه که آگاهى کمونيستى توى محيط کارگرى خودش سبز نميشه٬ آگاهى کمونيستى از بيرون ميره توى طبقه کارگر٬ چون محصول بالاترين دستاورد علمى بورژوازى است. اين دستاورد علمى بورژوازى را طرف نميدونه که توى محيط کارخانه است. طرفى که توى کارخانه کار ميکنه ميفهمد که برابرى طلب است٬ همينقدر! واين هنوز با کمونيسم مارکس٬ هنوز با کمونيسم کارگرى٬ هنوز با کمونيسم پراتيک يک دنيائى فرق دارد. اين يک برابرى طلبى اى که اسپارتاکوس هم بر حرکتش استوار بود٬ نه ميتونه هنوز چيزى را به حرکت بياندازد و نه ميتونه جنبشى را به پيروزى برساند. کمونيسم بعنوان علم رهائى طبقه کارگر و علم رهائى بشريت٬ يک تئورى است و اين مبتنى است بر همون که انگلس ميگه٬ لنين ميگه٬ يک نقدى اى از تاريخ سوسياليسم است٬ يک نقدى از تاريخ اقتصاد سياسى٬ که ثروت از کجا درمياد٬ و يک نقدى است از فلسفه کلاسيک به اصطلاح بورژوازى٬ که اگر شما اينها را نداشته باشيد٬ اگه نتونيد اينها را به طبقه ات منتقل کنى٬ آگاهى ميشه يک آگاهى که امروز يکى سوارش ميشه و فردا يکى ديگه٬ هر کى با خودش ميبردش. و اين بحثى اى که من اينجا تکرارش نميکنم. عليرغم اينکه شايد لازم باشه تکرار کرد٬ بخاطر اينکه اينروزها همه چيز لنين مورد تجديد نظر قرار ميگرد از جمله اين بحث اش. اينطور نيست٬ کمونيسم را بايد برد و طبقه کارگر را آموزش داد. طبقه کارگر را توى زندگى روزمره اش آموزش داد. منظورم اين نيست که کلاس درس برايش بگذارى٬ ولى به هر حال يک پديده اى است که از بيرون منتقل ميشه توى طبقه کارگر بعنوان علم اش. بعنوان خود انگيزه اش و به اصطلاح خود احتياج به اينکه ميخواهد کار مزدى را وربياندازد خوب اين يک پايه موجوديت طبقه کارگر است... "
کورش مدرسى راست ميگويد٬ لنين چنين نظرى داشته است. اما اين برداشت لنين از رابطه تئورى و پراتيک را وقتى همزمان با روش کار و تلقى حزب بلشويک بررسى ميکنيد٬ ميبينيد که حزب بلشويک حزبى در ميان کارگران است. مشخصا ديدگاه لنين به وجود کارگران سوسياليستى در طبقه متکى است. يعنى پراتيک واقعى لنين اجتماعا تفاوت ماهوى با کسانى دارد که بعد لنين همين تز را تکرار کردند. تازه اين بحث صد سال پيش است. دوره اى که کارگر صنعتى در روسيه پهناور جمعيت کمى را تشکيل ميداد. ميزان دانش و سواد عمومى و توان فنى و علمى طبقه کارگر قابل مقايسه با امروز نبود. دوره اى که بزعم لنين "شورا به اضافه الکتريفيکاسيون ميشد سوسياليسم"! دوره اى که کمونيسم و کارگر يک پديده واحد بودند و چه بايد کرد و دو تاکتيک و کاپيتال را محافل کارگران پيشرو روس ميخواندند و اساسا براى آنها نوشته ميشد. شايد عدم اتکاى واقعى و اجتماعى حزب حکمتيست به حرکت راديکال درون طبقه کارگر است که بناچار نقش روشنفکران را بعنوان "ماتريال اجتماعى" برجسته ميکند و به اين اعتبار حزب را٬ دقيقا برخلاف کمونيسم کارگرى٬ به حزب آگاهى برنده به ميان طبقه تبئين ميکند! شايد اين از نتايج پراگماتيسم و تبئين تئورى براساس موقعيت است. بعد از لنين و شکست انقلاب کارگرى روسيه٬ کل چپ راديکال و سنتى و ايدئولوژيک و همينطور بسترهاى اصلى سوسياليسم بورژوائى و ناسيوناليستى همين تبئين را بکار بردند٬ و براين اساس حزب٬ دولت٬ فرهنگ و هنر و همه ارکان جامعه را در يک سرمايه دارى دولتى و يک سيستم ايدئولوژيک و خرافى تلفيق کردند. و چرائى اجتماعى و طبقاتى آن برما روشن است و من ضرورتى به ورود به آن نميبينم.
اما کورش مدرسى اينرا هم لابد ميداند که کمونيسم پراتيک مارکس و منصور حکمت ديدگاه کاملا متمايز و روشنترى را دارد. دراين ديدگاه تئورى و پراتيک دو جهان متفاوت نيستند بلکه اجزاى يک پروسه واحد انتقادى و پراتيکى به معنى عام کلمه اند. کمونيسم کارگرى٬ کمونيسم مارکس٬ کمونيسم پراتيک٬ اتفاقا "يک دنيا" با آنچه کورش مدرسى ميگويد فاصله دارد. اين کمونيسم بحث تقدم تئورى بر جنبش و يا جنبش بر تئورى را ندارد. کورش مدرسى اگر در ديگاهش منسجم باشد بايد بحث جنبشهاى اجتماعى و احزاب سياسى منصور حکمت را کنار بگذارد. بايد برود و مجددا سازمان پيشگام و پيشاهنگ درست کند. چون قرار است "کمونيسم از بيرون برود توى طبقه کارگر"! و اين کمونيسم بزعم ايشان متفکرين و پرچمدارانش "٩٠٪" آن در دانشگاه است! ظاهرا از نظر ايشان خود کمونيسم در درون طبقه کارگر وجود ندارد! ظاهرا از نظر ايشان اساسا کمونيسم پديده اى غير کارگرى است! ظاهرا کمونيسم مثل مدرک علمى است که روشنفکران طبقه حاکم بدليل موقعيت ممتاز اقتصادى شان از آن برخوردارند و کارگر بخاطر محروميت اقتصاديش از آن محروم! معلوم نيست چرا مارکس مانيفست اش را بعنوان بيان صرفا نظرى جنبشى تبئين کرد که حى و حاضر در طبقه کارگر وجود داشت و خود را کمونيست ميناميد؟ چرا با سوسياليسمهاى بورژوائى و حکيم باشى هائى که نسخه براى کارگران مى پيچيدند٬ مرز اجتماعى و طبقاتى کشيد و بر سوسياليسم کارگرى تکيه و تاکيد کرد؟ معلوم نيست چرا منصور حکمت اينهمه بحث کمونيسم کارگرى را اتفاقا در نقد همين ديدگاه در تفاوتهاى ما٬ مارکسيسم و جهان و امروز٬ حزب و طبقه٬ سياست سازماندهى ما٬ مبانى کمونيسم کارگرى٬ توضيح کاپيتال و متد مارکس و غيره تبئين کرد؟
به نظر من بحث لنين و تاکيدش براينکه طبقه کارگر صرفا ميتواند در مبارزه اش آگاهى تريديونيونى کسب کند٬ همان زمان هم ايراد داشت. اين بحث شايد در دوره اوليه شکل گيرى طبقه کارگر و ايجاد سازمانهاى توده اى کارگران بدرجه اى درست باشد٬ اما حتى در مقطع انقلاب روسيه و تجارب بعد از مانيفست کمونيست و دو انترناسيونال کارگرى و دهها حزب سياسى کارگرى و کمونيستى بحثى دقيق نبود. اما اگر از اين نادقيقى تبئين تئوريک لنين در مقايسه با مانيفست و ديدگاه مارکس هم صرف نظر کنيم٬ اگر بپذيريم که زمانى لازم بوده اين آگاهى کمونيستى ميان کارگران برود٬ امروز و بعد از ١۵٠ سال از انتشار مانيفست کمونيست و اينکه جنبش کمونيستى طبقه کارگر يک تاريخ بين المللى طولانى جنگ و انقلاب و پيروزى و شکست و قيام و حزب سازى و غيره دارد٬ ديگر مارکسيسم و کمونيسم پديده اى درونى و هويتى لااقل براى بخش راديکال طبقه کارگر است که در ادبيات ما بعنوان گرايش راديکال سوسياليست از آن نام برده شده است. برخلاف نظر کورش مدرسى٬ "طرفى که توى کارخانه کارگر ميکند فقط همين را نميفهمد که برابرى طلبه"! شايد هر کارگرى کمونيست نباشد و بيشتر کارگران مارکسيست و کمونيست نشوند. اما توده طبقه کارگر و مبارزه طبقاتى در جامعيت آن٬ همواره از تمايلات سوسياليستى و کمونيستى و مشخص تر از جنبش خودآگاه کمونيستى و سوسياليستى طبقه کارگر الهام گرفته و در موارد زيادى سرنوشت يک تلاش طبقاتى را رقم زده است. اين پديده اى است مستقل از وجود احزاب سياسى کمونيستى. برعکس احزاب سياسى کمونيستى محصولات اين گرايش اجتماعى هستند. تمام دعواى کمونيسم کارگرى با چپ سنتى اينبود که در دورن طبقه کارگر گرايشات اجتماعى و سنتهاى سياسى تاريخا شکل گرفته و پايدار وجود دارد. وجود يک گرايش راديکال و سوسياليست را بايد همواره در دورن طبقه کارگر فرض کرد. گرايشى که پايه اصلى تشکيل احزاب کمونيستى کارگرى است. برعکس٬ اگر حزبى٬ بويژه حزبى کمونيستى و کارگرى٬ نتواند مابه ازا آنچه ميگويد را بعنوان يک ماتريال اجتماعى در دورن طبقه کارگر پيدا کند٬ چنين حزبى با بحران هويتى روبروست و تبديل به يک فرقه درخود ميشود. کمااينکه تاريخ فرقه هاى ايدئولوژيک و "کمونيستى" که همواره دعاى حل معضلات جهان را در جيب دارند و عمدتا در ميان طبقه از سر سوزنى نفوذ برخوردار نيستند٬ داستان قديمى تغيير ريل اجتماعى و شيفت در تاريخ واقعى کمونيسم است. "کمونيسمى" که جدائى از کارگر و جدائى از مارکسيسم اساس آن را تشکيل ميدهد و عناصر و المنتهاى بعدى در آن هرجا و مطابق با منافع گوينده اش بيان ويژه خود را گرفته است. دراين تاريخ معوج است که "آگاهى"٬ حال خلقى يا توده اى يا "کمونيستى" يا هر نوع آن٬ بايد به درون طبقه و خلق و توده و غيره توسط "روشنفکران متعهد" برود!
اين ديدگاه و دو قطبى قديمى و غير مارکسى و غير کارگرى چپ سنتى شناخته شده است. امروز حتى بسيارى از همان چپهاى سابق اين ديدگاهها را ندارند و بيشتر در شکل تملق کارگرى و کارگر پرستى آنهم بعنوان موجودى تجريدى و عير اجتماعى سير ميکنند. اين ديدگاه حزب را تجسم آگاهى و طبقه کارگر را لوح پاکى فرض ميکند که بايد با اين آگاهى از بيرون و بويژه توسط روشنفکران٬ که به "دستاوردهاى بورژوازى" مجهز هستند٬ به درون طبقه برده شود و گرنه اساسا کمونيسم و جنبش کمونيستى طبقه کارگر وجود ندارد! اين تز محورى اين ديدگاه است. يک جنبش کمونيستى در درون طبقه کارگر بدون وجود روشنفکرانى که آگاهى پخش ميکنند و "بذر آگاهى ميکارند" وجود خارجى ندارد. آنچه هست٬ فقط "تحرکات صنفى کارگر" است. اين ديدگاه تصويرش از حزب٬ تصويرى "ايدئولوژيک" است نه يک حزب سياسى کمونيستى دربرگيرنده کارگران پيشرو و کمونيست و سوسياليست و سازمانده اعتراض سوسياليستى طبقه کارگر. حزبى که نبض اش با تحرک طبقه کارگر ميزند و طبقه را مرتبا در مقابل سرمايه و دولت مرتجع بورژوائى اش قدرتمند تر ميکند. اگر مثبت و خوشبين نگاه کنيم٬ شايد کورش مدرسى ميخواهد با نوعى ديدگاه کارگر کارگرى که دراساس انعکاس نگرش بورژوا به کارگر و دلسوزى براى آنست مرزبندى کند. اما در اينکار متاسفانه از آن طرف بام در دامن وارياسيونى ديگر از همين کمونيسم غير کارگرى ميافتد. اين ويژگى فرمولبنديهاى افراطى کورش مدرسى و ويژگى سيستم خشک و دو قطبى و جدولى چپ راديکال از واقعيات زنده مبارزه طبقاتى است. اما اگر اين باور ايشان است و در "عميق کردن" اهميت مکان اجتماعى دانشگاه براى کمونيسم دچار لغزش پايه اى نشده است٬ آنوقت فقط بايد گفت؛ اين تز بازگشت تمام قد به يکى از بنيانهاى اساسى سيستم فکرى و سياسى چپ راديکال و سنتى است. اينجا نقطه مقابل بحث برسر دوقطبى عقب مانده "روشنفکر- کارگر" را ميبينيم. اين ديدگاه چنين جايگاه و رسالتى براى روشنفکران قائل ميشود که بدون آنها تصور نفس موجوديت پديده اى بنام جنبش کمونيستى و رشد کمونيسم طبقه کارگر تا چه رسد به پيروزى آن را ندارد. من از کورش مدرسى ميپرسم مگر کل چپ سنتى و کل کمونيسم غيرکارگرى معاصر بعد از شکست انقلاب اکتبر غير ازاين را گفته است که شما ميگوئيد؟ ميتوانيد پاى حرفتان بايستيد و دوستانه لطف کنيد و فقط يک سر سوزن اشتراک اين بحث را با ديدگاه منصور حکمت در مورد گرايشات اجتماعى درون طبقه کارگر نشان دهيد؟ ميتوانيد شما و هر کسى در حزب حکمتيست که چنين رسالتى براى خود قائل است و قرار است نقش پيامبران انديشه و "علم" را ايفا کند٬ يک سر سوزن رابطه اين بحث را با ماترياليسم پراتيک مارکس و مبحث وحدت تئورى و پراتيک در مارکسيسم و کمونيسم منصور حکمت مستدل کنيد؟
و بالاخره اينکه از نظر من کورش مدرسى "رويزيونيست" نشده است. من دعواى جنگ احکام و مقولات با او ندارم و چنين کارى را بيهوده ترين کار ميدانم. او دارد سيماى فکرى و سياسى حزبش را روى يک بنياد اجتماعى معين شکل ميدهد. تمام مسئله اينست اگر حزبى بخواهد نقطه رجوع اجتماعيش را در روشنفکران٬ دهقانان٬ طبقات ميانى جامعه٬ بخشى از بورژوازى٬ خرده بورژواى ناراضى٬ و خلاصه هر طيف اجتماعى بجز طبقه کارگر و سنت اعتراضى سوسياليسم کارگرى قرار دهد؛ دقيقا به همين اعتبار نيز ناچار است در احکام تئوريک و در تبئين "مارکسيسم" اش نيز دست ببرد. مائو هم همين کار را کرد. چپ سنتى و ناسيوناليستى و خلقى ايران هم همين کار را کرد. انستيتو "مارکسيسم -لنينيسم" شوروى و متفکران خيلى "علمى" "وطنى" اش مانند احسان طبرى نيز همين کار را کردند. ضمن احترام و ارزش وافر براى تلاش و حرکت دانشجويان آزاديخواه و برابرى طلب٬ عليرغم هر کمبودى که در آن وجود داشته باشد و در نظر داشتن اهميت سياسى اين حرکت٬ آيا کورش مدرسى هم دارد ارکان اساسى کمونيسم دانشجوئى ايندوره را ترسيم ميکند؟ اگرنه٬ اينهمه تاکيد افراطى بر نقش روشنفکر حامل دستاوردهاى بورژوازى و برخ کشيدن آن براى طبقه کارگر که گويا در نظر ايشان از غرايز اسپارتاکوسى نتوانسته فراتر برود براى چيست؟
داستان "مارکسيسم علم است" نيز دنباله همين ماجراست. مارکسيسم اگر علمى است٬ و اين تفاوت دارد با تنزل مارکسيسم به علوم مثبته يا علوم جديد٬ به اين دليل است که مانند فرقه هاى شبه مذهبى و مصلحين جهان وعده آخرت نميدهد. علمى است چون پروسه شناخت٬ نقد٬ پراتيک و تغيير واقعيت مادى و درونى کردن آنرا توسط سوژه فعال يک روند واحد است. علمى است چون متد بررسى علمى و غير عرفانى دارد. علمى است چون حقانيت و اثبات خود را تنها در پراتيک اجتماعى و طبقاتى جستجو ميکند. اين تفاوت دارد با علم فيزيک کوانتوم و فيزيک کهکشان و علم ژنتيک يا علوم مثبته که همواره صحت و عدم صحت تئوريهاى آنها بايد اثبات شود. علم همواره مقوله ثابتى نبوده است و نخواهد بود. اما مارکسيسم حتى بعنوان يک "علم" – من اين واژه را در تقابل با ديدگاههاى چپ راديکال و ارکان کمونيسم بورژوائى با ملاحظه طرح ميکنم – قوانين عام و متدولوژى و تئوريش انسجام دارد و تا امروز سلحشوران روشنفکر بورژوا ناتوان از "رد علمى" آن بوده اند. کمونيسم پديده اى نيست که هميشه در لابراتوار است و بايد صحت آن ثابت شود. کمونيسم يک جريان زنده و انتقادى در متن مبارزه طبقه کارگر در جوامع سرمايه دارى است. کاربست و بسط تئورى و نقد وضع موجود و حتى جدال فکرى و تئوريک به اين اعتبار و از اين موقعيت اجتماعى- طبقاتى براى مارکسيسم و کمونيسم کارگرى موضوعيت دارد. ترديدى نيست که قلمروهاى معين و مشخصى هستند که موضوعات تحقيق و بررسى مارکسيستى اند. ترديدى نيست که انديشه نيز تاريخ خود را دارد. ترديدى نيست که نقش فرد يا افراد در تاريخ کمرنگ نميشود. اينجا من وارد نکاتى بديهى نشدم. همه اينها فرض من است. اما اين فرض ها تا به مارکسيسم و کمونيسم کارگرى مربوط است٬ تنها در چهارچوب وسيعتر مبارزه طبقاتى و برسميت شناسى وجود يک جنبش سوسياليستى در درون طبقه کارگر عليه سرمايه دارى قابل طرح اند. خارج اين چهارچوب٬ طرح بحث بردن علم بدرون "کارگر عارى از علم"٬ به ناکجاآبادهائى منجر ميشود که در بيش از يکصد سال با نام "کمونيسم" انواع مهملات غير کارگرى و غير مارکسى و ضد کارگرى را سرهم کرده اند و به عنوان "انديشه علمى مارکسيستى" به جامعه تحويل داده اند. اگر ميخواهيد کارى درحق کمونيسم انجام دهيد٬ لطفا با نام مارکس و حکمت اينکار را نکنيد. به اسم خودتان و با نام کمونيسم ويژه خودتان هيچ ايرادى ندارد. در همين اظهار نظر کوتاه کورش مدرسى نکاتى ديگرى مانند تبئين از تاريخ کمونيسم٬ و همينطور تناقض مهلک حکم "کارگر فقط برابرى را ميفهمد"٬ با تاکيد ايشان مبنى براينکه "انگيزه و احتياج به اينکه کارگر ميخواهد کار مزدى را وربياندازد خوب اين يک پايه موجوديت طبقه کارگر است"٬ نيز احتياج به بحث دارند که مجموعا اجزاى همين سيستم فکرى سنتى و غير کارگرى هستند. من به اين نکات نميپردازم تا تداوم بحث را از ديدگاه منصور حکمت در مورد تز کوروش مدرسى در پوشش "دفاع از لنين" دنبال کنيم. کورش مدرسى ميتواند اينگونه فکر کند و اينگونه عمل کند و حزب و کادر براى جنبش چپ راديکال بسازد. فوقش هر کسى که بديهيات کمونيسم و مارکسيسم را ميشناسد از کنار اين بحث ميگذرد. تا اينجا ايرادى ندارد و ايشان نظرش را ميگويد. تکرار کسالت آورى از يک تاريخ است که تماما مورد نقد کمونيسم کارگرى است. اما دوست عزيز از من بپذيريد که اين را بعنوان "کمونيسم کارگرى و کمونيسم پراتيک" تحويل دادن ديگر زياده روى است.
منصور حکمت پاسخ ايشان را دقيق و مو به مو ميدهد. گوشه اى از سخنرانى منصور حکمت در سمينار سياست سازماندهى ما که حدود بيست سال پيش صورت گرفته است:
"حزب و طبقهدر مورد رابطه حزب و طبقه يک سلسله درکها و مفروضات غلط در چپ سنتى ايران وجود دارد که بايد از نقد اينها شروع کنيم. تصور مسلط در چپ از رابطه حزب و طبقه اينست که در يک قطب عنصر تئورى، ايدئولوژى، آگاهى و تشکل و انضباط وجود دارد و در قطب ديگر توده‌هاى کارگر وجود دارند. حزب يا سازمان يک قطب و "توده ها" قطب ديگر را تشکيل ميدهند. مکانيسم سازمانيابى انقلاب کمونيستى اينست که اين سازمان آن توده‌ها را گير مياورد و اهداف و ايده‌آل هاى خود را به آنها منتقل ميکند و آن توده‌ها، تک تک و بصورت آحاد مستقل انسانى، تغيير تفکر ميدهند، تغيير نگرش ميدهند، به کمونيسم و سوسياليسم معتقد ميشوند، به علل مصائب خود پى ميبرند، و در نتيجه به آن سازمان ميپيوندند و وارد مبارزه آگاهانه و هدفمند ميشوند. بعبارت ديگر در يک سو توده هاى کارگر هستند در شکل اتمهاى انسانى و در سوى ديگر سازمان و حزب قرار دارد بصورت تجسم آگاهى، تشکل و انقلابيگرى.
اين دو‌قطبى "حزب - توده‌ها" است که در مقاله سياست سازماندهى به آن پرداخته‌ايم. علت وجود چنين فرض و برداشت نادرست و خام انديشانه‌اى ضعف معرفتى چپ نيست. اين در واقع انعکاس و امتداد همان برداشت و شناختى است که سرمايه و سرمايه‌دار در عرصه توليد از کارگر دارد. سرمايه صاحب چيزى است به نام سرمايه. توليد حاصل اين است که اين سرمايه را، اين وسائل توليد را که به سرمايه‌دار تعلق دارد و کارگر بنا به تعريف فاقد آن است، ببرند و در اختيار کارگر بگذارند تا با آن کار کند. کارگران در اين رابطه از نقطه نظر سرمايه دار اتمهاى انسانى هستند که تک تک توسط سرمايه استخدام ميشوند. از نقطه نظر سرمايه کارگر فردى است که براى دوره معينى (روزکار) با سرمايه تماس پيدا ميکند و پس از آن دوباره در گوشه‌اى گنگ و غبار‌آلود در جامعه گم ميشود تا فردا مجددا در کارخانه حضور پيدا کند. در آنسوى کارخانه، در آنسوى رابطه حقوقى ميان کار و سرمايه، کارگر براى بورژوا پديده‌اى ناشناخته است. در نظر بورژوا کارگران هميشه آدمهائى هستند که به کار نياز دارند و براى کار آمده‌اند. اينکه بعنوان انسان در متن جامعه چه ميکنند، مورد توجه بورژوازى نيست.
نگرش سرمايه به کارگر در توليد، پايه و مبناى نگرش چپ حاصل از اين سرمايه به کارگر در عرصه سياست است. توده هاى بيشکل. وقتى اين چپ ميخواهد از کارگر سخن بگويد متوجه محروميت و فقر او ميشود. از اينرو در تئورى چپ سنتى طبقه کارگر به روشنى از زحمتکش و رنجبر و فقير بطور کلى قابل تميز نيست. اين چپ راجع به اينکه اين طبقه کارگر بعنوان يک پديده اجتماعى در چه موقعيتى است و چه ميکند، آيا اساسا زندگى و سوخت و ساز سياسى، فرهنگى، معنوى و هنرى‌اى دارد يا خير، آيا اعتراضى در درون آن در جريان است يا خير و اشکال اين اعتراض کدامند و غيره چيز زيادى نميداند. اين چپ کمترين تبيين و تحليل را از اين مساله دارد که کارگر در آنسوى توليد و اشتغال در اجتماع چيست.
وقتى يک بورژوا واقف ميشود به اينکه سوسياليست است و بايد کارى بکند، بدوا دلش بحال فقرا سوخته است و معتقد شده است جامعه نبايد به فقير و غنى تقسيم گردد. مارکس در مانيفست کمونيست درباره اينگونه سوسياليسم بورژوائى بدقت سخن گفته است. سوسياليسم بورژواها براى نجات محرومان و فقرا. اين ديدگاه عينا به تئورى حزب اينها منتقل ميشود. از يکسو به مارکس رجوع ميکند و درباره پرولتاريائى ميخواند که سوسياليسم تئورى انقلاب اوست، آگاه و منضبط است، حکومت خود را برقرار ميسازد، جامعه را دگرگون خواهد کرد و به عاليترين اشکال ممکن اداره خواهد کرد و غيره. از سوى ديگر به جامعه موجود خود مينگرد و "پرولتاريا" را در اين انسانهاى "محروم و نا‌آگاه و پا‌برهنه" پيدا نميکند.
در نتيجه "پرولتاريا" بتدريج براى او مشخصه کسانى ميشود که رشد و آگاهى مورد نظر را يافته‌اند تا به حزب او و مبارزه‌اى که او تعريف کرده است ملحق شوند. به اين ترتيب حزب ايشان خود به شاخص و محک پرولتر بودن تبديل ميشود. کارگر زنده و حى و حاضرى که خارج از اين حزب و جريان قرار بگيرد به سختى ممکن است بعنوان پرولتر به رسميت شناخته شود. پرولتاريا بخشى ميشود که توانسته است آن ايدئولوژى طلائى، انضباط طلائى و از خود متشکرى طلائى سازمان را قبول کند و به سازمان بپيوندد. به اين ترتيب ميتوان سازمانهاى رنگارنگ پرولتاريائى تشکيل داد بدون اينکه سازماندهنده و در‌برگيرنده کارگران باشد. سازمانهائى که خصلت پرولتاريائى خود را صرفا از تئورى و ايدئولوژى و مواضع خود استخراج ميکنند. تفکر چپ سنتى ترکيبى است از يک تصور تجريدى و ذهنى‌گرايانه و اختيارى از پرولتاريا از يکسو و يک درک و برداشت شماتيک و تنزل گرايانه از کارگر بعنوان فقير و پا‌برهنه از سوى ديگر. هيچيک از اين برداشتها درست نيست. هر‌دو نشاندهنده اينست که دو‌قطبى حزب - توده‌ها يک دو‌قطبى چرند و بى‌ارزش است که بر شناخت بورژوازى از کارگر در عرصه توليد بنا شده است. اين دو قطبى فقط موقعيت و تعلق طبقاتى سوسياليستهاى بورژوا را برملا ميکند و بس.
... در همين رابطه و در سطحى مشخص تر، ما به گرايشات واقعا موجود در درون طبقه کارگر اشاره ميکنيم. اين گرايشات حاصل تاريخ‌اند. اگر کسى در سال ١٨٤٧ تعبيرى از کمونيسم بدست داده باشد، کارگر يک قرن بعد ديگر اين تعبير را ميشناسد. به هزار ‌و ‌يک شکل اين کمونيسم با طبقه کارگر در طول يک قرن مرتبط شده، کارگر با الهام از آن مبارزه کرده، صاحب نظران بوجود آمده‌اند و جدل کرده‌اند، احزاب تشکيل شده‌اند، انقلابات صورت گرفته است و غيره. طبقه کارگر به دليل اينکه بخش زنده‌اى از جامعه است ديگر بعد از يک قرن و بيش از آن از مانيفست کمونيست، مارکسيسم و کمونيسم را به پديده‌اى درونى براى خود تبديل کرده است.
اين کمونيسم در درون طبقه کارگر محصولات عينى‌اى بوجود آورده است. چند صد سال مبارزه عليه سرمايه‌دارى و روبرو شدن با سرمايه‌دار و دولتها و تاکتيکهايش در اشکال و صورتهاى گوناگون، کارگر معاصر را در مبارزه آموخته و صاحب سنت (سنتهاى مختلف) کرده است. گرايشات گوناگون مبارزاتى در درون طبقه کارگر بوجود آمده است. کارگر امروزى، درست نظير بورژواى امروزى در لبه انتهائى يک تاريخ طولانى قرار دارد. اين تاريخ در او تاثير گذاشته و او را به پديده اى بسيار بالغ و پيچيده تبديل کرده است. حتى کارگر چند قرن قبل که تازه از روستا و کارگاه کنده شده بود، ذهن و زندگى‌اى پخته‌تر و بالغ‌تر و شکل گرفته‌تر از چيزى داشت که چپ بورژوائى در مورد کارگر امروزى در فکر خود مجسم ميکند.
وجه ديگر بحث ما اين بود که اين گرايشات ايدئولوژيکى و سياسى موجود در درون طبقه کارگر پايه عينى احزابى هستند که به نحوى از انحاء خود را به طبقه کارگر منتسب و مرتبط ميکنند. گرايش اصلاح‌طلبانه با تفکر و سنت و سابقه‌اش در درون طبقه کارگر در کشورهاى مختلف وجود دارد و اين پايه عينى احزاب اصلاح طلب داراى نفوذ در درون طبقه کارگر است. بهمين ترتيب گرايش انقلابى و کمونيستى وجود دارد. گرايشى که فعالين آن نسبت به تفاوت نظرات و راه حل هايشان در قبال مسائل کارگرى با ديگر جريانات خود آگاهند.
مساله بر سر مرزبنديهاى عميق تئوريک نيست، بلکه برسر مرزبنديهاى واقعى مبارزاتى ميان سنتهاى مبارزاتى مختلف در درون طبقه کارگر است. اين گرايشات توده کارگران را تحت تاثير قرار ميدهند و به سمت خود جلب و جذب ميکنند. طبقه کارگر مدام در حال قطب بندى درونى، آرايش گرفتن درونى و حتى کشمکش درونى براى پيدا کردن و دنبال کردن بهترين و موثرترين راه بهبود اوضاع و رهائى خويش است. حال اگر يک حزب سياسى بخواهد حزبى کارگرى باشد و يا در درون طبقه کارگر براى خود حمايتى پيدا کند، اولين سوالى که در برابرش قرار ميگيرد اينست که ما‌به ازاء‌اجتماعى آنچه که اين حزب در فکر و سياست و مبارزه نمايندگى ميکند در درون طبقه کارگر به شکل گرايشى بالفعل وجود دارد يا خير. اين گرايش در چه موقعيتى در درون کل طبقه کارگر قرار گرفته است. يک سازمان سوسياليستى راديکال که ميخواهد در درون طبقه کارگر کار بکند اصولا بايد با اين فرض شروع بکند که يک جريان سوسياليستى راديکال در درون طبقه کارگر وجود دارد.
اين تازه، گفته‌اى است مربوط به اوضاعى که نظير ايران که سازمان سوسياليستى مربوطه اساسا از ابتدا توسط روشنفکران و خارج محيط فعاليت سياسى کارگرى تشکيل شده باشد. وگرنه کمونيسم (گرايش مارکسيستى در آن) از ابتدا در محيط کارگرى شکل گرفت و گرايش سوسياليستى در درون خود طبقه را همراه داشت. باتوجه به خصلت روشنفکرى چپ تاکيد اين هم ضرورى است که بديهى است که تبيين گرايش کارگرى راديکال و سوسياليست از هويت سياسى و ايدئولوژيکى خودش لزوما مانند تبيين سازمان مربوطه نيست و نبايد باشد. اما اگر واقعا داريم از سوسياليسم انقلابى و راديکال سخن ميگوئيم آنوقت در اينکه يک چنين جريانى بطور واقعى در درون طبقه کارگر وجود دارد و ديگر در عصر ما بطور اجتناب ناپذيرى بازتوليد ميشود ترديدى نيست. جامعه‌اى که در آن طيف راديکال و سوسياليستى کارگرى وجود نداشته باشد، جامعه‌اى است که در آن سرمايه‌دارى وجود نداشته است. قدمت سوسياليسم کارگرى به قدمت خود سرمايه‌دارى است و اکنون قريب يک قرن و نيم است که جناح راديکال اين سوسياليسم کارگرى مستقيما از مارکسيسم الهام ميگيرد. به بيان ديگر بحث ما اينست که حزب به معنائى که معمولا از آن حرف ميزنيم، يعنى يک تشکيلات تعريف شده، صرفا يک تعين خاص از يک واقعيت اجتماعى وسيعتر است. واقعيتى که يک وجه آن وجود اجتماعى يک گرايش و حرکت بالفعل در درون طبقه کارگر است و وجه ديگر آن وجود تشکيلاتها، برنامه‌ها و غيره. حزب صرفا تشکيلاتى متشکل از افراد نيست که بر‌مبناى توافق بر سر برنامه و اساسنامه گرد هم آمده اند. حزب حاصل بلوغ روندهاى تاريخى است که طى آن ماتريال کافى در سطح جامعه، در درون طبقه کارگر بشکل گرايشات و سنتها و فعالين، و نيز در قالبهاى سياسى و برنامه‌اى، براى پيدايش يک سازمان که بتواند اين حرکت اجتماعى را سازماندهى و رهبرى کند بوجود آمده است..."
حال اين ديدگاه کمونيسم کارگرى و منصور حکمت را با بحث کورش مدرسى مبنى بر "بردن آگاهى کمونيستى توسط روشنفکران به ميان کارگران" مقايسه کنيد. بطور واقعى و عينى "يک دنيا" تفاوت بين کمونيسم کارگرى و چپ راديکال و سنتى را نتيجه ميگيريد. *
١۶ ژوئن ٢٠٠٨

دین ستیزی و آزادی زن!اصلاحات و اصلاح طلبی! گفتگو با آذر ماجدی


بولتن بحران: با سپاس از شما برای پاسخ به پرسشهای بولتن بحران لطفا خودتان را معرفی کنید :آذر ماجدی: من رئیس سازمان آزادی زن، سردبیر نشریه مدوسا (که متاسفانه مدتی است منتشر نشده است) و در رهبری حزب اتحاد کمونیسم کارگری هستم. در چند سال اخیر برنامه های متعدد تلویزیونی ستلایتی داشته ام. پیش از آن مدیر رادیو انترناسیونال، رادیویی بودم که بعنوان یک رادیوی اپوزیسیون در موج کوتاه پخش میشد. در کنفرانس های بسیار بین المللی چه در مورد حقوق و موقعیت زنان، سکولاریسم و مذهب و مسائل سیاسی شرکت داشته ام. مشغله اصلی من فعالیت سیاسی چه بعنوان اپوزیسیون جمهوری اسلامی و چه در زمینه مسائل سیاسی بین المللی و فعالیت برای برابری زن و مرد است. لذا سخنرانی، نوشتن و مصاحبه با رسانه ها جنبه های مختلف فعالیت من را تشکیل میدهد. بولتن بحران:برخی معتقدند که حجاب بطور سمبلیک باعث فرودستی و تبعیض می شود. نظر شما چیست؟ آذر ماجدی: حجاب نه تنها بطور سمبلیک، بلکه بطور واقعی باعث فرودستی و تبعیض علیه زن است. حجاب سمبل بردگی زن است. تحمیل حجاب به زن بخش مهمی از یک ایدئولوژی بسیار زن ستیز است. اسلام یکی از زن ستیز ترین ایدئولوژی های موجود است. حجاب سمبل اسلام و سمبل موقعیت فرودست زن است. حجاب ضمنا سمبل آپارتاید جنسی است. حجاب به این معنا است که جامعه متعلق به مرد است و زن باید در حاشیه آن باشد، متعلق به مرد باشد. بولتن بحران: برخی بر این باورند که دین ستیزی بهترین تاکتیک برای رهایی زن است، و می گویند که دین زن را به اسارت گرفته است. این بحث زمانی می شود که بخش عظیمی از زنان هنوز در چنبرهء اعتقادات مذهبی اسیر هستند. آیا واقعا دین، باورهای خداپرستانه و خرافاتی سد پیشرفت زن است، و یا موانع سیاسی – اقتصادی است که بازدارنده پیشرفت زن شده است؟ مانع اصلی چیست و چگونه می توان زن را علیه موانع اصلی شوراند؟ زنی که بخاطر فشار های توانفرسای همسر و یا پدر، فقر و نابسامانی های اقتصادی، و یا اجتماعی، به تن فروشی روی آورده و شب خسته و فرسوده سر بر بالین می گذارد، و با خدای خود تنها می شود و با او خلوت می کند را چگونه می توان علیه خرافات و مذهب آگاه کرد و یا شوراند؟ چگونه می توان او را از این تکیه گاه مجازی جدا کرد؟ چه باوری را می توان جایگزین آن کرد؟ آذر ماجدی: این سوال مفروضات متعددی را مطرح میکند و نیاز به تحلیل و توضیحات مفصل دارد. من بعنوان یک مارکسیست بر این نظرم که ریشه ستمکشی زن در مناسبات اقتصاد سیاسی جامعه است. امروز، در جامعه معاصر، مبنای ستمکشی زن در مناسبات سرمایه دارانه نهفته است. کارکرد نظام سرمایه داری به تبعیض علیه زن نیاز دارد. بنظر من برابری کامل زن و مرد با سرنگونی سرمایه داری، لغو کار مزدی و مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و استقرار سوسیالیسم امکان پذیر است. اما این واقعیت به این معنا نیست که ما همین امروز برای حقوق زنان و علیه افکار، سنن و ارزش های مردسالارانه مبارزه نمیکنیم. بطور مثال مبارزه علیه ستمکشی زنان در ایران امروز با مبارزه علیه جمهوری اسلامی تنیده است. مبارزه علیه مردسالاری در ایران در عین حال مبارزه ای علیه مذهب و برای یک نظام سکولار است. کلیه مذاهب زن ستیزند. اما اسلام بطور ویژه ای زن ستیز و مرد سالار است و بعنوان ایدئولوژی حاکم ابعاد بسیار عمیقی به ستمکشی زن داده است. باید اسلام را افشاء کرد. لذا بعنوان یک مدافع برابری زن و مرد و بعنوان کسی که سه دهه است برای آزادی زن و برابری زن و مرد مبارزه میکند، بر این نظرم که باید یک مبارزه همه جانبه را به پیش برد. مذهب زدائی بنظر من یکی از وجوه مهم مبارزه برای آزادی و برابری بطور کلی و برابری زن و مرد بطور اخص است.از سوال این چنین بنظر میرسد که شما مذهب را بعنوان یک ابزار مفید در نظر میگیرید. بنظر من حتی همان زنی که مجبور به تن فروشی است و در سناریوی شما شب با خدای خود درد دل میکند، اگر دریابد که اتفاقا این خرافات نقش مهمی در وضعیت فلاکت بارش دارد، بهتر میتواند با مناسباتی که او را در این شرایط قرار داده است مبارزه کند.بولتن بحران: چگونه می توان عملا، و نه بگونه ای فورمالیستی، دست دین را از حکومت و در نتیجه از تنظیم قوانین زن ستیز جدا کرد؟ آیا بخش عظیمی از زنان که هنوز در چنبرهء اعتقادات مذهبی اسیر هستند خود به نحوی بازدارنده و سدی بر سر راه رهایی زنان نیستند؟ آذر ماجدی: جدایی دین از دولت به یک معنا امری فرمال است. قانون اساسی باید سکولار باشد و رسما جدایی دین از دولت، آموزش و پرورش و سیستم قانونگذاری را تصویب و اعلام کند. قوانین کشوری باید بر مبنای قوانین سویل نوشته شود و برابری زن و مرد را تامین کند. به این معنا این یک پروسه رسمی و فرمال است. سوال شما بیشتر به تاثیرات مذهب در جامعه برمیگردد. چگونه میتوان با تاثیرات مذهب در جامعه مبارزه کرد؟ بنظرم با آموزش و از طریق فرهنگی. زنان هم مثل مردان اسیر ارزش ها، فرهنگ و ایدئولوژی حاکم هستند. به این معنا زنان نیز اسیر افکار و ارزش های مردسالار اند. مبارزه با نابرابری را باید در سطوح مختلفی پیش برد. تغییر نظام قانونگذاری یکی از عرصه های مهم است. مبارزه فرهنگی و آموزش نیز یک عرصه مهم دیگر است. منتهی باید در نظر داشت که زمانی که قوانین برابر باشند، سیستم آموزشی از مذهب و خرافات جدا باشد و نظام برابر آموزش داده شود، موانع فکری و فرهنگی مهمی از پیش پای برابری زن و مرد کنار زده میشود.بولتن بحران: در عرض 28 سال اخیر پاسداران رژیم زنان را به جرم واهی بدحجابی مورد آزار و اذیت وحشیانه قرار داده است؛ رژیم تعدادی از زنان که برای دفاع از خود دست به قتل زده بوده اند را اعدام کرده است؛ و سنگسار بخشی از مجازاتهای دینی رایج است. کشورها و دولتهای غربی از نقض حقوق بشر در ایران و بخصوص حقوق نادیده گرفته شدهء زنان بخوبی آگاه هستند. اما غرب بدون در نظر گرفتن این قوانین قرون وسطایی و زن ستیز، و نقض مستمر حقوق بشر در ایران، در همسویی و خشنودی رژیم اسلامی کوتاهی نمی کند. به نظر شما، و با توجه به این نکات، جنبشهای زنان در غرب چه می توانند بکنند، و نقش زنان فعال و جنبشهای زنان در ایران تا چه حدی راهگشا برای خواستهای زن ایرانی بوده است؟ چگونه می توان این دو را در ارتباط ارگانیک و هماهنگ قرار داد؟ آذر ماجدی: دولت های غربی پیش از هر چیز بدنبال تامین منافع اقتصادی بورژوازی خود هستند. تامین حقوق انسانی مردم کشورهای دیگر جایگاه بالایی در اولویت های آنها ندارد. لذا باید این دولت ها را از طریق افکار عمومی شهروندان کشور معین و یا در سطح بین المللی زیر فشار قرار داد. این دولت ها پراگماتیست اند. و لذا حتی زمانیکه بخواهند تغییراتی در سیستم سیاسی کشوری ایجاد کندد از طریق اپوزیسیون "درباری" هر دولتی سیاست خود را پیش میبرند. بطور مثال در مورد جمهوری اسلامی تمام تلاش خود را متوجه جریان باصطلاح اصلاح طلب دو خرداد کردند. برای تغییر این رژیم ضد بشری نباید به دولت های غربی امید بست. باید برای سازماندهی مردم و جنبش های اجتماعی اعتراضی در داخل کشور تلاش کرد.اما روشن است که حمایت و جنبش همبستگی بین المللی جایگاه مهمی در مبارزه علیه رژیم اسلامی دارد. جنبش آزادی زن در دنیا یکی از جنبش هایی است که بطور قطع میتوان و باید روی آن حساب کرد. ما توانسته ایم پیوند های بسیار با ارزشی با این جنبش در سطح بین المللی برقرار کنیم. آنها از مبارزات ما و از خواست های مردم و زنان در ایران حمایت میکنند. اکنون رژیم اسلامی نزد بخش وسیعی از جهان بی آبرو است. اکنون در دنیا بسیاری اسلام را با بیحقوقی و اسارت زن تداعی میکنند. اینها محصول مبارزات وسیع سه دهه اخیر اپوزیسیون ایران، بویژه اپوزیسیون چپ و برابری طلب است. من با کمال افتخار اعلام میکنم که ما نقش بسزائی در این عرصه ایفاء کرده ایم.جنبش حقوق زن در ایران یک جنبش اجتماعی بسیار گسترده، قوی و توده ای است. این جنبش رژیم اسلامی را عاصی کرده است. جنبش آزادی زن یک نیروی اصلی و تعیین کننده در سرنگونی رژیم اسلامی و تغییر اوضاع است. یک بخش از جنبش آزادی زن در خارج کشور مبارزه میکند. یکی از ویژگی های جنبش اعتراضی در ایران این است که بخش داخل کشور و خارج کشور آن بسیار بهم نزدیک و پیوسته اند. بقول منصور حکمت که یک بار در مورد یک اعتراض اپوزیسیون نوشته بود: "خیابان های تهران و برلین بهم متصلند." این یک تیتر بود ولی بنظر من این ویژگی جنبش اعتراضی و اپوزیسیون را بخوبی بیان میکند. بولتن بحران: می دانیم که زنان قاضی در قضاوت و دادگاه نقش فعال و مؤثر حقوقی ندارد. با توجه به لایجه حمایت خانواده و این امر که «کسب اجازه از همسر اول براي ازدواج مجدد» برای زن لازم الاجرا می شود، اگر بر فرض محال رژیم با در دست داشتن فتوا و دستور العمل از آیت الله ها، قضاوت زن را بپذيرد که هم در دادگاه کيفري استاني، هم در دادگاه خانواده و هم در دادگاه انقلاب قاضي زن (به معنی اخص کلمه) حضور داشته باشد، آیا اعطای چنین حقی به زنان قاضی بیانگر دستاوردی کیفی برای جنبش زنان، و یک عقب نشینی کیفی برای رژیم است؛ و یا بعنوان یک سد در پیش پای فعالین جنبش زنان عمل خواهد کرد؟ آیا دستاوردها می بایست ریشه ای تر باشند؟ آذر ماجدی: ببینید هر دستاوردی هر چند ناچیز و هر چند فرمال مثبت است. به این خاطر که بیانگر توازن قوای متفاوتی میان مردم و حکومت است و میتواند تغییرات ناچیزی در زندگی واقعی مردم بوجود آورد. بقول ضرب المثل عامیانه: "کاچی بعض هیچی!" اما روشن است که حتی اگر این حق زنان به رسمیت شناخته شود تغییر کیفی مهمی در وضع زنان ایجاد نخواهد شد. لازم میدانم در مورد این بخش از سوال شما که میگویید: "آیا بعنوان یک سد در پیش پای فعالین جنبش زنان عمل خواهد کرد؟" توضیح بدهم. آنچه باید توجه داشت، این نکته اساسی است که هیچ تغییر مثبت، حتی ناچیز بعنوان سدی در مقابل جنبش اعتراضی عمل نخواهد کرد. به عبارتی اصلاحات و مبارزه برای اصلاحات نه تنها سدی در مقابل جنبش اعتراضی، هر چقدر رادیکال، نیست، بلکه بخش مهمی از مبارزه برای آزادی و برابری است. آنچه میتواند به یک سد جدی بدل شود، حاکمیت افق اصلاح طلبانه بر جنبش است. بطور مثال، در مورد جنبش حقوق زن، زمانی که فعالین این جنبش افق اصلاح طلبانه را تبلیغ میکنند و اشاعه میدهند و این توهم را دامن میزنند که گویی رژیم اسلامی قابل اصلاح است و میتوان زمانی یک رژیم اسلامی که به حقوق زن احترام میگذارد داشت، این خطرناک است. اگر این افق بر جنبش حقوق زن حاکم شود، آنگاه این جنبش عقیم میماند. جنبشی که برای اصلاح رژیم اسلامی مبارزه میکند یا بر این باور است که اسلام زن ستیز نیست، دارد نسخه شکست جنبش حقوق زن را می پیچد. در نتیجه آنچه سدی در مقابل پیشرفت جنبش حقوق زن است، نه دستیابی به اصلاحات، هر چند ناچیز، بلکه افق اصلاح طلبانه است.بولتن بحران: بنا به گزارشات متعدد رسانه ها، 15 در صد از زنان بیوه در عراق که شوهران خود را بر اثر عملیات تروریستی از دست داده اند، در صف اول تن فروشی و ازدواج موقت قرار دارند. بنا به گزارش «آزادی زنان در عراق» حدود 4 هزار زن از مارس 2003 (اشغال عراق توسط آمریکا) ناپدید شده اند که 20 درصد از آنها زیر 18 سال سن دارند. در جوامع و کشورهای بحران زده و آسیب دیده ای چون عراق، افغانستان و ایران، که زنان زیر فشار مضاعف فرهنگ حاکم بر جامعه و سلطهء نیروهای نظامی بر سیستم سیاسی، هستند، آیا صحبت از تئوریهایی که بیشتر رنگ و بوی غربی و جوامعی که با آزادی زن آشنا هستند، نادیده گرفتن واقعیات جغرافیایی نیست؟ اگر بپذیریم که جوامع مختلف در کشورهای پیشرفته، در حال توسعه، و عقب نگاهداشته شده، از فرهنگهای متفاوتی برخوردارند؛ آیا می توانیم نتیجه بگیریم که این تفاوت فرهنگی، برخی از جوامع را از تعهد به یک سری قوانین و فورمولهای همه گیر رها می کند؟ آیا بجاست اگر بپذیریم که هر فورمولی لزوما نباید بگونه ای جهان شمول در تمام جوامع پیاده شود؟ آذر ماجدی: من با تز و فرضیات مطروحه در سوال مخالفم. این یک واقعیت است که اختلافات فرهنگی و اقتصادی میان جوامع مختلف وجود دارد. و روشن است که این تفاوت ها باید در نظر گرفته شود، اما در نظر گرفتن این اختلافات بمعنای قرار دادن استاندارد های متفاوت حقوقی برای مردم این جوامع نیست. شرایط موجود متفاوت است ولی آزادی و برابری خواست ها و امیالی جهانشمول اند و تمام مردم دنیا در آنها سهیم اند. بنابراین کار ما که در جامعه ای با فرهنگ و اقتصاد عقب مانده تر مبارزه میکنیم پیچیده تر و مشکل تر است. این شرایط بر شیوه مبارزه ما تاثیر میگذارد نه بر اهداف و خواست های ما. در یک کلام ما خواست جهانشمول آزادی و برابری برای تمام مردم و میان زن و مرد را تنزل نمیدهیم. زنان در ایران، افغانستان و عراق همانقدر به آزادی و برابری نیاز دارند که زنان در کشورهای غربی، همانقدر لیاقت آن را دارند که زنان در غرب. هیچ فاکتور فرهنگی موجود باعث نمیشود که ما خواست هایمان را رقیق کنیم. این تلاش نظام حاکم و جنبش های محافظه کار و راست است که موقعیت فرهنگی تحمیل شده به مردم را بعنوان یک فاکتور برای توجیه بی حقوقی مردم مطرح میکنند. این روش باید افشاء شود. با فرهنگ عقب مانده باید مبارزه کرد. این یکی از کارهایی است که ما به آن مشغولیم.بولتن بحران: رژیم جمهوری اسلامی در صدد است که به سلاح اتمی دست یابد. غرب مصّر است که نمی خواهد رژیم به این هدف برسد، و ملل متحد دست به یک سری تحریمهای اقتصادی زده است. بخشی از مردم معتقدند که سلاح اتمی حق مسلم آنهاست. نظر شما چیست؟ اگر بپذیریم که این ها بخشی از یک نمایش و صحنه سازی بزرگ نیست، آیا واقعا سلاح اتمی حق مسلم ما است؟ آیا تحریم اقتصادی می تواند رژیم را به سر عقل بیاورد؟ آیا آنطور که خبر سازان شایعه پراکنی می کنند که جنگی در شرف اتفاق است، تاکتیک بر طبل جنگ کوبیدن به نفع مردم و جنبشهای آزادیخواهانه است؟ بهترین راهکار برای برونرفت از این تنیده تار چیست؟ آذر ماجدی: سلاح اتمی حق هیچ مردمی نیست. این مردم نیستند که سلاح اتمی میخواهند. این دولت ها و طبقات حاکم هستند که خواهان دستیابی به سلاح هسته ای هستند. سلاح هسته ای هیج منفعت و سودی برای مردم ندارد. یک ابزار بسیار مخرب و خطرناک است. سلاح نابودی است. یک بار سلاح های هسته ای در تاریخ توسط آمریکا استفاده شده است و مردم هیروشیما و ناکازاکی هنوز دارند با نتایج فاجعه بار آن دست و پنجه نرم میکنند. من مخالف سلاح های هسته ای و خواهان نابودی آن در تمام دنیا هستم.تحریم اقتصادی را باید بعنوان سلاح کشتار جمعی برسمیت شناخت. تحریم اقتصادی پیش و بیش از هر چیز مردم را نابود میکند. باید با تحریم اقتصادی قاطعانه مقابله کرد. مورد عراق یک مورد زنده تاریخ معاصر است. طی یازده سال تحریم اقتصادی هزاران نفر در عراق در نتیجه تحریم اقتصادی جان باختند، استاندارد زندگی مردم بسیار کاهش یافت، سطح آموزش و پرورش سقوط کرد. واقعیت تلخ این است که احتمال حمله نظامی آمریکا بسیار بیشتر شده است. این مساله بحث بسیاری از رسانه های بین المللی است. دولت فرانسه در مورد برخورد به رژیم اسلامی به آمریکا ملحق شده است. بنابراین باید این خطر را جدی گرفت و با تمام قوا علیه آن دست به تبلیغات و روشنگری در سطح بین المللی زد. حمله نظامی یک فاجعه بزرگ برای مردم ایران و منطقه است. عواقب بسیار دهشتناک انسانی، محیط زیستی و سیاسی برای کل منطقه خواهد داشت. باید با تمام قوا تلاش کنیم مانع این حمله شویم. بولتن بحران: عده ای بر این باورند که یکی از شرایط اصلی برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ، همسویی و هم جبهه شدن نیروهای سرنگونی طلب است. نظر شما چیست؟ اشکالات بر سر راه را چه می بینید؟ راهکار برای عملی شدن آن را چگونه تعریف می کنید؟ آذر ماجدی: من با تشکیل یک جبهه واحد از اپوزیسیون مخالفم و اصولا آن را عملی نمیدانم. تمام جریانات اپوزیسیون با افق ها و اهداف متضاد اقتصادی، سیاسی و اجتماعی نمیتوانند با هم متحد شوند. بطور نمونه حزب اتحاد کمونیسم کارگری برای لغو سرمایه داری و برقراری سوسیالیسم و تحقق آزادی بی قید و شرط و برابری کامل مردم مبارزه میکند. این هدف با اهداف جنبش ناسیونالیسم پرو غرب (سلطنت طلب یا جمهوریخواه) کاملا متناقض است. این جنبش خواهان نظام سرمایه داری و استثمار شدید کارگران است. نابرابری طبقاتی، اقتصادی و در نتیجه اجتماعی محور برنامه و اهداف آنها است. یا بطور مثال سازمان مجاهدین خلق یک جریان اسلامی است. چنین جبهه متحدی غیرعملی و غیراصولی است. لیکن میتوان بر سر خواست های معینی به توافق رسید. فرضا 10 اکتبر روز جهانی علیه اعدام است. ما کمپینی را علیه جمهوری اسلامی بعنوان رژیم صد هزار اعدام سازمان داده ایم. کلیه جریانات اپوزیسیون که مخالف مجازات اعدام هستند میتوانند در این روز یک کمپین گسترده علیه رژیم اسلامی براه بیاندازند. شرکت در کمپین های معین علیه رژیم اسلامی کاملا عملی است اما جبهه متحد بنظر من موضوعیت ندارد.بولتن بحران: با سپاس از شما.

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

گنجينه هاي رفيق حكمت

حزب رهبر، حزب سازمانده خسرو دانش

تضاد چپ راديکال با برنامه ي يک دنياي بهتر
توضيح؛ اين مطلب بخش دوم نوشته اى است که تحت عنوان در افزوده هايي به تئوري كمونيسم كارگري در دوره اخير پيشتر در سايت روزنه انتشار يافت. اين دو مطلب جهت باز شدن بحث و جدل سياسى باز و آزاد در يک ضميمه نشريه يک دنياى بهتر منتشر ميشود.

با توجه به سنتهاي بکار گرفته شده از طرف رهبري حزب در مقابل فراکسيون اتحاد کمونيسم کارگري و هر منتقد حزبي ديگر وبا رجوع به ساختار و روابط سازماني بعد از منصور حکمت در کل به اين نتيجه ميشود رسيد که هر سنت اجتماعي و هر ساختار و روابط حزبي بطور منطقي به افق اجتماعي و استراتژي خاص خود منتهي شده و عليرغم اعتقاد صوري به هر برنامه اي بالجبر به برنامه ي خاص خود عمل ميکند. گرايشي که حزب کمونيست کارگري را بعنوان يک ابزار تعريف ميکند در نهايت به اعضاء متشکل در حزب خود نيز بشکل موجودات ابزاري برخورد کرده و ساختار حزبي خود را بر اساس کارکرد ابزاري ميسازد، نه کارکرد انساني خود عضو و در نتيجه فاکتور حزب و شخصيتها را بزير سوال ميبرد. چون در يک حزب ابزاري فرديت و انسانيت هر عضو بر مبناي تقسيم کار مکانيکي و نياز کمي تعيين و محدود شده و انسانيت نوع ويژه ي هر فرد در جهت و مسير کمونيسم کارگري نميتواند متحقق شود. با چنين نگاه ابزاري به حزب و در نتيجه بزير سوال رفتن فاکتور حزب شخصيتها و کادرها، اومانيسم و انسانگرايي کمونيستي نيز بزير سوال ميرود و فرديت انساني قرباني جامعيت ابزاري ميشود. اساسا حزبي که بر مبناي اکثريت يعني دمکراسي حزبي متحقق ميشود، موجوديت منتقد و مخالف سياسي در درون حزب را نميتواند متحقق کند و به طرد و نفي وي ميپردازد. و اين متد بطور منطقي به جامعه ي بعد از تسخير قدرت سياسي از بورژوازي، يعني جامعه ي سوسياليستي مورد نظر چپ راديکال تعميم خواهد يافت. امکان ندارد يک حزبي مخالف سياسي در درون خود را نتواند تحمل کند، اما در جامعه ي خارج از حزب قادر به تحمل مخالف سياسي خود باشد. اين يک امر متناقض ميباشد و چنين چيزي ممکن نيست و يک پارادوکسيکال است . چپ راديکال با نگرش اکونوميستي و قانونمندي گرايي اقتصادي خود تمام سير تکامل تاريخي انسان را نفي کرده و اصولا با توسل به اين متد، انسانيت غير تاريخي و فرقه اي خاص خود را از متد جزميت اقتصادي خود استخراج ميکند. نميتواند انسانيت را بعنوان يک پراتيک تکامل يافته ي تاريخي بنگرد، چون از نظر وي انسان کمونهاي اوليه نيز به سوسياليسم رسيده بود، چون فرد در خدمت جامعه بود و همه کار ميکردند و همه باهم خوشبخت بودند و چون اقتصاد و توليد سوسياليستي بود فرديت نيز رشد مييافت. اين فرديت چپ راديکال با شروع جامعه ي طبقاتي در درون آدمي پنهان شد تا روزگاري باز جويد وصل خويش. چنين نگرش غير تاريخي از انسان، کمونيسم مارکس را بعنوان يک محصول مدرنيسم صنعتي قرن نوزدهم و استراتژي آنرا بعنوان سوسياليسم مدرن درک نميکند. فکر ميکند ذات انساني از اول تاريخ در آدمي تابحال بيک مقياس بوده و پنهان شده است. در واقع انسانيت مورد نظر يک انسانيت فرقه اي و غير تاريخي ، که لازم نيست ويژه گيهاي آنرا بشناسي و تحليل کني ، طبق متد چپ راديکال از همان لحظه که وسائل توليد را از بورژوازي مصادره کردي و در دولت کارگري متمرکز نمودي خودبخود اين انسانيت متحقق ميشود، چون اساس قانونمندي اقتصاديست و روبنا يک امر مسخ و خنثاست، فرهنگ و تمدن و تکامل تاريخ انسان بعنوان روبناست و مسخ است و خودبخود با سوسياليسم چپ راديکال متحقق ميشود و کافي است دولت سرمايه داري بنفع اجتماع کمونيستي بکنار رود. چپ راديکال روبناي جامعه را بعنوان پراتيک انساني تحليل نميکند، به آن بعنوان يک امر فرعي مينگرد. انسانيت را بعنوان يک حرکت سوبژکتيويستي تحليل نميکند. چپ راديکال معتقد است که با تسخير وسائل توليد به دست دولت کارگري(در دوره ي انقلابي توسط دولت حزبي) مردم به رفاه ميرسند و در نتيجه با توليد رفاه در جامعه انسانيت نيز خودبخود توليد و بازتوليد ميشود. در نتيجه چپ راديکال، انسانيت را نه در بروز نوع اجتماعي و انساني ويژه تر بلکه در بروز مکانيکي اجتماع انساني تبيين ميکند. فرديت مورد نظر چپ راديکال فرديتي ابزاري، مکانيکي و مسخ است. از اين نظر اجتماع جمع مکانيکي و کمي افراد است نه يک فرايند اجتماعي و پراتيکي، يعني فرايند انساني. تئوري کمونيسم کارگري بايد بر اساس نقد چنين افقي و در نتيجه بر اساس نقد و بررسي مجدد و نوين و تکميلي تجربه ي انقلاب اکتبر و شوروي تکميل شود. کمونيسم کارگري کمونيسم اواخر قرن بيستم و آستانه ي سده ي بيست و يکم است، نه کمونيسم اوايل قرن بيستم ، آنهم در يک کشور با اقشار و بافت عمدتا دهقاني- خرده مالکي. در اين کشور هنوز نيروي کار آزاد شده از روستا بدليل انکشاف تازه ي سرمايه داري نتوانسته بود خود را از قيد و بند و سنتهاي روستا بطور کامل آزاد کند. هنوز يک پايش در روستا و يک پايش در شهر بود. هنوز مدرنيسم صنعتي بطور کامل در روسيه مسلط نشده بود و بر خلاف اروپا، سرمايه داري از بطن خرده ورژوازي، پيشه ور و صنعتگر و استادکارشهري بوجود نيامده بود. در روسيه سرمايه داري عمدتا از نيروي کار آزاد شده از روستا تکوين يافته و تغذيه ميکند و لذا هنوز نميتواند يک فرهنگ مدرن شهري را بطور تاريخي در کوتاه مدت بوجود بياورد. شايد عده اي تصور کنند که چنين متدي جبرگرايي تاريخي را بوجود مياورد و در نهايت ماترياليسم پراتيک مارکس و منصور حکمت را عملا نفي مي کند. طبق متد کمونيسم کارگري و مارکس چنين تصوري غلط است. هدف اين است که جهت گيري اقتصادي بلشويسم در شوروي بعد از انقلاب اکتبر را پيدا کرده و نقصهاي و کمبودهاي حرکت آنرا بررسي کنيم. وگرنه بعد از سرنگوني دولت سرمايه داري کمونيسم ميتواند هر جهتي را آگاهانه بر جامعه تحميل کند و لازم نيست به رشد نيروهاي مولده در چهارچوب طرح نپ بپردازد، چون خود روابط و ساختمان بلاواسطه ي سوسياليستي مورد نظر مارکس اين روند رشد نيروهاي مولده را سريعتر از سرمايه داري بفرجام ميرساند. متدولوژي حاکم بر شوروي بر اساس تسلط کار يدي بر کار فکري پيش رفت در صورتيکه متد مارکس برمبناي تسلط کار فکري و فسخ و محو کار يدي و کلا تبديل کار به يک امر تفريحي بود. اصولا اومانيسم بر پايه ي مدرنيسم صنعتي شکل گرفته و متقابلا اومانيسم به تقويت مدرنيسم صنعتي کمک ميکند که بنوبه ي خود مدرنيسم صنعتي به مدرنيسم در عرصه ي فکري مثل هنر و ادبيات منجر ميشود. منتهي از نظر مارکس اين اومانيسم هنوز صوري ست و زماني تکميل ميشود که به از خود بيگانگي انسان در عرصه ي اقتصادي در نتيجه ي رهايي اقتصادي منجر شود و انسان بتواند به وحدت با فرديت و نوع انساني و اجتماعي ويژه تر برسد. اين ممکن نميشود مگر با ساختمان سوسياليسم بلاواسطه توسط خود شهروندان جامعه و جهت گيري آگاهانه ي دولت کارگري و جمهوري سوسياليستي بسوي رسيدن به ابزار و تکنولوژيي که بتواند تضاد کاريدي و فکري را از بين ببرد. اوج انسانيت سوسياليستي يعني فارغ شدن انسان از رنج کارو تبديل آن به سرگرمي حيات. بزرگترين اشتباه بلشويکها اين بود که بجاي طرح نپ و رشد دادن نيروهاي مولده در چهارچوب سرمايه داري تحت کنترل دولت کا رگري ميتوانستند با يک ساختمان اقتصادي سوسياليسم بلاواسطه و مستقيم توسط شهروند شوروي قبل از غرب به انقلاب تکنولوژيک و انفورماتيک و کامپيوتري برسند، منتهي متد چپ راديکال بلشويسم چنين چشم انداري را براي خود ترسيم نکرد و عمدتا در چهارچوب پيروزي کار يدي بر کار فکري محدود ماند و به کارگرو کار يدي برخوردي ايدئولوژيک، فرقه اي و شبه مذهبي کرد و خود را در تضاد با کار فکري قرار داد. معمولا چپ راديکال وقتي ميشنود که تکنولوژي مدرن کار يدي را از بين خواهد برد غصه دار ميشود، چرا که دستان پينه بسته ي کارگر برايش يک تقدس است و دوست دارد همه تبديل به کارگر شوند. اقتصاد دولتي و تمرکز وسائل توليد و توزيع در دستان دولت کارگري روند تحقق نوع انساني ويژه تر و در نتيجه محو از خود بيگانگي کار و انسان را متوقف و کند ميکند و به اقتصاد و سوسياليسم خاص يک طبقه منجر ميشود و طبقه ي کاريدي را حفظ ميکند. اين روند اجازه نميدهد فرديت انساني هر فرد شهروند شکوفا شده و به خلاقيت ازاد و مستقل برسد. طبق متد مارکس کمونيسم نيل به فرديت انساني آدمهاست، نه يک اجتماع مکانيکي و سوسياليسمي که توسط يک طبقه اداره شده و اين پروسه در نهايت به بوروکراسي اقتصادي و اداري منجر شود و حتي نوعي قشر بوروکرات حزبي را بوجود بياورد. رفيق فاتح عزيز وقتي ميگويد حزب رهبر- سازمانده فراکسيون يک حزب با اشرافيت حزبي و ليبراليسم تشکيلاتي است شايد منظورش اين است که فرديتهاي انساني در فراکسيون سرکوب نميشود. يعني چپ راديکال در اينجا عمدي نظر نميدهد و حرف صادقانه اش اين است. چون نميتواند اومانيسم کمونيستي را در فرديت انساني يا نوع ويژه ي انساني درک کند بنظرش ميرسد اين فرديت انساني همان ليبراليسم تشکيلاتي است. اصولا نوع ويژه تر انساني در نظر چپ راديکال فرديت بورژوايي تحليل ميشود، چون در متد خود اساسا بفرديت در جامعيت سوسياليستي معتقد نيست. يعني چپ راديکال ناآگاهانه عملا در مقابل انسانگرايي مارکس قرار ميگيرد و آنرا با ليبراليسم تشکيلاتي يکي ميگيرد. منصور حکمت بخاطر همين در پلنوم چهارده گفت که حزب الان و بعد از اين هم در خط کمونيسم کارگري نيست. منصور حکمت وقتي ميديد بقيه ي رهبري حزب متد او را در بحث "حزب و جامعه" و حزب اجتماعي بزرگ، باز و مدرن را درک نکرده اند نميتوانست همان لحظه حزب نظريه ي انقلابي با ساختار سانتراليسم دمکراتيک را نقد کند، ميگفتند رويزيونيست و ضد لنين شده است، و بخاطر نفوذ و اتوريته ي رهبري اش شايد در رويش نميگفتند، ولي در درون و تفکر خود او را تکفير ميکردند، چون متد موجود در بحث "حزب و جامعه" در واقع نفي ساختار سانتراليسم دمکراتيک لنيني حزب است. چپ راديکال از محبوبيت لنين در بين توده هاي حزبي شديدا دارد سوء استفاده ميکند و بجاي برخورد نظري و سياسي به نقد فراکسيون از محدوديتهاي کمونيسم لنين، سعي ميکند احساسات توده هاي حزبي را تحريک کرده و به يک برخورد فرقه اي سوق دهد. چپ راديکال در واقع عليرغم برنامه ي يک دنياي بهتر مورد ادعاي خود دارد به نفرت پراکني فرقه اي و غير سياسي عليه رفقاي حزبي و تکوين و تحريک فالانژيسم حزبي در درون حزب دامن ميزند . چون قادر نيست طبق سنت مدرن و انساني منصور حکمت به مخالف سياسي اش برخورد کند و از محتواي برنامه ي يک دنياي بهتر عدول ميکند. نميدانم رفيق فاتح عزيز چگونه کل مبحثي که من تحت عنوان نگرش ضد فلسفي مارکس در پروسه ي نوشته هايم در روزنه تعقيب نمودم و اعلام پايان فلسفه و نگرش فلسفي و تفسيرگرايانه به جهان را توسط مارکس تعقيب نمودم(با وجود موجود بودن نوشته هايم در روزنه و يا از آن بهتر متد ضد فلسفي که در تمام نوشته هايم مشهود است) ميخواهد بخودم نسبت دهد. انگار بحثي را که در جواب رفيق حميد تقوايي بطور مختصر و کلي نوشتم رفيق حميد درک نموده و ديگر سکوت کرده است ولي فکر ميکنم با اين حساب رفيق فاتح هنوز نوشته ي مرا خوب نگرفته است.من در آن پاسخ به رفيق حميد تقوايي اعلام کردم که نگرش فلسفي به جهان يک دستگاه فکري وارونه و تفسيرگرايانه از جهان است نه در واژه هاي فلسفي مثل سوژه و ابژه. چون اگر هرکسي واژه هاي فلسفي را در نوشته هايش براي توضيح چيزي بکار برد آنوقت خود مارکس بايد از فلسفيون کارکشته و درجه يک محسوب بشود، چون اگر به نوشته هاي مارکس مثل نقد ديالکتيک هگل يا دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي 1844 رجوع کنيد نوشته هايش پر است از واژه هاي فلسفي مثل "سوژه"، "ابژه"، "ذات"، و غيره است. پس نگرش فلسفي به جهان بمثابه استفاده از واژه هاي فلسفي نيست، يکدستگاه فکري تفسير گرايانه و وارونه به جهان است در تقابل با ماترياليسم پراتيک مارکس که نگرشي تغييرگرايانه به جهان دارد.آيا اين رفتار چپ راديکال در تحريف عقايد ديگران و در تقابل با برنامه ي يک دنياي بهتر شانتاژ نيست؟ شما بدون آنکه خود بدانيد مثل پست مدرنيستها مطرح ميکنيد که زماني تفکر فلسفي از بين ميرود که انسان از خودش واژه هاي جديد بيافريند. در واقع ساختار شکني پسامدرنيستي کند، يعني يک کار غير ممکن. رفيق حميد خودش بطور يقين حرف مرا قبول کرده است، که سکوت را اختيار نموده است. و اما رفيق فاتح بازهم دوباره به چه دليل دارد بحث نقد محدوديتهاي لنين را باز ميکند نميدانم؟ من فقط علت اين امر را در اين ميدانم که آلترناتيو چپ راديکال رفيق فاتح ديگر مرده است و بدون محدوديتهاي کمونيسم لنين نميتواند به زندگي ادامه دهد، چون ايشان يکبار در مقابل اين بحث من ميگفتند که ديگر چيزي نماند. آيا من از رفيق فاتح ميپرسم کمونيسم انساني مارکس و منصور حکمت نميتواند بشما انگيزه بدهد؟ مگر کمونيسم شما فقط در محدوديتهاي کمونيسم لنين خلاصه ميشد؟ پس چگونه رفيق حميد تقوايي داشت از لنين عبور ميکرد؟ آيا ايشان انساني مثل شما نيست؟ بايد بگويم که توده هاي هوادار و رفقاي دور و بر رفيق حميد تقوايي بزرگترين ظلم را به اين رفيق کردند، بخاطر اينکه اجازه نداند تا اين رفيق از مرز محدوديتهاي کمونيسم لنين عبور کند و بر وي تحميل کردند تا آنچه را که دلش نميخواست نمايندگي فکري کند. يعني اگر امروز رفيق حميد تقوايي بگويد که حزب در خط کمونيسم کارگري نيست حق دارد، چون شما نگذاشتيد اين رفيق در مصاحبه با رفيق کيوان از محدوديتهاي لنينيسم عبور کند، چون ديد دارد توده هاي هوادار خود را از دست ميدهد دوباره به دفاع از محدوديتهاي لنينيسم پرداخت تا اين بحث را مصلحتي بگذارد براي روزي که توده هاي هوادارش از نظر فکري آماده شوند و راه اقناع و استحاله را انتخاب نمود. رفيق حميد بهتر است بداند که خود اين متد را با بحث حزبيت کمونيستي بنيان گذاشت تا توده هاي هوادارش اجازه ندهند فرديت انساني اش متحقق شود. ببينيد منصور حکمت از دست چپ راديکال حاکم بر حزب چه کشيده بود که ميگفت از اين نظر که حزب در خط کمونيسم کارگري نيست و نخواهد بود خيالم راحت است. چون ديد شما متد وي را نگرفته ايد و نتوانست صريحا بگويد که حزب سانتراليسم دمکراتيک بر خلاف متد حزب و جامعه و حزب اشرافي رهبر- سازمانده است(فکر ميکنم اشراف هم من هستم که هشتم در گرو نه ام است يا رفيق علي جوادي است که استاد دانشگاه است، چون استاد دانشگاه بالاخره جزو اشرافيت است مثل مارکس اشرافيت طلب که از طبقه ي بورژوازي بود)! منظور اين است که چپ راديکال قادر نيست در مقابل مخالف سياسي خود به يک بحث صميمانه و مدرن دست بزند، چون اساسا با توجه به متدولوژي خود قادر به تحمل مخالف سياسي نيست. حال با اين اوصاف رهبري حزب اگر خود را از مرز چپ راديکال بيرون نکشد بعد از پيروزي و تسخير قدرت سياسي بازهم شاهد اتفاقاتي مثل کمونيسم جنگي و يا دولت کارگري با اقتصاد متمرکز را شاهد خواهيم بود و اين زمينه را دوباره به توده هاي کارگر در جامعه خواهد داد که به انفعال سياسي در جامعه دچار شده و براي رهايي از فقر اقتصادي در جامعه به کمونيسم بورژوايي استاليني ديگر تن بدهد. کمونيسم دوران کودکي خود را يک بار بايد امتحان کند٬ اما دومين بار خيانت محسوب ميشود. اين شوروي بود که عليرغم کمبودها و محدوديتهاي افق اجتماعي حزب به اينهمه دستاورد صنفي و سياسي براي طبقه ي کارگر اروپا و جهان منجر شد، بار دوم ديگر اين محدوديتها به تراژدي و ضربه ي غير قابل جبران براي کمونيسم در جهان تبديل ميشود. ما فقط بايد از تجربه ي شوروي بمثابه دوره ي خام کودکي کمونيسم درس بگيريم. چنين کمبودهايي به تحقق برنامه ي يک دنياي بهتر منجر نميشود. کسي که نميتواند نظرات رفيق کنار دستش را تحمل کند و بدتر نوشته ها و تلاشهاي وي را تحريف ميکند تا کس ديگري آنها را مصادره کند، هرگز به محتواي برنامه ي يک دنياي بهتر عمل نخواهد کرد. چون متد چپ راديکال در ضديت با انسانگرايي مارکس و انسانگرايي مورد نظر منصور حکمت است. چون از ديدگاه چپ راديکال انسانگرايي کمونيستي مساوي با ليبراليسم و اشرافيت حزبي است. چپ راديکال هرگز نميتواند در قبال مخالف سياسي خود به بحث منطقي بپردازد و در نهايت بخاطر از ميدان بردن طرف بحث خود به تخريب شخصيت مخالف سياسي خود دست ميزند. حرمت انساني رفيق کنار دستش را پايمال ميکند و افکار وي را بنام خود مصادره ميکند(که البته اين از نظر من در جاي خود بعنوان يک پيشرفت فکري مايه ي خوشحاليست منتهي با فاکتور حزب و شخصيتها متناقض است. چپ راديکال حاکم بر حزب اصولا با توجه به عملکرد خود در دوره ي تشکيل فراکسيون اتحاد کمونيسم کارگري اثبات کرد که فرداي پيروزي با معضل و مشکل عدم توانايي در تحقق برنامه ي يک دنياي بهتر مواجه خواهد شد. چراکه محدوديتهاي فکري- سياسي افق اجتماعي چپ راديکال دقيقا در تقابل با انسانگرايي مارکس و مدرنيسم کمونيستي است. سوسياليسم يک طبقه در تقابل با استراتژي انساني کمونيسم مارکس است. چپ راديکال از مرز چپ پوپوليستي عبور ميکند و در حزب کمونيسم کارگري با انسانگرايي مارکسي منصور حکمت بطور سطحي آشنا شده و خود همين در کنار فرهنگ و ادبيات منصور حکمت بودن باعث تحول صوري اين چپ که در جاي خود مثبت است ميشود و همين همزيستي با کمونيسم کارگري باعث ميشود لباس مدرنيسم را بپوشد، ولي در عمل بدليل عدم توانايي در شناخت محدوديتهاي خويش نميتواند به اين مدرنيسم در عرصه ي سازماني عمل کند و در مقابل مخالف سياسي خود در حزب کاملا در جهت مخالف برنامه يک دنياي بهتر عمل ميکند. اصولا چپ راديکال خود را برتر از ديگران ميداند، چون تفکر فرقه اي به تفکر امتياز طلبانه منجر ميشود. چراکه چپ راديکال با آن سبيل و عينک کمونيستي که نشان از عميق بودن وي دارد و تقدس کمونيستي براي توده هاي هوادار مياورد، خود آگاهي سوسياليستي را که توسط اين روشنفکران بورژوا و خرده بورژوا در عر صه ي و پروسه ي ديالکتيک فکري حاصل شده و طبقه ي کارگر قادر به فهم آن نيست(چون سوادش نميرسد) را از طريق حزب تبليغي- ترويجي و حزب نظريه انقلابي و حزب ابزاري خود بدرون طبقه ميبرد و به او منت ميگذارد که به خود آگاهي اش برسد. متد منصور حکمت در بحثهاي حزب و جامعه و جنبشهاي اجتماعي و حزب رهبر- سازمانده تمام عليه اين تفکر بود.
هم اکنون مدتي ست که فراکسيون به تحول فکري بزرگي در جنبش کمونيسم کارگري منجر شده است. بار منصور حکمت را از جاييکه زمين گذاشته بود بدوش گرفته تا بفرجام برساند. يعني متد اجتماعي منصور حکمت بطور منطقي به بحثهاي مطرح شده ازطرف فراکسيون منجر ميشود، حال ميخواهد رفقا اين متد را بکار ببندند و حال ميخواهد افراد فراکسيون. تاريخ کمونيسم بايد به اين قطب بندي فشرده و پيچيده منجر ميشد. يا بايد بر اساس محدوديتهاي آلترناتيو لنيني متحقق شد يا بر اساس آلترناتيو مارکس. چپ راديکال بدليل افق اجتماعي محدود خود ميخواهد تمام دستاوردهاي فکري منصور حکمت را به باد دهد و تاريخ را به عقب ببرد. متد کمونيسم کارگري کوچکترين ارزش تاريخي لنين بعنوان رهبر انقلا ب اکتبر و طبقه ي کارگر روسيه را پايين نمياورد، ولي ادامه ي اين افق اجتماعي در آستانه قرن بيست و يکم را يک خود کشي سياسي براي کمونيسم کارگري ميداند. چپ راديکال با اين افق اجتماعي محدود خود بعد از کسب قدرت به همان برنامه ي بلشويکي عمل خواهد نمود و برنامه ي يک دنياي بهتر با ساختار اين چپ و افق اجتماعي آن در تناقض است. افقش سوسياليسم يک طبقه است. چپ راديکال حاکم تا زمانيکه اين افق محدود خود را نقد نکند، نخواهد توانست به هيچکدام از بندهاي برنامه ي يک دنياي بهتر عمل کند. چون برنامه بلشويکي(من اين برنامه را در مقاله ي درافزوده هايي به تئوري کمونيسم کارگري نقد نموده ام) و برنامه ي يک دنياي بهتر کمونيسم کارگري استراتژيهاي دو افق اجتماعي متفاوت است. فراکسيون بخاطر انسانگرايي کمونيسم کارگري ناچار از اين نقد بود. برنامه ي يک دنياي بهتر برنامه ي طبقه ي کارگر رشد يافته در بعد از جنگ سرد است. رفتار و سنت اجتماعي و حزبي چپ راديکال در تناقض با برنامه ي يک دنياي بهتر است. اصولا چپ راديکال نه انسانگرايي مارکس را شناخته و نه ادبيات محو از خود بيگانگي انسان را. مدرنيسم منصور حکمت براي چپ راديکال حاکم بر حزب غير قابل درک است و محتواي مدرن کمونيسم مارکس و کمونيسم کارگري را هضم نکرده است. فراکسيون به چنين دستاوردهاي فکري رسيده است. اين تحول فکري بايد در تاريخ کمونيسم کارگري بوجود ميامد تا بار ديگر به کمونيسم لطمه اي وارد نشود. نميتوان تاريخ را بارها تکرار کرد. اگر رفقاي رهبري به اين تحول باور داشته باشند و به بحثهاي اخير نشريه ي فراکسيون با کم و کاستيهايش ايمان بياورند و فراکسيونيسم را بعنوان يک سنت مدرن کمونيستي در حزب برسميت شناسند، راه سوسياليسم را هموار کرده اند. اجازه ندهيد کمونيسم کارگري به يک جريان سه گزينه اي تبديل بشود. چنين امري و اتفاقي به اين جنبش صدمه خواهد زد. فراکسيون اصلا در اين مسير نيست که عليرغم متد خود انشعاب را برايش تحميل کنيد. چنين تحميلي در تاريخ ثبت خواهد شد. (اين بحث ادامه دارد. نقد زواياى نگرشى و سبک کارى چپ راديکال بايد دنبال شود. به ضميمه نقدى به برنامه بلشويکها که در مطلب ديگرى منتشر شده را در اين متن براى روشن شدن بهتر نکات مورد طرح مى آوريم- خسرو دانش).

برنامه ي كمونيسم ايدئولوژيك انقلابي(بلشويكها)

از آنجا که در دسترس ام فقط "طرح اجمالی برنامه حزب کمونیست روسیه" بقلم لنین و ترجمه ی حسن پویان بود، این موقعیت را بهترین فرصت برای نقد آن دیدم. کافیست آنرا با برنامه ی "یک دنیای بهتر" حزب کمونیست کارگری مقایسه کرد تا به کنه جنبش کمونیسم ایدئولوژیک پی برد. این برنامه برآیند جنبشی ست که کمونیسم را از زاویه ی منافع ایدئولوژیک صرف طبقه ی کارگرتعریف میکند و در نهایت نشان میدهد که چگونه این جنبش بدلیل اسارت در این منافع ايدئولوژيك محدود، هرچه دم از افق فاز بالای جامعه ی کمونیستی ( بدون طبقه و دولت) میزند قطعا صوری ست و این جنبش بدلیل تعریف ایدئولوژیک و مکتبی خود ازکمونیسم و منافع طبقه ی کارگر بالجبر در همان فاز اول میماند و قادر نمیشود از شر دولت دوره ی گذار سیاسی رها شده و گام به فاز دوم بگذارد. از زاويه ي ديد كمونيسم تداوم يافته ي كارگري و منصور حكمت، كمونيسم ايدئولوژيك انقلابي بلشويكها برهبري لنين هرچقدرهم از فاز دوم سوسياليسم دم بزند، در نهايت به آنچيزي عمل ميكند كه قانونمندي و مكانيسم برنامه ي فاز اول يا پاييني اين جنبش ايجاب و الزام ميكند، يعني برنامه ي دوره ي گذار. لنين اين قانونمندي را تحت عنوان "دمكراسي پرولتري" و مكانيسم آنرا در چهارچوب "سوسياليسم دولتي" يا" دولت كارگري با اقتصاد متمركز" تئوريزه ميكند. توضيحا اينكه دوره ي گذار از نظر لنين بر مبناي قانونمندي و گرايش ذاتي دمكراسي پرولتري حركت كرده و در شكل دولت و اقتصاد خاص آن متحقق ميشود. من بترتيب برنامه ي بلشويسم را حول ايندو مقوله توضيح داده و نقد خود را بر مبناي متد كمونيسم كارگري بدست ميدهم:
1- دمكراسي پرولتري بعنوان كميت متفاوت: لنين محتواي دوره ي گذار يا ديكتاتوري پرولتري را تحت عنوان دمكراسي پرولتري تحليل ميكند. ابتدا بهتر است بگويم كه منصور حكمت براي اولين بار تحليل واقعي و كمونيستي خود را از مقوله ي دمكراسي بعنوان تاويل بورژوايي از مقوله ي آزادي بدست ميدهد و آنرا بعنوان كيفيتي متفاوت از مقوله ي آزادي واقعي تحليل كرده و اين واژه را از ادبيات كمونيستي حذف ميكند و خارج ميسازد و هر گونه تحليل توهم آميز از آنرا بنقد ميكشد، كه در جاي خود در افزوده و دستاورد تئوريكي مهمي براي تئوري كمونيسم كارگري محسوب ميشود. در صورتيكه مقوله ي دمكراسي از نظر لنين كميتي براي سركوب طبقاتي است و فرق دمكراسي بورژوايي و پرولتري از نظر وي در اينست كه اولي حكومت اقليت بر اكثريت و دومي حكومت اكثريت بر اقليت است. پس دمكراسي از نظر لنين سركوب طبقاتي و حكومت سركوب طبقه اي عليه طبقه ي ديگر است. طبق متدولوژي لنين در اينمورد حكومت كارگري حكومتي براي آزادي و دوره اي با محتواي آزاديخواهانه نيست، بلكه دوره و حكومتي صرفا براي سركوب بورژوازي ست. ببينيد لنين چگونه با قاطعيت تمام جامعه ي داراي دولت را تحليل ميكند و انتظار هرگونه آزاديخواهي از سوسياليسم را در فاز پاييني و گذار در دلها به ياس مبدل ميسازد:"مادام كه دولت وجود دارد آزادي وجود نخواهد داشت. هنگاميكه آزادي وجود داشته باشد دولت وجود نخواهد داشت."لنين/ دولت و انقلاب/ جلد 4/ ص12. قبل از توضيح در مورد نقل قول فوق از لنين جمله اي شبيه به اين گفته را از انگلس ذكر ميكنم تا بدانيد متد لنين و انگلس چقدر بهم نزديك است:"نياز پرولتاريا به دولت از نظر مصالح آزادي نبوده بلكه براي سركوب مخالفين خويش است و هنگامي كه از وجود آزادي ميتوان سخن گفت آنگاه ديگر دولت هم وجود نخواهد داشت." از نامه ي انگلس به ببل/ دولت و انقلاب/ نقل قول غير مستقيم از لنين/ در واقع از نظر لنين كه متد خود را در اينمورد از انگلس به ارث برده است دوره ي گذار يا فاز اول كمونيسم برخلاف نظر ماركس دولت بمفهوم خاص آن يعني سركوب وجود دارد و طبقه ي كارگر هم عليرغم نظر ماركس بمثابه يك طبقه حكومت ميكند، هرچند لنين در آثارش بارها نظر ماركس را در اينمورد تاييد ميكند. از نظر كمونيسم كارگري سركوب بورژوازي در دوره ي گذار و دولت كارگري از جبريات و الزامات حتمي نيست. طبق متد منصور حكمت چنانچه توطئه اي خطرناك يا نظامي براي سرنگوني دولت سوسياليستي ازطرف بورژوازي مشاهده شود، دولت دست به سركوب بورژوازي خواهد زد، وگرنه سياست كمونيسم كارگري با بورژوازي داخلي اينست كه اگر چنانچه بورژوازي سرنگون شده تسليم حكومت سوسياليستي بشود ميتواند بعنوان يك شهروند داراي حقوق سياسي و فردي زندگي بكند.از طرف ديگر وقتي ماركس معتقد است دولت دوره ي گذار دولت بمفهوم خاص آن نيست و از بين ميرود، در واقع منظورش بمعني غالب ديدن دولت بمفهوم آزاديخواهانه (دولت بمفهوم عام كلمه است) بر جنبه ي دولت با محتواي سركوبگر است. بمعني نفي دولت سوسياليستي بمفهوم دمكراتيك آنست، و با چنين محتوايي دولت ميتواند بسوي استحاله و مرگ تدريجي برود، نه با محتواي دمكراتيك آن. چنين دركي با توجه به متد و تعريف منصور حكمت از دمكراسي ما را به تعريف دولت سوسياليستي بمفهوم آزاديخواهانه ي آن يعني به دولتي كه عليه خاصيت خود اقدام ميكند، وگرنه در غير اينصورت دولت رو به زوال نخواهد بود. همچنين وقتي ماركس معتقد است طبقه ي كارگر بمثابه يك طبقه عمل نخواهد كرد منظورش اينست كه دولت سوسياليستي و طبقه ي كارگر در قدرت نماينده ي منافع صرفا يك طبقه نخواهد بود، بلكه نماينده ي منافع نوع انساني بمفهوم تاريخي و اجتماعي آنست. در كل دولت از چهارچوب دمكراسي كه مختص بورژوازي است خارج ميشود و داخل چهارچوب آزادي سوسياليستي ميشود. مقوله ي دمكراسي پرولتري لنين در پلاتفرم بلشويكها، اين جنبش را از مفهوم سوسياليستي و انساني دولت رو به زوال خارج ميكند، لذا با توجه به چنين رويكردي دولت را در شكل خاص آن البته فقط بنفع طبقه ي كارگر ايدئولوژيك، تبديل به يك دولت پايدار و نه رو به زوال ميكند. در چنين حالتي مقوله و پديده ي شهروند و حقوق شهروندي نميتواند در چهارچوب دمكراسي پرولتري مورد نظر لنين متحقق يشود. من به نمونه هايي از چنين گرايشي در پلاتفرم و آثار وي اشاره ميكنم، تا ذهن خواننده ي اين بحث هرچه بيشتر روشن بشود:"برعكس، دمكراسي پرولتاريايي يا شورايي، مركز ثقل را از اعلام حقوق وآزاديهاي قابل شمول براي جميع مردم، به مشاركت عملي تنها و تنها زحمتكشان انتقال ميدهد، تا در اداره امور كشور، در استفاده عملي از بهترين بناها و اماكن ديگر جهت بر پا داشتن اجتماعات و كنگره ها، در بكارگرفتن بهترين چاپخانه ها و بزرگترين انبارهاي كاغذ براي تعليم و پرورش كسانيكه تحت سلطه سرمايه داري تحقير شده و زير دست نگهداشته شده اند، و براي ايجاد فرصتي حقيقي (و واقعي) جهت آن توده ها تا بتوانند تدريجا خود را ازير بار بيدادگريهاي مذهبي و غيره و غيره رها كنند. قدرت شوراها مهمترين كار خود را دقيقا در تامين و فراهم ساختن واقعي مواهب فرهنگ، تمدن و دمكراسي براي زحمتكشان و استثمارشدگان مي بيند، كاري كه موظف است آنرا بنحوي انحراف ناپذير در آينده ادامه دهد." لنين/ طرح اجمالي برنامه ي حزب كمونيست روسيه/ ص 11 و 12. نقل قول فوق از لنين رويكرد ايدئولوژيك و شبه مذهبي وي و بلشويسم از زحمتكشان و طبقه ي كارگر را به عريان بنمايش ميگذارد. لذا من نقد كمونيسم ايدئولوژيك را بر پايه ي لرزاني استوار نكرده ام كه بمسخره بگوييم كه تاريخ يكصد سال را زير سوال برده ام بخاطر اينكه نقد ايدئولوژي را به درون طبقه ي كارگر تعميم داده ام. فاكت بالا و آنچه كه در پايين خواهم آورد مستحكمترين سند براي اثبات كمونيسم ايدئولوژيك و مكتبي است. اين جنبش ايدئولوژيك بمثابه كمونيسم فرقه اي و حاشيه اي به آيه هاي دگم و شبه مذهبي تر استوار نيست، بلكه ايدئولوژي خود را از گرايش پايه اي طبقاتي شروع ميكند و به "ايدئولوژي كمونيسم و ماركسيسم" در عرصه ي تئوري ميرسد. در صورتيكه بر مبناي اومانيسم كمونيستي ماركس و منصور حكمت، كمونيسم كارگري در برنامه و پلاتفرم خود بجهت اينكه از منافع انساني طبقات ستمكش و كارگر دفاع ميكند، هرگز خود را مجاز نميشمارد به امتياز و رانت طبقاتي در جامعه ي سوسياليستي دامن بزند. هرگز بخاطر اينكه اين طبقات مبارزه كرده و آبديده شده اند خود را مجاز نميشمارد مركز ثقل حقوق و آزاديهاي بشري براي همه ي مردم را به مشاركت عملي تنها و تنها زحمتكشان انتقال دهد. اين عمل چيزي بغير از باز توليد و تجديد حيات رانت و امتياز طبقاتي اينبار بنفع طبقه اي ديگرنيست. همين گرايش، پديده ي كمونيسم جنگي در شوروي را بوجود آورد، نه اشتباه لفظ اين يا آن رفيق كمونيست، پديده اي كه در متن خود كينه اي كور و ايدئولوژيك عليه غير زحمتكشان كه بعنوان انسان بايد مطرح و رفتار ميشدند داشت. لنين با چنين گرايشي مقوله ي شهروند و حقوق شهروندي را از برنامه ي خود حذف كرده و به يك برنامه ي ايدئولوژيك و مكتبي تبديل ميكند. نقل قولهاي زير اين حكم را كاملا به اثبات ميرسانند:" در راه رسيدن به كمونيسم از طريق ديكتاتوري پرولتاريا، حزب كمونيست باصرار شعارهاي دمكراتيك، در عين حال نهادهاي حاكميت بورژوايي از قبيل دادگاههاي قديمي را بطور كلي منحل ميكند و محاكم طبقاتي كارگران و دهقانان را بجاي آنها مينشاند. پرولتاريا بعد از آنكه تمام قدرت را بدست گرفت، بجاي فرمول قديمي مبهم "انتخاب قضات بوسيله مردم" شعار طبقاتي "انتخاب قضات از بين زحمتكشان و نه بوسيله هيچكس ديگر غير از زحمتكشان" را قرار ميدهد و اين شعار را عملا در سراسر سيستم قضايي به مرحله اجرادر مياورد." (تاكيد از من است). طرح اجمالي برنامه حزب كمونيست روسيه/ لنين / ص 21 و 22. باز هم گفته ي فوق از لنين صريحترين حكم براي انكار جامعه ي شورايي بسط يافته و حقوق شهروندي ديگر اقشار مردم بغير از طبقه ي "زحمتكشان ايدئولوژيك" ميباشد. اين حكم تنها بمعني حكومت طبقه ي كارگر بمثابه يك طبقه است و محتواي انساني جمهوري سوسياليستي را انكار ميكند. بهمين دليل است كه دوره ي گذار تنها بمفهوم سركوب مقاومت بورژوازي در مقابل سوسياليسم نيست. دوره ي گذار يكدوره ي انتقالي تمام عيار و همه جانبه است كه هم طبقه ي كارگر را بمفهوم طبقه از بين ببرد، هم زمينه هاي زوال دولت را از طريق موجوديت دولت نه بمفهوم خاص آن، بلكه دولت بمفهوم عليه خود را فراهم كند و تمرين آزادي را در تمام جنبه ها بعمل آورد. و گرنه اگر بر مبناي متد كمونيسم ايدئولوژيك بگوييم كه دولت چون يك نهاد طبقاتي است پس فقط براي سركوب بورژوازي و منهدم ساختن آنست و نيز تا دولت است آزادي هم نميتواند وجود داشته باشد، پس با اين مفرضات اين يك دوره ي انتقالي نيست. چراكه تمام عملكردش، دولت بمفهوم خاص آن و طبقه بمفهوم طبقه را نشان ميدهد. چنين دولتي نميتواند رو بزوال برود و يا امتيازات طبقاتي را از بين ببرد. متد ماركس اينست كه در ايندوره نه دولت و نه طبقه ي كارگر بصورت متعارف و بمفهوم هميشگي آن وجود نداشته و رفتار نخوهند كرد. چرا؟ براي اينكه استراتژي اين دولت و طبقه رهايي انسان بمفهوم اجتماعي و تاريخي آنست. رهايي بشريت استراتژي آنست. حاكميت انسان افق و هدف آنست. كمونيسم حاكميت انسان است. چنين دولتي با چنين افقي هرگز نميتواند بمثابه يك دولت خاص و طبقه ي خاص حركت كند. چون در اينصورت نميتواند بزوال منجر شود. دولتي كه به حقوق شهروندي و مدني نسبت به همه ي اعضاء جامعه معتقد نباشد نميتواند به حاكميت سيستم شورايي تمام مردم يك جامعه تن در دهد و فقط به حاكميت سيستم شوراهاي كارگري يا زحمتكشان منجر ميشود. در اين نوع كمونيسم معلم، مهندس، نويسنده، كارمند، تكنسين و كلا صاحبان كارهاي فكري نميتوانند شهروند محسوب شده يا شورا داشته باشند و داراي حقوق مدني و فردي باشند. از طرف ديگر سيستم قضايي مورد نظر لنين يك سيستم قضايي مدرن و مستقل نيست و بيشتر يك سيستم قضايي ايدئولوژيك و منحصر به "زحمتكشان" و انتخاب شده از طرف آنها و صرفا براي آنهاست. در صورتيكه طبق نظر ماركس طبقه ي كارگر بعد از بقدرت رسيدن خصلت پرولتري و در واقع خصلت طبقاتي را از دست ميدهد. حتي انگلس در نامه ي خود به ببل در انتقاد از برنامه ي گوتا و كلمه ي دولت آزاد خلقي مطرح ميكند كه از طرف خود و ماركس به حزب كارگر آلمان پيشنهاد ميكند كه بجاي كلمه ي "دولت" در دوره ي انتقالي كلمه ي "سازمان اشتراكي" را قرار دهند. بدينمعني اگر سيستم قضايي فقط از خود زحمتكشان و با انتخاب زحمتكشان باشد نميتواند يك سيستم قضايي مدرن و مستقل از دولت صرفا "زحمتكشان" يا دولت فقط شوراهاي كارگران باشد و بطور يقين زير نفوذ و در حيطه ي قدرت دولت خواهد بود، در صورتيكه قوه ي قضائيه بدليل اينكه مسند قضاوت حقوق كل مردم جامعه است، بايد ارگان مستقل از قدرت سياسي باشد. منصور حكمت در برنامه ي يك دنياي بهتر رويكرد مدرن و غير ايدئولوژيك خود را از سيستم قضايي جامعه طوري مشخص ميكند كه كاملا خلاف نظر لنين است:"به اين اعتبار عدالت قضايي واقعي و برخورداري يكسان همه از آن، و قضاوت و حكميت براستي مستقل و منصفانه، منوط به دگرگوني بنيادي طبقاتي موجود است.
در اين راستا، بمنظور تضمين عادلانه ترين موازين قضايي ممكن در جامعه موجود، حزب كمونيست كارگري خواهان تحقق فوري اصول زير است.
استقلال حقوقي كامل قضات، دادگاه ها و سيستم قضايي از قوه مجريه.
انتخابي بودن قضات و ساير مقامات قضايي توسط مردم. قابل عزل بودن آنها هر گاه كه اكثريت انتخاب كنندگان اراده كنند.
..." (تاكيد از من است). از: برنامه ي يك دنياي بهتر/ص 27 . و يا در همان نوشته داريم :"حزب كه قوانين حكومتهاي سرنگون شده را كم لم يكن ساخته است به قضات انتخاب شده از سوي انتخاب كنندگان شوروي اين شعار را ميدهد: اراده پرولتاريا را تنفيذ كنيد، فرامين او را به مرحله اجراء در آوريد، و در جايي كه فرمان يا تصويبنامه مناسبي وجود نداشته باشد، يا در صورتيكه مصوبه مورد نظر ناقص باشد، از احساس و قريحه قضاوت سوسياليستي خودتان الهام بگيريد و به قوانين حكومتهاي سرنگون شده اعتنايي نداشته باشيد." (تاكيد از من است). لنين / همان/ ص 22. ايدئولوژي و دستگاه قضايي ايدئولوژيك آنچنان در ذهن لنين مستولي است كه نميداند مسائل حقوقي را نميشود با احساس و قريحه ي قضاوت سوسياليستي حل كرد و اين نوع نگاه به مسئله در بطن خود زمينه ي احتمال هرگونه حق كشي را دارد، چون احساس و قريحه ي سوسياليستي يك عبارت عام و مبهم است و ميشود به انواع مختلف آنرا تاويل و تفسير كرد. عبارتي ست كه هيچگونه چهارچوب و مرز مشخصي ندارد و زمينه ي هر تعبيري را دارد. در مسائل حقوقي، فقط قانون قضائي كمونيستي مشخص، با مواد و تبصره هاي مشخص ميتواند كاركرد انساني و غير ايدئولوژيك داشته باشد، نه قريحه ي قضاوت سوسياليستي مبهم. دستگاه قضائي كمونيستي مبتني بر قوانين حقوق شهروندي و مدني است.

رويكرد ايدئولوژيك لنين در برنامه ي بلشويكها و همچنين كل آثار لنين بوضوح ملموس است، كه در درجه ي اول با رويكرد ماركس و در درجه ي دوم با رويكرد كاملا مشخص و شفاف منصور حكمت متفاوت است. دمكراسي كارگري مورد نظر ماركس غير ايدئولوژيك است و تمام زمينه ها و ابعاد زوال دولت در دوره ي گذار را در متن خود داراست. رويكردي را كه ماركس در تحليل كمون پاريس در مورد حاكميت سوسياليستي ارائه ميدهد كاملا با رويكرد منصور حكمت يكي است. منصور حكمت در برنامه ي يك دنياي بهتر در اين زمينه ميگويد:" اعمال حاكميت در سطوح مختلف، از سطح محلي تا سراسري بايد توسط شوراهاي خود مردم انجام شود كه همه هم به مثابه قانونگذار و هم مجري قانون عمل ميكنند. عاليترين ارگان حكومتي كشور كنگره سراسري نمايندگان شوراهاي مردم خواهد بود. هر فرد بالاي 16 سال عضو صاحب راي شوراي محلي خود محسوب ميشود و حق دارد خود را براي كليه مقامات و پست هاي شوراي محلي و يا نمايندگي در شوراهاي بالاتر كانديد نمايد." يك دنياي بهتر/ ص 25. در اين قسمت از برنامه رويكرد منصور حكمت اينست كه واحد حكومت سوسياليستي بايد شوراي محلي باشد كه بترتيب به شوراهاي وسيعتر شهرستان و استان تبديل شود. يعني ساختاري كه همه ي مردم بتوانند در سرنوشت سياسي جامعه دخيل باشند. نگرش ماركس هم در تحليل كمون پاريس همينگونه است. ماركس در كتاب "جنگ داخلي در فرانسه" در اين مورد چنين مينويسد:"كمون از نمايندگان شهر تشكيل يافت كه بر اساس حق انتخابات همگاني در حوزه هاي مختلف پاريس برگزيده شده بودند. اين نمايندگان داراي مسئوليت و هر زمان قابل تعويض بودند. بخودي خود واضح است كه اكثريت آنان يا كارگر و يا نمايندگان با اعتبار طبقه كارگر بودند."(تاكيد از من است). جمله ي بالا محتواي رويكرد ماركس از دموكراسي كارگري و دولت سوسياليستي است. طبق اين متد شكل سياسي دولت سوسياليستي بايد از نمايندگان شهر باشد كه بر اساس حق انتخابات همگاني برگزيده شده اند. بر اساس اين متد طبيعتا واحد شكل سياسي جامعه بايد شوراي محلي باشد. لنين رويكرد خود را در اينمورد بدينگونه نشان ميدهد:"ثانيا اين امر با تبديل واحد اقتصادي و صنعتي(كارخانه)- و نه يك تقسيم بندي منطقه اي- بصورت واحد اوليه انتخاباتي و هسته ساختمان حكومت در شرايط حاكميت قدرت شورايي- تحقق پيدا ميكند." لنين/ طرح اجمالي برنامه حزب كمونيست روسيه / ص 10. و نيز لنين در همين نوشته ميگويد:"سازمان شورايي حكومت، اين فريب و اين سفسطه را با تحقق بخشيدن به دمكراسي حقيقي، يعني برابري واقعي همه مردم زحمتكش و با حذف استثمارگران از مقوله اعضاء جامعه (وبر خوردار از حقوق كامل) در هم ميشكند." ص 9/ كل محتواي دمكراسي كارگري لنين در جملات فوق مشخص شده است. شوراي كارخانه بايد هسته ي ساختمان حكومت شورايي باشد، نه تقسيمات منطقه اي مثل شوراي روستا، شهر و استان. دقيقا متفاوت با دمكراسي كارگري مورد نظر ماركس. شايد بنظر خود لنين چنين بيايد كه با اين خلاقيت و نو آوري در صدد هرچه غليظ تر كردن دمكراسي كارگري بر ميايد، در صورتيكه اصل واقعيت از گرايش كمونيسم ايدئولوژيك وي سر چشمه ميگيرد. يعني گرايش شبه مذهبي و اسطوره اي به كارگر و زحمتكش. زمانيكه حكومت شورايي فقط از كارگران تشكيل شده باشد(البته با نظر گرفتن تعريف محدود لنيني از مقوله ي كارگر)، يعني حذف ديگر اقشار مردم از حق انتخابات همگاني مورد نظر ماركس و مورد نظر منصور حكمت. با چنين حذفي لنين چگونه انتظار دارد همه ي مردم به كمونيسم گرايش پيدا كنند و به حكومت شورايي اعتماد كنند؟ و در جمله ي بعدي وقتي استثمارگران را از مقوله ي اعضاء جامعه حذف ميكند و آنها را از حقوق كامل شهروندي و مدني محروم ميكند، به ذهن خواننده چنين تداعي ميشود كه انگار كمونيسم در نظر دارد بعد از انقلاب همه ي سرمايه داران را كلا سر به نيست كند يا آنها را از جامعه اخراج كند. جمله كاملا مبهم است و شفافيت ندارد. بعد از انقلاب سوسياليستي ، حكومت سوسياليستي تحميلا و بر خلاف ميل باطني خود(بدليل مخالفت واقعي با خشونت و كشت و كشتار آدمها و قتل نفس و اعدام و كلا بدليل اومانيسم كمونيستي)، سرمايه داراني را كه در مقابل كمونيسم مقاومت كرده و قصد ايجاد جنگ داخلي را كرده باشند سركوب خواهد كرد. اما سرمايه داراني كه چنين قصدي را نداشته و با حكومت كمونيستي به همزيستي و همكاري رسيده باشند و يا اصلا برخوردي انفعالي را نسبت آن در پيش بگيرند، طبيعتا جزو شهروند جامعه محسوب شده و از حقوق شهروندي و مدني برخوردار خواهند شد. صرف اينكه اينها زماني جزو استثماركنندگان بودند نميتواند معيار حذف باشد يا جرم محسوب شود. با چنين گرايشهايي طبقه ي كارگر بمثابه طبقه برخورد ميكند و دولت هم بمعني خاص آن باقي ميماند كه در سطور قبلي در اينمورد بحث كرده ايم. اما مسئله ي ديگري كه بايد به آن اشاره كرد اينست كه ثمره ي چنين دولت و طبقه ي ايدئولوژيكي در نهايت بوروكراسي ست. زمانيكه دولت در جامعه نماينده و سمبل وحدت واقعي تمام افراد جامعه نباشد و عده اي در اين جامعه در سرنوشت سياسي دخيل نباشند طبيعتا دولت نميتواند بمثابه دولت نماينده ي وحدت كل مردم حركت كند و به تكوين رانت و امتياز طبقاتي منجر خواهدشد. ديكتاتوري طبقه ي كارگر بمعني تثبيت طبقه ي كارگر بعنوان يك طبقه و محروم كردن ديگر اقشار مردم از حقوق شهروندي و مدني نيست، بلكه ابزاريست براي از بين بردن طبقات با تمام تبعات آن. بطوريكه حتي بقول خود انگلس در اين دوره طبقه ي كارگر خصلت پرولتاري خود را نيز از دست ميدهد. در ايندوره دولت سوسياليستي بايد بعنوان نماينده ي وحدت جامعه عمل كند، برخلاف دولت بورژوايي كه نماينده ي فقط طبقه ي سرمايه دار است. اين محور اصلي متد ماركس از دولت پرولتري است كه در جنگ داخلي در فرانسه به توضيح آن ميپردازد. اما به عميقترين تصويري كه ماركس از دولت پرولتري بدست ميدهد بهتر است در ايدئولوژي آلماني توجه كنيم:"...همواره اجتماعي بود(منظور ماركس جامعه ي طبقاتي است- خسرو دانش) كه اين افراد صرفا بعنوان افراد ميانگين و فقط تا آنجا كه در چهارچوب شرايط هستي طبقه شان مي زيستند، به آن تعلق داشتند- رابطه اي كه آنها نه بعنوان افراد بلكه بعنوان اعضاي يك طبقه در آن شركت مي جستند. در حاليكه در اجتماع پرولترهاي انقلابي، كه شرايط هستي خود و ساير اعضاي جامعه را در اختيار مي گيرند، درست عكس اين قضيه صادق است: افراد بعنوان افراد در اين اجتماع شركت مي كنند. چه اين بهم پيوستگي افراد است كه (طبعا با فرض مرحله پيشرفته نيروهاي مولده مدرن)كه شرايط رشد و حركت آزادانه افراد را تحت اختيارشان قرار ميدهد. اين شرايط قبلا به تصادف سپرده ميشد و موجوديتي در مقابل و مستقل از افراد جداگانه بخود مي گرفت. دقيقا به اين دليل كه آنها بعنوان افراد از يكديگر جدا بودند و نيز باين خاطر كه بهم پيوستگي ناگزير آنها، كه توسط تقسيم كار معين مي شد، در نتيجه اين جدايي برايشان به يك پيوند بيگانه تبديل مي شد. تاكنون بهم پيوستگي (نه يك بهم پيوستگي اختياري، آنطور كه براي مثال در قراردادهاي اجتماعي تشريح شده است، بلكه يك بهم پيوستگي ضروري) صرفا توافقي بود بر سر اين شرايط، كه در درون آن افراد آزاد بودند بخت خود را بيازمايند(مثلا شكل گيري دولت آمريكاي شمالي و جمهوريهاي آمريكاي جنوبي را مقايسه كنيد). اين حق برخورداري بي دغدغه از تصادف و شانس، تحت شرايط معين، تاكنون آزاديهاي شخصي اطلاق شده است. اين شرايط هستي، طبعا تنها محصول نيروهاي مولده و اشكال مراوده در هر عصر بخصوص است." ايدئولوژي آلماني/ ص 96/ و همچنين در جاي ديگر در همين اثر:" در همه انقلابهاي پيشين شيوه فعاليت همواره بلا تغيير باقي ميماند و مسئله تنها بر سر توزيع متفاوت اين فعاليت، نحوه جديدي از توزيع كار بين ديگر اشخاص بود، در حاليكه در انقلاب كمونيستي عليه شيوه تا كنون موجود فعاليت متوجه است، كار را بر مي چيند، و حاكميت همه طبقات را همراه با خود اين طبقات لغو مي سازد، زيرا توسط طبقه اي انجام مي گيرد كه ديگر بعنوان يك طبقه محسوب نميشود، بعنوان يك طبقه برسميت شناخته نميشود، و در نفس خود بيان انحلال همه طبقات، مليت ها و نظاير آن در جامعه كنوني است." همان/ ص 48. در جملات بالا متدي كه ماركس در مورد دوره ي گذار و دولت كارگري و سوسياليستي بدست ميدهد، كاملا اومانيستي و غير ايدئولوژيك است. اين متد نشان ميدهد كه اساس كمونيسم ماركس واقعا انسان است و هرگز براساس يك نگرش شبه مذهبي از طبقه ي كارگر و كمونيسم حركت نميكند. جامعه ي سوسياليستي را بهم پيوستگي واقعي تمام انسانها ميداند، نه امتياز و رانت سياسي و اقتصادي طبقه ي كارگر. با عميق شدن در متد ماركس ميشود اثباتا فهميد كه محتواي ادعاي استراتژي و افق كمونيسم فاز دوم از طرف يك جنبش كمونيستي فقط بر مبناي قانونمندي حركت و مكانيسم فاز اول مشخص ميشود. با دمكراسي كارگري ايدئولوژيك نميشود به فاز دوم كمونيسم رسيد و در نهايت ميشود به يك جامعه ي سوسياليستي دولتي، بوروكراتيك و استبدادي نائل شد. مسئله ي ديگر اينكه با توجه به نقدي كه در اين قسمت بعمل آورديم دمكراسي كارگري لنين با محتواي نفي حقوق شهروندي و مدني نميتواند يك افق وبرنامه ي مدرن باشد و در كل كمونيسم ايدئولوژيك فاقد رويكرد مدرن در برنامه ي كمونيستي خود ميباشد، كه هرچه بطرف كمونيسم خلقي و ضد امپرياليستي كشورهاي تحت سلطه در دوره ي مدرنيزاسيون اين كشورها ميرويم اين گرايش ضد مدرن شديدتر شده و به يك جنبش چپ سنتي تبديل ميشود. و اما ادامه و قسمت دوم اين نوشته از نقد اقتصاد "سوسياليسم دولتي" شروع خواهد شد كه درك ايدئولوژيك و دولتي لنين و در كل كمونيسم ايدئولوژيك از ساختمان اقتصادي سوسياليسم بوده و در ارتباط تنگاتنگ با كل دستگاه فكري اين جنبش ميباشد.