نسکافه های تلخ

نسکافه های تلخ
این نسکافه های تلخ من بوی زمستان می دهد . هوا گرم گرم هم باشد ، باز یادم می رود به اولین برف ِ اولین سالی که مرا با خودت به سفر بردی . به اولین نسکافهء سرپایی که داغ بود و می سوزاند گلو را همین جور که می رفت پایین و چین می انداخت پیشانی ات را . من نسکافه را تلخ می نوشم . با تو که بودم اما نمی نوشیدم . حتی یک کم تلخ هم نمی گذاشتی بنوشم . حالا فکر می کنم همیشه اولین ها ، یک جور دیگر قشنگند . اولین سفر . ، اولین برف ، اولین نسکافه ... یاد رویای شب های روشن » می افتم ! »
بعد دلم می خواهد همین حالا ، باران ببارد . نه حتی برف . فقط باران و من لیوان نسکافهء تلخ توی دست هام ، فکر کنم ، حالا بارانی ات را تنت خواهی کرد ، چکمه هات را خواهی پوشید ، کلاه تازه ات را که ندیدمش به سر خواهی گذاشت و من دلم خواهد خواست تو را با کلاه تازه ات ببینم و با اندوه خواهم فهمید دیگر به سادگی روزهای کودکی و نوجوانی نه تو را خواهم دید و نه کلاه تازه ات را و نه آرامش آغوشت را .
لم داده ام روی تخت به کتاب خواندن و تو از پشت در صدا می کنی: " بابایی میای بریم کمی قدم بزنیم" ، بعد با هم از آن کوچه شیب دارمی رویم بالا و من یک دنیا فکر و رویا را با تو تقسیم می کنم و تو لبخند می زنی و مرا می چسبانی به خودت . بعد بی هوا می ایستی . نگران نگاهم می کنی و قدم هایت را تندتر می کنی، باز می ایستی و به چشمانم خیره می شوی و می گویی: این کاری که می خواهید بکنید یعنی رفتن در دهان شیر. حالا نوبت من است که لبخند بزنم و تو مثل همیشه دستانم را در دستانت بگیری و آرام بگویی مراقب خودتان باشید.
این نسکافه های تلخ بوی زمستان می دهد پدر.
این نسکافه های تلخ من بوی زمستان می دهد . هوا گرم گرم هم باشد ، باز یادم می رود به اولین برف ِ اولین سالی که مرا با خودت به سفر بردی . به اولین نسکافهء سرپایی که داغ بود و می سوزاند گلو را همین جور که می رفت پایین و چین می انداخت پیشانی ات را . من نسکافه را تلخ می نوشم . با تو که بودم اما نمی نوشیدم . حتی یک کم تلخ هم نمی گذاشتی بنوشم . حالا فکر می کنم همیشه اولین ها ، یک جور دیگر قشنگند . اولین سفر . ، اولین برف ، اولین نسکافه ... یاد رویای شب های روشن » می افتم ! »
بعد دلم می خواهد همین حالا ، باران ببارد . نه حتی برف . فقط باران و من لیوان نسکافهء تلخ توی دست هام ، فکر کنم ، حالا بارانی ات را تنت خواهی کرد ، چکمه هات را خواهی پوشید ، کلاه تازه ات را که ندیدمش به سر خواهی گذاشت و من دلم خواهد خواست تو را با کلاه تازه ات ببینم و با اندوه خواهم فهمید دیگر به سادگی روزهای کودکی و نوجوانی نه تو را خواهم دید و نه کلاه تازه ات را و نه آرامش آغوشت را .
لم داده ام روی تخت به کتاب خواندن و تو از پشت در صدا می کنی: " بابایی میای بریم کمی قدم بزنیم" ، بعد با هم از آن کوچه شیب دارمی رویم بالا و من یک دنیا فکر و رویا را با تو تقسیم می کنم و تو لبخند می زنی و مرا می چسبانی به خودت . بعد بی هوا می ایستی . نگران نگاهم می کنی و قدم هایت را تندتر می کنی، باز می ایستی و به چشمانم خیره می شوی و می گویی: این کاری که می خواهید بکنید یعنی رفتن در دهان شیر. حالا نوبت من است که لبخند بزنم و تو مثل همیشه دستانم را در دستانت بگیری و آرام بگویی مراقب خودتان باشید.
این نسکافه های تلخ بوی زمستان می دهد پدر.

1 نظر:
در ۸ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۲۶,
بهار گفت...
سلام رفیق
هوا بس ناجوانمردانه سرد است !
یک بهار مهمانت می کنم هرچند
سفره ام ازنسکافه ای شیرین تهی ست
پراز گل های باران می شود فنجان
تنهایی
واین هم اولین باراست
ابرکی در سفره ای خالی !
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی