فرياد ياران سهند

اساس سوسياليسم انسان است چه در ظرفيت جمعي و چه فردي. سوسياليسم جنبش بازگردان اختيار به انسان است. منصور حكمت

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

ابژکتيويسم کمونيسم کارگري و سوبژکتيويسم مارکس

ابژکتيويسم کمونيسم کارگري و سوبژکتيويسم مارکس
تفاوت دو متد ماترياليستي از نظر مارکس
و برداشت وارونه ي کمونيسم کارگري

در نوشته ي قبلي تحت عنوان "در افزوده هايي به ..." ايراد متد دوم(تقدم جنبش بر تئوري) را در رابطه با مناسبات جنبش و تئوري، اين چنين توضيح دادم که داراي اين نقطه ضعف است که نميتواند جنبشهاي اجتماعي را بعنوان پراتيک طبقات بطور کامل سوبژکتيو ببيند و تئوري را بعنوان بخشي از ارگانيسم يک جنبش اجتماعي و در بطن آن و دخيل در آن و اجتماع شناسايي کند. در واقع جنبشهاي اجتماعي را سوبژکتيو مي بيند، اما ناقص و مکانيکي. به اين معني که تئوري را بعنوان همزاد جنبش اجتماعي و در بطن آن و بعنوان يک دخالت کننده و الزام مهم آن نميبيند، بلکه تئوري را از نظر زماني بعد از جنبش اجتماعي و صرفا بعنوان انعکاس و برآيند آن ميبيند. و لذا در نهايت ماهيت دخالتگري پراتيک را ناشي از سوژه ي تئوريک و آگاه موجود در آن نديده، بلکه ناشي از عمل غير تئوريک يعني آدمها بمفهوم فيزيکي موجود در آن مي بيند. در واقع يک رابطه ي مکانيکي بين جنبش اجتماعي و تئوري ايجاد ميکند، نه يک رابطه ي پراتيکي و پويا. دليل اين اشتباه اين است که انديشه ي دخالتگر و در وحدت پويا با عمل انساني از آنجا که بعدا در شکل تئوري متحقق ميشود، از اين ديدگاه بنظر ميرسد تئوري بعنوان شکل اصلي انديشه از نظر زماني بعد از عمل اجتماعي رخ ميدهد. در صورتيکه اين انديشه در شکل انديشه ي غير تئوريک همان ابتدا در بطن عمل اجتماعي در قالب سوژه ي آگاه رخ داده است. يعني متد مکانيکي فقط تئوري را بعنوان تنها شکل تحقق انديشه ميشناسد، نه خود انديشه را در شکل غير تئوريک و سوژه ي آگاه. لذا با توجه به متد سوم يعني متد پراتيک يا متد سوبژکتيو مارکس، تفکر يک جنبش اجتماعي هر چند بعدا در شکل تئوريک هم بروز کند در واقع بعنوان همزاد و شريک فعال آن جنبش محسوب ميشود، نه بعد از آن صرفا بعنوان انعکاس و برآيند جنبش اجتماعي. متد تقدم جنبش بر تئوري، مفهوم مقوله ي بسيار مهم سوبژکتيف مارکس را به معني لغوي آن درک کرده(همانطور که مقوله ي ايدئولوژي را بمعني لغوي آن درک ميکند) و در نتيجه نسبت به آن يک نگاه منفي بمعني شناحت انتزاعي و ذهني دارد. توضيح دادم چنانچه ما تئوري را صرفا بعنوان امر برآيندي و انعکاسي ببينيم، زمينه ي خطر سقوط به ابژکتيويسم يا عين گرايي بورژوايي- پسامدرنيستي را بوجود مياوريم و من بطور واقعي اين گرايش را در دوره ي آنتي کمونيسم زمينه ي نقطه ضعفهاي بعدي در حزب ميبينم که به انشعاب منجر شد. چون با وجود متفکر بزرگي چون منصور حکمت(البته منصور حکمت بعنوان تئوريهايش نه خود فيزيکي اش که در دوره ي انشعاب در قيد حيات نبود) امکان انشعابي به اين گستردگي در حزب امکان بروز نداشت. اين نقطه ضعف و گرايش پايه اي، بطور منطقي، به اکثر عرصه هاي فکري حزب تعميم يافته و نمود پيدا ميکند و بايد بپذيريم که همين گرايش پايه اي، بتدريج افق و استراتژي مشخصي را در جلو حزب ميگذارد. هر چند، تا فوت منصور حکمت، اين گرايش پايه اي خود را در شکل راديکال آن حفظ ميکند، ولي بعد از فوت وي در منشعبين برهبري کوروش مدرسي شکل راست و در رفيق حميد تقوائي شکل چپ خود را تداوم ميبخشد. منصور حکمت در دوره ي حيات خود نقطه ي توازن و تعادل اين گرايش بود و اجازه نميداد دو طرف راست و چپ، خط خود را بروز داده و به انشعاب منجر شود. منصور حکمت بعنوان متفکر برجسته ي حزب و جنبش کمونيسم کارگري کوچکترين اجازه ي بروزات متفاوت از اين گرايش را به احدي نميداد و يکپارچگي حزب را با قدرت تفکر و تبيين خود حفظ کرده بود. و اما خود گرايش و پايه ي اصلي از کجا سرچشمه گرفته و نقطه ي عزيمتش از کجا بود که بنظر من مسئله ي بسيار مهم و حياتي در حزب است و آگاهي پيدا کردن بر آن، ميتواند نقش بسزايي در آينده ي مثبت حزب بازي کند و حزب را به مراحل بالاتري از پراتيک کمونيستي(البته پراتيک بمفهوم سوبژکتيو و نه ابژکتيو يا عين گرايانه ي آن) برساند. در واقع اين تحول و تکامل مدتي ست شروع شده و دارد مرحله ي جنيني خود را طي ميکند، که بعدا، مفصلا به آن اشاره خواهم کرد. يکي از ريشه هاي اصلي اين گرايش و رويکرد ابژکتيو و مکانيکي، عدم کشف متدولوژي پراتيکي و جهان نگري اثباتي مارکس در شکل کامل آن بود. منصور حکمت در تقابل با متدولوژي صوري(تئوري شناخت) چپ پوپوليست اوايل انقلاب، با ارائه ي متدولوژي مارکس در مورد شناخت جامعه ي سرمايه داري بدرست بر نقش مهم شناخت قانونمندي سرمايه تاکيد کرد، اما اين تاکيد در تداوم خود جنبه ي افراط پيدا کرده و موجب تکوين رويکرد ابژکتيويستي در دستگاه نگرش وي شد و با عدم آگاهي کامل بر متدولوژي و جهان نگري کامل مارکس، در زايش ابژکتيويسم شکل مکمل بخود گرفت. البته، منصور حکمت با شروع نقد سوسياليسم خلقي و چپ پوپوليستي، بنيان تاريخ دوم کمونيسم را گذاشت. يعني بطور واقعي، اولين متفکربرجسته اي بود که با ارائه ي مارکسيسم انقلابي، شروع تاريخ و حيات مجدد نيمه مانده ي کمونيسم مارکس را بعد از مارکس اعلام کرده و تحقق بخشيد و از اين لحاظ ، نام او در دفتر تاريخ احياء و تداوم جنبش کمونيسم مارکس ثبت شد.منصور حکمت توانست با ارائه ي روش شناسي مارکس در عرصه ي تئوري شناخت جامعه ي سرمايه داري، تکليف کمونيسم را با تمام زباله هاي فکري و انواع متدولوژي غير مارکسي در شناخت جامعه ي سرمايه داري تا آندوره را مشخص کند. وي با تمام توان تئوريک خود آنها را به چالش کشيده و جنبش کمونيستي را از سرگرداني در شناخت اقتصاد سرمايه داري جامعه ي ايران و در نتيجه ماهيت ضد انقلابي جمهوري اسلامي نجات داده و تئوريهايي مثل سرمايه داري کمپرادور، ملي، نيمه فئودال و نيمه مستعمره و حکومت اسلامي با ماهيت دو گانه ي انقلابي و ضد انقلابي را به زباله داني تاريخ بفرستد. در کل، منصور حکمت در دوره ي مارکسيسم انقلابي گامهاي بزرگي در نيل به کمونيسم مارکس برداشت، منتهي هنوز گامهايي ديگر در رسيدن به آن مانده بود، گامهايي در عرصه ي جهان نگري ضد ايدئولوژيک و متدولوژي پراتيکي مارکس يا بطور کلي در جهان نگري و متدولوژي ماترياليسم پراتيک. وي در نهايت، در آستانه ي اعلام موجوديت حزب کمونيست کارگري، انگشت بر روي نکته اي گذاشت که در صورت تعقيب کامل آن ميتوانست به کمونيسم کامل مارکس منتهي بشود و آن ضد رويزيونيستي اعلام کردن مارکسيسم انقلابي و چپ خلقي اوايل انقلاب بود. منصور حکمت مطرح کرد که متد تقدم تئوري بر جنبش ريشه ي اصلي ضد رويزيونيستي بودن چپ ، بويژه مارکسيسم انقلابي ست. بدين معني که اين چپ، کمونيسم را يک تئوري و ايدئولوژي ميداند نه يک جنبش اجتماعي طبقه ي کارگر. منصور حکمت بدرستي نقص اصلي جنبش چپ راديکال را يافته بود و اگر نقد آنرا تا انتها ادامه ميداد به حتم به متد کامل کمونيسم ضد ايدئولوژيک مارکس رسيده بود. منتهي وي آنرا تا ابتداي مرز بلشويسم ادامه داد و اين نقد اساسي را نيمه تمام رها کرد. در حاليکه ريشه ي اصلي گرايش ايدئولوژي و تئوري دانستن کمونيسم، از کمونيسم بعد از مارکس شروع شده بود و گرايش ضد رويزيونيسم اساسا توسط لنين تئوريزه گرديده بود، منصور حکمت در ابتداي مرز بلشويسم ايستاد و اساسي ترين نقد خود را تداوم نبخشيد. با نقد اين ريشه به يقين منصور حکمت بر متد اصلي مارکس که متد ضد ايدئولوژي بود نائل ميشد. من در نوشته هاي قبلي خودم در مورد متد ضد ايدئولوژي مارکس بحد کافي بحث کرده ام و توضيح داده ام که مارکس تئوري کمونيسم خود را اساسا بر مبناي نقد تفکر ايدئولوژيک بورژوازي و سوسياليسمهاي سيستماتيک مختلف زمان خود تدوين نمود. اين متد همان متدي بود که منصور حکمت بدرستي انگشت روي آن گذاشته بود، منتهي بطور ناقص و با درکي لغوي از ايدئولوژي، و اين نقص باعث گرديد در مرز بلشويسم آنرا نيمه تمام رها سازد و نقد اصلي خود را متوقف کند. علت اين توقف و عدم پيگيري عمدتا اين بود که منصور حکمت متد ايدئولوژيک(يا بمفهوم ديگر متد تقدم تئوري بر جنبش) چپ دوره ي انقلاب را بجاي اينکه با متد کامل جنبش از نگاه سوبژکتيو مارکسي نقد کند با تاويلي ابژکتيو از آن شروع کرده و علت اصلي نقد نيمه تمامش درست در همين نقطه بود. منصور حکمت بجاي اينکه در مقابل تقدم تئوري بر جنبش يا متد ايدئولوژيک به متد سوبژکتيويستي از جنبش برسد به تقدم جنبش بر تئوري يا متد ابژکتيويستي رسيده بود. مارکس در تزهايي در نقد فوئر باخ متدي تحت عنوان متد سوبژکتيو ارائه ميکند، مبني بر اينکه فوئر باخ واقعيتهاي انساني را ابژکتيو ميبيند. مارکس در تز اول مطرح ميکند که بايد بر خلاف فوئر باخ واقعيتهاي انساني را بعنوان پراتيک انسانها ديد و در ادامه، اين نگرش را اينگونه کامل ميکند که پراتيکي ديدن واقعيتهاي انساني يعني سوبژکتيويستي ديدن آنها. در واقع مارکس نگاه پراتيکي به مسائل را با نگاه سوبژکتيويستي کمونيستي مترادف دانسته و به فوئر باخ انتقاد ميکند که وي پراتيک را بمفهوم کثيف و يهودانه ي آن يعني بطور ابژکتيو ميشناسد، لذا قادر نميشود بمفهوم انقلابي و پراتيکي- انتقادي پي ببرد. در واقع از نظر مارکس، پراتيک، عمل آگاهانه ي انسانهاست و عامل سوژه و ذهن دخالتگر در بطن آن نقش فعالي دارد و بخاطر اين نقش فعال سوژه در بطن آنست که مارکس به آن طريقه و متد سوبژکتيو ميگويد. متاسفانه در جنبش کمونيستي تا کنوني(بويژه از طرف چپ سنتي) اين متد يا درک نشده و يا بطور ناقص در ک ميشود. ابژکتيويسم در چپ سنتي و کمونيسم ايدئولوژيک بشکل تئوري"خاستگاه طبقاتي" و در کمونيسم کارگري بشکل تعريف پراتيک بعنوان عمل بدون تئوري و تحليل تئوري بعنوان صرف انعکاس پراتيک بروز کرده است. علاوه بر آن، تئوري "خاستگاه طبقاتي" در کمونيسم ايدئولوژيک و سنتي به تئوري و ادبيات ضد رويزيونيسم و در کمونيسم کارگري ابژکتيو يا غير سوبژکتيو ديدن پراتيک، منجر به تئوري "تغيير کاربست کمونيسم يا کمونيسم بورژوايي و غير کارگري" منجر ميشود. منصور حکمت خود را از تئوري خاستگاه طبقاتي و ضد رويزيونيسم چپ سنتي رها ساخته ولي در تاويل ابژکتيو از پراتيک، صرفا انعکاسي ديدن تئوري، تز تغيير کاربست طبقاتي کمونيسم و کمونيسم بورژوايي بمفهوم تاويل بورژوازي از کمونيسم(طبق متد سوبژکتيو مارکس، رويزيونيسم تاويل بورژوايي طبقه ي کارگر از کمونيسم است) گرفتار ميسازد. در حزب به غلط تصور ميشود که نگاه ابژکتيو به مسائل انساني يک متد کمونيستي است، چون مفهوم لغوي ابژه(عين) در نظر گرفته شده و تصور ميشود که نگاه عيني به جهان، نگاه مادي و در نتيجه کمونيستي است، در صورتيکه طبق متد مارکس اين دو نگاه، بمفهوم واحد نبوده، کاملا متضاد هم هستند. در نزد مارکس، ابژکتيويسم به مفهوم يک متد غير پراتيکي، ايستا و غير فعال تحليل شده و وي در مقابل اين متد غلط ، متد سوبژکتيويسم را قرار ميدهد. از نظر مارکس، نگاه ابژکتيويستي به معني اين است که پراتيک و فعاليتهاي انساني- اجتماعي را بدون عامل سوژه ي دخالتگر(ذهن دخالتگر يا بخش فعال آن) تحليل کنيم. و در نتيجه، با چنين متدي، جهان انساني بعنوان يک عينيت غير فعال و ايستا(ابژه) در نظر گرفته شده و صرفا از موضع مشاهده ديده ميشود. البته لازم است اينجا بطور فرعي به اين نکته اشاره کنم که کمونيسم کارگري، بطوريکه در نوشته هاي قبلي بحث کرده ايم، ايدئولوژي را نيز بمفهوم لغوي آن بکار ميبرد. علت اين امر ناشي از اين است که کمونيسم بعد از مارکس يک تاويل مسخ شده، لغوي و صوري از مفاهيم مارکس بدست داده و کلا يک فرهنگ سياسي مغشوش ايجاد کرده است و کمونيسم کارگري بايد اين فرهنگ سياسي مغشوش ايدئولوژيک را دگرگون کرده و بجاي آن فرهنگ سياسي مارکسي را بايد احياء کند و اينکار ميتواند در رشد اثباتگرايي کمونيستي بسيار موثر افتد. بگذريم. براي نشان دادن فرق بين تحليل مارکس و کمونيسم کارگري، ابتدا تز اول از مارکس را نقل ميکنيم و سپس از منصور حکمت نقل قولي مي آوريم:"نقص عمده همه مکاتب ماترياليستي ماقبل- و از آنجمله ماترياليسم فوئرباخ- در آنست که شيئي، واقعيت، حسيات تنها بصورت ابژه يا به صورت مشاهده در نظر گرفته ميشود نه بصورت فعاليت حسي انساني، يعني پراتيک نه بصورت سوبژکتيف. باين جهت چنين رخ داده است که جهت فعال، برخلاف ماترياليسم بوسيله ي ايده آليسم، تکامل يافته منتها بشکل تجريدي، زيرا بديهي است که ايده آليسم فعاليت واقعي، حسي من حيث هو را قبول ندارد. فوئر باخ ميخواهد با ابژه هاي حسي که واقعا با ابژه هاي فکري فرق دارند، سرو کار داشته باشد ولي وي خود فعاليت انساني را بمثابه فعاليت پراتيک تلقي نمي کند. باين جهت در "ماهيت مسيحيت" تنها فعاليت تئوريک را فعاليت حقيقتا انساني ميشمارد و حال آنکه پراتيک فقط در شکل ناپاک و يهوداني بروز آن در نظر گرفته ميشود. از اين رو وي به معني فعاليت "انقلابي" و "پراتيکي-انقلابي" پي نميبرد."(تاکيدات از خود مارکس است) تز اول/ کارل مارکس/ تزهايي در نقد فوير باخ/ لازم به ذکر است که مارکس در بقيه ي تزها نيز هدفش توضيح دادن محتواي سوبژکتيف پراتيک و جدا نبودن تئوري از آن است. اکنون ببينيم تاويل منصور حکمت از پراتيک و در نتيجه ابژکتيويسم چيست :"بنابر اين تعبير من از دموکراسي فقط ميتواند يک تعبير ابژکتيو و تاريخي باشد. يک ليبرال يا دموکرات، کسي که دموکراسي يک ايده آل و آرمانش را تشکيل ميدهد، ميتواند تعبيري "داخلي" و سوبژکتيو از اين مقوله بدهد، ميتواند بگويد که از نظر او دموکراسي واقعي چه هست و نيست. اما يک مارکسيست، بنظر من، بايد معني تاريخي و پراتيکي دمکراسي و عملکرد اجتماعي آن را بحث کند."(تاکيدات از من است- خسرو دانش) دمکراسي: تعابير و واقعيات/ منصور حکمت/ نقل قول بالا نمونه اي از طرز نگرش منصور حکمت به مفهوم ايندو متد است که بمفهوم لغوي آنها در نظر گرفته شده است. يعني جاي دو واژه عوضي نوشته شده است. در واقع از نظر متد مارکس، بايد به دمکراسي و کليه ي مفاهيم و پديده هاي انساني، با متد سوبژکتيو نگاه کنيم نه ابژکتيو. بايد به دمکراسي، پراتيکي نگاه کنيم، يعني نگاه سوبژکتيو به عملکرد تاريخي دمکراسي. يعني اينکه ببينيم دمکراسي بطور واقعي با کدام محتواي فکري و تئوريک حرکت کرده است. با تاييد نگاه ابژکتيو به دمکراسي، خود کمونيسم نيز محکوم ميشود. چراکه طبق متد ابژکتيو، کمونيسم را بايد از روي آنچه که عملا بطور تاريخي بوده و حرکت کرده بسنجيم و درباره ي آن قضاوت کنيم، نه از روي کمونيسم مورد نظر مارکس. و در چنين صورتي، کمونيسم مساوي با کمونيسم اردوگاهي روسي خواهد شد و نميتوان گفت که کمونيسم واقعي کمونيسم مارکس است. درصورتيکه نگاه سوبژکتيويستي به پراتيک تاريخي کمونيسم(يعني نگاه به تئوري، برنامه و تاکتيکهاي کمونيسم مورد نظر)، محتواي واقعي کمونيسم روسي و تفاوت آن با کمونيسم مارکس را مشخص ميکند و مشخص ميکند که اين نوع کمونيسم، يک کمونيسم متفاوت از مارکس بوده است. و نگاه سوبژکتيويستي به پراتيک تاريخي دمکراسي، بهيچوجه به تاييد دمکراسي انتزاعي يا بقول منصور حکمت "داخلي" منجر نميشود، چراکه همان دمکراسي تئوريک و انتزاعي هم در تحليل نهائي طبقاتي بوده و چندان تفاوتي با پراتيک تاريخي اش ندارد. منتهي، مضافا، طبق متد ابژکتيو، فرق دمکراسي پارلماني و دمکراسي نظم نويني و حتي ديگر سنتهاي فکري بورژوازي با ايدئولوژي هاي امروز اين طبقه، مشخص نشده و يکي گرفته ميشود. چون متد ابژکتيو به مفهوم دمکراسي و ديگر سنتهاي فکري بورژوازي عمدتا بصورت مشاهده اي(لغوي و غير فعال) مينگرد و سير حرکت دمکراسي و غيره را غير فعال و غير تاريخي مي بيند. چون بر مبناي قانونمندي گرايي اقتصادي انتزاعي( کمونيسم کارگري تحليل مادي را با تحليل ابژکتيو يکي ميداند)، فقط سنتهاي فکري و کلاسيک بورژوازي را در نظر دارد و همين باعث ميشود نتوانيم به چرخش بورژوازي از مدرنيسم به ضد مدرنيسم پي ببريم و حداکثر اينکه ايدئولوژيهاي جديد بورژوازي را از روي تجربه و بطور اکونوميستي دريابيم. شيوه ي نگرش فوق از منصور حکمت دقيقا ناشي از تاويل ناقص از متد پراتيکي مارکس ميباشد، تاويلي که پراتيک را بمثابه يک پديده ي ابژکتيو، مشاهده اي و جدا از ذهنيت و سوژه ي موجود در آن ميبيند. در صورتيکه عامل سوژه ي دخالتگر و تئوريک از نظر مارکس نقش مهمي در بطن پراتيک دارد، نه در بطن ابژه. بهمين دليل است که بورژوازي معاصر و پست مدرن بدليل متد عين گرا و آنتولوژيک(هستي شناسي) خود، جهان اطراف و واقعيت را بطور ابژکتيو و غير فعال ميبيند و هيچ نقشي به سوژه در آن قائل نيست. منتهي فرق منصور حکمت در اين است که سوژه را ميبيند، اما در خارج از پراتيک. پراتيک و تئوري(سوژه) را دو پديده ي جدا از هم درک ميکند و به پراتيک بعنوان ابژه، نقش درجه اول نسبت به سوژه داده و تئوري را در نقش پائين تر نسبت به پراتيک ميبيند. وي اين متد ناقص را در اکثر حوزه ها تعميم ميدهد.
بنابراين، از آنجا که منصور حکمت تئوري را جدا از جنبش و پديده اي دست دوم ميديد و پراتيک را با ابژه يکي ميديد، در برخورد به لنين و بلشويسم دچار اين اشتباه شد که جنبش بلشويسم را فقط در شکل ابژکتيو و عين گرايانه ي آن بررسي نمود و کلا تئوري اين جنبش را بصورت امري غير مهم، خنثي و دست دوم بررسي نموده و از بالاي آن بطور غير فعال دور زد. از نظر منصور حکمت، لنينيسم برهبري لنين توانسته بود پراتيک کمونيسم مارکس را در شوروي انقلابي پياده کند و لزومي نداشت به تئوريهاي وي پرداخت، چون از نظر وي يک عمل انتزاعي محسوب ميشد. چرا که اصل براي منصور حکمت "پراتيک ابژکتيو" لنين بود. در صورتيکه طبق متد سوبژکتيو مارکس، پراتيک لنين عبارت از مجموع فعاليت عملي و تئوري وي بود و نميشد ايندو را از هم جدا کرد. ديگر براي منصور حکمت مهم نبود تا ببيند تئوري و برنامه ي بلشويسم و لنين چه محتوايي داشته و با کدام متدولوژي حرکت ميکند. همچنين براي وي مهم نبود که جهان نگري لنين چه بود. با وجود اينکه شايد ايرادهايي را در تئوري و برنامه ي لنين ميديد ولي برايش پراتيک جدا از تئوري لنين عمدتا مطرح بود و همين امر باعث گرديد تا بچشم اغماض به تئوري اين کمونيسم بنگرد و متد و جهان نگري ايدئولوژيک و تاثير تئوري لنين در عمل سياسي اش را نبيند. با توجه به اين مسائل است که منصور حکمت وقتي از لنين پراتيسين صحبت ميکند و وي را بعنوان يک پراتيسين کمونيست ارج مينهد، منظورش پراتيک سوبژکتيو، تئوريک و آگاهانه ي وي نيست، بلکه پراتيک جدا از تئوري لنين است و اين يک متد ناقص و ابژکتيو است. چرا که پراتيک بطور سوبژکتيو لنين عمل تئوريک و آگاهانه ي وي است. لنين به عملي دست زد که افق و مکانيسمش را تئوريهايش تعيين کرده بود، البته با در نظر گرفتن اين مسئله که شکل اين پراتيک را شرايط واقعي و مادي آنروز جامعه ي شوروي تعيين ميکرد. لذا شکل پراتيک هر جنبشي را شرايط حاکم جامعه تعيين ميکند و محتواي آنرا، ذهنيت و تئوري موجود در بطن آن جنبش. با توجه به اين متد مارکسي، گفتن اينکه بعضي چيزها را شرايط آنروز يا "متن" يا شرايط تاريخي محدود شوروي بر لنين و بلشويسم تحميل کرد(مثل کمونيسم جنگي يا طرح نپ و يا دمکراسي کارگري ايدئولوژيک)، يک متد ابژکتيو و پسامدرنيستي ميباشد، چون شرايط محدود و مشخص تاريخي، شکل پراتيک را تغيير ميدهد نه محتواي آنرا و در نهايت کمونيسم جنگي و طرح نپ يا کل پراتيک جنبش لنينيسم ناشي از تئوري و ذهنيت حاکم بر آن است و اين تئوري همان دمکراسي پرولتري ايدئولوژيک(که درکمونيسم جنگي نمودهاي خود را نشان ميدهد) و متدولوژي ديالکتيکي- ايدئولوژيکي پروسه ي طبيعي، تئوري مراحل و ديالکتيک اجتناب ناپذيري(طرح نپ) و افق حاکم بر لنينيسم بود. بنابر اين، ما از بابت خود پراتيک سوبژکتيو لنين نميتوانيم از لنين دفاع کنيم، چون اساسا با کمونيسم مارکس در تناقض است. کمونيسم کارگري بدلايل ذيل که در جهت منافع اين جنبش ميباشد از انقلاب اکتبر و لنين(نه لنينيسم) دفاع کرده و در جشنهاي سالگرد اين انقلاب شرکت ميکند و همه را به شرکت در اين مراسم دعوت ميکند: 1- انقلاب اکتبر بدون در نظر گرفتن رهبري چپ آن، يک انقلاب گسترده ي مردم زحمتکش و کارگر براي آزادي و رفاه بود و بدليل رهبري آن نميشود به آن انقلاب ايدئولوژيک گفت، 2- انقلاب اکتبر با رهبري آن توسط حزب بلشويک و لنين ثابت کرد که انقلاب سوسياليستي(بدون در نظر گرفتن محتواي رهبري چپ آن) امري امکانپذير است و اين بزرگترين حرکتي بود در جهت اثبات حقانيت واقعي کمونيسم مارکس، 3- انقلاب اکتبر آنچنان تاثير عميقي بر سرنوشت و روند سياست و اقتصاد جهان سده ي بيستم گذاشت که بتبع آن حرکتهاي انقلابي زيادي در جهان شکل گرفته و طبقه ي کارگر، جنبشهاي کارگري و مردمي صاحب دستاوردهاي زياد صنفي و رفاهي در جهان و بويژه در کشورهاي غربي شدند. کمونيسم کارگري بخاطر اين سه بعد از قضيه از انقلاب اکتبر و لنين دفاع کرده و هر سال اقدام به ترتيب دادن جشن سالگرد ان مينمايد. کمونيسم کارگري فقط به اين دلايل بدفاع ازانقاب اکتبر و لنين ميپردازدو نه هيچ دليل ديگر. ما ازنتيجه و ثمره ي پراتيک لنين دفاع ميکنيم که امکانپذيري انقلاب سوسياليستي را به اثبات رسانيد و نه از پراتيک سوبژکتيو خود لنين بمفهوم لنينيسم يا "مارکسيسم سياسي". تعريف لنينيسم بمفهوم "مارکسيسم سياسي" جدا کردن پراتيک لنين ازتئوري اش يک اشتباه با متد ابژکتيو است، نه تحليل کمونيستي. اين يک تحليل کامل از لنينيسم نيست و مخدوش کردن مسئله است. لنينيسم از نظر متد سوبژکتيويسم مارکس بمعني عمل سياسي بعلاوه ي تئوري لنين است(يعني پراتيک خاص لنين) و از اين منظر لنينيسم مساوي با مارکس نيست. يکي گرفتن ايندو بمعني تعبير لنينيسم با مارکس بطور کامل است. چون از نظر متد مارکس، تئوري لنين را نبايد از پراتيک اش جدا کرد و جدا کردن ايندو امري اسکولاستيک و ملانقطي ست. گفتن اينکه کتابهاي لنين بدرد امروز نميخورند و کمونيسم کارگري از لنينيسم بالاتر است يک عبور و عروج کمونيستي و مارکسي است، اما گفتن اينکه کمونيسم کارگري ايده ها و اعلام مواضع نيست يک هبوط ابژکتيو فوئر باخي و در استراتژي، ابژکتيويسم پسامدرنيستي ست. اين موضع، دوباره، جدا ديدن تئوري از پراتيک و نقش درجه دو دادن به تئوري کمونيستي ست. گفتن اينکه تئوري گوشه ي خيلي ناچيزي از کمونيسم کارگريست، در واقع ابژکتيو ديدن آن است. طبق متد سوبژکتيو مارکس، کمونيسم کارگري پرچم يک جنبش اجتماعي ست که تئوري بخش مهمي از پراتيک آنست(آنهم نه بصورت مکانيکي) و نميشود اين جنبش را بدون تئوري آن تعريف کرد. لذا منظور از پراتيکي بودن کمونيسم کارگري اين نيست که اين جنبش و اين حزب يک پراتيک بمعني فيزيکي بدون تئوري است، چون از نظر علمي چنين پراتيکي نداريم. پراتيک يک حرکت سوبژکتيو است، نه ابژکتيو. يعني حرکتي که عنصر سوژه و ذهنيت مداخله گر نقش فعالي در آن دارد. لذا گفتن اينکه حزب ما حزب کتاب نوشتن نيست در واقع خود منصور حکمت را با کتابهايش به زير سوال بردن و نفي کردن است. مارکس را با آثارگرانبهايش به زير سوال بردن است. کاپيتال را که نوشتن آن از طرف مارکس سالها طول کشيد بزير سوال بردن است. سخن گفتن، شکل ديگري از کتاب نوشتن است و در نتيجه تمام کادرهاي سخنور و قلم زن حزب را بزير سوال بردن است. تلوويزيون و راديوي حزب را بزير سوال بردن است. و در کل بزير بردن هر گونه فعاليت فکري ست که مستقيما نيرو براي حزب جمع نميکند. اگر منصور حکمت يا مارکس کتاب نمينوشتند و اعلام موضع نميکردند ما الان حزب کمونيسم کارگري را نداشتيم. بقول رفيق علي جوادي (در مصاحبه ي راديويي با انترناسيونال در پانزدهمين سالگرد تولد حزب) مواضع و ايده هاي منصور حکمت بود که به تشکيل حزب و تکوين کمونيسم کارگري منجر شد. يا بقول رفيق صابر هرجا شعار هاي حزب را ميبينيم در واقع حزب آنجاست. اين شعارها تماما از کتابها و برنامه ي منصور حکمت و مارکس اخذ شده است. يعني گفته ي رفيق صابر ميخواهد اين متد را برساند که کتابهاي منصور حکمت در نهايت در خيابان از طريق شعار تبديل به يک جنبش و حزبيت ميشوند. ما اگر اثر گرانبهاي کاپيتال و مانيفست را نداشتيم جنبش کمونيستي آگاه هم نداشتيم و صرفا شاهد يکسري جنبشهاي کور و ديمي بوديم. اين موضع با تداوم منصور حکمت نميخواند و اين حرکت را قيچي ميکند. در دنيايي که بورژوازي براي پيش بردن جنبش خود، متفکرترين آدمها را بخدمت خود ميگيرد، حزب بايد کادرهايي نيز براي نوشتن کتاب و اعلام مواضع داشته باشد. بورژوازي با سلطه ي فکري خود دنيا را به نفع خود به پيش ميبرد. تسخير عرصه ي فکري جامعه تسخير يکي از مکانيسمهاي اجتماعي قدرت است و بدون کادرهاي قدر و تئوريک نميتوان اين عرصه را تسخير نمود. ببينيد مارکس در ايدئولوژي آلماني چه ميگويد:"طبقه اي که وسائل توليد مادي را در اختيار دارد، در نتيجه وسائل توليد ذهني را نيز تحت کنترل خواهد داشت، بنحويکه افکار آنها که فاقد وسائل توليد ذهني هستند در کل تابع آن است". (تاکيد از من است- خسرو دانش)/ ايدئولوژي آلماني/ ص 60/ کارل مارکس/ بنابر اين بر مبناي نظر مارکس ميتوان نتيجه گرفت که حزب ميتواند با وسائل توليد ذهني خود که کتاب نوشتن يکي از آنهاست افکار جامعه را بخشا طرفدار و تابع خود سازد. اگر با کتاب نوشتن و اعلام مواضع کاري پيش نميرود پس چرا در مورد لنين اعلام مواضع ميکنيد و ميگوييد کتابهاي لنين بدرد امروز جنبش نميخورد؟ چون ميترسيد آنها را بخوانند و تاثير بپذيرند. بنابر اين پراتيک حزب در ضمن اينکه اعلام مواضع و نوشتن کتاب است، در عين حال تشکيل حوزه هاي حزبي هم هست و ايندو جدا از هم نيستند. لذا اين حزب هم به کساني نياز دارد که قدرت نوشتن کتاب در راه رشد اثباتگرايي کمونيستي را داشته باشند، قدرت اعلام مواضع داشته باشند و نيز به کساني هم نياز دارد که رهبران عملي براي گسترش دادن حزبيت و جنبش کمونيسم کارگري باشند. کسي که ميگويد حزب، حزب نجات جان انسانهاست بايد بداند که اگر پراتيک نوشتن کتاب و اعلام مواضع انساني منصور حکمت نبود، اکنون حزب، پراتيک نجات جان انسانها را نداشت(هر چند پراتيک نجات جان انسانها همواره در بطن خود پراتيک مواضع منصور حکمت را دارد و بدون اين مواضع مفهوم پيدا نميکند و من بخاطر اين ميگويم که حزب از پراتيک معني فيزيکي آنرا درک کرده است) و ايندو غير قابل تفکيک هستند. در ضمن همانطور که پراتيک در عرصه ي عملي پاياني ندارد، در عرصه ي تئوريک هم پاياني نخواهد داشت. نميشود گفت مرحله ي تئوري در حزب به پايان رسيده است. تئوري و عمل روي هم پراتيک را تشکيل ميدهند و هر لحظه يکي از آنها کم بياورد پراتيک حزب کامل نخواهد بود. مضافا اينکه، طبق اصول سازماني حزب که توسط منصور حکمت نگاشته شده، نوع فعاليت در يک حزب با ساختار مدرن يک امر اختياري و آزادانه است. ضمنا همين نگاه غير فعال و ابژکتيو به قضايا است که باعث ميشود بگوئيم با مارکس تئوريسين اقتصادي ميشود کنار آمد، ولي با مارکس سياسي نه. يعني محتواي سلبي کمونيسم را از اثباتگرايي آن بطور مکانيکي جدا ميکنيم، در صورتيکه کنار آمدن با مارکس تئوريسين اقتصادي يعني پذيرفتن محتواي انقلابي کاپيتال. اين نگرش مکانيکي به قضايا درد اصلي ماست. محتواي اثباتي و سلبي کاپيتال را نميشود از هم جدا کرد و يکي بدون ديگري وجود ندارد. لذا اين تحليل که بورژوازي با مارکس اقتصادي يا تئوريسين اقتصادي هم ميتواند کنار بيايد نشانه ي اين است که محتواي انقلابي تئوري اثباتي- اقتصادي کاپيتال را هنوز درک نکرده ايم و به يک رابطه ي مکانيکي بين اثبات و سلب قائل هستيم. اينوع مواضع بازهم نشان از ابژکتيويسم موجود در حزب است. بورژوازي از مارکس فلسفي و هگلي بعنوان مارکس غير انقلابي و از مارکس اقتصادي بعنوان مارکس انقلابي و مبدع دکترين حکومت کارگري ياد ميکند. اصطلاح مارکسيسم سياسي بمثابه جدا کردن اثبات از سلب است. مارکسيسم سياسي در واقع همان مارکس اقتصادي است و بالعکس و لذا اين نوع ترمينولوژي(مارکسيسم سياسي و اقتصادي) غلط و ابژکتيويستي ست. اينکه ميگوييم بورژوازي ميتواند با مارکس تئوريسين اقتصادي کنار بيايد، اما با مارکسيسم سياسي نه، کاملا اشتباه است و نشان از اين دارد که درسهاي منصور حکمت در باز خواني کاپيتال را از ياد برده ايم. اتفاقا بورژوازي تا بحال با مارکس اقتصادي يا مارکس کاپيتال نتوانسته کنار بيايد، چون محتواي کاپيتال و نظريات اقتصادي مارکس کاملا سلبي و انقلابي ست. وگرنه تدريس کتاب کاپيتال را در دانشگاهها مجاز ميکرد. بنابر اين مساوي دانستن لنينيسم با "مارکسيسم سياسي" بمعني اين است که لنينيسم را با مارکس اثباتي و اقتصادي نيز يکي ميدانيم. يکي دانستن لنينيسم با "مارکسيسم سياسي" يعني اينکه تئوري مارکس و لنين در کل و تماما يکي هستند و هيچ تفاوتي ندارند. خوب است اينرا بدانيد که عروج از وضعيت تئوريک-عملي فعلي حزب به کمونيسم انساني مارکس در شکل تمام آن، نميشود در قالبهاي تئوريک ديگري مثل لنينيسم و غيره صورت گيرد، چون همان ميشود که در نهايت بر سر مارکس با واژه ي ابداعي"مارکسيسم سياسي" مياوريد و آنرا با لنينيسم يکي ميگيريد و مارکس و لنين را يکروح در دو جسم تعريف ميکنيد. و سپس با وجود اين تعريف، بنابر ضرورتهاي امروز ناچار ميشويد خواندن کتابهاي لنين را براي امروز بي وقت بدانيد و باز هم ناچار ميشويد بگوئيد که اشتباهات مختصري در کتابهاي لنين صورت گرفته که ميشود آنرا تصحيح کرد. اين تناقض گوييها بخاطر چيست؟


ابژکتيويسم در نقد پوپوليسم

متد تقدم جنبش بر تئوری يا ابژکتيويسم در رابطه با نقد پوپولیسم نیز کاملا به چشم می خورد و بروز پیدا می کند. چون تئوری بعنوان پدیده ای دست دوم و برآیند جنبش تحلیل میشود لذا کل تئوری این چپ دیگر از چهارچوب پدیده ای تاریخی بیرون می آید و بعنوان برآیند یک جنبش بومی بررسی میشود. در حالیکه از نظر کمونیسم مارکس هرپدیده ای در ضمن اینکه پدیده ای اجتماعی است، پدیده ای تاریخی نیز میباشد. لذا در نقد پوپولیسم باید این متد بکار گرفته میشد که این تئوری که قالبی ایدئولوژیک دارد از نظر تاریخی به کدام جنبش وصل میشود و کدام عناصر تاریخی را در بطن خود دارد. بطوریکه در نوشته ی قبلی نیز مطرح کردم متد مارکس این است که هر طبقه ای از تئوری طبقاتی و تاریخی خود استفاده میکند، نه تئوری طبقات دیگر. طبق این متد از زمانیکه تئوری کمونیسم بعنوان تئوری طبقه ی کارگر کاملا شکل گرفته و تکامل یافته، از طرف مارکس تدوین گردید، دیگر بعد از آن بورژوازی محافظه کار به دلیل منافع طبقاتی خودش هرگز از این تئوری بعنوان کمونیسم در راه منافع خود استفاده نمی کند و هر تئوری تحت این نام تاویلهای مختلف طبقه ی کارگر و جنبشهای کمونیستی از کمونیسم است. امکان دارد جنبش کمونیستی تاویلی بورژوایی یا خرده بورژوایی و خلقی از این تئوری و در نتیجه منافع خود بدست دهد و این ربطی به بورژوازی ندارد، هر چند بنفع نسبی این طبقه است. لذا منصور حکمت، به تبع این متد، تحلیلی بومی از پوپولیسم و سوسیالیسم خلقی بدست میدهد، نه تحلیلی تاریخی و جهانی. بدنبال این است که این تئوری تاویل کدام قشر یا طبقه است تا آنرا به اسم همان طبقه بنویسد.در صورتیکه خرده بورژوازی یا بورژوازی یک کشور تحت سلطه بخواهد از منافع ناسیونالیستی خود استفاده کند عمدتا اسلام و ناسیونالیسم را انتخاب میکند تا کمونیسم را. اینکه بگوئیم چون تئوری کمونیسم مد شده بود و مطرح بود استدلال کافي نبوده و بخاطر این، خرده بورژوازی یا بورژوازی از این تئوری هرگز بر علیه خود استفاده نمی کند. اگر تئوری کمونیسم مطرح بودپس چرا بازرگان یا جبهه ی ملی از کمونیسم استفاده نکرد؟ شاید گفته شود چون آنها مذهبی بودند لذا اسلام یا ناسیونالیسم را انتخاب کردند. این متد غلط است. مارکس در کتاب "نقد فلسفه حق هگل مقدمه" می گوید که نقد مذهب نیمی از حرکت بسوی نفی مالکیت خصوصی است و نیمی دیگر این است که در روی زمین ریشه ی اصلی مذهب را که در مذهب بصورت وارونه نشان داده شده بود، نقد کنیم. طبق متد مارکس کسی که مذهب را نقد می کند مثل این است که علیه انعکاس حکومت بورژوایی در آسمان که بشکل خداست میشورد و این چنین آدمی وقتی توانایی نقد انعکاس سیستم قدرت بورژوازی را در آسمانها دارد در زمین هم میتواند اینکار را بکند و اصولا این گرایش را در وجودش دارد:" ...مبارزه عليه مذهب، مبارزه اي با واسطه عليه آن جهاني است که مذهب رايحه روحاني آن است."(تاکيدات از خود مولف است) از کتاب نقد فلسفه حق هگل- مقدمه/ کارل مارکس/ مترجم رضا سلحشور/ ژانويه 1989/ ص6/ حالا دانشمندی که خدا را نفی کرده نمیخواهد وارد مبارزه ی طبقاتی بشود آن چیز دیگری ست. ولی همین شخص به کوچکترین جرقه و زمينه بند است تا علیه خدا در زمین سرمایه نیز قیام کند. نقد مذهب نقد شکل وارونه ی مناسبات وارونه در زمین است. نقد مذهب رجعت به انسان است و کسی که به انسان رجعت کند دیگر مناسبات اقتصادی ظالمانه و مالکيت خصوصي در جامعه را کار خدا نمیداند و سبب را در خود انسان و جامعه جستجو میکند. البته عکس آن نیز صادق است. کسی که مناسبات اقتصادی را در روی زمین قبول ندارد خودبخود علیه مذهب نیز موضع میگیرد. با توجه به این مسائل و این متد خرده بورژوازی و یا بورژوازی بخاطر منافع ناسیونالیستی خودش هرگز زیر پرچمی نمیرود که مالکیت خصوصی را نفی میکند. خرده بورژوازی یا بورژوازی بخاطر منافع و موضع ناسیونالیستی خود که در نهایت دفاع از حق مالکیت خصوصی با حقوق عادلانه و مساوی ست هرگز بزیر پرچم کمونیسم نمیرود که مالکیت خصوصی را نقد و نفی میکند و مذهب را حامی این نوع حق میداند و با آن مبارزه میکند. سوسیالیسم خلقی نیز با وجود محتوای ناسیونالیستی خود، دارای عناصر نفی مالکیت خصوصی و ضد سرمایه داری ست و این جنبش بدلیل اسم و عنوان خود در نهایت به ضرر مالکیت خصوصی و سرمایه داریست. لذا اينکه بگوييم سوسياليسم خلقي جنبش ناسيوناليسم جهانسومي ست بازهم نشان متد ابژکتيويسم را در بطن خود دارد و بعدي از اين جنبش را نميبيند و آن بعد تئوري کمونيسم موجود در آن است. اگر چنانچه به تئوري از دريچه ي مکانيکي نگاه کنيم، تحليلمان در مورد ناسيوناليستي بودن جنبش پوپوليسم درست خواهد بود و تئوري کمونيسم بر روي اين جنبش يک وصله ي نامربوط و مصنوعي خواهد بود. ولي چنانچه با متد سوبژکتيويسم مارکس به آن بنگريم اين نتيجه حاصل خواهد شد که پوپوليسم تاويل خلقي طبقه ي کارگر از کمونيسم است و ربطي به بورژوازي و خرده بورژوازي ندارد.

نمود ابژکتيويسم در تز "جنگ تروريستها و نظم نوين جهاني"
گرايشي که جايگاه تئوري را در يک جنبش اجتماعي فرعي و دست دوم ميبيند و به اين دليل قادر نميشود به نقد برنامه و تئوري بلشويسم همت گمارد و بيشتر جنبش اجتماعي بلشويسم در شکل ابژکتيو آن برايش مهم است تا بلشويسمي که بايد با تئوري و برنامه اش آنرا شناخت، يعني شناخت بلشويسم بطور سوبژکتيو. اين متد مکانيکي و ابژکتيو، در کل مواضع حزب در عرصه هاي مختلف بروز کرده است. گرايشي که استراتژي حرکتش تبديل شدن به حزب بزرگ کارگران است، يعني تبديل از حزب اثباتي- سلبي به يک حزب صرفا سلبي و در نهايت يک حزب ابژکتيويستي کارگران، يعني يک حزب خارج از مدار کمونيسم کارگري و خنثي. زمانيکه در نگرش ما يکي از شکلهاي متد مکانيکي و ابژکتيو دوم، يعني "قانونمندگرايي اقتصادي"، غالب است، در تحليل رويدادهاي بعد از فروپاشي سوسياليسم اردوگاهي و پايان جنگ سرد، نقطه عزيمت خود را بر مبناي نگرش اکونوميستي و امپريستي از پديده ها قرار خواهيم داد. زمانيکه ما رابطه ي ايندو عرصه(اقتصاد و تفکر حاکم ) را سوبژکتيويستي يا پراتيکي نگاه نکنيم و عمدتا نگاهي جزمي و انتزاعي از تقدم اقتصاد و "قانونمندي اقتصادي" داشته باشيم، به يقين دچار نگرش غير تاريخي از حرکت سرمايه داري و بورژوازي خواهيم شد و تحولات بورژوازي در عرصه ي مادي و فکري(که در بورژوازي شکل ايدئولوژي بخود ميگيرد) را نخواهيم ديد و يا حداکثر امپريستي و اکونوميستي خواهيم ديد. نگاه غير تاريخي باعث ميشود ايدئولوژيهاي بورژوازي را همان سنتهاي فکري و ايدئولوژيهاي کلاسيک او تعريف کنيم و در تحليل تحولات سياسي در جامعه و جهان همان تحليلهاي دوره ي متعارف جامعه ي بورژوايي را بکار ببريم. به يقين اين نگاه غير تاريخي به بورژوازي در تاکتيکها، قطعنامه ها و پلاتفرمهايمان تاثير خود را خواهند گذاشت و نخواهيم توانست از اشتباهات مبرا باشيم. اين نگرش غير تاريخي و متد جزمي و "قانونمندي گرايي" طبيعتا تحولات سياسي جديد در جامعه را خواهد ديد، اما با متد و نگرش ويژه ي خودش. دو قطب تروريستي و جنگ تروريستها را خواهد ديد، اما با متد و نگرش اکونوميستي خودش. همين متد و نگرش باعث ميشود پروسه ي تحول مادي و فکري- تاريخي بورژوازي را نتوانيم تعقيب کنيم و بر اساس تغييرات پايه اي جديد بورژوازي تاکتيکهاي صحيح و پايه اي انتخاب کنيم. لذا تز نظم نوين جهاني و جنگ تروريستها با چنين متدي بر پايه ي چنين نگرشي شکل مي گيرد. در محتواي اين تز، چرخش پايه اي بورژوازي از مدرنيسم به ضد مدرنيسم موجوديتي نداشته و تاثيرات خود را نشان نميدهد. اين نوع نگرش ومتد، فاقد توانايي تحليل و تجزيه ي حرکت گام بگام بورژوازي در پروسه ي تاريخي بوده، لذا تحليلهايش برمبناي صورت قضايا بوده است نه بطن متحول و در حال حرکت پديده. در نتيجه، اين متد و نگرش، اسلام سياسي را نه بعنوان پديده ي ضروري و مکمل نظم نوين جهاني، بلکه بعنوان يک امر تحميلي بر متن و بستر جامعه ي جهاني مي بيند و در نهايت مرزبندي اش با بورژوازي راست غربي از اين موضع است که جنگ افروزيهاي اين قطب به اسلام سياسي بال و پر داده و نتيجه ي آن است. يعني از اين نظر اسلام سياسي نه يک امر ضروري نظم نوين جهاني بلکه يک امر تحميلي بر جهان است، لذا بورژوازي غربي هر لحظه قدرت آنرا داشته باشد و بخواهد اين غده ي چرکين را از بين خواهد برد. بر اين مبنا نتيجه اي که بدست ميايد اين است که آلتر ناتيو راست پرو غربي يکي از جايگزينهاي محتمل محسوب شده و بورژوازي راست غربي آنرا بعنوان يک گزينه در برنامه ي خود براي جايگزيني با اسلام سياسي در نظر دارد. اگر امکان آنرا پيدا کند جمهوري اسلامي را سرنگون خواهد کرد. در کل متد اکونوميستي، جنگ تروريستها و دوقطب تروريستي را در چهارچوب نظم نوين جهاني نه بعنوان يک ضرورت و نياز کنوني سرمايه ي جهاني، بلکه بعنوان يک امر تحميل شده از طريق حرکت ميليتاريستي سرمايه داري غرب برهيري دولت امريکا ميبيند و بر اين مبنا دو نوع اتفاق سناريوي سياه و جايگزيني آلتر ناتيو راست پرو غربي را بعنوان تداوم و نتيجه ي محتمل آن ارزيابي ميکند. بر مبناي چنين متدي شکل گيري و تکوين اسلام سياسي در منطقه ي فلسطين نيز نتيجه ي جنگ افروزي اسرائيل و حمايت غرب از اين رژيم و لاينحل ماندن مسئله ي ملي فلسطين بوده و براي از بين رفتن آن نيز راه حل ناسيوناليستي تحميل طرح دو دولت متساوي الحقوق اسرائيل و فلسطين پيشنهاد ميشود. اين گرايش نميداند که حتي با حل شدن مسئله ي فلسطين اسلام سياسي از آنجا رخت بر نبسته بلکه بدتر از قبل به حيات سياسي خود ادامه ميدهد. منتهي اينبار نه در چهارچوب جنگ با اسرائيل بلکه در عرصه ي قدرت سياسي حاکم در فلسطين. متد ابژکتيو، ريشه ي اسلام سياسي در منطقه ي فلسطين را لاينحل ماندن مسئله ي فلسطين ميداند و معتقد است با حل مسئله ي فلسطين، اسلام سياسي ضرورت وجودي خود را از دست داده و از بين ميرود. در حاليکه متد سوبژکتيويستي مارکس ريشه ي اسلام سياسي در چهارچوب و دوره ي نظم نوين جهاني را برمبناي نياز سياسي سرمايه به وجود مذهب سياسي و در کل نياز سرمايه به رژيمهاي غير متعارف براي سرکوب جنبشهاي مدرن، سکولار و چپ ارزيابي ميکند و اسلام سياسي در منطقه ي خاورميانه را مطلوبترين رژيم غير متعارف براي متحقق ساختن اين رسالت مي بيند. از اين نظر سرمايه داري در تداوم خود به اين ضرورت رسيده است که خود رژيمهاي متعارف سرمايه داري يا رژيمهاي ديکتاتوري طرفدار مدرنيزاسيون، عامل رشد سکولاريسم و مدرنيسم شده و در نتيجه سکولاريسم، مدرنيسم و حتي ديگر سنتهاي کلاسيک سرمايه داري عامل رشد جنبشهاي چپ در ميزانهاي مختلف ميشوند، لذا تنها با روي کار آوردن رژيمهاي قرون وسطايي و سنتي ميشود جلو رشد اين شبح خطرناک را گرفت. اينکه چرا بورژوازي حتي بعد از فروپاشي کمونيسم اردوگاهي اين خطر را دوباره بيشتر از قبل احساس ميکند، نشانه ي اين است که نيروهاي مولده به بيشترين سطح رشد و تکامل خود رسيده اند و ديگر نميتوانند در چهارچوب مناسبات سرمايه داري ادامه ي حيات بدهند. يکي از عناصر اصلي اين نيروهاي مولده ي بسيار رشد يافته، طبقه ي کارگر مدرن جهاني و بخش فکري بسيار گسترده در چهارچوب تقسيم کار جديد جهاني ميباشد. انباشت سرمايه ي جهاني در حداکثر ظرفيت خود ترکيب ارگانيک سرمايه را در سطح جهاني آنچنان بالا برده است که تنها با يک وضعيت قرون وسطايي ميشود اين ترکيب را پايين آورد و نرخ سود را بالا برد، وگرنه سرمايه داري جهاني نميتواند با يک وضعيت مدرن، قانون مدار و متعارف بورژوايي هزينه هاي سرمايه را پايين بياورد. رژيمهاي مذهبي- قومي لازم است که کوچکترين بويي از حقوق شهروندي و مدني نبرده باشند و با وحشيت و سبعيت تمام، هر گونه هزينه سازي بمفهوم وسيع کلمه براي سرمايه بوسيله ي کارگران و جنبشهاي مترقي را سرکوب کنند. با اين اوضاع، سرمايه داري مفهوم خود را بمعني رهايي سياسي از مذهب و بمفهوم دولت آزاد سياسي را از دست داده و به سرمايه داري در يک وضعيت قرون وسطايي تبديل شده است. رسالت رهايي سياسي به جنبش کمونيسم و در نتيجه انقلاب سوسياليستي منتقل شده است. زماني مارکس گفته بود که کمونيسم رسالت رهايي اقتصادي انسان را بعهده دارد و بورژوازي رسالت رهايي سياسي را. بعد از اين، با ارتجاعي شدن بورژوازي، جنبش کمونيسم به وسيعترين و گسترده ترين جنبش اجتماعي با رسالت رهايي سياسي و اقتصادي تبديل شده است.

نمود ابژکتيويسم در مدرنيسم ناقص در حزب

يکي ديگر از مسائل مهم در رابطه با عوارض متد ابژکتيويستي ناقص بودن مسئله ي مدرنيسم در حزب است. متد ابژکتيويسم اجبارا بنقد ايدئولوژي در حزب منجر نميشود چراکه برداشت لغوي بمفعوم تئوري از آنرا دارد و قادر به شناسائي و درک پديده اي بنام کمونيسم ايدئولوژيک را ندارد. و جايگاه مدرنيسم در رابطه با نقد و نفي کمونيسم ايدئولوژيک بسيار چشمگير و تعيين کننده است. يعني کمونيسم ايدئولوژيک و سنتي بودن ساختار و روابط حزب بطور تنگاتنگ باهم ارتباط موثر و مکمل دارند. تا زمانيکه حزب، کمونيسم ايدئولوژيک و يا "ايدئولوژي کمونيسم" را بطور ريشه اي و گسترده نقد نکند نخواهد توانست به مدرنيسم در حزب برسد و صرف صحبت از مدرنيسم در حزب صوري و مصنوعي خواهد بود. ايدئولوژي(ايدئولوژي کمونيسم)، بدليل قانونمندي دگم و شبه مذهبي خود گرايش به ساختار و روابط و سبک کار سنتي دارد. بهمين دليل است که چپ سنتي و حاشيه اي قادر به اعمال و اجراي مدرنيسم در درون خود نبود و کماکان نيست. مدرنيسم مساوي با يک رابطه ي انتقادي است. ايدئولوژي مخالف نقد است، چرا که نقد، مکانيسم و محتواي ايدئولوژي را ناکار و فلج ميکند. ايدئولوژي مخالف فرديت است، چرا که فرديت با سلطه گرايي جمعي ايدئولوژي خوانايي نداشته و از اين لحاظ است که "ايدئولوژي کمونيسم" مقوله هايي مثل فرديت و انسانگرايي را مقوله هايي بورژوايي ميداند و در پيچيده ترين شکل پايداري و بقاي ايدئولوژي، ابژکتيويسم موجود در حزب، يک دفاع و تاييد صوري از مدرنيسم دارد. علنيت در ايدئولوژي جايگاهي ندارد، چرا که علنيت مکانيسم ضعيف، خشک و استبدادي آنرا فاش ميسازد و بر اين مبنا ايدئولوژي ظرفيت علني و اجتماعي شدن را ندارد و حرکت خود را عمدتا بر حزبيت فرقه اي قرار ميدهد. ريشه ي جونيوريسم، محفليسم، زندگي نوع خانه ي تيمي و چريکي و زير زميني و شهادت طلبي شبه مذهبي در چپ سنتي در نهايت در ايدئولوژيک بودن آن است و استبداد سياسي در جامعه عامل جنبي تشديد کننده ي آن است، نه عامل اساسي. چون کمونيسم ايدئولوژيک يک جنبش تاريخي و غير منطقه اي ست، البته با ويژه گيهاي بومي. در کل ايدئولوژي در بطن خود داراي عنصر ضد اجتماعي ست. منتهي با توجه به اين نکته ي مهم که کمونيسم ايدئولوژيک در سير تاريخي خود و در شکلهاي مختلف خود اين عناصر خصلتي و کيفي را بطور نسبي و کمي متفاوت داراست. کمونيسم ايدئولوژيک دوره ي بلافاصله ي بعد از مارکس بدليل بيشتر ضدسرمايه بودن خود و نيز بدليل عدم وجود رقيبهاي سياسي همنام بيشتر به کسب قدرت سياسي رغبت دارد تا چپ سنتي کشورهاي تحت سلطه که از نظر سياسي خلق گرا و کمتر ضد سرمايه است. بدين معني که هر چه زمان بسوي کشورهاي تحت سلطه پيش رفته است کمونيسم ايدئولوژيک از نظر خصلتهاي فوق الذکر(بويژه از نظر رويکرد جونيوريستي) قويتر شده است. اما بعد از کسب قدرت سياسي از طرف کمونيسم ايدئولوژيک، شکل و ميزان اعمال اين خصلتها بطور عکس ميباشد.
با اين حساب، ابژکتيويسم و متد تقدم جنبش بر تئوري سد مهمي در نقد "ايدئولوژي کمونيسم" بطور کامل در حزب بوده و تا زمانيکه اين متد و در نتيجه ايدئولوژي کمونيسم نقد نشود، مدرنيسم موجود در حزب ناقص و حتي تصنعي خواهد بود و اين ميتواند بعد از انقلاب سوسياليستي زمينه ي شکست دوباره، اينبار توسط کمونيسم کارگري باشد. متد تقدم تئوري بر جنبش و متد تقدم جنبش بر تئوري عنصر پايه اي ايدئولوژي را بطور مشترک دارند و متد دوم نميتواند به نقد ايدئولوژي گرايي موجود در متد اول نائل آيد، چون بطور ابژکتيو به نقد متد اول همت ميگمارد و نميتواند به کمونيسم ايدئولوژيک پي ببرد. لذا با وجود نقدش از متد اول خود نيز کمونيسم را ايدئولوژي ميشناسد. با اين تفاوت که متد اول ايدئولوژي کمونيسم را بوجود آورنده ي پراتيک کمونيسم ميداند و متد دوم جنبش و پراتيک کمونيسم را بوجود آورنده ي ايدئولوژي کمونيسم ارزيابي ميکند. بنابر اين نقد کمونيسم ايدئولوژيک يک پيش شرط اصلي در ايجاد و تکوين مدرنيسم در حزب است. بعد از طي اين پروسه ي نقد است که ميتوان انتظار مدرنيسم کامل در حزب را داشت. مدرنيسم در حزب هم اکنون لنگ و ناقص است و حزب فاقد توانائي کامل در بکارگيري آن ميباشد. براي شناسايي وجود مدرنيسم در يک حزب بايد به وجود عوامل ذيل توجه کرد: علنيت، فرديت، اجتماعي و باز بودن حزب بطور کامل، بافت مدرن حزب از نظر تشکيلاتي و وجود روابط انتقادي- واقعي در بين افراد حزب بجاي روابط سنتي، مريدي و مرادي و غير انتقادي، وجود ارگانهاي نشريه اي انتقاد از رهبران، آزادي در انتخاب نوع فعاليت حزبي، وجو يک مکانيسم تشويق براي کادرها، اعضاي فعال، خلاق و نوآور حزب، وجود ارگانهاي تشکيلاتي مهار کننده ي تکروي و کجروي رهبري حزب، وجود يک ارگانيسم تشکيلاتي کوچک و منسجم رهبري که منجر به بوروکراسي حزبي نشود و پرهيز از هر گونه ارگانهاي تشکيلاتي اضافي،جلو گيري از هزينه سازيهاي بيهوده ي حزبي، پاسخگو بودن رهبري حزب در مقابل اعضاي حزب،وجود يک برنامه ي منسجم مالي در جهت پيش بردن حزب، رسيدگي به مشکلات مالي کادرهاي فعال حزب، وجود مدرسه ي حزبي سيستماتيک و داراي کارايي مفيد در جهت کادر سازي تئوريک و مربي هاي توانمند از نظر تئوريک، فقدان باند بازيهاي گروهي و فرقه اي و در نهايت حزبيت و رهبري مدرن حزب بمعني مديريت علمي- سياسي و ديگر فاکتورها که اشاره به آنها از حوصله ي اين نوشته خارج است و تدوين يک طرح کامل مدرن بلافاصله بعد از اين نوشته يک ضرورت اساسي است. خلاصه، کل اين عوامل رويهمرفته ساختار مدرن يک حزب را تشکيل ميدهند که دقيقا داراي کارکردي متباين با کارکرد ساختار ايدئولوژيک چپ سنتي ميباشند. در مورد اکثر اين عوامل تا کنون بحثهاي زيادي از طرف رفقاي ديگر ارائه شده و من اينجا بطور کلي در مورد ساختار يا بافت تشکيلاتي مدرن در يک حزب صحبت ميکنم. مدرنيسم تشکيلاتي عمدتا در جهت محو بوروکراسي در حزب حرکت ميکند. بوروکراسي در يک ارگان يا نهاد حزبي بنابرتجربه و علم مديريت از يک ساختار تشکيلاتي گسترده و پيچيده ناشي ميشود و براي محو آن بايد به کوچک کردن بخش رهبري و هدايت کننده پرداخت. هر چه سازمان رهبري هدايت کننده در حزب کوچک باشد به همان اندازه امر رهبري سرعت پيدا ميکند و حزب در دالانهاي پيچ در پيچ سازماني و اداري گرفتار نميشود.
مسئله ي ديگر در مورد ساختار مدرن حزب مربوط به شيوه ي کار و ساختار تشکيلاتي حزب در تطابق با تفکر جايگزيني مدرنيسم بجاي محتواي دمکراتيک کمونيسم کارگري است. چرخش بورژوازي از مدرنيسم به ضد مدرنيسم و تعريف انساني از کمونيسم باعث ميشود حوزه ي فعاليت حزب گسترش پيدا کرده و مطالبات مدرن و سکولار مردم و نيز مطالبات ضد سرمايه داري جنبشهاي غير کارگري را نيز نمايندگي کند. در واقع بعد از اين چرخش بورژوازي، کمونيسم کارگري، دمکراسي بورژوازي را نازا اعلام کرده و تنها راه رسيدن به مدرنيسم يا اومانيسم سياسي، رهايي سياسي و سکولاريسم را در انقلاب سوسياليستي ميداند. در واقع اومانيسم سياسي در بورژوازي معاصر ديگر فاقد کار آيي شده و تنها راه نيل به اومانيسم سياسي متحقق ساختن اومانيسم اقتصادي است. جنبشهاي مدرن ديگر بعد از اين در تقابل سرمايه حواهند بود و جهتي ضدسرمايه پيدا خواهند کرد. لذا حزب رويکردش نسبت به اين جنبشهاي مدرن و سکولار اينگونه عوض ميشود که بجاي حرکت فراکسيوني در اين جنبشها، بايد آنها را در حزب، بعنوان شاخه هاي مدرن حزب، متشکل کند و از اين پتانسيل قوي بنفع خود بهره برداري نمايد. امروز جنبشي نميتواند پرچم مدرنيسم و سکولاريسم را بلند کند، مگر اينکه ضد سرمايه شده و به حزب بپيوندد و انقلاب سوسياليستي کند.
خلاصه ي کلام اينکه تحقق مدرنيسم کامل و واقعي در حزب از هر لحاظ به نقد کمونيسم ايدئولوژيک وابسته است و مدرنيسم در حزب با نقد کامل روابط و ساختار ايدئولوژيک ممکن ميگردد. ريشه ي مدرنيسم ناقص و مصنوعي و متزلزل در حزب در وجود ايدئولوژي نقد نشده در حزب بعنوان يک ساختار سنتي ميباشد و تا اين پروسه طي نشود و مدرنيسم مصنوعي در حزب بزير نقد و ريشه يابي نرود، متحقق ساختن مدرنيسم در حزب مشکل خواهد شد. ساختار و روابط مسلط در حزب عليرغم ادعاي مدرن بودن آن، ساختار و روابط ايدئولوژيک است و دقيقا اين مشکل باعث ميشود حزب نتواند بصورت کامل علنيت و باز بودن را عملي کند. مدرنيسم مصنوعي به معني اين است که مدعي مدرنيسم در حزب هستيم، ولي ريشه ي ضد مدرنيسم در حزب يعني کمونيسم ايدئولوژيک و در نتيجه روابط و ساختار ايدئولوژيک هنوز به بقاي خود ادامه ميدهد. ما به اين مدرنيسم مصنوعي بر اثر فشار جو آنتي کمونيستي دوران بعد از جنگ سرد نائل امده ايم. ما بدليل رجعت به خود مارکس در عرصه ي متدولوژي به زير بنا و پايه ي مدرنيسم در حالت انتزاعي نائل آمده ايم، ولي ساختمان و مکانيسم واقعي مدرنيسم در حزب را تنها با نيل به کمونيسم کامل مارکس و نقد کمونيسم ايدئولوژيک ميتوانيم بسازيم. در نوشته ي بعدي تنها به مسئله ي مدرنيسم در حزب خواهم پرداخت و طرح عملي خود را در اينمورد ارائه خواهم کرد.
جمعبندي
رويکرد ابژکتيو از پراتيک يا ابژکتيويسم در جو تهاجم آنتي کمونيسم بعد از فروپاشي اردوگاه شوروي تشديد يافته و نا آگاهانه عقب نشينيهايي را از کمونيسم مارکس در حزب باعث ميشود. اين عقب نشيني هر چند عوارض نسبي يک فشار از بيرون فرعي و جانبي ست، اما در نهايت به ريشه ي اصلي نقص متدولوژيک در حزب بر ميگردد و از آن ريشه تغذيه ميکند. در حاليکه قانونمندي فکري- عملي اصلي کمونيسم عملا موجود اوايل انقلاب، ايدئولوژيسم بود، کمونيسم کارگري نوپا با ابژکتيويسم موجود در خود، ايدئولوژيسم حاکم در چپ عملا موجود را ترجمه ي لغوي کرده و آنرا به تقدم تئوري بر جنبش ترجمه کرد و با مرزبندي با اين متد، حزب خود را بنيان گذاشت. و اين نيز تقريبا مصادف شد با فروپاشي کمونيسم اردوگاهي و تهاجم آنتي کمونيسم هار جهاني. در آندوره، اين تهاجم بقدري گسترده و قوي بود که کل چپ سنتي رويزيونيست و ضد ضدرويزيونيست را تقريبا متلاشي کرد، در حاليکه هردو با فروپاشي شوروي تاريخ مصرف خود را از دست داده بودند. حزب کمونيست کارگري نوپا نيز تحت فشار اين تهاجم گسترده ي آنتي کمونيسم بود. بر اثر اين تهاجم، دوره اي انفعالي بوجود امد موسوم به دوره ي برزخ که خود منصور حکمت نيز آنرا تاييد ميکند و آنرا يک دوره ي طبيعي بعد از فروپاشي اردوگاه بلوک شرق ارزيابي ميکند. دوره اي که فعاليت سياسي فرو کش کرده و هيچ جرياني قادر بدفاع از کمونيسم بصورت فعال و با اعتماد بنفس کامل نبود. در حاليکه ما (حزب) سعي ميکرديم اين فروپاشي را مربوط به کمونيسم واقعي و کمونيسم مارکس ندانيم، ولي در باطن خود بدون استثناء همه تحت تاثير آن قرار گرفته بوديم. چرا چنين شده بود؟ چون مرزبندي ما مثل اکثر پديده ها با شوروي و کمونيسم اردوگاهي نيز از موضع ابژکتيويسم بود، نه سوبژکتيويسم مارکس. خيال ميکرديم با سرمايه داري دولتي خواندن شوروي ميتوانيم از شر اين تاثير واقعي رها بشويم، که نشديم. بر مبناي متد سوبژکتيويسم مارکس، چه ما ميخواستيم و چه نميخواستيم، کمونيسم در طول نزديک به هشتاد سال با کمونيسم اردوگاهي بويژه با اردوگاه شوروي تداعي و نمايندگي شده بود. تمام جنبشهاي کارگري و چپ جهاني تحت الشعاع اين نوع کمونيسم بودند، حتي با محتواي راديکال خود. حتي چپ سنتي ضد شوروي نيز کل هويت خود را در مرزبندي با اين پديده توليد و باز توليد ميکرد. بر مبناي سوبژکتيويسم مارکس، جنبش کمونيستي در هر دوره اي، با سطح کمونيسم عملا موجود ارزيابي ميشود، نه با صرف مبارزه ي اقتصادي طبقه ي کارگر با سرمايه. اين نظر که بوييم کمونيسم واقعي مارکسي يا کمونيسم کارگري در دوره ي کمونيسم اردوگاهي موازي با اين کمونيسم وجود داشت يک متد ابژکتيو است. پراتيک کمونيستي يک عمل سوبژکتيويستي است و نميتوان به مبارزه ي خودبخودي و صرف اقتصادي طبقه ي کارگر کمونيسم کارگري يا مارکسي گفت. لذا در دوره ي حاکميت کمونيسم اردوگاهي جنبش کمونيستي و طبقه ي کارگر با اين نوع کمونيسم نمايندگي ميشد و سرمايه داري دولتي ناميدن شوروي نميتواند اين اردوگاه را از چهارچوب جنبش کمونيستي خارج سازد. از نظر متد مارکس فقط ميتوان ميزان و سطح و محتواي کمونيسم عملا موجود هر دوره را مشخص کرده و از زاويه ي کمونيسم مارکس بنقد کشيد. اينکه بگوييم کمونيسم اردوگاهي اصلا در چهارچوب کمونيسم محسوب نميشد، يک رويکرد ابژکتيويستي به قضيه ي کمونيسم است. ابژکتيويسم موجود در کمونيسم کارگري نقطه ي عزيمت خود را صرفا بر قانونمندي اقتصادي حاکم در شوروي قرار داده بود، در صورتيکه سوبژکتيويسم مارکس نقطه ي عزيمت خود را بايد بر کل اين پديده يعني قانونمندي اقتصادي، مکانيسم و روبناي سياسي- فکري حاکم قرار ميداد. حزب ما، پراتيک پديده اي بنام شوروي را بطور ابژکتيو ميديد و روبناي فکري-سياسي حاکم برآن را نميديد و يا خيلي کم اهميت ميديد. ولي بر مبناي سوبژکتيويسم مارکس، پراتيک شوروي بدون در نظر گرفتن روبناي فکري حاکم بر آن، پراتيک موجود در اين کشور محسوب نميشد و برايش مهم بود اين کشور با کدام روبناي فکري خود را توليد و باز توليد ميکند. در کشوري که مذهب و مالکيت خصوصي انکار شده و ايدئولوژي رسمي خود را در قانون اساسي اش بنام "مارکسيسم- لنينيسم" اعلام کرده و کل علم، هنر، ادبيات را بزير سيطره ي اين ايدئولوژي در آورده بود و در گزينش شهروند خود براي مشغول شدن بکار از او امتحان ايدئولوژيک ميگرفت، از نظر سوبژکتيويسم مارکس نميتوانست مشخصات پراتيک يک کشور سرمايه داري باشد. قانونمندي گرايي اقتصادي منصور حکمت بعنوان يک گرايش ابژکتيويستي بر تمام قضايا و مسائل سايه افکنده است و مانع از اين شده است که مسائل را بطور کامل بشناسيم.
منظور از توضيح اين مسئله اين است که چه ما ميخواستيم و چه نميخواستيم فروپاشي کمونيسم روسي و اردوگاهي تاثير منفي خود را در حزب گذاشته بود. و اين خود مبنايي شد براي تاثير گرفتن از ايدئولوژي آندوره ي آنتي کمونيسم در تهاجم به کمونيسم در عرصه هاي مختلف. اين ايدئولوژي عمدتا حول تز پايان کمونيسم و پيروزي دمکراسي و ايدئولوژي بودن کمونيسم تحقق يافته بود. دوره ي حيات حزب تا مرک منصور حکمت تقريبا مصادف بود با دوره اي که کمونيسم در جهان در حالت تدافعي و ضعيف در مقابل آنتي کمونيسم هار قرار داشت. درسطح جهاني بورژوازي با گستردگي تمام عليه کمونيسم تبليغات ميکرد و وعده ي صلح و دمکراسي جهاني را ميداد. ديکتاتوري منطبق با دوره ي جنگ سرد در تمام نقاط جهان تاريخ مصرف خود را از دست داده بود و رژيمهاي استبدادي به سبک نا فرماني مدني با رژيمهاي ملايمتر جايگزين ميشدند. اين جنبش جديد پسامدرنيستي در ايران هم نضج گرفته و باعث رخدادهاي جديدي شد. جنبش مدني در ايران حاصل امتزاج و پيوند تضاد مردم با اسلام سياسي يعني جنبش مدرن مردم و جنبش جهاني پست مدرن بود که بر زمينه ي ضروريات جديد دنياي سرمايه ي پس از جنگ سرد بوجود آمده بود. پست مدرنيسم يک جنبش فکري غربي سرمايه داري بود که دنياي بدون کمونيسم را نمايندگي ميکرد. در اين جنبش، ايدئولوژي از موضع سرمايه ي نئوليبرالي بزير سوال رفت. بورژوازي غربي کمونيسم را ايدئولوژي ناميد. کمونيسم از موضع بورژوازي نئو ليبرال بزير سوال رفت. جنبش فکري پست مدرن در انظار جهاني بعنوان يک جنبش فوق مدرن متصور ميشد. همين تصور باعث گرديد درشرايط هبوط کمونيسم، تمام جنبشها از اين جنبش فکري متاثر بشوند. طبيعي بود در اين شرايط ، ابژکتيويسم موجود در کمونيسم کارگري بوسيله ي فشار ابژکتيويسم پسامدرنيستي(عين گرايي بورژوازي معاصر) تشديد بشود و از آن تاثير بگيرد. بر اثر اين تاثير،منصور حکمت در اين دوره تا حدودي از عرصه ي تئوري و اثباتگرايي عقب نشيني نمود و از يک موضع ابژکتيويستي از کمونيسم کارگري دفاع نمود. مبني بر اينکه کمونيسم کارگري يک جنبش اجتماعي عيني است و تئوري نيست. تئوري کمونيسم فقط بر آيند اين جنبش اجتماعي است. اين يک تعريف ابژکتيويستي از کمونيسم بود، چرا که کمونيسم يک جنبش اجتماعي آگاهانه و تئوريک است(و يکي بدون ديگري وجود ندارد)، نه يک جنبش عيني با تئوري صرفا برآيندي و وصل شده به آن بطور مکانيکي. اين موضع باعث ميشود هر چه بيشتر از عرصه ي اثباتگرايي کمونيستي مارکس عقب نشيني کنيم و به يک جنبش بدون تئوري سلبي سوق پيدا کنيم. تعريف صرفا برآيندي از تئوري کمونيسم، عملا و ناخودآگاه منصور حکمت را بسوي بي اهميت بودن اثباتگرايي مارکس سوق ميداد، چون زمانيکه تئوري فقط برآيند جنبش اجتماعي کمونيسم تعريف شود عملا ارزش و جايگاه خود را در جنبش از دست ميدهد و پراتيک کمونيستي به عمل بدون تئوري تبديل ميشود که مساوي با يک جنبش کمونيستي ابژکتيو ميشود. در صورتيکه از نظر مارکس، پراتيک کمونيستي فقط با تئوري کمونيستي وابسته به آن مفهوم پيدا ميکند. با توجه به اينکه به هر تئوري، تئوري کمونيستي نميگويند. تئوري کمونيستي، نقد تئوريک بورژوازي معاصر در تمام عرصه هاي آن است، عرصه ي اقتصاد، سياست و ايدئولوژي بورژوازي معاصر. کمونيسم کارگري صرفا بر نقد سنتهاي فکري بورژوازي تاکيد ميکرد و نقدش از بورژوازي معاصر در نهايت يک نقد امپريستي و اکونوميستي بود و به اين نام جنگ با آراء بورژوازي معصر نهاده بود. البته لازم به ذکر است که ابژکتيويسم منصور حکمت انقلابي بود و هيچگونه سازش با بورژوازي را تبليغ نميکرد. منشعبين حاصل ابژکتيويسم موجود در حزب در شکل راست آن بودند. اين شکل راست با نفي اثباتگرايي کامل در منشعبين مبني بر اينکه توده هاي مردم از سوسياليسم رم ميکنند، نمود پيدا کرد. محتواي ابژکتيويسم راست غير اثباتي اين بود که بورژوازي در ايندوره بقدري قدرتمند است که اجازه ي هيچ انقلاب سوسياليستي را نميدهد و براحتي صورت مسئله را بنفع خود در هر کشوري تغيير ميدهد. لذا بايد حداقل از طرق کمونيسم ديپلماسي و حداکثر از طريق دمکراتيک کردن مرحله ي انقلاب بقدرت برسيم و سپس انقلاب سوسياليستي را سازمان دهيم. ابژکتيويسم منصور حکمت محتواي غير اثباتي خود را در تز "نماينده ي نه مردم باشيم" متبلور ساخت. منصور حکمت اجتماعي و توده اي کردن راديکاليسم را مطرح کرده بود، منشعبين شکل راست آنرا يعني اجتماعي کردن صرفا نام کمونيسم کارگري را. منشعبين به اين نتيجه ميرسند که راديکاليسم حزب توده اي و اجتماعي نميشود، مگر اينکه از راديکاليسم حزب بکاهند. در نتيجه ي نهايي، اگر ابژکتيويسم موجود در حزب تقريبا از ابتداي تشکيل حزب تکوين پيدا کرده بود، ابژکتيويسم غير اثباتي حزب تقريبا از بعد از فرو پاشي بلوک شرق شروع شده بود. در آندوره، شکل چپ اين ابژکتيويسم يعني ابژکتيويسم اثباتي توسط رفيق حميد تقوايي نمايندگي ميشد. محتواي ابژکتيويسم چپ رفيق حميد تقوايي بيشتر در خوشبيني، و انقلابي ديدن اوضاع داخلي ايران تجسم يافته بود. نمودهاي خط رفيق تقوايي در دوره ي منصور حکمت در شعار جمهوري سوسياليستي و بعد از درگذشت منصور حکمت در اختلافات حزب با منشعبين متحقق ميشود. البته با وجود تمام اينها حزب کمونيست کارگري راديکالترين و اجتماعيترين کمونيسم دوره ي بعد از جنگ سرد است. با وجود تهاجم آنتي کمونيسم و تاثير گرفتن جنبي حزب، منصور حکمت بعنوان متفکر برجسته ي کمونيست، با درايت خود اجازه نداد حزب توسط اين تهاجم ضد کمونيستي متلاشي بشود و پرچم کمونيسم کارگري را سرافراشته نگاه داشت. دوره ي برزخ تازه داشت تمام ميشد و اوضاع روبه راديکاليسم گذاشته بود که منصور حکمت با تمام آرزوها و غصه هايش از جهان رفت. به يقين اگر منصور حکمت در حال حاضر، دوره ي عروج چپ در جهان، زنده ميماند، با توجه به خصلت پايدار خود در نقد و نيروي تفکر، حزب را به مراحل بالاتر و قدرتمندتري ميرساند و با توجه به راديکاليسم موجود در حرکت وي، حزب با گذراندن مراحل نقد به کمونيسم کامل مارکس نائل ميشد. منتهي منظور از گفتن اين مسائل در مورد حزب اين است که در حکم نامه اي سرگشاده باشد تا خطاب به رفقاي منشعبين بگوييم که با توجه به مسائلي که در اين نوشته ذکر شد، ابژکتيويسم راديکال غير اثباتي منصورحکمت و ابژکتيويسم اثباتي رفيق حميد تقوايي و ابژکتيويسم غير اثباتي شما بعنوان حکمتيسم با وجود تفاوت در شکلهاي تجسم خود هر سه داراي يک پايه ي مشترک بعنوان ابژکتيويسم هست که از ابتداي پايه گذاري کمونيسم کارگري تا الان تداوم داشته است. فکر نکنيد شما متد خاص منصور حکمت را که ديگران نميدانند درک کرده ايد و تحت عنوان حکمتيسم مبناي حرکت خود قرار داده ايد. هردو داراي يک پايه ي مشترک بنام ابژکتيويسم است که چنانچه نقد نشود در آينده به آسيبهاي جدي منجر ميشود. کوچکترين آسيب اين است که به يک کمونيسم عيني تبديل ميشود که از چهارچوب کمونيسم سوبژکتيو مارکس خارج است. وشما فکر نکنيد با شکل راست ابژکتيويسم بدون آسيب خواهيد ماند. شکل راست ابژکتيويسم خطرناکترين شکل در اخذ تاکتيک براي رسيدن به سوسياليسم است که هرگز به سوسياليسم نخواهد رسيد، بلکه همين تاکتيک راست براي نيل به استراتژي راديکال و انساني در نهايت به استراتژي راست تبديل خواهد شد. و در ضمن چنانچه متد ابژکتيويسم نقد نشود، دستاوردهاي منصور حکمت در بحثهاي حزب و قدرت سياسي و حزب و جامعه تبديل به يک کمونيسم اجتماعي و بزرگ سياسي راست خواهد شد. اين دستاوردها حيف هستند و منصور حکمت براحتي آنها را بدست نياورده بود. اين دستاوردها با متد سوبژکتيويستي مارکس تبديل به انسانيترين کمونيسم اجتماعي و مدرن خواهد شد. من از شما رفيقانه ميخواهم به حزب خود برگرديد. حزب در کنار شما به بزرگترين دستاوردها نائل خواهد شد. متد سوبژکتيويسم مارکس اين حزب را به يک حزب مدرن و اجتماعي تبديل خواهد کرد و داراي ساختاري خواهد شد که اجازه ندهد کوچکترين حقي از کسي پايمال بشود. مدرنيسم، اگر چنانچه از طريق مارکسي به آن نائل شويم در حزب ساختاري آنچنان مدرن خواهد آفريد که که حتي حرکت پشه نيز درآن رويت شود. ما در اين حزب آنچنان آزادي و علنيت کامل خواهيم آفريد که تمام پروسه هاي تصميم گيري آن از چشم احدي مخفي نماند. اين ادعا ي خالي نيست، محتواي کمونيسم سوبژکتيو مارکس چنين حکم ميکند. حزب ما، برهبري رفيق حميد تقوايي، گامهايي در جهت عروج به کمونيسم انساني مارکس برداشته است و قصد دارد اين راه را تا آخر ادامه دهد و بمثابه کمونيسم کامل مارکس عروج کند. به حزب خود برگرديد!
به بحث اصلي برگرديم و آخرين نتيجه گيري را بکنيم. ما با چنين نقص و ضعف متدولوژيک پايه اي(ابژکتيويسم) در دوره ي تهاجم آنتي کمونيسم در معرض تعرض آن قرار ميگيريم. در شرايطي که بورژوازي از مدرنيسم به ضد مدرنيسم يا پست مدرنيسم غلطيده است. از اومانيسم به پسا اومانيسم عدول کرده است. از دستگاه فلسفي بورژوازي مدرن يعني از ماترياليسم متافيزيک يا ماترياليسم خرد گرا به ماترياليسم عين گرا يا ابژکتيو نزول کرده است. ماترياليسمي که کوچکترين ارزشي به سوژه ي دخالتگر و انقلابي نميدهد و در صدد اعلام حاکميت عينيت و هستي کور بر انسان است. در شرايطي که نگاه ابژکتيويستي بورژوازي به پراتيک انساني اصالت و واقعي بودن هر گونه تفکر و تئوري را انکار کرده و عينيت گرايي را در بوق تبليغات خود دميده است و بورژوازي هار آنتي کمونيست، شادمان از فروپاشي اردوگاه سوسياليسم غير مارکسي، بر مبناي چنين جهان نگري و آنتولوژي(هستي شناسي) ارتجاعي خود تمام ايرادات کمونيسم روسي را علم کرده و به حساب کمونيسم واقعي، بر سر بقاياي جنبش کمونيستي کرخت شده ي جهان ميکوبد. اعلام ميکند که کمونيسم يک ايدئولوژي شبه مذهبي ست و تفکر ايدئولوژيک هم تفکري استبدادي و محدود نگر است. اعلام ميکند که کمونيستها داراي تئوريهاي رسمي هستند و انديشه ي رسمي در نهايت استبداد را بوجود مياورد. اعلام ميکند که اثباتگرايي از نظر علمي مردود است، چون فيزيک کوانتم تئوري عدم قطعيت را طرح کرده است. و صدها تهاجم و تعرض ديگر عليه کمونيسم را مهندسي افکار کرده و از طريق ميدياي قدرتمند خود در سراسر جهان تبلغ و ترويج ميکند. با توجه به اينکه ابژکتيويسم حزب نيز درست در مسير ابژکتيويسم و عين گرايي پسامدرنيستي ظرفيت گمراهي بيشتر را داراست. نتيجه اش آن ميشود که من بارها روي آن تاکيد کرده ام. در برنامه ي يک دنياي بهتر اعلام ميکنيم که حکومت کارگري حکومت ايدئولوژيک نيست، اما حزب هم ايدئولوژي خود را در چهارچوب غير حکومتي تبليغ ميکند و اجباري در پذيرفتن آن از طرف مردم در جامعه ي سوسياليستي نيست و روش ما اقناعي ست و به حوزه ي فکري جامعه هم تعرض نميکنيم(رجوع شود به مارکسيسم و جهان امروز/ اثر منصور حکمت). يعني در نهايت قبول کردن اينکه کمونيسم ايدئولوژي است، ولي ما حزبيها حکومت نيستيم که عقايدمانرا به مردم تحميل کنيم. آيا عقب نشيني کرخت شده تا اين حد؟! وقتي ميگوييم حکومت ايدئولوژيک نيست و بعدش يک "اما" قرار ميدهيم، بمعني اين است که اما حزب ايدئولوژيک است و داراي ايدئولوژي کمونيستي است. حزبي ايدئولوژيک قدرت سياسي را از بورژوازي گرفته و جامعه را بسوي يک مسير غير ايدئولوژيک رهنمون کرده و حالا خودش همچنان ايدئولوژيک مانده، و کاري بکار ديگران ندارد! يک پارادوکس بسيار عميق و مسلم. آيا چنين چيزي ممکن است؟! چطور يک حزب داراي "ايدئولوژي کمونيستي" قادر ميشود برخلاف قانونمندي تفکر و محتواي فکري خود حرکت کرده و حکومت غير ايدئولوژيک را زمينه سازي کند؟ و چطور خود بعد از اين فداکاري غير واقعي گوشه اي بي تفاوت ايستاده و با سپردن قدرت بدست شوراهاي مردم، کاري بکار حکومت غير ايدئولوژيک ندارد؟ علت اين کجروي ها و پارادوکسها چيست؟ علت و ريشه اين است که ما چپ اوايل انقلاب را نه با سوبژکتيويسم مارکس بلکه با ابژکتيويسم نقد کرديم. نقد ايدئولوژي گرايي(تقدم تئوري بر جنبش) را تا انتها و ريشه ي اصلي آن ادامه نداديم و در نيمه ي راه ناقص گذاشتيم و از ياد برديم. بخاطر اينکه در پوپوليسم آنرا تحت عنوان تقدم تئوري بر جنبش نقد کرديم، ولي وقتي به بلشويسم رسيديم آنرا مسکوت گذاشتيم. بخاطر همين است که خودمان هم نميدانيم کمونيسم بالاخره ايدئولوژي است يانه؟ در جايي ميگوئيم کمونيسم ايدئولوژي است و در جاي ديگر که اقتضاء نميکند ميگوئيم ايدئولوژي نيست. و زمانيکه در مييابيم کمونيسم بر مبناي آموزشهاي قطعي مارکس ايدئولوژي نيست، بکار گيري آنرا توسط منصور حکمت بهر طريق ممکن ماستمالي ميکنيم و ميگوئيم وي آنرا در ظرفيت غير ايدئولوژيک بکار برده است. آخر اگر چنين بود که در برنامه ي يک دنياي بهتر با قطعيت ميگفت حزب هم مثل دولت سوسياليستي غير ايدئولوژيک است! ابژکتيويسم موجود در حزب اکثر مفاهيم مارکس را به معني لغوي آن درک کرده است. مارکس اينهمه زحمت ميکشد و در ايدئولوژي آلماني ايدئولوژيسم را بنقد ميکشد و از در بيرون مياندازد، اما کمونيسم بعد از او براحتي، اين ايدئولوژي و تفکر ايدئولوژيک را دوباره از پنجره وارد جنبش کمونيستي ميکند. و ما، کمونيسم کارگري، بجاي اينکه دوباره کمونيسم ايدئولوژيک و ايدئولوژي را از در بيرون کنيم يک تاويل لغوي از آن کرده و آنرا به "تئوري" تبديل کرده و کار را هر چه پيچيده تر ميکنيم. ايدئولوژيسم را تحت عنوان "تقدم تئوري بر جنبش" بنقد ميکشيم، آنهم با متد ابژکتيويسم، يعني "تقدم جنبش بر تئوري". يعني بجاي اينکه درست در جهت ضد ايدئولوژي حرکت کنيم در جهت ضد تئوري حرکت ميکنيم. نوشته ي اخير در سايت دفتر تحکيم وحدت تحت عنوان "شبح لنين" و مقاله ي بعدي تحت عنوان ليبراليسم يا مارکسيسم اگر در يک بعد قضيه اين پيام را داشت که چپ در جامعه عروج کرده، بعد ديگر قضيه اين بود که کمونيسم را با راست ايدئولوژيک حاکم(ايدئولوژي اسلامي) در ايران يکي ميگيرد و نقد بورژوازي معاصر از کمونيسم را نمايندگي ميکند. رفيق خليل کيوان در مصاحبه با رفيق حميد تقوايي نقل قولي از اين نوشته مياورد مبني بر اينکه کمونيستها ي جديد بخوبي از آزادي و برابري و ديگر حقوق انساني دم ميزنند، اما غافل از اينکه همه ي اين ادعاها بپاي ايدئولوژي سلاخي ميشود. منتهي رفيق کيوان در هنگام سوال طوري اين نقل قول را دوباره مطرح ميکند که کلمه ي ايدئولوژي را از قلم مياندازد(البته نه به عمد). و رفيق تقوايي هم در مقابل اين سوال يک پاسخ ابژکتيو و امپريستي تمام ميدهد. يعني بجاي اينکه يک پاسخ سوبژکتيو بدهد و ابتدا بطور تئوريک ثابت کند که کمونيسم کارگري تنها کمونيسمي است که در جهت ضد ايدئولوژ ي ست و لذا ادعاهايش بپاي ايدئولوژي کمونيسم سلاخي نميشود و سپس فاکت از عملکرد حزب بياورد، در مقابل اين نظرگاه بورژوازي معاصر به ابژکتيويسم کامل روي مياورد و سپس با گفتن اينکه حزب کمونيست کارگري، حزب اعلام مواضع نيست، در تکميل اين گرايش سنگ تمام ميگذارد. دفاع ابژکتيويستي از حزب يک دفاع کمونيستي نيست و بهتر است همينجا تاکيد کنم که با ابژکتيويسم نميشود از لنين عبور کرد و به کمونيسم انساني مارکس نائل شد. عبور از ايدئولوژيسم کمونيستي به سوبژکتيويسم مارکس را فقط با سوبژکتيويسم مارکس ميشود متحقق کرد، نه با ابژکتيويسم. ابژکتيويسم رفيق حميد تقوايي در اين مصاحبه خلاف مواضع مارکسي وي است که از نقد پست مدرنيسم شروع شده است. حزب بدون اعلام مواضع در نهايت يک حزب عين گرا و ابژکتيويستي است. صرفا "حزب کارگران" است. البته نظرمن اين است که رفيق حميد تقوايي اين موضع را خلاف گرايش اصلي خود اخذ کرده است.

1 نظر:

  • در ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۹:۳۷, Anonymous fadayemam@hotmail.com گفت...

    بنام خدا
    ای برادران و خواهران، سی‌ سال انقلاب و از خود گذشتگی آخرش همین ؟ نمیتونم باور کنم که اینطور که با مردم رفتار میکنند با اصول اسلامی توافق داشته باشد . اینطور که به نظر میاید روز سالگرد انقلاب ما باید دوباره روی بام برویم تا ارزشهای این انقلاب را به خاطر خودمان و رهبرآنمان یاداوری کنیم که آیا انقلب اسلامی یعنی این ؟ تا وقتی‌ دیر نشده رهبران ما باید بیدار شوند که این طرز رفتار با ملت مسلمان واقعا غیر اسلامی هست خداوند از ظلم احدئ نخواهد گذشت . الله و اکبر ، الله و اکبر ، الله و اکبر

     

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی