فرياد ياران سهند

اساس سوسياليسم انسان است چه در ظرفيت جمعي و چه فردي. سوسياليسم جنبش بازگردان اختيار به انسان است. منصور حكمت

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

حزب رهبر، حزب سازمانده خسرو دانش

تضاد چپ راديکال با برنامه ي يک دنياي بهتر
توضيح؛ اين مطلب بخش دوم نوشته اى است که تحت عنوان در افزوده هايي به تئوري كمونيسم كارگري در دوره اخير پيشتر در سايت روزنه انتشار يافت. اين دو مطلب جهت باز شدن بحث و جدل سياسى باز و آزاد در يک ضميمه نشريه يک دنياى بهتر منتشر ميشود.

با توجه به سنتهاي بکار گرفته شده از طرف رهبري حزب در مقابل فراکسيون اتحاد کمونيسم کارگري و هر منتقد حزبي ديگر وبا رجوع به ساختار و روابط سازماني بعد از منصور حکمت در کل به اين نتيجه ميشود رسيد که هر سنت اجتماعي و هر ساختار و روابط حزبي بطور منطقي به افق اجتماعي و استراتژي خاص خود منتهي شده و عليرغم اعتقاد صوري به هر برنامه اي بالجبر به برنامه ي خاص خود عمل ميکند. گرايشي که حزب کمونيست کارگري را بعنوان يک ابزار تعريف ميکند در نهايت به اعضاء متشکل در حزب خود نيز بشکل موجودات ابزاري برخورد کرده و ساختار حزبي خود را بر اساس کارکرد ابزاري ميسازد، نه کارکرد انساني خود عضو و در نتيجه فاکتور حزب و شخصيتها را بزير سوال ميبرد. چون در يک حزب ابزاري فرديت و انسانيت هر عضو بر مبناي تقسيم کار مکانيکي و نياز کمي تعيين و محدود شده و انسانيت نوع ويژه ي هر فرد در جهت و مسير کمونيسم کارگري نميتواند متحقق شود. با چنين نگاه ابزاري به حزب و در نتيجه بزير سوال رفتن فاکتور حزب شخصيتها و کادرها، اومانيسم و انسانگرايي کمونيستي نيز بزير سوال ميرود و فرديت انساني قرباني جامعيت ابزاري ميشود. اساسا حزبي که بر مبناي اکثريت يعني دمکراسي حزبي متحقق ميشود، موجوديت منتقد و مخالف سياسي در درون حزب را نميتواند متحقق کند و به طرد و نفي وي ميپردازد. و اين متد بطور منطقي به جامعه ي بعد از تسخير قدرت سياسي از بورژوازي، يعني جامعه ي سوسياليستي مورد نظر چپ راديکال تعميم خواهد يافت. امکان ندارد يک حزبي مخالف سياسي در درون خود را نتواند تحمل کند، اما در جامعه ي خارج از حزب قادر به تحمل مخالف سياسي خود باشد. اين يک امر متناقض ميباشد و چنين چيزي ممکن نيست و يک پارادوکسيکال است . چپ راديکال با نگرش اکونوميستي و قانونمندي گرايي اقتصادي خود تمام سير تکامل تاريخي انسان را نفي کرده و اصولا با توسل به اين متد، انسانيت غير تاريخي و فرقه اي خاص خود را از متد جزميت اقتصادي خود استخراج ميکند. نميتواند انسانيت را بعنوان يک پراتيک تکامل يافته ي تاريخي بنگرد، چون از نظر وي انسان کمونهاي اوليه نيز به سوسياليسم رسيده بود، چون فرد در خدمت جامعه بود و همه کار ميکردند و همه باهم خوشبخت بودند و چون اقتصاد و توليد سوسياليستي بود فرديت نيز رشد مييافت. اين فرديت چپ راديکال با شروع جامعه ي طبقاتي در درون آدمي پنهان شد تا روزگاري باز جويد وصل خويش. چنين نگرش غير تاريخي از انسان، کمونيسم مارکس را بعنوان يک محصول مدرنيسم صنعتي قرن نوزدهم و استراتژي آنرا بعنوان سوسياليسم مدرن درک نميکند. فکر ميکند ذات انساني از اول تاريخ در آدمي تابحال بيک مقياس بوده و پنهان شده است. در واقع انسانيت مورد نظر يک انسانيت فرقه اي و غير تاريخي ، که لازم نيست ويژه گيهاي آنرا بشناسي و تحليل کني ، طبق متد چپ راديکال از همان لحظه که وسائل توليد را از بورژوازي مصادره کردي و در دولت کارگري متمرکز نمودي خودبخود اين انسانيت متحقق ميشود، چون اساس قانونمندي اقتصاديست و روبنا يک امر مسخ و خنثاست، فرهنگ و تمدن و تکامل تاريخ انسان بعنوان روبناست و مسخ است و خودبخود با سوسياليسم چپ راديکال متحقق ميشود و کافي است دولت سرمايه داري بنفع اجتماع کمونيستي بکنار رود. چپ راديکال روبناي جامعه را بعنوان پراتيک انساني تحليل نميکند، به آن بعنوان يک امر فرعي مينگرد. انسانيت را بعنوان يک حرکت سوبژکتيويستي تحليل نميکند. چپ راديکال معتقد است که با تسخير وسائل توليد به دست دولت کارگري(در دوره ي انقلابي توسط دولت حزبي) مردم به رفاه ميرسند و در نتيجه با توليد رفاه در جامعه انسانيت نيز خودبخود توليد و بازتوليد ميشود. در نتيجه چپ راديکال، انسانيت را نه در بروز نوع اجتماعي و انساني ويژه تر بلکه در بروز مکانيکي اجتماع انساني تبيين ميکند. فرديت مورد نظر چپ راديکال فرديتي ابزاري، مکانيکي و مسخ است. از اين نظر اجتماع جمع مکانيکي و کمي افراد است نه يک فرايند اجتماعي و پراتيکي، يعني فرايند انساني. تئوري کمونيسم کارگري بايد بر اساس نقد چنين افقي و در نتيجه بر اساس نقد و بررسي مجدد و نوين و تکميلي تجربه ي انقلاب اکتبر و شوروي تکميل شود. کمونيسم کارگري کمونيسم اواخر قرن بيستم و آستانه ي سده ي بيست و يکم است، نه کمونيسم اوايل قرن بيستم ، آنهم در يک کشور با اقشار و بافت عمدتا دهقاني- خرده مالکي. در اين کشور هنوز نيروي کار آزاد شده از روستا بدليل انکشاف تازه ي سرمايه داري نتوانسته بود خود را از قيد و بند و سنتهاي روستا بطور کامل آزاد کند. هنوز يک پايش در روستا و يک پايش در شهر بود. هنوز مدرنيسم صنعتي بطور کامل در روسيه مسلط نشده بود و بر خلاف اروپا، سرمايه داري از بطن خرده ورژوازي، پيشه ور و صنعتگر و استادکارشهري بوجود نيامده بود. در روسيه سرمايه داري عمدتا از نيروي کار آزاد شده از روستا تکوين يافته و تغذيه ميکند و لذا هنوز نميتواند يک فرهنگ مدرن شهري را بطور تاريخي در کوتاه مدت بوجود بياورد. شايد عده اي تصور کنند که چنين متدي جبرگرايي تاريخي را بوجود مياورد و در نهايت ماترياليسم پراتيک مارکس و منصور حکمت را عملا نفي مي کند. طبق متد کمونيسم کارگري و مارکس چنين تصوري غلط است. هدف اين است که جهت گيري اقتصادي بلشويسم در شوروي بعد از انقلاب اکتبر را پيدا کرده و نقصهاي و کمبودهاي حرکت آنرا بررسي کنيم. وگرنه بعد از سرنگوني دولت سرمايه داري کمونيسم ميتواند هر جهتي را آگاهانه بر جامعه تحميل کند و لازم نيست به رشد نيروهاي مولده در چهارچوب طرح نپ بپردازد، چون خود روابط و ساختمان بلاواسطه ي سوسياليستي مورد نظر مارکس اين روند رشد نيروهاي مولده را سريعتر از سرمايه داري بفرجام ميرساند. متدولوژي حاکم بر شوروي بر اساس تسلط کار يدي بر کار فکري پيش رفت در صورتيکه متد مارکس برمبناي تسلط کار فکري و فسخ و محو کار يدي و کلا تبديل کار به يک امر تفريحي بود. اصولا اومانيسم بر پايه ي مدرنيسم صنعتي شکل گرفته و متقابلا اومانيسم به تقويت مدرنيسم صنعتي کمک ميکند که بنوبه ي خود مدرنيسم صنعتي به مدرنيسم در عرصه ي فکري مثل هنر و ادبيات منجر ميشود. منتهي از نظر مارکس اين اومانيسم هنوز صوري ست و زماني تکميل ميشود که به از خود بيگانگي انسان در عرصه ي اقتصادي در نتيجه ي رهايي اقتصادي منجر شود و انسان بتواند به وحدت با فرديت و نوع انساني و اجتماعي ويژه تر برسد. اين ممکن نميشود مگر با ساختمان سوسياليسم بلاواسطه توسط خود شهروندان جامعه و جهت گيري آگاهانه ي دولت کارگري و جمهوري سوسياليستي بسوي رسيدن به ابزار و تکنولوژيي که بتواند تضاد کاريدي و فکري را از بين ببرد. اوج انسانيت سوسياليستي يعني فارغ شدن انسان از رنج کارو تبديل آن به سرگرمي حيات. بزرگترين اشتباه بلشويکها اين بود که بجاي طرح نپ و رشد دادن نيروهاي مولده در چهارچوب سرمايه داري تحت کنترل دولت کا رگري ميتوانستند با يک ساختمان اقتصادي سوسياليسم بلاواسطه و مستقيم توسط شهروند شوروي قبل از غرب به انقلاب تکنولوژيک و انفورماتيک و کامپيوتري برسند، منتهي متد چپ راديکال بلشويسم چنين چشم انداري را براي خود ترسيم نکرد و عمدتا در چهارچوب پيروزي کار يدي بر کار فکري محدود ماند و به کارگرو کار يدي برخوردي ايدئولوژيک، فرقه اي و شبه مذهبي کرد و خود را در تضاد با کار فکري قرار داد. معمولا چپ راديکال وقتي ميشنود که تکنولوژي مدرن کار يدي را از بين خواهد برد غصه دار ميشود، چرا که دستان پينه بسته ي کارگر برايش يک تقدس است و دوست دارد همه تبديل به کارگر شوند. اقتصاد دولتي و تمرکز وسائل توليد و توزيع در دستان دولت کارگري روند تحقق نوع انساني ويژه تر و در نتيجه محو از خود بيگانگي کار و انسان را متوقف و کند ميکند و به اقتصاد و سوسياليسم خاص يک طبقه منجر ميشود و طبقه ي کاريدي را حفظ ميکند. اين روند اجازه نميدهد فرديت انساني هر فرد شهروند شکوفا شده و به خلاقيت ازاد و مستقل برسد. طبق متد مارکس کمونيسم نيل به فرديت انساني آدمهاست، نه يک اجتماع مکانيکي و سوسياليسمي که توسط يک طبقه اداره شده و اين پروسه در نهايت به بوروکراسي اقتصادي و اداري منجر شود و حتي نوعي قشر بوروکرات حزبي را بوجود بياورد. رفيق فاتح عزيز وقتي ميگويد حزب رهبر- سازمانده فراکسيون يک حزب با اشرافيت حزبي و ليبراليسم تشکيلاتي است شايد منظورش اين است که فرديتهاي انساني در فراکسيون سرکوب نميشود. يعني چپ راديکال در اينجا عمدي نظر نميدهد و حرف صادقانه اش اين است. چون نميتواند اومانيسم کمونيستي را در فرديت انساني يا نوع ويژه ي انساني درک کند بنظرش ميرسد اين فرديت انساني همان ليبراليسم تشکيلاتي است. اصولا نوع ويژه تر انساني در نظر چپ راديکال فرديت بورژوايي تحليل ميشود، چون در متد خود اساسا بفرديت در جامعيت سوسياليستي معتقد نيست. يعني چپ راديکال ناآگاهانه عملا در مقابل انسانگرايي مارکس قرار ميگيرد و آنرا با ليبراليسم تشکيلاتي يکي ميگيرد. منصور حکمت بخاطر همين در پلنوم چهارده گفت که حزب الان و بعد از اين هم در خط کمونيسم کارگري نيست. منصور حکمت وقتي ميديد بقيه ي رهبري حزب متد او را در بحث "حزب و جامعه" و حزب اجتماعي بزرگ، باز و مدرن را درک نکرده اند نميتوانست همان لحظه حزب نظريه ي انقلابي با ساختار سانتراليسم دمکراتيک را نقد کند، ميگفتند رويزيونيست و ضد لنين شده است، و بخاطر نفوذ و اتوريته ي رهبري اش شايد در رويش نميگفتند، ولي در درون و تفکر خود او را تکفير ميکردند، چون متد موجود در بحث "حزب و جامعه" در واقع نفي ساختار سانتراليسم دمکراتيک لنيني حزب است. چپ راديکال از محبوبيت لنين در بين توده هاي حزبي شديدا دارد سوء استفاده ميکند و بجاي برخورد نظري و سياسي به نقد فراکسيون از محدوديتهاي کمونيسم لنين، سعي ميکند احساسات توده هاي حزبي را تحريک کرده و به يک برخورد فرقه اي سوق دهد. چپ راديکال در واقع عليرغم برنامه ي يک دنياي بهتر مورد ادعاي خود دارد به نفرت پراکني فرقه اي و غير سياسي عليه رفقاي حزبي و تکوين و تحريک فالانژيسم حزبي در درون حزب دامن ميزند . چون قادر نيست طبق سنت مدرن و انساني منصور حکمت به مخالف سياسي اش برخورد کند و از محتواي برنامه ي يک دنياي بهتر عدول ميکند. نميدانم رفيق فاتح عزيز چگونه کل مبحثي که من تحت عنوان نگرش ضد فلسفي مارکس در پروسه ي نوشته هايم در روزنه تعقيب نمودم و اعلام پايان فلسفه و نگرش فلسفي و تفسيرگرايانه به جهان را توسط مارکس تعقيب نمودم(با وجود موجود بودن نوشته هايم در روزنه و يا از آن بهتر متد ضد فلسفي که در تمام نوشته هايم مشهود است) ميخواهد بخودم نسبت دهد. انگار بحثي را که در جواب رفيق حميد تقوايي بطور مختصر و کلي نوشتم رفيق حميد درک نموده و ديگر سکوت کرده است ولي فکر ميکنم با اين حساب رفيق فاتح هنوز نوشته ي مرا خوب نگرفته است.من در آن پاسخ به رفيق حميد تقوايي اعلام کردم که نگرش فلسفي به جهان يک دستگاه فکري وارونه و تفسيرگرايانه از جهان است نه در واژه هاي فلسفي مثل سوژه و ابژه. چون اگر هرکسي واژه هاي فلسفي را در نوشته هايش براي توضيح چيزي بکار برد آنوقت خود مارکس بايد از فلسفيون کارکشته و درجه يک محسوب بشود، چون اگر به نوشته هاي مارکس مثل نقد ديالکتيک هگل يا دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي 1844 رجوع کنيد نوشته هايش پر است از واژه هاي فلسفي مثل "سوژه"، "ابژه"، "ذات"، و غيره است. پس نگرش فلسفي به جهان بمثابه استفاده از واژه هاي فلسفي نيست، يکدستگاه فکري تفسير گرايانه و وارونه به جهان است در تقابل با ماترياليسم پراتيک مارکس که نگرشي تغييرگرايانه به جهان دارد.آيا اين رفتار چپ راديکال در تحريف عقايد ديگران و در تقابل با برنامه ي يک دنياي بهتر شانتاژ نيست؟ شما بدون آنکه خود بدانيد مثل پست مدرنيستها مطرح ميکنيد که زماني تفکر فلسفي از بين ميرود که انسان از خودش واژه هاي جديد بيافريند. در واقع ساختار شکني پسامدرنيستي کند، يعني يک کار غير ممکن. رفيق حميد خودش بطور يقين حرف مرا قبول کرده است، که سکوت را اختيار نموده است. و اما رفيق فاتح بازهم دوباره به چه دليل دارد بحث نقد محدوديتهاي لنين را باز ميکند نميدانم؟ من فقط علت اين امر را در اين ميدانم که آلترناتيو چپ راديکال رفيق فاتح ديگر مرده است و بدون محدوديتهاي کمونيسم لنين نميتواند به زندگي ادامه دهد، چون ايشان يکبار در مقابل اين بحث من ميگفتند که ديگر چيزي نماند. آيا من از رفيق فاتح ميپرسم کمونيسم انساني مارکس و منصور حکمت نميتواند بشما انگيزه بدهد؟ مگر کمونيسم شما فقط در محدوديتهاي کمونيسم لنين خلاصه ميشد؟ پس چگونه رفيق حميد تقوايي داشت از لنين عبور ميکرد؟ آيا ايشان انساني مثل شما نيست؟ بايد بگويم که توده هاي هوادار و رفقاي دور و بر رفيق حميد تقوايي بزرگترين ظلم را به اين رفيق کردند، بخاطر اينکه اجازه نداند تا اين رفيق از مرز محدوديتهاي کمونيسم لنين عبور کند و بر وي تحميل کردند تا آنچه را که دلش نميخواست نمايندگي فکري کند. يعني اگر امروز رفيق حميد تقوايي بگويد که حزب در خط کمونيسم کارگري نيست حق دارد، چون شما نگذاشتيد اين رفيق در مصاحبه با رفيق کيوان از محدوديتهاي لنينيسم عبور کند، چون ديد دارد توده هاي هوادار خود را از دست ميدهد دوباره به دفاع از محدوديتهاي لنينيسم پرداخت تا اين بحث را مصلحتي بگذارد براي روزي که توده هاي هوادارش از نظر فکري آماده شوند و راه اقناع و استحاله را انتخاب نمود. رفيق حميد بهتر است بداند که خود اين متد را با بحث حزبيت کمونيستي بنيان گذاشت تا توده هاي هوادارش اجازه ندهند فرديت انساني اش متحقق شود. ببينيد منصور حکمت از دست چپ راديکال حاکم بر حزب چه کشيده بود که ميگفت از اين نظر که حزب در خط کمونيسم کارگري نيست و نخواهد بود خيالم راحت است. چون ديد شما متد وي را نگرفته ايد و نتوانست صريحا بگويد که حزب سانتراليسم دمکراتيک بر خلاف متد حزب و جامعه و حزب اشرافي رهبر- سازمانده است(فکر ميکنم اشراف هم من هستم که هشتم در گرو نه ام است يا رفيق علي جوادي است که استاد دانشگاه است، چون استاد دانشگاه بالاخره جزو اشرافيت است مثل مارکس اشرافيت طلب که از طبقه ي بورژوازي بود)! منظور اين است که چپ راديکال قادر نيست در مقابل مخالف سياسي خود به يک بحث صميمانه و مدرن دست بزند، چون اساسا با توجه به متدولوژي خود قادر به تحمل مخالف سياسي نيست. حال با اين اوصاف رهبري حزب اگر خود را از مرز چپ راديکال بيرون نکشد بعد از پيروزي و تسخير قدرت سياسي بازهم شاهد اتفاقاتي مثل کمونيسم جنگي و يا دولت کارگري با اقتصاد متمرکز را شاهد خواهيم بود و اين زمينه را دوباره به توده هاي کارگر در جامعه خواهد داد که به انفعال سياسي در جامعه دچار شده و براي رهايي از فقر اقتصادي در جامعه به کمونيسم بورژوايي استاليني ديگر تن بدهد. کمونيسم دوران کودکي خود را يک بار بايد امتحان کند٬ اما دومين بار خيانت محسوب ميشود. اين شوروي بود که عليرغم کمبودها و محدوديتهاي افق اجتماعي حزب به اينهمه دستاورد صنفي و سياسي براي طبقه ي کارگر اروپا و جهان منجر شد، بار دوم ديگر اين محدوديتها به تراژدي و ضربه ي غير قابل جبران براي کمونيسم در جهان تبديل ميشود. ما فقط بايد از تجربه ي شوروي بمثابه دوره ي خام کودکي کمونيسم درس بگيريم. چنين کمبودهايي به تحقق برنامه ي يک دنياي بهتر منجر نميشود. کسي که نميتواند نظرات رفيق کنار دستش را تحمل کند و بدتر نوشته ها و تلاشهاي وي را تحريف ميکند تا کس ديگري آنها را مصادره کند، هرگز به محتواي برنامه ي يک دنياي بهتر عمل نخواهد کرد. چون متد چپ راديکال در ضديت با انسانگرايي مارکس و انسانگرايي مورد نظر منصور حکمت است. چون از ديدگاه چپ راديکال انسانگرايي کمونيستي مساوي با ليبراليسم و اشرافيت حزبي است. چپ راديکال هرگز نميتواند در قبال مخالف سياسي خود به بحث منطقي بپردازد و در نهايت بخاطر از ميدان بردن طرف بحث خود به تخريب شخصيت مخالف سياسي خود دست ميزند. حرمت انساني رفيق کنار دستش را پايمال ميکند و افکار وي را بنام خود مصادره ميکند(که البته اين از نظر من در جاي خود بعنوان يک پيشرفت فکري مايه ي خوشحاليست منتهي با فاکتور حزب و شخصيتها متناقض است. چپ راديکال حاکم بر حزب اصولا با توجه به عملکرد خود در دوره ي تشکيل فراکسيون اتحاد کمونيسم کارگري اثبات کرد که فرداي پيروزي با معضل و مشکل عدم توانايي در تحقق برنامه ي يک دنياي بهتر مواجه خواهد شد. چراکه محدوديتهاي فکري- سياسي افق اجتماعي چپ راديکال دقيقا در تقابل با انسانگرايي مارکس و مدرنيسم کمونيستي است. سوسياليسم يک طبقه در تقابل با استراتژي انساني کمونيسم مارکس است. چپ راديکال از مرز چپ پوپوليستي عبور ميکند و در حزب کمونيسم کارگري با انسانگرايي مارکسي منصور حکمت بطور سطحي آشنا شده و خود همين در کنار فرهنگ و ادبيات منصور حکمت بودن باعث تحول صوري اين چپ که در جاي خود مثبت است ميشود و همين همزيستي با کمونيسم کارگري باعث ميشود لباس مدرنيسم را بپوشد، ولي در عمل بدليل عدم توانايي در شناخت محدوديتهاي خويش نميتواند به اين مدرنيسم در عرصه ي سازماني عمل کند و در مقابل مخالف سياسي خود در حزب کاملا در جهت مخالف برنامه يک دنياي بهتر عمل ميکند. اصولا چپ راديکال خود را برتر از ديگران ميداند، چون تفکر فرقه اي به تفکر امتياز طلبانه منجر ميشود. چراکه چپ راديکال با آن سبيل و عينک کمونيستي که نشان از عميق بودن وي دارد و تقدس کمونيستي براي توده هاي هوادار مياورد، خود آگاهي سوسياليستي را که توسط اين روشنفکران بورژوا و خرده بورژوا در عر صه ي و پروسه ي ديالکتيک فکري حاصل شده و طبقه ي کارگر قادر به فهم آن نيست(چون سوادش نميرسد) را از طريق حزب تبليغي- ترويجي و حزب نظريه انقلابي و حزب ابزاري خود بدرون طبقه ميبرد و به او منت ميگذارد که به خود آگاهي اش برسد. متد منصور حکمت در بحثهاي حزب و جامعه و جنبشهاي اجتماعي و حزب رهبر- سازمانده تمام عليه اين تفکر بود.
هم اکنون مدتي ست که فراکسيون به تحول فکري بزرگي در جنبش کمونيسم کارگري منجر شده است. بار منصور حکمت را از جاييکه زمين گذاشته بود بدوش گرفته تا بفرجام برساند. يعني متد اجتماعي منصور حکمت بطور منطقي به بحثهاي مطرح شده ازطرف فراکسيون منجر ميشود، حال ميخواهد رفقا اين متد را بکار ببندند و حال ميخواهد افراد فراکسيون. تاريخ کمونيسم بايد به اين قطب بندي فشرده و پيچيده منجر ميشد. يا بايد بر اساس محدوديتهاي آلترناتيو لنيني متحقق شد يا بر اساس آلترناتيو مارکس. چپ راديکال بدليل افق اجتماعي محدود خود ميخواهد تمام دستاوردهاي فکري منصور حکمت را به باد دهد و تاريخ را به عقب ببرد. متد کمونيسم کارگري کوچکترين ارزش تاريخي لنين بعنوان رهبر انقلا ب اکتبر و طبقه ي کارگر روسيه را پايين نمياورد، ولي ادامه ي اين افق اجتماعي در آستانه قرن بيست و يکم را يک خود کشي سياسي براي کمونيسم کارگري ميداند. چپ راديکال با اين افق اجتماعي محدود خود بعد از کسب قدرت به همان برنامه ي بلشويکي عمل خواهد نمود و برنامه ي يک دنياي بهتر با ساختار اين چپ و افق اجتماعي آن در تناقض است. افقش سوسياليسم يک طبقه است. چپ راديکال حاکم تا زمانيکه اين افق محدود خود را نقد نکند، نخواهد توانست به هيچکدام از بندهاي برنامه ي يک دنياي بهتر عمل کند. چون برنامه بلشويکي(من اين برنامه را در مقاله ي درافزوده هايي به تئوري کمونيسم کارگري نقد نموده ام) و برنامه ي يک دنياي بهتر کمونيسم کارگري استراتژيهاي دو افق اجتماعي متفاوت است. فراکسيون بخاطر انسانگرايي کمونيسم کارگري ناچار از اين نقد بود. برنامه ي يک دنياي بهتر برنامه ي طبقه ي کارگر رشد يافته در بعد از جنگ سرد است. رفتار و سنت اجتماعي و حزبي چپ راديکال در تناقض با برنامه ي يک دنياي بهتر است. اصولا چپ راديکال نه انسانگرايي مارکس را شناخته و نه ادبيات محو از خود بيگانگي انسان را. مدرنيسم منصور حکمت براي چپ راديکال حاکم بر حزب غير قابل درک است و محتواي مدرن کمونيسم مارکس و کمونيسم کارگري را هضم نکرده است. فراکسيون به چنين دستاوردهاي فکري رسيده است. اين تحول فکري بايد در تاريخ کمونيسم کارگري بوجود ميامد تا بار ديگر به کمونيسم لطمه اي وارد نشود. نميتوان تاريخ را بارها تکرار کرد. اگر رفقاي رهبري به اين تحول باور داشته باشند و به بحثهاي اخير نشريه ي فراکسيون با کم و کاستيهايش ايمان بياورند و فراکسيونيسم را بعنوان يک سنت مدرن کمونيستي در حزب برسميت شناسند، راه سوسياليسم را هموار کرده اند. اجازه ندهيد کمونيسم کارگري به يک جريان سه گزينه اي تبديل بشود. چنين امري و اتفاقي به اين جنبش صدمه خواهد زد. فراکسيون اصلا در اين مسير نيست که عليرغم متد خود انشعاب را برايش تحميل کنيد. چنين تحميلي در تاريخ ثبت خواهد شد. (اين بحث ادامه دارد. نقد زواياى نگرشى و سبک کارى چپ راديکال بايد دنبال شود. به ضميمه نقدى به برنامه بلشويکها که در مطلب ديگرى منتشر شده را در اين متن براى روشن شدن بهتر نکات مورد طرح مى آوريم- خسرو دانش).

برنامه ي كمونيسم ايدئولوژيك انقلابي(بلشويكها)

از آنجا که در دسترس ام فقط "طرح اجمالی برنامه حزب کمونیست روسیه" بقلم لنین و ترجمه ی حسن پویان بود، این موقعیت را بهترین فرصت برای نقد آن دیدم. کافیست آنرا با برنامه ی "یک دنیای بهتر" حزب کمونیست کارگری مقایسه کرد تا به کنه جنبش کمونیسم ایدئولوژیک پی برد. این برنامه برآیند جنبشی ست که کمونیسم را از زاویه ی منافع ایدئولوژیک صرف طبقه ی کارگرتعریف میکند و در نهایت نشان میدهد که چگونه این جنبش بدلیل اسارت در این منافع ايدئولوژيك محدود، هرچه دم از افق فاز بالای جامعه ی کمونیستی ( بدون طبقه و دولت) میزند قطعا صوری ست و این جنبش بدلیل تعریف ایدئولوژیک و مکتبی خود ازکمونیسم و منافع طبقه ی کارگر بالجبر در همان فاز اول میماند و قادر نمیشود از شر دولت دوره ی گذار سیاسی رها شده و گام به فاز دوم بگذارد. از زاويه ي ديد كمونيسم تداوم يافته ي كارگري و منصور حكمت، كمونيسم ايدئولوژيك انقلابي بلشويكها برهبري لنين هرچقدرهم از فاز دوم سوسياليسم دم بزند، در نهايت به آنچيزي عمل ميكند كه قانونمندي و مكانيسم برنامه ي فاز اول يا پاييني اين جنبش ايجاب و الزام ميكند، يعني برنامه ي دوره ي گذار. لنين اين قانونمندي را تحت عنوان "دمكراسي پرولتري" و مكانيسم آنرا در چهارچوب "سوسياليسم دولتي" يا" دولت كارگري با اقتصاد متمركز" تئوريزه ميكند. توضيحا اينكه دوره ي گذار از نظر لنين بر مبناي قانونمندي و گرايش ذاتي دمكراسي پرولتري حركت كرده و در شكل دولت و اقتصاد خاص آن متحقق ميشود. من بترتيب برنامه ي بلشويسم را حول ايندو مقوله توضيح داده و نقد خود را بر مبناي متد كمونيسم كارگري بدست ميدهم:
1- دمكراسي پرولتري بعنوان كميت متفاوت: لنين محتواي دوره ي گذار يا ديكتاتوري پرولتري را تحت عنوان دمكراسي پرولتري تحليل ميكند. ابتدا بهتر است بگويم كه منصور حكمت براي اولين بار تحليل واقعي و كمونيستي خود را از مقوله ي دمكراسي بعنوان تاويل بورژوايي از مقوله ي آزادي بدست ميدهد و آنرا بعنوان كيفيتي متفاوت از مقوله ي آزادي واقعي تحليل كرده و اين واژه را از ادبيات كمونيستي حذف ميكند و خارج ميسازد و هر گونه تحليل توهم آميز از آنرا بنقد ميكشد، كه در جاي خود در افزوده و دستاورد تئوريكي مهمي براي تئوري كمونيسم كارگري محسوب ميشود. در صورتيكه مقوله ي دمكراسي از نظر لنين كميتي براي سركوب طبقاتي است و فرق دمكراسي بورژوايي و پرولتري از نظر وي در اينست كه اولي حكومت اقليت بر اكثريت و دومي حكومت اكثريت بر اقليت است. پس دمكراسي از نظر لنين سركوب طبقاتي و حكومت سركوب طبقه اي عليه طبقه ي ديگر است. طبق متدولوژي لنين در اينمورد حكومت كارگري حكومتي براي آزادي و دوره اي با محتواي آزاديخواهانه نيست، بلكه دوره و حكومتي صرفا براي سركوب بورژوازي ست. ببينيد لنين چگونه با قاطعيت تمام جامعه ي داراي دولت را تحليل ميكند و انتظار هرگونه آزاديخواهي از سوسياليسم را در فاز پاييني و گذار در دلها به ياس مبدل ميسازد:"مادام كه دولت وجود دارد آزادي وجود نخواهد داشت. هنگاميكه آزادي وجود داشته باشد دولت وجود نخواهد داشت."لنين/ دولت و انقلاب/ جلد 4/ ص12. قبل از توضيح در مورد نقل قول فوق از لنين جمله اي شبيه به اين گفته را از انگلس ذكر ميكنم تا بدانيد متد لنين و انگلس چقدر بهم نزديك است:"نياز پرولتاريا به دولت از نظر مصالح آزادي نبوده بلكه براي سركوب مخالفين خويش است و هنگامي كه از وجود آزادي ميتوان سخن گفت آنگاه ديگر دولت هم وجود نخواهد داشت." از نامه ي انگلس به ببل/ دولت و انقلاب/ نقل قول غير مستقيم از لنين/ در واقع از نظر لنين كه متد خود را در اينمورد از انگلس به ارث برده است دوره ي گذار يا فاز اول كمونيسم برخلاف نظر ماركس دولت بمفهوم خاص آن يعني سركوب وجود دارد و طبقه ي كارگر هم عليرغم نظر ماركس بمثابه يك طبقه حكومت ميكند، هرچند لنين در آثارش بارها نظر ماركس را در اينمورد تاييد ميكند. از نظر كمونيسم كارگري سركوب بورژوازي در دوره ي گذار و دولت كارگري از جبريات و الزامات حتمي نيست. طبق متد منصور حكمت چنانچه توطئه اي خطرناك يا نظامي براي سرنگوني دولت سوسياليستي ازطرف بورژوازي مشاهده شود، دولت دست به سركوب بورژوازي خواهد زد، وگرنه سياست كمونيسم كارگري با بورژوازي داخلي اينست كه اگر چنانچه بورژوازي سرنگون شده تسليم حكومت سوسياليستي بشود ميتواند بعنوان يك شهروند داراي حقوق سياسي و فردي زندگي بكند.از طرف ديگر وقتي ماركس معتقد است دولت دوره ي گذار دولت بمفهوم خاص آن نيست و از بين ميرود، در واقع منظورش بمعني غالب ديدن دولت بمفهوم آزاديخواهانه (دولت بمفهوم عام كلمه است) بر جنبه ي دولت با محتواي سركوبگر است. بمعني نفي دولت سوسياليستي بمفهوم دمكراتيك آنست، و با چنين محتوايي دولت ميتواند بسوي استحاله و مرگ تدريجي برود، نه با محتواي دمكراتيك آن. چنين دركي با توجه به متد و تعريف منصور حكمت از دمكراسي ما را به تعريف دولت سوسياليستي بمفهوم آزاديخواهانه ي آن يعني به دولتي كه عليه خاصيت خود اقدام ميكند، وگرنه در غير اينصورت دولت رو به زوال نخواهد بود. همچنين وقتي ماركس معتقد است طبقه ي كارگر بمثابه يك طبقه عمل نخواهد كرد منظورش اينست كه دولت سوسياليستي و طبقه ي كارگر در قدرت نماينده ي منافع صرفا يك طبقه نخواهد بود، بلكه نماينده ي منافع نوع انساني بمفهوم تاريخي و اجتماعي آنست. در كل دولت از چهارچوب دمكراسي كه مختص بورژوازي است خارج ميشود و داخل چهارچوب آزادي سوسياليستي ميشود. مقوله ي دمكراسي پرولتري لنين در پلاتفرم بلشويكها، اين جنبش را از مفهوم سوسياليستي و انساني دولت رو به زوال خارج ميكند، لذا با توجه به چنين رويكردي دولت را در شكل خاص آن البته فقط بنفع طبقه ي كارگر ايدئولوژيك، تبديل به يك دولت پايدار و نه رو به زوال ميكند. در چنين حالتي مقوله و پديده ي شهروند و حقوق شهروندي نميتواند در چهارچوب دمكراسي پرولتري مورد نظر لنين متحقق يشود. من به نمونه هايي از چنين گرايشي در پلاتفرم و آثار وي اشاره ميكنم، تا ذهن خواننده ي اين بحث هرچه بيشتر روشن بشود:"برعكس، دمكراسي پرولتاريايي يا شورايي، مركز ثقل را از اعلام حقوق وآزاديهاي قابل شمول براي جميع مردم، به مشاركت عملي تنها و تنها زحمتكشان انتقال ميدهد، تا در اداره امور كشور، در استفاده عملي از بهترين بناها و اماكن ديگر جهت بر پا داشتن اجتماعات و كنگره ها، در بكارگرفتن بهترين چاپخانه ها و بزرگترين انبارهاي كاغذ براي تعليم و پرورش كسانيكه تحت سلطه سرمايه داري تحقير شده و زير دست نگهداشته شده اند، و براي ايجاد فرصتي حقيقي (و واقعي) جهت آن توده ها تا بتوانند تدريجا خود را ازير بار بيدادگريهاي مذهبي و غيره و غيره رها كنند. قدرت شوراها مهمترين كار خود را دقيقا در تامين و فراهم ساختن واقعي مواهب فرهنگ، تمدن و دمكراسي براي زحمتكشان و استثمارشدگان مي بيند، كاري كه موظف است آنرا بنحوي انحراف ناپذير در آينده ادامه دهد." لنين/ طرح اجمالي برنامه ي حزب كمونيست روسيه/ ص 11 و 12. نقل قول فوق از لنين رويكرد ايدئولوژيك و شبه مذهبي وي و بلشويسم از زحمتكشان و طبقه ي كارگر را به عريان بنمايش ميگذارد. لذا من نقد كمونيسم ايدئولوژيك را بر پايه ي لرزاني استوار نكرده ام كه بمسخره بگوييم كه تاريخ يكصد سال را زير سوال برده ام بخاطر اينكه نقد ايدئولوژي را به درون طبقه ي كارگر تعميم داده ام. فاكت بالا و آنچه كه در پايين خواهم آورد مستحكمترين سند براي اثبات كمونيسم ايدئولوژيك و مكتبي است. اين جنبش ايدئولوژيك بمثابه كمونيسم فرقه اي و حاشيه اي به آيه هاي دگم و شبه مذهبي تر استوار نيست، بلكه ايدئولوژي خود را از گرايش پايه اي طبقاتي شروع ميكند و به "ايدئولوژي كمونيسم و ماركسيسم" در عرصه ي تئوري ميرسد. در صورتيكه بر مبناي اومانيسم كمونيستي ماركس و منصور حكمت، كمونيسم كارگري در برنامه و پلاتفرم خود بجهت اينكه از منافع انساني طبقات ستمكش و كارگر دفاع ميكند، هرگز خود را مجاز نميشمارد به امتياز و رانت طبقاتي در جامعه ي سوسياليستي دامن بزند. هرگز بخاطر اينكه اين طبقات مبارزه كرده و آبديده شده اند خود را مجاز نميشمارد مركز ثقل حقوق و آزاديهاي بشري براي همه ي مردم را به مشاركت عملي تنها و تنها زحمتكشان انتقال دهد. اين عمل چيزي بغير از باز توليد و تجديد حيات رانت و امتياز طبقاتي اينبار بنفع طبقه اي ديگرنيست. همين گرايش، پديده ي كمونيسم جنگي در شوروي را بوجود آورد، نه اشتباه لفظ اين يا آن رفيق كمونيست، پديده اي كه در متن خود كينه اي كور و ايدئولوژيك عليه غير زحمتكشان كه بعنوان انسان بايد مطرح و رفتار ميشدند داشت. لنين با چنين گرايشي مقوله ي شهروند و حقوق شهروندي را از برنامه ي خود حذف كرده و به يك برنامه ي ايدئولوژيك و مكتبي تبديل ميكند. نقل قولهاي زير اين حكم را كاملا به اثبات ميرسانند:" در راه رسيدن به كمونيسم از طريق ديكتاتوري پرولتاريا، حزب كمونيست باصرار شعارهاي دمكراتيك، در عين حال نهادهاي حاكميت بورژوايي از قبيل دادگاههاي قديمي را بطور كلي منحل ميكند و محاكم طبقاتي كارگران و دهقانان را بجاي آنها مينشاند. پرولتاريا بعد از آنكه تمام قدرت را بدست گرفت، بجاي فرمول قديمي مبهم "انتخاب قضات بوسيله مردم" شعار طبقاتي "انتخاب قضات از بين زحمتكشان و نه بوسيله هيچكس ديگر غير از زحمتكشان" را قرار ميدهد و اين شعار را عملا در سراسر سيستم قضايي به مرحله اجرادر مياورد." (تاكيد از من است). طرح اجمالي برنامه حزب كمونيست روسيه/ لنين / ص 21 و 22. باز هم گفته ي فوق از لنين صريحترين حكم براي انكار جامعه ي شورايي بسط يافته و حقوق شهروندي ديگر اقشار مردم بغير از طبقه ي "زحمتكشان ايدئولوژيك" ميباشد. اين حكم تنها بمعني حكومت طبقه ي كارگر بمثابه يك طبقه است و محتواي انساني جمهوري سوسياليستي را انكار ميكند. بهمين دليل است كه دوره ي گذار تنها بمفهوم سركوب مقاومت بورژوازي در مقابل سوسياليسم نيست. دوره ي گذار يكدوره ي انتقالي تمام عيار و همه جانبه است كه هم طبقه ي كارگر را بمفهوم طبقه از بين ببرد، هم زمينه هاي زوال دولت را از طريق موجوديت دولت نه بمفهوم خاص آن، بلكه دولت بمفهوم عليه خود را فراهم كند و تمرين آزادي را در تمام جنبه ها بعمل آورد. و گرنه اگر بر مبناي متد كمونيسم ايدئولوژيك بگوييم كه دولت چون يك نهاد طبقاتي است پس فقط براي سركوب بورژوازي و منهدم ساختن آنست و نيز تا دولت است آزادي هم نميتواند وجود داشته باشد، پس با اين مفرضات اين يك دوره ي انتقالي نيست. چراكه تمام عملكردش، دولت بمفهوم خاص آن و طبقه بمفهوم طبقه را نشان ميدهد. چنين دولتي نميتواند رو بزوال برود و يا امتيازات طبقاتي را از بين ببرد. متد ماركس اينست كه در ايندوره نه دولت و نه طبقه ي كارگر بصورت متعارف و بمفهوم هميشگي آن وجود نداشته و رفتار نخوهند كرد. چرا؟ براي اينكه استراتژي اين دولت و طبقه رهايي انسان بمفهوم اجتماعي و تاريخي آنست. رهايي بشريت استراتژي آنست. حاكميت انسان افق و هدف آنست. كمونيسم حاكميت انسان است. چنين دولتي با چنين افقي هرگز نميتواند بمثابه يك دولت خاص و طبقه ي خاص حركت كند. چون در اينصورت نميتواند بزوال منجر شود. دولتي كه به حقوق شهروندي و مدني نسبت به همه ي اعضاء جامعه معتقد نباشد نميتواند به حاكميت سيستم شورايي تمام مردم يك جامعه تن در دهد و فقط به حاكميت سيستم شوراهاي كارگري يا زحمتكشان منجر ميشود. در اين نوع كمونيسم معلم، مهندس، نويسنده، كارمند، تكنسين و كلا صاحبان كارهاي فكري نميتوانند شهروند محسوب شده يا شورا داشته باشند و داراي حقوق مدني و فردي باشند. از طرف ديگر سيستم قضايي مورد نظر لنين يك سيستم قضايي مدرن و مستقل نيست و بيشتر يك سيستم قضايي ايدئولوژيك و منحصر به "زحمتكشان" و انتخاب شده از طرف آنها و صرفا براي آنهاست. در صورتيكه طبق نظر ماركس طبقه ي كارگر بعد از بقدرت رسيدن خصلت پرولتري و در واقع خصلت طبقاتي را از دست ميدهد. حتي انگلس در نامه ي خود به ببل در انتقاد از برنامه ي گوتا و كلمه ي دولت آزاد خلقي مطرح ميكند كه از طرف خود و ماركس به حزب كارگر آلمان پيشنهاد ميكند كه بجاي كلمه ي "دولت" در دوره ي انتقالي كلمه ي "سازمان اشتراكي" را قرار دهند. بدينمعني اگر سيستم قضايي فقط از خود زحمتكشان و با انتخاب زحمتكشان باشد نميتواند يك سيستم قضايي مدرن و مستقل از دولت صرفا "زحمتكشان" يا دولت فقط شوراهاي كارگران باشد و بطور يقين زير نفوذ و در حيطه ي قدرت دولت خواهد بود، در صورتيكه قوه ي قضائيه بدليل اينكه مسند قضاوت حقوق كل مردم جامعه است، بايد ارگان مستقل از قدرت سياسي باشد. منصور حكمت در برنامه ي يك دنياي بهتر رويكرد مدرن و غير ايدئولوژيك خود را از سيستم قضايي جامعه طوري مشخص ميكند كه كاملا خلاف نظر لنين است:"به اين اعتبار عدالت قضايي واقعي و برخورداري يكسان همه از آن، و قضاوت و حكميت براستي مستقل و منصفانه، منوط به دگرگوني بنيادي طبقاتي موجود است.
در اين راستا، بمنظور تضمين عادلانه ترين موازين قضايي ممكن در جامعه موجود، حزب كمونيست كارگري خواهان تحقق فوري اصول زير است.
استقلال حقوقي كامل قضات، دادگاه ها و سيستم قضايي از قوه مجريه.
انتخابي بودن قضات و ساير مقامات قضايي توسط مردم. قابل عزل بودن آنها هر گاه كه اكثريت انتخاب كنندگان اراده كنند.
..." (تاكيد از من است). از: برنامه ي يك دنياي بهتر/ص 27 . و يا در همان نوشته داريم :"حزب كه قوانين حكومتهاي سرنگون شده را كم لم يكن ساخته است به قضات انتخاب شده از سوي انتخاب كنندگان شوروي اين شعار را ميدهد: اراده پرولتاريا را تنفيذ كنيد، فرامين او را به مرحله اجراء در آوريد، و در جايي كه فرمان يا تصويبنامه مناسبي وجود نداشته باشد، يا در صورتيكه مصوبه مورد نظر ناقص باشد، از احساس و قريحه قضاوت سوسياليستي خودتان الهام بگيريد و به قوانين حكومتهاي سرنگون شده اعتنايي نداشته باشيد." (تاكيد از من است). لنين / همان/ ص 22. ايدئولوژي و دستگاه قضايي ايدئولوژيك آنچنان در ذهن لنين مستولي است كه نميداند مسائل حقوقي را نميشود با احساس و قريحه ي قضاوت سوسياليستي حل كرد و اين نوع نگاه به مسئله در بطن خود زمينه ي احتمال هرگونه حق كشي را دارد، چون احساس و قريحه ي سوسياليستي يك عبارت عام و مبهم است و ميشود به انواع مختلف آنرا تاويل و تفسير كرد. عبارتي ست كه هيچگونه چهارچوب و مرز مشخصي ندارد و زمينه ي هر تعبيري را دارد. در مسائل حقوقي، فقط قانون قضائي كمونيستي مشخص، با مواد و تبصره هاي مشخص ميتواند كاركرد انساني و غير ايدئولوژيك داشته باشد، نه قريحه ي قضاوت سوسياليستي مبهم. دستگاه قضائي كمونيستي مبتني بر قوانين حقوق شهروندي و مدني است.

رويكرد ايدئولوژيك لنين در برنامه ي بلشويكها و همچنين كل آثار لنين بوضوح ملموس است، كه در درجه ي اول با رويكرد ماركس و در درجه ي دوم با رويكرد كاملا مشخص و شفاف منصور حكمت متفاوت است. دمكراسي كارگري مورد نظر ماركس غير ايدئولوژيك است و تمام زمينه ها و ابعاد زوال دولت در دوره ي گذار را در متن خود داراست. رويكردي را كه ماركس در تحليل كمون پاريس در مورد حاكميت سوسياليستي ارائه ميدهد كاملا با رويكرد منصور حكمت يكي است. منصور حكمت در برنامه ي يك دنياي بهتر در اين زمينه ميگويد:" اعمال حاكميت در سطوح مختلف، از سطح محلي تا سراسري بايد توسط شوراهاي خود مردم انجام شود كه همه هم به مثابه قانونگذار و هم مجري قانون عمل ميكنند. عاليترين ارگان حكومتي كشور كنگره سراسري نمايندگان شوراهاي مردم خواهد بود. هر فرد بالاي 16 سال عضو صاحب راي شوراي محلي خود محسوب ميشود و حق دارد خود را براي كليه مقامات و پست هاي شوراي محلي و يا نمايندگي در شوراهاي بالاتر كانديد نمايد." يك دنياي بهتر/ ص 25. در اين قسمت از برنامه رويكرد منصور حكمت اينست كه واحد حكومت سوسياليستي بايد شوراي محلي باشد كه بترتيب به شوراهاي وسيعتر شهرستان و استان تبديل شود. يعني ساختاري كه همه ي مردم بتوانند در سرنوشت سياسي جامعه دخيل باشند. نگرش ماركس هم در تحليل كمون پاريس همينگونه است. ماركس در كتاب "جنگ داخلي در فرانسه" در اين مورد چنين مينويسد:"كمون از نمايندگان شهر تشكيل يافت كه بر اساس حق انتخابات همگاني در حوزه هاي مختلف پاريس برگزيده شده بودند. اين نمايندگان داراي مسئوليت و هر زمان قابل تعويض بودند. بخودي خود واضح است كه اكثريت آنان يا كارگر و يا نمايندگان با اعتبار طبقه كارگر بودند."(تاكيد از من است). جمله ي بالا محتواي رويكرد ماركس از دموكراسي كارگري و دولت سوسياليستي است. طبق اين متد شكل سياسي دولت سوسياليستي بايد از نمايندگان شهر باشد كه بر اساس حق انتخابات همگاني برگزيده شده اند. بر اساس اين متد طبيعتا واحد شكل سياسي جامعه بايد شوراي محلي باشد. لنين رويكرد خود را در اينمورد بدينگونه نشان ميدهد:"ثانيا اين امر با تبديل واحد اقتصادي و صنعتي(كارخانه)- و نه يك تقسيم بندي منطقه اي- بصورت واحد اوليه انتخاباتي و هسته ساختمان حكومت در شرايط حاكميت قدرت شورايي- تحقق پيدا ميكند." لنين/ طرح اجمالي برنامه حزب كمونيست روسيه / ص 10. و نيز لنين در همين نوشته ميگويد:"سازمان شورايي حكومت، اين فريب و اين سفسطه را با تحقق بخشيدن به دمكراسي حقيقي، يعني برابري واقعي همه مردم زحمتكش و با حذف استثمارگران از مقوله اعضاء جامعه (وبر خوردار از حقوق كامل) در هم ميشكند." ص 9/ كل محتواي دمكراسي كارگري لنين در جملات فوق مشخص شده است. شوراي كارخانه بايد هسته ي ساختمان حكومت شورايي باشد، نه تقسيمات منطقه اي مثل شوراي روستا، شهر و استان. دقيقا متفاوت با دمكراسي كارگري مورد نظر ماركس. شايد بنظر خود لنين چنين بيايد كه با اين خلاقيت و نو آوري در صدد هرچه غليظ تر كردن دمكراسي كارگري بر ميايد، در صورتيكه اصل واقعيت از گرايش كمونيسم ايدئولوژيك وي سر چشمه ميگيرد. يعني گرايش شبه مذهبي و اسطوره اي به كارگر و زحمتكش. زمانيكه حكومت شورايي فقط از كارگران تشكيل شده باشد(البته با نظر گرفتن تعريف محدود لنيني از مقوله ي كارگر)، يعني حذف ديگر اقشار مردم از حق انتخابات همگاني مورد نظر ماركس و مورد نظر منصور حكمت. با چنين حذفي لنين چگونه انتظار دارد همه ي مردم به كمونيسم گرايش پيدا كنند و به حكومت شورايي اعتماد كنند؟ و در جمله ي بعدي وقتي استثمارگران را از مقوله ي اعضاء جامعه حذف ميكند و آنها را از حقوق كامل شهروندي و مدني محروم ميكند، به ذهن خواننده چنين تداعي ميشود كه انگار كمونيسم در نظر دارد بعد از انقلاب همه ي سرمايه داران را كلا سر به نيست كند يا آنها را از جامعه اخراج كند. جمله كاملا مبهم است و شفافيت ندارد. بعد از انقلاب سوسياليستي ، حكومت سوسياليستي تحميلا و بر خلاف ميل باطني خود(بدليل مخالفت واقعي با خشونت و كشت و كشتار آدمها و قتل نفس و اعدام و كلا بدليل اومانيسم كمونيستي)، سرمايه داراني را كه در مقابل كمونيسم مقاومت كرده و قصد ايجاد جنگ داخلي را كرده باشند سركوب خواهد كرد. اما سرمايه داراني كه چنين قصدي را نداشته و با حكومت كمونيستي به همزيستي و همكاري رسيده باشند و يا اصلا برخوردي انفعالي را نسبت آن در پيش بگيرند، طبيعتا جزو شهروند جامعه محسوب شده و از حقوق شهروندي و مدني برخوردار خواهند شد. صرف اينكه اينها زماني جزو استثماركنندگان بودند نميتواند معيار حذف باشد يا جرم محسوب شود. با چنين گرايشهايي طبقه ي كارگر بمثابه طبقه برخورد ميكند و دولت هم بمعني خاص آن باقي ميماند كه در سطور قبلي در اينمورد بحث كرده ايم. اما مسئله ي ديگري كه بايد به آن اشاره كرد اينست كه ثمره ي چنين دولت و طبقه ي ايدئولوژيكي در نهايت بوروكراسي ست. زمانيكه دولت در جامعه نماينده و سمبل وحدت واقعي تمام افراد جامعه نباشد و عده اي در اين جامعه در سرنوشت سياسي دخيل نباشند طبيعتا دولت نميتواند بمثابه دولت نماينده ي وحدت كل مردم حركت كند و به تكوين رانت و امتياز طبقاتي منجر خواهدشد. ديكتاتوري طبقه ي كارگر بمعني تثبيت طبقه ي كارگر بعنوان يك طبقه و محروم كردن ديگر اقشار مردم از حقوق شهروندي و مدني نيست، بلكه ابزاريست براي از بين بردن طبقات با تمام تبعات آن. بطوريكه حتي بقول خود انگلس در اين دوره طبقه ي كارگر خصلت پرولتاري خود را نيز از دست ميدهد. در ايندوره دولت سوسياليستي بايد بعنوان نماينده ي وحدت جامعه عمل كند، برخلاف دولت بورژوايي كه نماينده ي فقط طبقه ي سرمايه دار است. اين محور اصلي متد ماركس از دولت پرولتري است كه در جنگ داخلي در فرانسه به توضيح آن ميپردازد. اما به عميقترين تصويري كه ماركس از دولت پرولتري بدست ميدهد بهتر است در ايدئولوژي آلماني توجه كنيم:"...همواره اجتماعي بود(منظور ماركس جامعه ي طبقاتي است- خسرو دانش) كه اين افراد صرفا بعنوان افراد ميانگين و فقط تا آنجا كه در چهارچوب شرايط هستي طبقه شان مي زيستند، به آن تعلق داشتند- رابطه اي كه آنها نه بعنوان افراد بلكه بعنوان اعضاي يك طبقه در آن شركت مي جستند. در حاليكه در اجتماع پرولترهاي انقلابي، كه شرايط هستي خود و ساير اعضاي جامعه را در اختيار مي گيرند، درست عكس اين قضيه صادق است: افراد بعنوان افراد در اين اجتماع شركت مي كنند. چه اين بهم پيوستگي افراد است كه (طبعا با فرض مرحله پيشرفته نيروهاي مولده مدرن)كه شرايط رشد و حركت آزادانه افراد را تحت اختيارشان قرار ميدهد. اين شرايط قبلا به تصادف سپرده ميشد و موجوديتي در مقابل و مستقل از افراد جداگانه بخود مي گرفت. دقيقا به اين دليل كه آنها بعنوان افراد از يكديگر جدا بودند و نيز باين خاطر كه بهم پيوستگي ناگزير آنها، كه توسط تقسيم كار معين مي شد، در نتيجه اين جدايي برايشان به يك پيوند بيگانه تبديل مي شد. تاكنون بهم پيوستگي (نه يك بهم پيوستگي اختياري، آنطور كه براي مثال در قراردادهاي اجتماعي تشريح شده است، بلكه يك بهم پيوستگي ضروري) صرفا توافقي بود بر سر اين شرايط، كه در درون آن افراد آزاد بودند بخت خود را بيازمايند(مثلا شكل گيري دولت آمريكاي شمالي و جمهوريهاي آمريكاي جنوبي را مقايسه كنيد). اين حق برخورداري بي دغدغه از تصادف و شانس، تحت شرايط معين، تاكنون آزاديهاي شخصي اطلاق شده است. اين شرايط هستي، طبعا تنها محصول نيروهاي مولده و اشكال مراوده در هر عصر بخصوص است." ايدئولوژي آلماني/ ص 96/ و همچنين در جاي ديگر در همين اثر:" در همه انقلابهاي پيشين شيوه فعاليت همواره بلا تغيير باقي ميماند و مسئله تنها بر سر توزيع متفاوت اين فعاليت، نحوه جديدي از توزيع كار بين ديگر اشخاص بود، در حاليكه در انقلاب كمونيستي عليه شيوه تا كنون موجود فعاليت متوجه است، كار را بر مي چيند، و حاكميت همه طبقات را همراه با خود اين طبقات لغو مي سازد، زيرا توسط طبقه اي انجام مي گيرد كه ديگر بعنوان يك طبقه محسوب نميشود، بعنوان يك طبقه برسميت شناخته نميشود، و در نفس خود بيان انحلال همه طبقات، مليت ها و نظاير آن در جامعه كنوني است." همان/ ص 48. در جملات بالا متدي كه ماركس در مورد دوره ي گذار و دولت كارگري و سوسياليستي بدست ميدهد، كاملا اومانيستي و غير ايدئولوژيك است. اين متد نشان ميدهد كه اساس كمونيسم ماركس واقعا انسان است و هرگز براساس يك نگرش شبه مذهبي از طبقه ي كارگر و كمونيسم حركت نميكند. جامعه ي سوسياليستي را بهم پيوستگي واقعي تمام انسانها ميداند، نه امتياز و رانت سياسي و اقتصادي طبقه ي كارگر. با عميق شدن در متد ماركس ميشود اثباتا فهميد كه محتواي ادعاي استراتژي و افق كمونيسم فاز دوم از طرف يك جنبش كمونيستي فقط بر مبناي قانونمندي حركت و مكانيسم فاز اول مشخص ميشود. با دمكراسي كارگري ايدئولوژيك نميشود به فاز دوم كمونيسم رسيد و در نهايت ميشود به يك جامعه ي سوسياليستي دولتي، بوروكراتيك و استبدادي نائل شد. مسئله ي ديگر اينكه با توجه به نقدي كه در اين قسمت بعمل آورديم دمكراسي كارگري لنين با محتواي نفي حقوق شهروندي و مدني نميتواند يك افق وبرنامه ي مدرن باشد و در كل كمونيسم ايدئولوژيك فاقد رويكرد مدرن در برنامه ي كمونيستي خود ميباشد، كه هرچه بطرف كمونيسم خلقي و ضد امپرياليستي كشورهاي تحت سلطه در دوره ي مدرنيزاسيون اين كشورها ميرويم اين گرايش ضد مدرن شديدتر شده و به يك جنبش چپ سنتي تبديل ميشود. و اما ادامه و قسمت دوم اين نوشته از نقد اقتصاد "سوسياليسم دولتي" شروع خواهد شد كه درك ايدئولوژيك و دولتي لنين و در كل كمونيسم ايدئولوژيك از ساختمان اقتصادي سوسياليسم بوده و در ارتباط تنگاتنگ با كل دستگاه فكري اين جنبش ميباشد.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی