جمعه ۲۵ آوریل ۲۰۰۸

اول ماه مه

اول ماه مه روز جهانی اتحاد و همبستگی کارگران و زحمتکشان جهان را در حالی پاس میداریم که بحران ناشی از سرمایه داری لجام گسیخته بشکل دولتی و خصوصی آن تمامی عرصه های زندگیمان را فرا گرفته و جامعه بحران زده ما را در باتلاق بیعدالتی٬ فقر٬ نابرابری و فساد غرق می سازد. میلیون ها بیکار بیخانمان و گرانی و تورم بیش از حد در کشوری که صادر کننده نفت یکصد دلاری است و بر منابع بیکران نفت و گاز تکیه زده است عمق فاجعه را نمایان میسازد. حاکمان با سیاستهای نابود کنندشان در تمامی ابعاد اجتماعی- اقتصادی- سیاسی و فرهنگی ثابت کرده اند که صلاحیت و کفایت رهبری مردم را نداشته و بایستی طرحی نو درانداخته شود. ما کارگران به عنوان پیشروان طبقه تحت ستم در ایران بایستی با تشکیل مجامع عمومی و اتحادیه های خود در تمام مراکز صنعتی مانند نفت – گاز- پتروشیمی-خودرو سازی- فولاد و ... در پی احقاق حقوق بغارت رفته مان باشیم و با اتحاد با کارگران جهان مبارزه ی خود را با سرما یه داری جهانی گسترش دهیم .
در انتها این عید کارگری را به تمام هم طبقه هایم تبریک میگویم و یک شعر از پی یتروگوری تقدیم آنها میکنم . بیا ای ماه مه خلق ها انتظارت را میکشندجان های آزاد بر تو درود میفرستندای عید مهربان کارگرانبه افتخار آفتاب تابان شودستهای پینه بستمان را بر افرازیمتا نیروئی بار ور تشکیل دهند ما بر آنیم که جهان را آزاد کنیماز ستم گران و از بیکاری و از طلاپس ای سرود امیدهای بلند پرواز طنین افکن شوبخاطر نیروئی که میوه ها را میرساندبخاطر شکوفه باران بی نهایت دلخواهی که در آنآینده لرزان میدرخشدجوانی دردها آرمانهاو بهاران با ملامت اسرار آمیزشانای ماه مه سبز از تبار آدمیزادان ! به قلبها شهامت و ایمان عطا کنای گروههای بردگان! ترک بگوئید کارگاهها را کارخانه های پر دود و حرارت رامزارع را رها کنید و از کشتی ها به زیر آئیددرنگی درنگی از عرق ریختن جاودانه گلی چند پیشکش کنید به عصیان گرانی که به خاک افتادنندبا نگاه دوخته بر سپیده دمبه دلاوری که مبارزه میکند و رنج میبرد و به شاعری پیامبر گونه که میمیرد .

ویژگیهای اقتصاد و سیاست غیر متعارف

ویژگیهای اقتصاد و سیاست غیر متعارفسرمایه داری معاصر(مهندسی اجتماع- انقلابهای رنگی و آلترناتیو پروغرب)خسرو دانش
جهان از نظر رشد نیروهای مولده و مطالبات جنبشهای مترقی، مدرن و انقلابی وارد فاز کمونیسم شده است. اما دولتهای سرمایه داری میلیتاریستی بویژه غربی با بکار بستن یک اقتصاد بحرانی پیوسته و غیر متعارف، بوسیله ی یک سیاست ارتجاعی نوین جهانی مانع تحول جامعه از سرمایه داری به کمونیسم هستند. سرمایه داری جهانی دیگر قادر نیست با کاربست یک نظم مدرن سیاسی به انباشت سرمایه در حالت متعارف ادامه دهد و مدرنیسم بشدت هزینه های تولید سرمایه داری را افزایش میدهد. با توجه به متد مارکس در کاپیتال، نه اقتصاد، اقتصاد متعارف سرمایه داریست و نه سیاست، یک سیاست متعارف سرمایه داری میباشد. ساختاری شدن پدیده ی بیکاری و از بین رفتن چرخه های اقتصادی و دوره های رکود و ترقی سرمایه داری نشان از این دارد که جامعه ی جهانی دیگر قادر نیست در قالب مناسبات تولید سرمایه داری متعارف به رشد خود ادامه دهد و در نتیجه وجود فاکتورهای جدید حاکی از این است که جهان در آستانه ی تحول از سرمایه داری به کمونیسم است. مارکس در آثار خود این متد را ارائه میدهد که در جامعه ی سوسیالیستی تضاد کار یدی و فکری بنفع کار فکری از بین میرود. از این متد خیلی مهم میتوان با رجوع به اقتصاد جهان کنونی به نتایج مهمی رسید. از جمله اینکه چنانچه با وجود از بین رفتن تضاد کار یدی و فکری، همچنان با کاربست سیاست سرکوبگر میلیتاریستی و تروریسم دولتی جامعه را در چهارچوب سرمایه داری متوقف کند، عوارض سرمایه داری مثل بیکاری و غیره تبدیل به امر ساختاری شده و اقتصاد از روند متعارف بحران، رکود و ترقی و کلا چرخه های اقتصادی بیرون میاید. همه ی این تغییرات رویهمرفته یک اقتصاد غیر متعارف سرمایه داری را بوجود آورده و این اقتصاد غیر متعارف نیز تنها از طریق سیاست غیر متعارف سرمایه داری قابل کنترل و دوام است. این سیاست غیر متعارف دیگر از چهارچوب سیاست سرمایه داری بیرون آمده و به سیاست ارتجاعی و قرون وسطایی ماقبل سرمایه داری رجعت میکند. چنین تغییرات غیر متعارف سیاسی نیز بنوبه ی خود سرمایه داری و دولتهای آنرا در تقابل مدرنیسم و سکولاریسم و اومانیسم بورژوایی قرار میدهد و به پدیده های ضد آن تبدیل میشود. لذا به این نتیجه میرسیم که با انقلاب تکنولوژی انفورماتیک دهه های پایان قرن بیستم جهان باید از چهارچوب سرمایه داری گذر کرده و به جامعه ی کمونیستی قدم میگذاشت. بنابر این رخدادهای آستانه ی قرن بیست و یکم را باید با توسل به چنین متدی تحلیل بکنیم و بطور کلی رخدادهای اخیر جهان، نظم غیر متعارف اشاره شده را نمایندگی میکنند و نه چیز دیگر را. جنبش کمونیسم کارگری مدرن در کل چنین پارادوکس و وضعیت غیر متعارف را بنفع کمونیسم نمایندگی میکند. لذا شاید در ابتدای ایندوره ی غیر متعارف، واقعیتی متعارف هنوز سرسختی نشان داده و بطور واقعی وجود داشته باشد، اما اثباتا و تحلیلا هیچ نوع وضعیت متعارف در دنیای کنونی سرمایه داری نمیتواند وجود داشته باشد و جهان سرمایه داری بطور کلی در مسیر تغییر به چنین وضعیت غیر متعارف قرار گرفته است. مثلا آلترناتیو و اپوزیسیون متعارف پرو غرب بطور واقعی وجود دارد اما اثباتا چنین آلترناتیو و جنبشی در حال از بین رفتن است، چون بطور منطقی نمیتواند وجود داشته باشد و همچنین پدیده ها و جنبشهای متعارف دیگر. با توجه به این مسائل مثلا در ایدئولوژی بورژوازی معاصر دیگر مفهومی بنام انقلاب یا خشونت انقلابی و رادیکال وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد، چون بورژوازی معاصر مفاهیم و مقوله ها را با توجه به منافع سرمایه داری معاصر تعریف میکند، نه بطور غیر تاریخی و فراجتماعی و انتزاعی. متفکرین سرمایه داری معاصر اکنون با توجه به رویکرد ارتجاعی اقتصادی و سیاسی سرمایه داری انقلاب را مساوی با خشونت غیر انسانی تعریف میکنند و ریشه ی انقلابات رنگی مثل انقلاب نارنجی و غیره از اینجا آب میخورد. لذا مسائل ایران و بویژه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی نیز نمیتواند خارج از این چهارچوب باشد. به این معنی که جنبش پرو غرب در ایران در مقابل رژیم اسلامی تحلیلا تنها میتواند از طریق انقلابهای رنگی حرکت کند و از طرف دیگر بدلیل ایدئولوژیک بودن این رژیم مکانیسم انقلابات رنگی قادر نیست مثل برخی جوامع اردوگاهی کاربرد داشته باشد. بدلیل اینکه مکانیسم انقلابات رنگی تنها در جوامعی میتواند کاربرد پیدا کند که از چهارچوب رژیمهای دیکتاتوری و یا مستبد ایدئولوژیک بیرون آمده و در راستا و روند وضعیت موقت ظاهرا دمکراتیک قرار گرفته و دارای نهادهای دمکراتیک و توسعه ی سیاسی مثل ان جی اوها باشد و بتواند سناریوی جدید انتخاباتی بورژوازی معاصر را تحت عنوان انقلابهای رنگی متحقق کند. چنین انقلاباتی در مقابل رژیم مستبد ایدئولوژیک اسلامی هیچ زمینه ای برای متحقق ساختن خود ندارند و در جا با شکست مواجه میشوند که اخیرا اپوزیسیون پرو غرب چنین حرکتی را تحت عناوینی مثل مقاومت مدنی یا رفراندوم و یا دیگر آلترناتیوهای مدنی و ضد خشونت از خود نشان داد و بعد از اینهم نمیتواند رادیکالتر از این چهارچوبهای باصطلاح "مدنی" حرکت کند و دقیقا بهمین خاطر بود که این جنبش بعد از عبور جامعه از جنبش دوم خرداد نتوانست رهبری جنبش سرنگونی را بدست گیرد و به حاشیه ی جامعه پرت شد تا جامعه بتواند وارد فاز چپ شود. اصولا جنبش پرو غرب اگر نتواند خود را با سیاستها و ایدئولوژی بورژوازی غربی در کشورهای جهانسومی مطابقت دهد در نهایت به یک جنبش انتزاعی و حاشیه ای تبدیل خواهد شد و اگر بخواهد خود را با این وضعیت تطبیق دهد دیگر از حالت یک جنبش ناسیونالیستی عظمت طلب متعارف پرو غرب در آمده و به یک جنبش غیر متعارف ناسیونالیستی قومی و فدرالیستی تبدیل خواهد شد. هیچ کسی نمیتواند اثباتا بگوید که با رادیکال تر و چپ شدن جنبش سرنگونی طلبی، بورژوازی غربی به یک آلترناتیو پروغربی متعارف با محتوای ناسیونالیسم عظمت طلب پان ایرانیستی در ایران تن خواهد داد.مهمترین مسئله ی دیگر سرنگونی انقلابی رژیمهای مستبد و یا مستبد ایدئولوژیک در دوره ی نظم نوین جهانی یا در واقع سیاست و نظم سیاسی غیر متعارف بورژوازی غربی ست. چنین سیاستی حکایت از این دارد که اقتصاد سرمایه داری کنونی جهان معاصر تحت الشعاع سیاست سرکوبگر میلیتاریستی و تروریسم دولتی قرار گرفته است و شرایط بجایی رسیده است که سرمایه داری عمدتا میخواهد بطور مصنوعی ادامه ی حیات دهد و از شرایط متعارف تابعیت سیاست از اقتصاد بورژوایی خارج شده است. این بدین معنا ست که دولتهای میلیتاریستی غربی به رهبری دولت امریکا علاوه بر مهندسی افکار از عامل مهندسی اجتماع نیز استفاده میکند و این یکی دیگر از پروژه های جدید سرمایه داری معاصر است. مهندسی اجتماع علیرغم دمکراسی طلبی و انتزاع گرایی متفکرین ابله پست مدرن و نئوکنسرواتیو که همواره بطور ارتجاعی( و نه انتراعی) در خدمت دولتهای میلیتاریستی غربی هستند، در نهایت وضعیتی مثل اوضاع عراق را بعد از حمله ی نظامی به یک کشور در چهارچوب محوریت شر و شیطانی بوجود میاورد و بهیچوجه قصد متحقق ساختن دمکراسی را در اینگونه کشورها ندارد. در واقع مهندسی اجتماع تغییر صورت مسئله کشورهاست و فراتر از این سطح نمیخواهد و نمیتواند برود. تغییر صورت مسئله یا مهندسی اجتماع در راستای تحقق وضعیتی ست که فرصت سرکار آمدن حکومتهای چپ و مترقی و مدرن را از جوامع بویژه جوامع خاورمیانه و جهانسومی بگیرد و روندهای سیاسی در جوامع را در مسیر دلخواه ارتجاعی خود قرار دهد (مثل سرکار آوردن اسلام سیاسی در ایران و عراق و افغانستان) و یا متحقق ساختن انقلابهای رنگی در کشورهای بویژه اردوگاهی اروپای شرقی و آسیای میانه. فاکتور مهندسی اجتماع، رادیکالیسم چپ رادیکال را کاملا فلج میکند و سعی میکند این جنبش را به شکست طلبی ناامیدوار کننده سوق دهد. در واقع رادیکالیسم سرنگونی طلبی و شکست طلبی دو روی چپ و راست سکه جنبش چپ رادیکال میباشد. چپ رادیکال با رویکرد غیرتاریخی و فرقه ای خود هرگز قادر نیست و نمیخواهد شرایط ویژه ی نظم نوین جهانی و فاکتور مهندسی اجتماع دولتهای میلیتاریستی غربی را ببیند و هضم کند. از نظر این چپ، انقلاب در عصر کنونی از مکانیسمهای کلاسیک خود تبعیت میکند و هرگز تغییر پذیر نیست. از این نظر هیچ عامل خارجی نمیتواند دینامیک پویای تحقق انقلاب را بهم بزند و هر لحظه توده ها نخواهند زیر سلطه ی یک حکومت مستبد بویژه ایدئولوژیک بمانند و حکومت هم نتواند به این مردم انقلابی حکومت کند، پدیده ی انقلاب بطور دینامیکی و دیالکتیکی رخ خواهد داد. در تقابل با رویکرد چپ رادیکال موضع جنبش کمونیسم کارگری وجود دارد که هرگز خود را از شرایط مشخص و ویژه انتزاع نمیکند و وضعیت و حیات استراتژیک یک رژیم مستبد ایدئولوژیک مثل اسلام سیاسی در ایران را بطور در خود و بومی تحلیل نکرده بلکه آنرا در چهارچوب سیاست سرمایه داری جهانی با توجه به ویژگیهای درونی و بومی آن تحلیل میکند. کمونیسم کارگری تماما به تئوری کلاسیک انقلاب وابسته نیست و بر مبنای این تئوری تحلیل پراتیک نمیکند. چون تئوری کلاسیک انقلاب تا جایی قابل صدق و تحقق است که دیگر جوامع پیشرفته ی سرمایه داری دارای آن توان و قدرت نظامی در جهت تغییر سرنوشت سیاسی جوامع ضعیفتر نیستند. از نظر جنبش کمونیسم کارگری فاکتور مهندسی اجتماع دولتهای میلیتاریستی غربی با توجه به میزان و درجه ی قدرت تغییر خود، میتواند تماما نتیجه ی پروسه ی حرکت بومی و درونی یک جامعه ی مثلا جهانسومی را کاملا بنفع خود تغییر دهد و تمام کند. لذا از این نظر تئوری نئوکلاسیک انقلاب وارد صحنه شده و عمل میکند. منصور حکمت با بحثهای اخیر خود تحت عنوان حزب و جامعه و حزب و قدرت سیاسی و دیگر بحثهای اواخر حیاتش تقریبا بنظر من بدون بکار بردن چنین اصطلاحی محور عمده ی تئوری نئوکلاسیک انقلاب را تئوریزه کرد. از این نظر تنها یک حزب کمونیستی اجتماعی میتواند رژیمهای مستبد سرمایه داری را سرنگون کند، حزبی که مکانیسمهای اجتماعی قدرت در جامعه را تسخیر کرده باشد و در نهایت بورژوازی را در زمین خودش شکست دهد. یک حزب رادیکال چپ فرقه ای در جهان معاصر هرگز نمیتواند یک انقلاب سوسیالیستی را متحقق کند و در نهایت در این راستا شکست خواهد خورد. اینکه حزب کمونیستی کارگری باید بورژوازی را در زمین خودش شکست بدهد یک متدولوژی جدید از طرف منصور حکمت بود که میتواند به یک بحث گسترده ی جدید تبدیل بشود، چونکه این تئوری در بطن خود عناصر متعدد فکری را حمل و مطرح میکند. اصولا چنین بحثی در تقابل با عامل مهندسی اجتماع، مهندسی افکار و تئوری تغییر صورت مسئله میباشد و عناصر ضد این عوامل و فاکتورها را در خود حمل میکند. این تئوری در رابطه با حکومت اسلام سیاسی در ایران شکل ویژه پیدا میکند، با توجه به اینکه یک رژیم استبدادی ایدئولوژیک از چهارچوب رژیمهای متعارف مستبد خارج شده و سرنگونی انقلابی آن شرایط حساستر و ویژه تری را پیدا میکند. رژیمی که در مقابل جنبشهای مدرن سوسیالیستی و چپ و در جهت سرکوب آن خود را به هیچ شرط و شروطی محدود نکرده و بی محابا به سرکوب علنی دست میزند. بنظر من بحث حزب کمونیستی کارگری اجتماعی و تسخیر مکانیسمهای اجتماعی قدرت در جامعه برای سرنگونی رژیم ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بحثی حساس و گسترده تر از تصورات رایج در این جنبش است. لذا این بحث باید در یک متن جداگانه مفصلا مورد بحث قرار بگیرد و از حوصله ی این نوشته و متن خارج است.

توسط يک بچه آفريقايي

توسط يک بچه آفريقايي
This poem was nominated poem of 2005 . Written by an African kid, amazing thought
"When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black , When I sick, I Black, And when I die, I still black ...
And you White fellow , When you born, you pink, When you grow up, you White , When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue , When you scared, you yellow, When you sick, you Green , And when you die, you Gray ...
And you call me colored???.....

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده با استدلال جالبى: وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، من هنوز سياهم... و تو، رفيق سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟

گریخته زخمی

من از سرزمین شوره زاران می آیم سرزمین که در آن، نه گلی بود و نه بلبلی، و نه عشقی .دیدم که عشق را کمان ابرویی به فرض ناز حسن صورت خود گرفت و در بازار مشتریان ظاهر خود به اندکی طلا و جواهر فروخت .من از دیار پیامبران فصل سیاحت و کلاهبرداران فصل درآمد زاهدان شبهای زمستان و حقه بازان فصل کار، می آیم .دیاری که در آن به پاکان تهمت ناپاکی زدند و بر ناپاکان آب تطهیر .دیدم که بدان، بد کردند و بدی را رد و هرزگان پنهان بر تن فروشان عیان نام «فاحشه» گذاشتند .و علیلی ، سفیهی را به سخره گرفت .من از خطه ای گریخته ام که در آن، اب کلید خوبی ها سرای بدیها را گشودند و در آن فتنه را گستردند و در آنجا، با به زبان آوردن نام «خدا »خالصانه تر از موقع نماز در پیشگاه اسکناس به سجده در آمدند .من از سرزمین قوم شکم رمیده ام که در آن، سفره ها بود و حمله ها چون بهائم وردان .من از سرزمین قومی گریخته ام که در آن، مجرمین اصلی را طفره رفتند و قربانیان را به محکمه بردند، قربانیان این دیار خود فرزندان مجرمین بودند .در آن دیار، معترضان به زندانهای میله ای خود در بند نهان زندانها بودند .من از درون تباری برآمدم که در آن هیولای هوس را ردای مقدس خواهر و برادر تن کردند و بر درخت صمیمیت میوه فساد بر آوردند .من گریخته ای زخمی ام که به باران رحمت ات ای شعر، محتاجم، گو ببارد بی وقفه بر این پلک سوگند میخورم که بعد از این هر آنچه را از آن دیار دیده ام عیان و هویدا سازم .
خ دانش

چهارشنبه ۲۳ آوریل ۲۰۰۸

!بیانیه حقوق مهاجرین!

28-Feb-2007!بیانیه حقوق مهاجرین
ما برای استقرار یک نظام آزاد، برابر، مرفه، سکولار و پیشرو، برای یک جمهوری سوسیالیستی، مبارزه میکنیم. برابری کامل و بی قید و شرط کلیه ساکنین ایران، مستقل از تابعیت، محل تولد و یا مدت اقامت در ایران در کلیه حقوق و وظایف قانونی، اعم از فردی، مدنی، سیاسی، اجتماعی و رفاهی، یکی از ارکان پایه ای جمهوری سوسیالیستی است. ما به صف مقدم مبارزه علیه تبعیض و نابرابری در جهان امروز تعلق داریم و معتقدیم که برابری حقوقی و شمول یکسان قوانین واحد بر همه، مستقل از جنسیت، ملیت، مذهب، نژاد، عقیده، مرام، شغل، مقام و تابعیت باید بعنوان یک اصل تخطی ناپذیر و محوری در صدر قوانین جامعه اعلام شود. ما در عین حال علیه هر گونه درجه بندی رسمی و تلویحی شان و شخصیت افراد بر حسب محل تولد و یا تابعیت، قاطعانه مبارزه میکنیم ما برای تحقق و تضمین وسیعترین آزادیها و حقوقهای فردی، مدنی، سیاسی، اجتماعی و رفاهی برای کلیه ساکنین ایران مستقل از تابعیت مبارزه میکنیم. اهم این حقوق و آزادیهای عبارتند از: ۱- کلیه ساکنین ایران مستقل از تابعیت و محل تولد، بدون هیچگونه تبعیضی، از حقوق و وظایف شهروندی برابر در تمامی عرصه های فردی، مدنی، سیاسی، اجتماعی و رفاهی برخوردار خواهند بود. هر فرد ساکن ایران عضو برابر و متساوی الحقوق جامعه است. تمامی قوانین جامعه بدون استٽناء مستقل از تابعیت و یا زمان اقامت شامل حال تمامی ساکنین در ایران میشود. ۲- ممنوعیت اعمال هر نوع محدودیت بر ورود و خروج اتباع سایر کشورها. اعطای تابعیت کشور به هر فرد متقاضی که تعهدات حقوقی شهروندی را میپذیرد. صدور جواز ورود، اقامت، اجازه کار و کارت های بیمه و غیره برای همه متقاضیان اقامت در ایران. ۳- آزادی بی قید و شرط عقیده، بیان، اجتماعات، مطبوعات، تظاهرات، اعتصاب، تحزب و تشکل کلیه افراد مستقل از تابعیت و یا زمان اقامت در ایران. آزادی بی قید و شرط انتقاد و نقد. ممنوعیت هر گونه تحریک و تهدید علیه مهاجرین و یا افراد دارای تابعیت کشورهای دیگر. ۴- تمامی ساکنین جامعه بالاتر از شانزده سال مستقل از تابعیت از حق رای همگانی و دخالت در کلیه شئون زندگی و حیات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی جامعه برخوردارند و میتوانند برای هر نهاد و ارگان و یا احراز هر پستی و مقامی کاندید شوند. ۵- برخورداری کلیه ساکنین کشور مستقل از تابعیت از حق معاش و ضروریات یک زندگی متعارف، حق فراغت، تفریح و آسایش، حق آموزش و استفاده از کلیه امکانات آموزشی جامعه، حق سلامتی و برخورداری از کلیه امکانات بهداشتی و درمانی موجود. ۶- شمول کلیه قوانین کار و رفاه اجتماعی نظیر کلیه حقوق و وظایف شهروندان کشور بدون هیچ تبعیضی بر کلیه کارگران و خارجیان مقیم کشور، برابری کامل حقوقی همه کارگران، مستقل از تابعیت و محل تولد. ۷- حق هر زوج بالای ۱۶ سال، مستقل از تابعیت، به زندگی مشترک به میل و انتخاب خود. شمول برابر کلیه قوانین مربوطه به خانواده. برابری کامل حقوق و وظایف زن و مرد مستقل از تابعیت در امور مربوط به تکفل و سرپرستی فرزندان پس از جدایی. برابری حقوق طرفین در هنگام جدایی نسبت به دارایی ها و امکاناتی که در طول زندگی مشترک عاید خانواده شده و یا در طول زندگی مشترک مورد استفاده کل خانواده بوده است.
۸- تمام ساکنین ایران مستقل از تابعیت در انتخاب محل زندگی، سکونت و شغل خود آزادند. هرگونه جداسازی و ایجاد محدودیت بر اتباع خارجی در انتخاب محل زندگی، سفر، نقل مکان و انتخاب شغل، ممنوع است. ۹- برخورداری کلیه کودکان از یک زندگی شاد، ایمن و خلاق، مستقل از تابعیت. تضمین استاندارد واحدی از رفاه و امکانات رشد مادی و معنوی کودکان و نوجوانان، در بالاترین سطح ممکن.
۱۰- حذف هر نوع ارجاع به تابعیت افراد از اوراق هویتی، اسناد دولتی و فعل و انفعلات اداری و یا اعلام آن در رسا نه ها. ما اعلام میکنیم که تحقق حقوق و آزادیهای فردی، مدنی، سیاسی، اجتماعی و رفاهی تمامی شهروندان ساکن ایران در گرو بزیر کشیدن و سرنگونی رژیم ارتجاعی و ضد بشری جمهوری اسلامی و همچنین مبارزه ای همه جانبه علیه ناسیونالیسم، قوم پرستی و نژادپرستی است. جمهوری سوسیالیستی موازین مندرج در این بیانیه را بعنوان حقوق انکار ناپذیر تمامی ساکنین ایران مستقل از تابعیت تضمین خواهد کرد.حزب اتحاد کمونیسم کارگری

اتحاد علیه فقر

بیانیه اهداف و اعلام موجودیت کمپین "اتحاد علیه فقر" علیه فقر
فقر و فلاکت، بیکاری و عدم تامین اقصادی در ایران ابعاد وحشتاکی بخود گرفته است. مردم روز به روز فقیر تر میشوند. اکٽریت عظیم مردم در زیر خط فقر زندگی میکنند. حدود هشتاد درصد ثروت اجتماعى در ايران در دست يک اقليت پانزده در صدى است. متوسط سطح دستمزد در جامعه بمراتب کمتر از خط فقر است. چندین میلیون نفر بیکارند. هر ساله صدها هزار نفر از جوانان به اردوی بیکاران اضافه می شوند. دهها هزاران کودک در خیابانها گرسنه و سرگردانند. بیکاری میلیونی و دستمزدهای ناچیزی، که بعضا حتی ماهها پرداخت نمیشود، زندگی کارگران و مردم را به سیاهی و تباهی کشانده است. امروز مساله بقاء فیزیکی و تامین اقتصادی به یک معضل عظیم اجتماعی مردم تبدیل شده است. فلاکت گسترده، اجبار به کار اضافی و طولانی مدت، تن فروشی گسترده، و حتی فروش کلیه برای تهیه مایحتاج حداقل زندگی از نتایج اولیه این فلاکت عمومی است. اما این یک روی تصویر است. روی دیگر این تصویر خشن و ضد انسانی مبارزه و اعتراض علیه این وضعیت فلاکتبار است. اعتراض کارگران به این وضعیت یک رکن دائمی اعتراضات جاری در جامعه است.مسبب اين وضعيت و تمامی مصائب و مشکلات گريبانگير توده های مردم رژيم اسلامی و نظام سرمایه داری حاکم بر جامعه است. فقر و محروميت، تبعيض و نابرابری، بيکاری و بی مسکنی، ناامنی اقتصادی و عدم تامين اجتماعی جملگی محصول اجتناب ناپذير نظام سرمايه داری است. جمهوری اسلامی سرمایه يک زندگی مادون انسانی را به اکثريت عظيم مردم تحميل کرده است . پايان دادن همیشگی به اين وضعيت و نابودى ريشه اى فقر و فلاکت در جامعه منوط به از میان برداشتن و نابودی مناسبات اقتصادی استٽمارگرایانه سرمایه داری و رژیم سیاسی حافظ این مناسبات است. بجاى توليد براى سود و انباشت سرمايه، توليد براى رفع نيازمنديهاى متنوع و گسترده و رفاه مردم بايد هدف فعاليتهای روزمره اقتصادی جامعه را تشکيل دهد. هر کس به اعتبار انسان بودن بايد از کليه مواهب و محصولات زندگی و تلاش همگان برخوردار شود. این راه حل پایه ای ماست. بعلاوه ما در عین تلاش همه جانبه برای نابودی ریشه ای فقر و فلاکت خواهان گسترش و سازماندهی مبارزه اى وسيع و همه جانبه بمنظور فقر زدايی فوری از جامعه و مصون داشتن زندگی توده های مردم از فلاکت و تباهی هستیم. از این رو ما برای تحمیل حداکٽر سطح رفاه و آسایش در شرایط حاضر مبارزه میکنیم. اهم مطالباتی که باید فورا متحقق شود به قرار زیر است: ۱ : حداقل دستمزد رسمی بايد تضمين کننده يک زندگی مرفه و در خور شان انسان باشد. ۲ : بيمه بيکارى مکفى براى همه افراد آماده به کار بالای ١٦ سال. پرداخت بيمه بيکاری به کليه کسانيکه به علل جسمی توان اشتغال به کار را ندارند . پرداخت بيمه بازنشستگی مکفی براى زنان و مردان ٥٥ سال به بالا. ۳ : کاهش ساعت کار به حداکثر ٣٠ ساعت کار در هفته (٥ روز شش ساعته). ۴ : قرار گرفتن کليه کودکان و نوجوانان زير ١٦ سال که فاقد تامين معيشتی و رفاهی از طريق خانواده ميباشند تحت تکفل دولت. ۵ : ممنوعیت کار حرفه ای برای کودکان و نوجوانان زیر ۱۶ سال. ۶ : طب و خدمات بهداشتى رايگان، مناسب و در دسترس برای همگان. گسترش و سازماندهی امکانات پزشکی و درمانی به نحوی که دسترسی فوری به طبيب و دارو و درمان برای کليه ساکنين کشور آسان باشد. ۷ : تامين و تضمين مسکن مناسب، بهداشتی و ايمن برای همگان. هزينه مسکن نبايد از ١٠٪ در آمد فرد يا خانواده بيشتر باشد و مابقی هزينه، در صورت لزوم بايد توسط سوبسيد دولتی تامين گردد . ۸ : تامين شبکه حمل و نقل عمومی درون شهری رايگان. ۹ : آموزش عمومی رايگان (پيش دانشگاهی و دانشگاهی و تخصصی) و در دسترس برای همه متقاضيان. پرداخت کمک هزينه کافی به دانشجويان .ایران جامعه ای غنی و ٽروتمند است، مردم ايران ميتوانند همین امروز مرفه و انسانى زندگى کنند. مبارزه عليه فقر تلاشى براى ايجاد تغيير اوضاع به نفع مردم محروم است. کمپين "اتحاد عليه فقر" تلاش ميکند چتر اين مبارزه وسيع و متحد و متشکل کردن آن باشد. این یک مبارزه ای انسانی است. فقر حقارت است. فقر هويت و احترام انسانى را لگدمال ميکند. فقرتحقير و توهینی به بشريت است. باید متشکل شد و علیه این شرایط دهشتناک به ميدان آمد! کمپين "اتحاد عليه فقر" از تمامی نیروهای فعال علیه فقر و فلاکت در جامعه دعوت ميکند تا ما را در این تلاش همراهى کنند.

سه‌شنبه ۲۲ آوریل ۲۰۰۸

کمپین حمایت از عابد توانچه و یک نکته!

کمپین حمایت از عابد توانچه و یک نکته!
برای مقابله با اعتراضات وسیع و گسترده دانشجویان، جمهوری اسلامی تلاشی همه جانبه را برای ایجاد فضای ارعاب و وحشت بکار بست . از دستگیریها و شکنجه دانشجویان زندانی تا احکام کمیته های انضباطی در دانشگاهها و ... . هر چند بعد از مواجه شدن با اعتراضات و مبارزات گسترده در داخل و خارج مجبور به آزاد کردن همگی شان به جز تعداد اندکی شد.درادامه همان روند بعد از تعین وثیقه های سنگین اکنون رژیم اقدام به صدور احکام حبس و تعیین جریمه های نقدی برای دانشجویان آزاد شده کرده است . همانند قبل میبایست جلوی این مسئله ایستاد و اجازه نداد که جمهوری اسلامی بی پروا به تعیین و اعمال این گونه اقدامات سرکوبگرایانه بپردازد.یک نمونه خوب کمپین دفاع از عابد توانچه است. بعد از اینکه به وی حکمی مبنی بر 8 ماه حبس تعزیری ابلاغ گردید ، کمپینی برای لغو این حکم اعلام شد. این اقدامی بجاست که میتواند شروع خوبی باشد . شاید از اولین نوع این دست اقداماتی باشد که میبایست از این به بعد در دستور کار فعالین دانشجویی قرار بگیرد . برای مثال در حال حاضر چند تن از دانشجویان مازندران نیزبا چنین مشکلی روبرو هستند. مسئله بر سر شخص خاص یا جریان خاصی نیست . نباید اجازه داد که فعالبن به دادگاه احضار شوند، احکامی برایشان صادر شود، تهدید شوند و ... این کمپین و امثال آن میباست وسیع تر و در دامنه گسترده تری انجام شوند . احکام کلیه دانشجویان را در بر بگیرد . از این دست حرکتها برای مقابله با این احکام میتواند مفید و تاثیر گذار باشد .اما آنچه در وهله اول و قبل از هر حرکتی میبایست به آن توجه کرد این است که در این میان بایست اتحاد و همبستگی همه جانبه ای را در پیش گرفت. تفرقه و جدا کردن خود از دیگران و خلاصه عمده کردن اختلافات محدود و فرقه ای اتفاقا میتواند در جهت عکس عمل کند و در نهایت به نفع رژیم تمام شود.در انتها و در رابطه با همین مساله اتحاد میخواهم به نکته ای هم در حاشیه این مطلب اشاره کنم. حال که صحبت از کمپین حمایت از عابد توانچه مطرح شد به بیان مطلبی میپردازم که در وبلاگ خود عابد آمده است. جدا کردن فعالین از هم ، ترسو خواندن برخی ، سوراخ موش و کرج و ....دوست عزیز عابد الان زمان این حرفها نیست . از این دریچه برخورد کردن با مسئله پایین آوردن سطح مبارزه است. الان زمان اتحاد برای آزادی همه بچه ها است . اتحاد علیه نعرضات رژیم. اتحاد علیه احکام، وثیقه ها و ... یعنی همین تعرضاتی که متاسفانه خود شما هم زیر فشار آن هستید. الان زمان خط مرز کشیدن و گوشه و کنایه های این دستی با کسی نیست. میبایست محکم و متحدانه در برابر تمامی این مسئله ایستاد و اجازه نداد کسی تنها بشود. ما نباید اجازه دهیم از این دست احکام برای هیچ کسی صادر شود. نباید اجازه دهیم هیچ کدام ازاین بچه ها را به زندان ببرند.بهر حال من امیدوارم عابد این صحبتها را کنار بگذارد و همه نیرویش را صرف صف متحد اعتراض به چنین اقداماتی از طرف رژیم بنماید . مبارزه با فضای امنیتی و اختناقی که جمهوری اسلامی سعی دارد آنرا بوجود آورده و تثبیت کند. فضای رعب و وحشت ، عدم اطمینان به یکدیگرو به موازات آن دانشجویان را تک تک و به صورت فردی به دادگاهها کشانده و احکام زندان و جریمه های نقدی و .. برایشان صادر کند. باید مقابل این قضا ایستاد و تعرضی تر از قبل جمهوری اسلامی را عقب راند.

دوشنبه ۲۱ آوریل ۲۰۰۸

دانشجویان بیرجند

دانشجویان بیرجند در دفاع ازآزادی پوشش دست به اعتراض زدند

بنا به خبر رسیده به سازمان جوانان کمونیست روز یکشنبه 1 اردیبهشت دانشجويان دانشگاه بيرجند در اعتراض به قوانین وضع شده و محدودیتهای اعمال شده از طرف مسئولین دانشگاه در مورد نوع پوشش دانشجویان، يك تجمع اعتراضی در اين دانشگاه برپا كردند. کرمانی معاون دانشجویی دانشگاه بيرجند برای پاسخگویی به دانشجويان در تجمع اعتراضی آنان حضور پیدا کرد كه با توهینهای ایشان به برخی دانشجویان معترض، دانشجویان با خواندن سرود و شعار به اعتراض خود ادامه دادند. در همين زمان نیروهای بسیجی دانشگاه شروع به فیلمبرداری از دانشجویان کرده و با بهم زدن جمعیت معترض اقدام به پراکنده ساختن دانشجویان نمودند. در انتها دانشجویان اعلام کردند در صورتیکه با تجمع کنندگان و دانشجویان معترض برخورد شود و در صورت دست نیافتن به خواسته های خود این اعتراضات را ادامه خواهند داد.

سازمان جوانان کمونیست ضمن اعلام حمایت از اعتراضات دانشجویان، تعیین نوع پوشش و اعمال آپارتاید و جداسازی جنسی دردانشگاهها را که یکی از دستاویزهای جمهوری اسلامی برای سرکوب و اعمال فشار بر دانشجویان است محکوم میکند. این تعرضی است به بدیهی ترین خواسته های انسانی هر فرد و میبایست جلوی این تعرض آشکاردر دانشگاه ایستاد .
سازمان جوانان کمونیست هرگونه تعرض، سرکوب و تهدید دانشجویان اعم از فیلمبرداری، ضرب و شتم و دستگيري و غيره را محکوم مي كند و دانشجویان را به اعتراض سراسری ومتحد علیه این اقدامات سرکوبگرایانه فرا میخواند.

مرگ بر آپارتاید جنسی
گسترده باد اعتراضات دانشجویی
مرگ برجمهوری اسلامی
زنده باد جمهوری سوسیالیستی
2 اردیبهشت 87، 21 آپریل 2008

آيا پيروزى کمونيسم در ايران ممکن است؟منصور حکمت

تحولات ايران، آيا کمونيسم ميتواند پيروز شود؟" تيتر بحث امروز است. بگذاريد بگويم اين بحث بر سر چى نيست! لااقل بلاواسطه و مستقيما بر سر اين چيزهائى که ميگويم نيست، ولى ميتواند در بحث مطرح شود و راجع به آن اظهار نظر شود. اول بگويم که واضح است جوابى که من به اين سئوال ميدهم مثبت است. يعنى ميگويم کمونيسم ميتواند پيروز بشود، چون اگر اينطور نبود اصلا سمينار نميگذاشتم. خوشم نمى‌آيد از کسانى که کتاب مفصل مينويسند تا بگويند نميشود هيچ کارى کرد. اگر هيچ کارى نميشود کرد اين کار را هم نميکردى و ميرفتى خانه ات ديگر! در نتيجه اگر کسى فکر ميکند هيچ کارى نميشود کرد، به نظر من واضح است که سمينار هم نميگذارد. جواب من از ابتدا معلوم است. به نظر من کمونيسم ميتواند در ايران پيروز بشود. بحثى که هست بر سر مشکلات اين ماجرا و استراتژى براى رسيدن به يک چنين هدفى است. بحث بايد بتواند اين نکات را روشن کند. محدوديتهاى اين موقعيت را توضيح دهد و فى‌الواقع شرايطى که در آن ميتواند اين پيروزى متحقق شود را ذکر کند و روى آنها متمرکز شود. اين بحثى در مورد دورنما و افق کمونيسم جهانى نيست. بحث من بحثى از جنس تئورى دوران نيست که آيا اين عصر انقلاب پرولترى است؟ کمونيسم در دوران ما چه جايگاهى دارد، آيا ميتواند پيروز شود؟ بحثهائى که کسانى که تئورى سوسياليسم را دنبال ميکنند با موارد بسيارى از آن آشنا هستند، مثلا لنين اين عصر را عصر انقلابهاى پرولترى ميداند. آيا به جامعه پسا امپرياليستى رسيده‌ايم؟ سوسياليستها ميتوانند در چنين جامعه اى قدرت را بگيرند؟ بحث من در اين سطح تجريد نيست. بحثى در باره تئورى دوران نيست. اين بحث هم چنين راجع به مدل اقتصادى سوسياليسم نيست. يعنى من نميخواهم اينجا راجع به اينکه آيا ما ميتوانيم جامعه سوسياليستى را برقرار کنيم، يا در باره مشکلات اقتصادى ايجاد يک ساختار سوسياليستى در جامعه، صحبت کنم. (گفتم ميرسيم به اينکه اينها ميتواند مربوط باشند به بحثى که من دارم، ولى محور بحث من در اين جلسه اين نيست که مدل اقتصادى سوسياليسم چيست و آيا ميشود پياده اش کرد يا نه؟ در باره اقتصاديات سوسياليسم، در نتيجه زياد ربطى به بحث من ندارد.)اين بحثى است راجع به اوضاع سياسى ايران و نيروهاى سياسى ايران. کمونيسمى که من اينجا در مورد پيروزيش بحث ميکنم، دارم بعنوان يک نيروى سياسى در جامعه امروز ايران از آن صحبت ميکنم. آيا اين نيروى سياسى ميتواند پيروز شود؟ در نتيجه اين پيروزى قاعدتا يک پيروزى سياسى است. از آنجا سئوالهاى بعدى مطرح ميشود. آيا ميتواند پيروزيش را نگهدارد؟ چگونه ميتواند جامعه را دگرگون کند و غيره؟ که ميتوانيم به آنها بپردازيم. ولى سئوالى که من دارم و ميخواهم در اين سمينار به آن بپردازم اين است که آيا کمونيسم بعنوان يک نيروى سياسى در تحولات جارى ايران شانس قدرت گيرى دارد؟ بحث من در اين چارچوب محدود است. بحثهاى تئوريک‌تر و تجريدى تر را تا جائى که به اين بحث مربوط باشد به آن ميپردازم.
واضح است اين سئوال که آيا ميشود کمونيسم را سر پا نگهداشت يک وجه مهم اقتصادى و ساختارى دارد، در اين شکى نيست و به اين اندازه به آن ميپردازم و اينکه بر فرض اگر قدرت سياسى را گرفتيد بعد از دو سال آيا هنوز سرکار هستيد، تا اين درجه به بحث من مربوط است اما محدوده اش همين است. و بالاخره در اين بحث يک سرى سئوالاتى که به روى ما پرتاب ميشود را سعى ميکنم جواب بدهم. من سئوالات را سعى ميکنم مطرح کنم و جواب بدهم اما اگر سئوالى از قلم بيفتد انتظار من اين است که در جلسه احتمالا کسانى که ابهامى دارند يا مشکلى مى‌بينند مطرح کنند. مثلا با اين مشخصات جامعه، يا اين مشخصات جنبش، يا اين اوضاع بين‌المللى، کمونيسم چگونه ميتواند از اين موانع مشخص رد شود؟ از مانع پذيرش آن توسط غرب، از مسئله تروريسم اسلامى، و از چگونگى ايجاد ساختمان اقتصادى سوسياليسم، اينها سئوالاتى است که از ما ميپرسند و من سعى ميکنم به آنها جواب بدهم.
در مورد کل اين مبحث با يک مقدمه اى راجع به اوضاع سياسى امروز ايران بحثم را شروع ميکنم. اين تحولاتى که در ايران از آن صحبت ميکنيم، ماهيتاًً چيست؟ همه قبول دارند که در ايران دارد يک اتفاقاتى مى‌افتد. برداشت ما چيست؟ چه اتفاقى دارد مى‌افتد؟ به نظر من در کل دو ديدگاه در جامعه ايران، در تبيين شان از اتفاقى که در ايران دارد مى افتد، رو در روى هم هستند. يکى تبينى است که کل بنياد جنبش دوم خرداد و طرفدارانش روى آن بنا شده و آنهم اين است که جمهورى اسلامى بعد از ٢٠ سال دارد ميرود که خودش را سازگار کند با زيست اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه و به يک دولت متعارف و يک جامعه مدنى در ايران شکل دهد و اين تحولات پروسه تبديل شدن جمهورى اسلامى به حکومت ايران به معنى نرمال و روتين و روزمره کلمه است. اين تز دو خردادى ها است. تز حجاريان است. تز اکثريتى ها، توده اى ها و تز همه کسانى است که به يک معنى سرنگونى را رد ميکنند. پتانسيل تحولات انقلابى را در ايران رد ميکنند و ميگويند بايد بدون خشونت جلو رفت. "خشونت گريزى" يا اصلاح طلبى اسلامى يا غير اسلامى همه در چارچوب اين تز عمومى است که بحث بر سر تغيير نظام نيست، اگر هم باشد انتهاى پروسه اى است که در آن دولت متعارف دارد تشکيل ميشود و جمهورى اسلامى خودش پرچمدار اصلاح خودش شده است و اين روندى است که دارد اتفاق مى‌افتد. و از اين طريق جمهورى اسلامى جايگاه خودش را در ايران پيدا ميکند، در مناسبات بين المللى پيدا ميکند، در اقتصاد جهانى پيدا ميکند و غيره. يعنى کسانى که ميخواهند سرنگونى را رد کنند ميروند روى اين چارچوب که جمهورى اسلامى دارد به حکومت بورژوازى ايران تحول پيدا ميکند. روبناى سياسى و رژيم سياسى ناظر بر توسعه کاپيتاليسم در ايران و مدل اقتصادى‌اش هم چنين و چنان خواهد شد. در نتيجه قطب اول بحران جمهورى اسلامى را بحران جناحى آن ميداند. معضل‌اش را معضل بخشى از حکومت ميداند. در اين سيستم فکرى کليت جمهورى اسلامى زير سئوال نيست بلکه بخشى از آن که با اين رشد ناسازگار است زير سئوال است و بايد عقب بنشيند. در نتيجه "انحصار طلبى"، "تماميت خواهى"، کلماتى است که براى توصيف بخش نامناسب و عقب مانده حکومت مطرح ميکنند. اين توصيف ها براى آن بخشى استفاده ميشود که از قرار جلوى روند پيدايش جامعه مدنى زير چتر اصلاح طلبى اسلامى را گرفته و از نظر قطب اول اين اشکال است. اما باقى رژيم و حتى قانون اساسى چيزهائى است که ميتواند بعدا تعديل شود. اين قطب حکومت جمهورى اسلامى را در بحران نمى‌بيند، راست را در بحران مى‌بيند. راست را مايه بدبختى اين حکومت ميداند و فکر ميکند راست عقب بنشيند اوضاع روى غلطک مى‌افتد.
اين ديدگاه، به نظرم يک قطب عمومى است که اصلاح طلبان ملى‌-‌اسلامى و حکومتى‌ها، دو خردادى ها و اپوزيسيون پرو رژيم همه تقريبا به يک درجه در آن جا مى‌گيرند و در نتيجه يک احساس خويشاوندى بين اپوزيسيون داخل و خارج حکومت در اين قطب وجود دارد. اين قطب رئيس دانا را، بطور مثال، بخشى از جنبش عمومى خود براى اصلاح جمهورى اسلامى ميداند و ميگويد ما هر کدام بخشى از يک جنبش وسيع سياسى هستيم. يا اينکه اين دوره تاريخى دارد به کمک اين آدمها وارد يک دوره جديد ديگر ميشود که جمهورى اسلامى تعديل شده و وضعيت اقتصادى ايران درست شده و غيره. در مقابل، ديدگاهى است که ميگويد اين بحران کليت جمهورى اسلامى است و جمهورى اسلامى کلاًً با روند تاريخى که در ايران دارد اتفاق مى افتد، ناسازگار است و سرنگون ميشود. اين بحران، بحران سرنگونى است. بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى رفتنى است. اين سيستم هم مبانى و مقدمات خود را دارد. قرار نيست جمهورى اسلامى حکومت متعارف بورژوازى در ايران بشود و يک دوره از انباشت سرمايه در اين شرايط صورت گيرد. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. در اين ديدگاه بحث اين است که روند اوضاع سياسى به اين سمت ميرود که رژيم اسلامى بيفتد. نه فقط ((جمهورى اسلامى)) يک تناقض است، بلکه پروسه رفع آن از نظر تاريخى شروع شده است. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. اين آن چارچوبى است که بحث من در آن قرار ميگيرد. من به اين کمپ تعلق دارم و فکر ميکنم بخش اعظم يا شايد همه کسانى که اينجا نشسته اند هم به اين کمپ تعلق دارند که اين بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى در تناقض با يک واقعيت تاريخى است و بايد برود و روند رفتنش هم شروع شده است. در اين چارچوب ميرسيم به اينکه در اين پروسه کمونيسم چه شانسى دارد و چطور از دل اين قضيه بيرون مى آيد؟ من راجع به بنياد بحران جمهورى اسلامى و نيروهايى که مطرح هستند، چند کلمه اى صحبت ميکنم. سپس سعى ميکنم شانس کمونيسم را در چارچوب اين وضعيت بحرانى، در چارچوب معادلات سياسى، اقتصادى فرهنگى به نسبت بقيه نيروهائى که در ميدان هستند و مبارزه ميکنند و براى رسيدن به قدرت مبارزه ميکنند، بررسى کنم و ملزوماتش را بشمارم.
اولين ريشه بحران جمهورى اسلامى اقتصاد است. مشکل اقتصاد ايران بد سياستى رفسنجانى يا فلان اقدام و سياست غلط دولت يا فلان اشتباه در رابطه با صنايع و مديريت نيست. اقتصاد ايران اقتصاد يک کشور ٧٠ ميليونى است که در جهان سرمايه دارى امروز از حوزه عمومى انباشت سرمايه در مقياس بين المللى بيرون افتاده است. هر کشورى را در اين موقعيت قرار دهيد از نظر اقتصادى بدبخت ميشود. اينطور نيست که گويا کسى سياست غلطى را اتخاذ کرده و اقتصاد ايران خراب شده است، فقر زياد شده و يا ثروت بايد تعديل شود. سرمايه دارى بايد سرمايه دارى باشد و رشد کند تا بتواند حداقل رفاهى که شرط پا برجا بودن آن است را تامين کند. بايد بتواند نيازهاى سرمايه و نيازهاى تکنولوژيک جامعه را رفع کند و بتواند به صاحبان وسائل توليد سودى را برگرداند و به بخش توليد کننده جامعه نيز معاشى را تا اين سيستم بتواند ادامه پيدا کند. سرمايه دارى ايران و سرمايه دارى اگر بخواهد اينکار را بکند بايد در بازار جهانى کار کند و در مقياس بين‌المللى جاى خود را پيدا کند. به عينه مى بينيم که جمهورى اسلامى و اقتصادى که جمهورى اسلامى بالاى سر آن است بيرون از حيطه انباشت جهانى سرمايه قرار گرفته است. نه به اين عنوان که انباشت نميکند و يا حتى رشد نميکند، رشد جزئى هم ميکند، ولى به اين عنوان که اينجا جائى نيست که سرمايه بيايد با يک شتاب کافى با توجه به رشد جمعيت، با توجه به توقعات مردم آنجا، با توجه به نيازهاى اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه، با يک شتاب کافى نيازهاى جامعه را برآورده کند. چون مقدار سرمايه اى که بايد اينجا بريزد و اشتغالى که بايد ايجاد کند و تکنولوژى‌اى که بايد مصرف شود براى يک چنين شکوفائى اقتصادى و يا به راه افتادن اقتصاد ايران، به ميزانى است، که سرمايه دار بومى از طريق اضافه محصولى که بدست مى آورد، نميتواند تامين کند. ارزش اضافه اى که بايد در ايران ريخته شود، بايد بخشى از يک تقسيم کار جهانى باشد. ((ايران)) بايد منشاء و جائى براى صدور سرمايه باشد. بتوان در آنجا توليد کرد، کارى که کشورهائى که يک دوره شکوفائى اقتصادى دارند، انجام داده اند. جمهورى اسلامى شانس رشد اقتصادى ندارد. چون يک اقتصاد منزوى سرمايه دارى که با منابع خود تنها مانده باشد، بخصوص در شرايط دنياى امروز که تکنولوژى خيلى تعيين کننده است، نميتواند شکوفا شود (تکنولوژى مقدار زياد پول ميخواهد. رشد اقتصادى به جاى پابرجائى در جهان سرمايه دارى معطوف به غرب احتياج دارد.) جمهورى اسلامى جواب مسائل اقتصادى مملکت را نميدهد. اينکه حالا نفت اين هفته بالا رفته يا ده روز بعد پائين آمده يا غيره دردى را دوا نميکند. حتى اگر نفت را بشکه اى ٣٥ دلار و از حالا تا ٥ سال ديگر هم بفروشند، جامعه ٧٠ ميليونى را با اين درآمد نفت نميشود اداره کرد. در نتيجه جمهورى اسلامى مشکل دارد. ريشه اصلى مشکلات جمهورى اسلامى اين اقتصاد، بحران اقتصادى، و ناتوانى از پاسخگوئى به مسائل اقتصادى است. ميشود فرض کرد که اگر اينها اقتصاد شکوفائى داشتند، اگر وضع مالى شان خيلى خوب بود، ميتوانستند نيروهاى طرفدارشان را بسيج کنند، از نظر سياسى مخالفين خود را ساکت کنند، و از نظر فرهنگى يک درجه اختناق فرهنگى را بقا دهند. ولى اين اقتصاد به آنها اجازه نميدهد که اختناق و سرکوب فرهنگى را با سوبسيد اقتصادى به جامعه تحميل کنند. ممکن است عربستان سعودى اينطور دارد طبقه متوسط خود و حتى کارگران مهاجر را راضى نگهميدارد. و مثلا بگويد که: خوب بالاخره وضع حقوق اينطور است و طب مجانى است، حالا چکار دارى که شيخ اينطورى است؟ چکار دارى که حق راى ندارى، برو زندگيت را بکن. ولى ايران با ٦٠ ميليون آدمى که در گرسنگى زندگى ميکنند و جامعه اى است که ميداند دنيا چطور است، جامعه در بسته اى نيست، با اين شرايط نميتواند به بقا خودش ادامه دهد.
نکته دوم و منشا دوم بحران، سياسى است. بنظر من مسئله سياسى در ايران يک مسئله نسلى است. مسئله سازمانى و فردى نيست. به اين معنى نيست که اين نارضايتى افرادى از حکومت است. يا بحث حقوق مدنى افراد است يا بحث اين است که سازمانهاى اپوزيسيونى هستند که گردن به حکومت نميگذارند. بحث نسلى است. يک نسل جديدى است که اين چارچوب سياسى را نميخواهد. علت اينکه نميخواهد هيچ دليل سياسى ندارد جز اينکه ميداند دنيا جور ديگرى است. يک جوان بيست ساله در ايران هيچ دليلى نمى‌بيند که بنا به تعريف بايد بدبخت‌تر، محروم‌تر و عقب مانده تر از کسى باشد که در يونان، ترکيه يا فرانسه يا انگلستان زندگى ميکند. اين نسل اينترنت است. اين نسل قرن ٢١ است. اين نسل نمى‌پذيرد. مسئله اين نيست که اکثريت نمى‌پذيرد، سازمان حزب توده نمى‌پذيرد، کومه‌له نمى‌پذيرد، حزب کمونيست کارگرى نمى‌پذيرد، سلطنت طلبها نمى‌پذيرند، دمکراسى ميخواهند. مسئله اين است که اين نسل نمى‌پذيرد. بيحقوقى سياسى را از جمهورى اسلامى نمى‌پذيرد. اين مشکل اينها است.
در اين چارچوب است که تاکتيک سازمانهاى سياسى براى آزاديخواهى معنى و برد وسيع پيدا ميکند. به نظر من اگر حکومت مسئله حق راى و سکولاريسم را تامين نکند (سکولاريسم سياسى، يعنى اينکه هر کسى بنا به تعريف بعنوان شهروند حق راى، آزادى فعاليت سياسى، آزادى مطبوعات و آزادى بيان داشته باشد)، مردم سرشان را مى‌برند، مهم نيست با چه ايدئولوژى‌اى. اين نسل را يا بايد شکست بدهند و يا اين (نسل) آنها را شکست ميدهد. براى اينکه اين نسل را شکست بدهند ابعاد اختناقى که حاکم ميکنند بايد خيلى وسيع باشد. اينکه نسل قبلى تان را ما سرکوب کرديم ديديد، جواب نسل جديد نميشود. ميگويد کردى که کردى من چيزى حس نميکنم.
اگر شما با ايران سر و کار داشته باشيد و نوع تصورى که اين نسل جديد از سياست دارد را تجربه کرده باشيد اين را مى‌بينيد: ميگويد من خانه‌ام اين است، آدرسم اين است، اسمم اين است، کارمند فلان يا رئيس فلان بخش دانشکده هستم، لطفا بگوئيد فلان کس از رهبرى حزب کمونيست کارگرى به من زنگ بزنند. يا من ميخواهم با ايکس و واى صحبت کنم و پاى تلفن ميگويد آقا اين چه مملکتى است يا ميگويد خامنه‌اى الدنگ فلان و فلان ميکند. اين آدم هيچ تصورى از اينکه ٢٠ سال پيش، يا ١٢‌-١٠‌سال پيش اينها کرور کرور اعدام کرده‌اند، ندارد. ميداند اعدام کرده اند ولى ميگويد اينها لابد طى پروسه اى بوده است. چطور ممکن است آدمى عادى مثل من را، از دانشگاه بردارند و ببرند کارى با من بکنند. يا مثلا چطور ممکن است در کارخانه در اين مقياس (چنين کارى) کنند. حق خودش ميداند حرف بزند. به يک درجه فرقش با زمان شاه اين است. زمان شاه يک شهروند آدم محسوب نميشد. يعنى شما فرض ميکرديد که زير دست و پاى سلطنت و ساواک هستيد. ميدانستيد نبايد حرف بزنيد، در اين قضايا دخالت کنيد. شهروند امروز ايرانى اينطورى نيست. فکر ميکند حکومت بدون او سر پا نمى‌ماند. فکر ميکند با عراق جنگ کرده است. قربانى داده‌اند. فکر ميکند تصميم سياسى با او است و بالاخره خود حکومت هم معلوم است مجبور است مدام روى بسيج مردم کار کند. يک شهروند ايران امروز آن آدم تو سرى خورده زمان شاه نيست. هرچقدر هم رژيم استبدادى و عقب مانده است ولى او براى خودش شخصيت قائل است. اين يک فضاى ديگر است. اين نسل اينطورى است. نسل قبلى همچنان دارد يواشکى جزوه رد ميکند، نسل ما هنوز دارد آسته ميرود و آسته مى‌آيد و يواشکى از اين سوراخ به آن سوراخ ميرود. جوانهاى اين دوره دارند رسماًً عليه حکومت شعار ميدهند، فحش ميدهند، حرفشان را ميزنند و فکر ميکنند وسط فرانسه زندگى ميکنند. فکر ميکنند قاعدتا کوفى عنان اگر آنجا شلوغ شود به دادشان ميرسد. واقعا اينطورى فکر ميکنند. تصورى از اختناق ندارد چون تصورى از يک شکست سياسى ندارد. بايد او را شکست دهند. به نظر من حکومتى ميتواند به جنگ اين نسل برود و او را شکست بدهد که يکپارچه باشد و از دل يک جنبش در آمده باشد، به طورى که اينها ٢٠ سال پيش بودند. يک حکومت متفرقى که مشروعيت خودش براى خودش زير سوال است با اولين هجومى که به مردم ببرد و اولين دفاع مردم بکنند از درون متلاشى ميشود. بيشتر اينها، اگر بخواهند به مردم حمله کنند کرور کرور صف حکومت را ترک ميکنند و پيش مردم استغفار ميکنند و ميگويند که ما نيستيم. براى اينکه ميدانند اين بحث را باخته‌اند. با سپاه پاسداران و بسيج نميشود در يک کشور ٧٠ ميليونى با يک جامعه بيدار و پر توقع روبرو شد. اين را فهميده اند. درنتيجه اين مسئله سياسى بايد جواب بگيرد.
سئوال: آيا جمهورى اسلامى ميتواند جواب سياسى کافى به اين مسئله بدهد؟ آيا ميتوانيم يک جمهورى اسلامى داشته باشيم که آن حرمت سياسى و اختيار عمل و حقوق مدنى که يک شهروند ايرانى امروز فکر ميکند بايد داشته باشد را به او بدهد و هنوز جمهورى اسلامى بماند؟ جواب من به اين سوال نه است! جمهورى اسلامى اگر حقوق مدنى را به رسميت بشناسد اولين تصميم آن شهروندان نسبتا آزاد انحلال جمهورى اسلامى است. ميگويند بيائيد راى بدهيد. ميگويند باشد راى ميدهيم به آنهائى که طرفدار سرنگونى هستند، حالا چه ميگوئيد؟ در نتيجه جمهورى اسلامى پاسخ سياسى ندارد.
کسانى که فکر ميکنند، آخوند خاتمى مى‌آيد و با لبخند و مسامحه و تساهل و غيره مسئله را ساکت ميکند، اين شکاف نسلى را نمى‌بينند. طرف خودش ٥٦-٥٥ سالش است، چند دفعه زير دست ساواک و بعد جمهورى اسلامى شلاق خورده و سرکوب شده و اعدامى داده، الان ديگر ذله از زندگى است. فکر ميکند اين مقدار از اصلاحات راه نجاتى است. تاکتيک او اين است که يواش يواش برويم. خود و حزب و سازمان و گروهش را ميبيند که تا چند وقت پيش زندان بودند يا تا چند وقت پيش زير دست و پاى حکومت بودند، تو سرى ميخوردند و موتور سوارها ميزدند در صف تظاهراتشان.
اما کى گفته نسل امروز بايد به اين آخوندى که حالا مى آيد و ميخواهد نو انديشى کند رضايت بدهد؟ چرا و از کجا اين را در آورده ايم که آرمانهاى يک نسل ١٨ تا ٣٥ ساله امروز ايران با آخوند جواب ميگيرد؟ اين را نميخواهد. تلويزيون را که روشن ميکند مى‌بيند که آمريکا چه خبر است. مى‌بيند که ژاپن چه خبر است و مى‌بيند فرانسه چه خبر است و فکر نميکنم احد الناسى چيزى کمتر از اين بخواهد. ممکن است مردم اين را يک پروسه ببينند و بگويند از آخوندها هزار و يک جنايت بر مى آيد، بايد طورى برويم که ضربه نخوريم و آهسته و يواش يواش برويم. ولى کسى اگر از آنها بپرسد شما چه ميخواهيد، جالب است خبرنگارهاى جدى تر غربى که ميروند و ميپرسند شما چى ميخواهيد جواب ميگيرند، اينها بروند. از دست اينها ديگر خسته شده ايم. يک زندگى مثل زندگى شما ميخواهيم. تمام گزارشهاى واقع بينانه از خانه هاى مردم ايران نشان ميدهد که اينها اصلاً اسلام سرشان نميشود. اينها اصلاً اين حکومت را يک اپسيلون قبول ندارند. هيچکس را نمى‌بينيد که مثلا مثل ١٥ سال پيش بگويد بله امام خمينى را من خيلى قبول دارم، و انقلاب کرديم که امام خمينى بيايد سرکار. هيچکس اينرا نميگويد. ميگويند نافرمانى ميکنيم، قبول نداريم، آقا پينک فلويد، ما بايد پينک فلويد گوش بدهيم. نميدانم گزارش بى بى سى را ديده ايد؟ طرف ميگويد آقا ما مردم پينک فلويد گوش ميدهيم. آقا با اين يارو راه نرو اين "الدنگه". چرا رفتى با اين مصاحبه ميکنى، اين طرفدار حکومت است؟ مردم اينطورند و علناًً هم اينطورند. در نتيجه بحث دمکراسى يک بحث نسلى است. سازمان شش در چهار اپوزيسيون دو نسل قبل، يک نسل قبل، که تاکتيک ميزند براى اصلاحاتى در حکومت، طورى که حالا قانون اساسى خودشان را اجرا کنند، يادش ميرود که اين نسل هيچ تعهدى به اين پروسه ندارد. آن چيزى که ميخواهد را ميخواهد، نه يک کمى بهتر شدن اوضاعش را. اصلا صورت مسئله از اپوزيسيون شروع نشده است. صورت مسئله از مردم عليه حکومت شروع شده و اپوزيسيون دوباره فعال شده است. در نتيجه استراتژى اکثريت يا حزب توده يا سازمان زحمتکشان هيچ است، پوچ است، هر چى ميخواهند بخواهند. درست به همين خاطر است که در چار چوب چنين سيستمى کسانى که با وجود اينکه اصلاحات ميخواهند و ميخواهند حکومت را تعديل کنند، در کمپ ارتجاع قرار ميگيرند. براى اينکه اهالى چيز ديگرى ميخواهند و عملاً دفاع از اصلاح جمهورى اسلامى، دفاع از تعديل جمهورى اسلامى، بيشتر وجه حفظ جمهورى اسلاميش به چشم مى آيد که اين ميخواهد تعديلش کند و نگهش دارد و ما نميخواهيم و اين نخواستن خيلى وسيعتر از اين است.
در بعد فرهنگى، ارزشهائى که جامعه با آن زندگى ميکند و تصويرى که از شان خود دارد و تصويرى که از رفتار و روش خود دارد با اين حکومت در تناقض است. سيستم ارزشى جمعيت و اهالى با اين حکومت در تناقض است. طرف خودش را موجود ديگرى ميداند، تصويرى که از زندگى دارد تصوير متفاوتى است با آن چيزى که اين حکومت ميخواهد اعمال کند. در نتيجه مردم زندگيشان را، پشت پرده، بيرون از دست حکومت به محيطهاى خانوادگى برده اند. بيرون دست حکومت دارند آن زندگى را ادامه ميدهند. اين مثل موقعيت زن در جامعه است. در قوانين جمهورى اسلامى موقعيت زن اصلاً تطابقى با موقعيت زن در جامعه ايران ندارد. زن در جامعه ايران آنقدر تو سرى خور نيست که در قانون جمهورى اسلامى تو سرى خور تصوير ميشود. اينقدر در خانواده بى‌حقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى بى حقوق تصور ميشود، اينقدر در عرصه سياسى بيحقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى در سطح فرمال بى‌حقوق است. جامعه زن را آنجا ميداند ((بالا)) و جمهورى اسلامى اينجا ((پايين)). مردم هم دارند زندگيشان را ميکنند. ميگويند ما که ميدانيم شکاف آنجا است. اين تصوير از شان و حرمت خود، ارزش خود، و نحوه زندگى فرهنگى خود، اين تصوير در تناقض است با جمهورى اسلامى. اينهم تعديل بر نميدارد. به نظر من اجزا آنرا ميشود شمرد: حکومت غير مذهبى و جامعه مدرن غربى الگوهاى اين است. به نظرم اگر برويد و از مردم بخواهيد تصوير کنند در چه شرايطى ميخواهند زندگى کنند، ٩٠ درصدشان ميگويند: ما براى تعطيلات رفته بوديم يونان يا فلان کشور يا ترکيه، ميخواهيم مثل آنها زندگى کنيم. کسى را بخاطر لباسش اذيت نميکنند، آدم ميتواند آهنگ گوش بدهد، سينما ميشود رفت، شبيه اروپا و آمريکا. کسى نميگويد من خيلى دوست دارم ايران شبيه عربستان سعودى بشود، خوب شد پرسيديد! هيچکس اين تصوير را نميدهد. همه ميگويند دوست داريم اينجا جور ديگرى بشود. اين تناقض واقعى است. اين تناقض در ذهن حزب کمونيست کارگرى نيست. اين تناقض در زندگى روزمره مردم و کشمکش بيست ساله جمهورى اسلامى با مردم است. اگر مجموعه اينها را کنار هم بگذاريد، تصويرى که از اين روند بدست مى آيد اين است که رفع اين بحران جمهورى اسلامى با حفظ و بقاء جمهورى اسلامى تناقض دارد. اين بحران تا وقتيکه جمهورى اسلامى هست، رفع نميشود. تا جمهورى اسلامى سرجايش هست اين بحران سرجايش خواهد بود. به اين معنى ما از بحران آخر صحبت کرديم. خيلى ها ميگويند شما خيلى وقت است از بحران آخر صحبت ميکنيد، پس کى؟ به نظر من جامعه روى پله آخر مانده و بايد اين پله را بالاخره طى کند. پله ديگرى بعد از اين پله نيست. پله بعدى نبود جمهورى اسلامى است وگرنه رو همين پله ايم. بحث بحران آخر يعنى اين. يعنى اين يک وضعيت سياسى است، راه حل سياسى دارد، به مردم عقب نشينى فرهنگى نميتوانند تحميل کنند. راه حل اقتصادى نميتوانند داشته باشند و در نتيجه شرايطى که جمهورى اسلامى برگردد به يک ثبات اقتصادى با مردمى که به آن رضايت داده اند، بدون يک تحول سياسى ممکن نيست. يا بايد اين تحول سياسى يک يورش ارتجاعى به مردم را با خودش بياورد و بزنند و اين نسل را هم مثل نسل ما شکست بدهند، که اين يک حرکت عظيم در جامعه ميخواهد و حکومت اين توان را در خود ندارد و يا بايد بروند. به اين معنى اين بحران آخر است. ٥ سال ديگر هم طول بکشد اين بحران آخر جمهورى اسلامى است. خاتمى ميگويد هر ٩ روز يکبار براى من يک بحران درست کرده اند. ما هم همين را گفته ايم. طرف هر ٩ روز يکبار حس کرده يک بحرانى هست. اين موقعيت جمهورى اسلامى است و به نظر من اين پروسه قابل ادامه نيست. چارچوبى که ميتوانيم راجع به آن صحبت کنيم اين است که اين رفتن جمهورى اسلامى در چه پروسه‌اى اتفاق مى افتد. و اينجا من ميخواهم توجهتان را به دو مقوله جلب کنم يکى سرنگونى و يکى انقلاب. آيا عليه جمهورى اسلامى انقلاب ميشود؟ و آيا اگر عليه جمهورى اسلامى انقلاب نشود به معنى اين است که جمهورى اسلامى سرنگون نميشود؟ به نظر من الان ديگر احتمال دارد خيزشى که مردم عليه جمهورى اسلامى ميکنند آنقدر وسيع باشد که بشود اسم آنرا يک انقلاب گذاشت. ولى حتى بدون آنهم به نظر من جمهورى اسلامى سقوط ميکند. سقوط جمهورى اسلامى در مقابل نارضايتى عمومى محتمل است به اين خاطر که بورژوازى ميگويد چرا ما اين وزنه را به پا و گردن خودمان آويزان نگهداشته ايم! ولش کنيم، از شرش خلاص شويم و تا مردم انقلاب نکرده اند اين حکومت را عوض کنيم. اين عملى است. يعنى مبارزه مردم ميتواند منجر به شرايطى شود که بخشهاى مختلفى از هيات حاکمه بگويند از شر اين حکومت خلاص شويم و گرنه يک ٥٧ ديگر ميشود و اين دفعه ديگر چپ ها سرکار مى آيند. در نتيجه اگر ميخواهيم حکومت دست بورژوازى بماند، بايد کودتا کرد. بايد کنار گذاشت، بايد خودمان برويم کنار، بايد بدهيم دست کسى، بايد پايه را وسيع کنيم. بعد از سه حلقه حکومت جمهورى اسلامى که ائتلافى تر شده ممکن است جاى خود را به چيز رابعى بدهد. برعکس ممکن است اينها کودتا کنند و ضد کودتا بشود عليه شان از طرف کسانى که کاملا بيرون از جمهورى اسلامى هستند. اگر اينها کودتا کنند ممکن است به فاصله ٦ ماه ارتش به طرفدارى از راست غربى کودتا کند. آيه نيامده که حتما اگر ارتشى باشى طرفدار جمهورى اسلامى هستى. هزار و يک پروسه محتمل است که در آن اينها بروند، بدون اينکه مردم انقلاب کرده باشند. در نتيجه اين دو حالت هر دو باز است. بحث من اين نيست که مردم انقلاب ميکنند و اينها را سرنگون ميکنند. بحث من اين است که مردم اينها را سرنگون ميکنند. بهتر است انقلاب بشود چون پروسه اى که طى ميشود خيلى راديکالتر و عميق‌تر در جامعه ريشه ميدواند ولى بهرحال مردم اينها را سرنگون ميکنند.
اين دو قطب در ديدگاه ها هست. من ديدگاه حجاريان را گذاشتم بعدا خودش باز کند (خنده حضار). من ديدگاه خودمان را توضيح دادم. آن ديدگاه دوم خردادى هم در نشريات مختلف هست (کتاب در آمده، ٥ فصل کتاب در آمده و بحث خودش را دارد). و ديدگاه مقابل هم بحث خودش را دارد و ميخواهد به من و شما و خيلى از مردم ايران بقبولاند که بله شما در يک جمهورى اسلامى تعديل شده، گردن ميگذاريد و دست از فعاليت سياسى ميکشيد و جامعه نرمال ميشود. پاسخ ما اين است که نه! خيلى ممنون! ما قبول نميکنيم. حرف ما را حداقل از خود ما قبول کنيد که عده زيادى از مردم اين راه حل را نميپذيرند. اين دو قطبى هست، اين دو ديدگاه هست.
در بحثهائى که کرديم چه نيروهائى هستند که ميتوانند از اين بحران و سرنگونى به اصطلاح منتفع شوند؟ خيلى ساده، تحت چه شرايطى چه کسانى سرکار مى آيند؟ الان بطور مشخص به نظر من سه نيرو در جامعه ايران مطرح است. يکى جنبش اصلاح طلبى دينى است. همين اصلاح طلبى دو خردادى، بعضاً نو انديشان دينى، همين که به آن مى‌گويند جنبش ملى -‌مذهبى و اين اواخر فعالينش را گرفته اند. هر کس در ايران مجاز است که مخالفت بکند اسمش هست جنبش ملى - مذهبى. و هر کس که در خارج ميخواهد جلوى اعتراض ما را بگيرد او هم به نظر من بخشى از جنبش ملى - مذهبى است. ميگويند آن اعتراض حقانيت دارد، آن اعتراض داخلى خود حکومتيها و بخشهاى مجاز حکومت حقانيت دارد و کسانيکه بيرون اين پروسه دارند شلوغ مى کنند، دارند مملکت را به قهقرا مى برند. آن پروسه که در داخل شروع شده و رهبرش خاتمى و غيره است بايد به نتيجه برسد و اين جنبش ملى - اسلامى الان يک قطب واقعى در جامعه است. فقط به اين نگاه نکنيد که خاتمى رفت مجلس خراب کرد، نيروهايش پراکنده شدند، از او عبور شد و غيره. به اين فکر کنيد که سر و ته اين جنبش کجاست، چه کسانى هستند؟ به نظرم هر کس ميگويد آقاى دکتر فريبرز رئيس دانا متعلق به اين جنبش است. کسى که منتظر است، اميد به اين پروسه تحول بسته است، متعلق به اين جنبش است. بخش اعظم نويسنده ها، شعرا و ادباى مملکت متعلق به اين جنبش هستند. تمام سازمانهاى چپ سنتى به نظر من متعلق به اين جنبش اند. من الان فکر ميکنم فقط اتحاديه کمونيستها و شايد فدائيان اقليت، از چپ سنتى، توانسته اند خودشان را از اين دايره بيرون بيندازند. مابقى متعلق به اين سنت هستند. باقى سازمانهائى مثل راه کارگر، اکثريت و طيفهاى مختلفى که وجود دارند، حال کارى به طول و عرضشان ندارم، اينها همه بخشهاى مختلف سنت ملى - اسلامى، اپوزيسيون ضد سلطنتى و اپوزيسيون ضد غربى ايرانند. اينها از قديم فعال بودند و الان هم هستند. با هم فاميلند. به هم از نظر سياسى نزديکند. به هم نان قرض ميدهند. هواى همديگر را دارند و غيره و غيره.
اين جنبش وسيع است. منتهى وسعتش و يکپارچگى اش را مديون يک فاکتور تعين کننده است و آن اينکه در حکومت شريک است. بخشهايى از اين جنبش در حکومت شريکند. در نتيجه تريبون و امکاناتى دارد که جنبش هاى ديگر ندارند. و همينطور از نظر کل جامعه بالاخره تا آنجائى که جنبشى براى اصلاحات و تعديل جامعه در هر لحظه وجود دارد، اينها پرچمش هستند. اينها کسانى‌اند که مى‌توانند وعده بدهند که چيزى را عوض ميکنيم. براى مثال قانون کار را فردا عوض ميکنيم يا لايحه مطبوعات را عوض ميکنيم يا اجازه سفر زن به خارج را مى گيريم. اينها هستند که ميتوانند در مورد فردا و پس فردا به مردم وعده بدهند. اينها هستند که در جامعه به عنوان دولتمرد ظاهر ميشوند. در نتيجه جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى سر کار است يک نيروى نسبتا" يک پارچه و نسبتا" قوى است. وزنه جدى است. بعلاوه، سيستم فکرى ديپلماسى غربى مبتنى بر اين است که اپوزيسيون دربارى و دستگاهى هر حکومتى را که نمى‌خواهند را تقويت کنند. اول اپوزيسيون دربارى - دستگاهى را تقويت کنيم. سراغ اپوزيسيون هاى بيرون حکومت نرويم. در خود شوروى اين کار را کردند، در ليبى اين کار را ميکنند و در عراق اگر فردا معلوم شود پسر دومى صدام حسين به باباش انتقاد دارد همه غرب ميروند پشت پسر دومى صدام. اينطورى است. در چين همينطور است، در روسيه همينطور است و در جاهاى ديگر، در نتيجه در ايران هم همينطور است. در ايران هم غرب فعلا پشت اينهاست. سيستم غرب پراگماتيک است. نگاه ميکند ببيند کى دارد فردا اوضاع را به نفع غرب تغيير ميدهد. اينها مى دانند، پس هر چقدر هم بيرون اين حکومت يک اپوزيسيون مقتدر و نظامى و غير نظامى وجود داشته باشد، آنها فعلا روى اپوزيسيون داخلى حکومت شرط مى بندند و به آن اميد مى بندند. در نتيجه اين شرايط به اينها کمک ميکند که مطرح باشند. من بعدا" که سه تا جنبش را گفتم، نقاط ضعف و قدرت اينها را مقدارى بيشتر و دقيق تر بر ميشمارم.
جنبش بعدى به نظر من جنبش محافظه کار طرفدار غرب است. کسانى که اينها به آنها مى گفتند "طاغوتى ها"، شاهى ها، طرفداران رژيم سابق. و اين جنبش وسيع تر از اين حرفها است. بيشتر از طرفداران رژيم سابق است. در واقع به يک معنى شاهى ها و مصدقى ها در يک ابعادى با هم وحدت کرده اند. بخشى از جنبش مصدقيون رفتند با اين حکومت ولى بخشى هم رفتند با شاهى ها. بختيار يک نمونه اش بود. بختيار نمونه يک جبهه ملى چى بود که رفت کنار سلطنت ايستاد. بجاى اينکه کنار اپوزيسيون ملى - اسلامى بايستد، کنار سلطنت ايستاد. و تيپ هاى وسيعترى دارند. اينها هم نقطه قدرتهاى زيادى دارند و هم نقطه ضعفهاى که باز اينها را مى شمارم. ولى اينها نيروئى هستند که متعلق به فرداى بعد از جمهورى اسلامى و يا حتى در پروسه انداختن جمهورى اسلامى هستند. اينها نيروئى نيستند که در دل جمهورى اسلامى به قدرت نزديک بشوند. اينها نيروئى هستند که با فرض سرنگونى جمهورى اسلامى شانس دارند. و بالاخره کمونيسم. که موضوع بحثمان هم همين است، بعدا" کمى بيشتر روى کمونيسم مکث ميکنم.
راجع به نقطه قدرت و ضعف هاى اينها من فقط چند نکته را اشاره بکنم. جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى هست مورد توجه است. هر چقدر هم اشتباه بکنند و پوست خربزه زير پاى خودشان بگذارند و شرايط را از دست بدهند و فرصت را از دست بدهند، باز همچنان مطرح اند. چون در حکومت هستند، و حکومت در بحران است، و اينها ميتوانند هر لحظه يک آرايش جديد به خود بگيرند و از اين سوراخ بيرون بيايند. اگر جمهورى اسلامى سقوط کند اينها هم متلاشى ميشوند. ديگر هيچ لزومى ندارد که دور هم بمانند. تاريخا" هم دور هم نبوده اند. خاتمى و مقوله دوم خردادى اين جنبش را متحد کرد. قبل از اين چندين فرقه بودند، با هم نبودند. اين جنبش که الان حول خاتمى و پديده اصلاح طلبى متحد شده است، اگر جمهورى اسلامى سرنگون شود صفر نميشوند. به اصطلاح به صفر تجزيه نميشوند که مثل اتم هائى از بين بروند ولى متلاشى شده و به سازمانهاى مختلفى تبديل ميشوند که مجبور ميشوند خودشان را باز تعريف کنند. اينطور نيست که با همين مواضع وارد تحولات بعدى بشوند. کسى که امروز سکولاريست نيست و اصرار هم دارد که به شعائر مذهبى مردم بايد احترام گذاشت، در آن شرايط سکولاريست ميشود. کارى برايش ندارد. يعنى ميخواهم بگويم بايد فرض کنيد که وقتى اين جنبش تجزيه شد ديدگاهايشان نيز عوض مى شود و سازمانهاى مختلف از آنها بيرون مى آيد ولى به نطر من شانس شان را در قدرت از دست مى دهند. يعنى اينها ائتلافشان مهم است. تک تک، هيچکدامشان مهم نيستند. قرار نيست سازمان اکثريت به تنهائى نقشى در تاريخ آن مملکت بازى کند. به عنوان بخشى از آن جنبش اصلاح طلبى دينى آرى، ولى به عنوان سازمان فدائيان اکثريت، بود و نبودش از نظر سياسى بعد از سرنگونى جمهورى اسلامى على السويه است. من فکر ميکنم در يک چنين شرايطى بخش اعظمشان جذب کنسرواتيوهاى طرفدار غرب ميشوند. بالاخره اينها بايد بروند بسمت بورژوازى و اگر نيروى اصلى بورژوازى آنها باشند، اينها هم ميروند بسمت غربيها.نقطه قوت اين جنبش اين است که در ساختار قدرت دست دارند. قانونى هستند. دسترسى دارند به مردم. و به عناصر محافظه کار و پاسيفيسم در جامعه. و کسانى که از تحولات ناگهانى مى‌ترسند بالاخره به اينها روى مى آورند. اينها کسانى هستند که از ترس مردم براى قدرتشان استفاده مى‌کنند. ميگويند اگر ما نباشيم، تحولات تدريجى و خشونت گريزانه نباشد، در مملکت خشونت عجيبى ميشود، شير تو شير ميشود و جنگ داخلى ميشود و نمى‌خواهيم اينها تکرار شوند. اين يکى از خطهاى اصلى استدلالشان است. پايه اين بخش را محافظه‌کارترها و کسانى که اهل تغييرات فاحش نيستند تشکيل ميدهند. از طرف ديگر اينها از نظر مردم بخشى از قدرت مستبد هستند. يعنى در شرايطى که جنبش بالا بگيرد اينها نميتوانند به راحتى رنگ عوض کنند. بگويد که درست است که من نماينده پنجم، ششم، هفتم و غيره بودم و در شوراى تشخيص مصلحت و يا مثلاً در روزنامه فلان و سپاه پاسداران شرکت داشتم، ولى الان ملت من به شما پيوستم. همانجا ((مردم)) ميگيرند و ميبرند. در نتيجه مشکلى که اينها دارند اين است که دارند محدوديت تاريخيشان را رقم ميزنند. اگر جنبش بالا بگيرد اينها از شخصيتهاى مورد توجه به شخصيتهاى مورد نفرت تبديل ميشوند و کسانى ميشوند که فرار ميکنند، در نتيجه مضمحل ميشوند و ميروند. پرو رژيمى هاى خارج کشور حکومت هنوز شانس دارند که خودشان را باز تعريف کنند ولى سران اصلى اين قضيه، با هجوم عليه حکومت، همه از نظر سياسى در به در و بى خانمان ميشوند.
اما طرفدار غربيها نقطه قدرتشان چيست؟ اولاً در مقياس وسيعتر تاريخى، يک جريان اصلى در بستر سياست هستند. يک جريان حاشيه اى نيستند. نماينده نوعى ناسيوناليسم اند در ايران هستند. نماينده نوعى بوروکراتيسم و سکولاريسم در ايران بودند. اينها کسانى هستند که مدارس را آوردند، دانشگاهها را ساختند، جاده کشيدند، آسفالت کردند. اينها کسانى‌اند که جامعه را از سيستم فئودالى به سيستم سرمايه دارى منتقل کردند. مردم همين را هم از اينها يادشان است. بعلاوه اينها از نظر غرب بستر اصلى سياست هستند. هيچ چيز حاشيه اى و فرقه اى در مورد اينها وجود ندارد. سازمانهاى کاپيتاليست طرفدار بيزنس و طرفدار بانکها، طرفدار غرب و طرفدار آمريکا هستند. همين ها هستند که هر روز در کشور هاى ديگر دارند حکومت ميکنند. اينها هم پالگى هاى واقعى امثال تونى بلير و سران حکومتهاى غربى‌اند. رفقاى ايرانى اينها هستند. در نتيجه اين نقطه قدرت را دارند که از پيش نوعى حالت ولايتعهدى را خودشان روى پيشانيشان نوشته اند. و فکر ميکنند که قدرت اگر در دست جمهورى اسلامى نباشد، در دست اينها است. کما اينکه قبلاً هم بوده است. از نظر خودشان سياستمدارند. دولتمردند. از نظر خودشان در عالم سياست جونيور نيستند، سينيور هستند. هيچ جنبه حاشيه اى، کوچک و خرد در خود نمى‌بينند. يک جنبش‌اند که فکر ميکنند بايد جوامع را اداره کنند. بقيه هم در بورژوازى غرب و بورژوازى ايران به همين چشم به آنها نگاه ميکنند. به منابع بيکران حمايتى از طرف غرب دسترسى دارند و از نظر غربيها حزب طبيعى کسب قدرت در ايران‌اند. حزب طبيعى کسب قدرت در ايران اينها هستند. مجاهد با آن همه تلاشى که کرده هيچوقت در چشم دولتهاى غربى آن جريانى که دولت طبيعى بعدى در ايران باشد، نشد. در صورتى که اينها هستند. اينها بطور طبيعى کسانى‌اند که اگر حکومت جمهورى اسلامى شکست بخورد، اينها بايد بروند و "کشورشان" را از آنها پس بگيرند. منابع زيادى در اختيار اينها است. از نظر حمايت مادى‌اى که غرب از اينها ميکند، بى حد حصر منابع دارند. خودشان امکانات دارند. پول مملکت را با خودشان برداشتند، رفتند. و امکانات وسيع به عنوان افراد دارند. يک قشر متمول بورژوازى ايران در داخل و خارج کشور با اينهاست. اينها هم به مردم دسترسى دارند. اگر به شيوه اى که اينها به سراغ ميديا رفتند، راديو درست کردند، تلويزيون درست کردند، روزنامه راه مى اندازند و در رسانه ها ظاهر ميشوند، دقت کرده باشيد، عقايدشان را به عنوان اخبار در سى ان ان ميگويند. نظرات ايدئولوژيکشان ميشود خبر ابژکتيو و ميرود در بى بى سى. اينها کسانى اند که دسترسى وسيع به مردم دارند. براحتى بى بى سى و راديو اسرائيل در يک غروب ميشود سنگر اينها. به سادگى و در يک لحظه سى ان ان ميرود پشت اينها. در نتيجه دسترسى وسيع به گوش و فکر مردم دارند. يک اقليت کوچک ولى واقعى در جامعه طرفدار اينهاست. يعنى پايه اجتماعى داخل کشورى دارند و يک قشرى از بورژوازى ايران با اينهاست. فعال با اينهاست و اينها را حکومت خودش ميداند. اينها روبناى وسيع فرهنگى دوره قبل از انقلاب را با خودشان دارند. وقتى گوگوش ميايد خارج کشور و ميخواند، به نظر مى آيد که موضوعى مربوط به اينهاست. تيم فوتبال که يک گل به آمريکا ميزند، يک موضوع مربوط به اينهاست. آن شير و خورشيد و پرچم و عکس گربه و غيره، انگار همه بنا به تعريف اينها هستند. در نتيجه همه اين فرهنگ و آموزش و پرورش و ايران، و کلمه ايران انگار مال اينها است. در نتيجه راه طولانى را طى کرده و از ما خيلى جلوتر در صحنه سياسى بوده و اينها را از پيش بدست آورده اند.
ولى نقاط منفى شان چيست؟ يک بار مردم اينها را انداخته اند. در خاطره و حافظه زنده مردم ايران است که ما يکبار اينها را انداخته ايم. دوره اى که نميشد کسى با رفيقش در مدرسه حرف بزند، کارگر اجازه نداشت اتحاديه تشکيل بدهد، جاى شکنجه روى پاى جوانان مملکت بود و اينکه روز آخر هم بطرف مردم شليک کردند. بعد هم يک بابائى تاج ميگذاشت سرش و از اين خيابان ميرفت به آن خيابان و از آن خيابان ميرفت به اين خيابان و بايد کنار خيابان براى او دست ميزديم (خنده حضار). مردم ديگر زير بار اين وضعيت نميروند. بنظرم خيلى بلاهت ميخواهد اگر فکر کنيم به همين سادگى مردم ممکن است به سيستم سلطنتى - "طاغوتى" قبلى، (طاغوتى را در گيومه بکار ميبرم)، تن بدهند. اين مردم ديگر آن وضع را نميخواهند. از آن پديده عبور کرده اند. تاريخاًً عبور کرده اند، برايش جنگيدند. بگذريم که بعداً ماحصلش جمهورى اسلامى شد ولى مردم وقتى شاه و حکومت سلطنت را مى انداختند به جمهورى اسلامى فکر نميکردند. داشتند شاه را مى انداختند و انداختند و يادشان هم هست که انداخته‌اند.
عده اى ممکن است که بخواهند احياء بکنند، مشکل اينها در نتيجه سر کار آمدن نيست، مشکلشان اعاده است و اعاده قدرت ساقط، وقتى اين قدرت به شيوه توده اى ساقط شده است، کار بسيار سختى است. انقلابى پديده اى را ساقط کرده و اينها ميخواهند اعاده کنند. راه اينها خيلى پر پيچ و تاب تر از حزبى است که سابقه‌اى حتى در آن تاريخ ندارد و از نو پلاتفرمى را آورده و دارد بحثش را مطرح ميکند و يا قشرى از اجتماع را نمايندگى ميکند. براى اينها اعاده سلطنت و نه فقط سلطنت بلکه اعاده قدرت اين قشر کار سختى است. اينها سازمان ندارند. واقعا سازمان ندارند. يک عده آدم اند که با چسب عمومى اجتماع به هم وصلند. يک سازمان به اصطلاح مبارزين حرفه اى حزبى که شالوده سياسى - عملى اين خط را نمايندگى کند، وجود ندارد. سعى کردند بوجود بياورند ولى تا اين لحظه چيزى بدست نياوردند و کنار همين سازمان نداشتن است که رهبر هم ندارند. اينها رهبر ندارند. نتوانستند پشت پرچم محفل و يا شخصى قرار بگيرند. رضا پهلوى را التماس کردند که بيايد به اصطلاح رهبريشان را بعهده بگيرد و او هم بعد از مقدارى ناز و غيره آمده است.
منتهى به نظر من رهبر سياسى شان اگر بنا باشد ادعاى سلطنت داشته باشد، از حالا باخته‌اند. اينها با گره زدن جنبش طرفدار غرب محافظه کارى به شکل سلطنتى بزرگترين خدمتى است که دارند به چپ ميکنند. چون اگر بگويد من دست از سلطنت برداشته‌ام و سلطنت نميخواهم، من رضا پهلوى هستم، بابام را ميشناسيد ولى من کس ديگرى هستم، آن سيستم را قبول ندارم، شاه هم نميخواهم بشوم، رئيس حزب دمکرات ايرانم که در واشنگتن تشکيل شده و شروع کرده به عضو گيرى، بنظر من بعد از مدتى وضعش بد نميشود. ولى اگر بگويد من رضا پهلوى ام، به آن سيستم انتقادى ندارم و خودم ميخواهم شاه شوم، اين يک وزنه گنده است به دست و پاى جنبش محافظه کارى غربى و اين يک نقطه ضعفشان است. رضا پهوى به عنوان پسر شاه سابق که ميخواهد خودش هم شاه بشود، نقطه ضعف اينها است نه نقطه قدرتشان. اگر يک آدمى را داشتند که سابقه جمهورى خواهانه داشت و به اندازه رضا پهلوى شناخته شده بود، شانس شان بيشتر بود. اگر حتى بختيار زنده بود شانس‌شان خيلى بيشتر بود تا با رضا پهلوى.
اين موارد مجموع مشکلات اينهاست که کارشان را سخت ميکند. منتهى همانطور که گفتم شيوه اى که اينها سر کار مى‌آيند با شيوه اى که ما سرکار ميائيم، متفاوت است. در صورت وجود يک خلاء، غرب با تمام قوا ميرود پشت اين جريان و ميخواهد که آنها را سر کار بياورد. اينها يک چنين پديده اى هستند. اينها در يک انتخابات دمکراتيک راى نمى آورند. در يک انتخابات آزاد در ايران راى نمى آورند. در شرايطى راى مياورند که اتفاقاًًً انتخابات نشود، کودتا بعد از کودتا، شلوغى و هرج و مرج، اينکه يکى از افسران خودشان کودتا کند و غرب با تمام قوا برود پشت آنها و يک دستور کار براى مجلس موسسان بگذارند. بخشهاى معترض جامعه را سرکوب کنند. با يک عده بسازند با يک عده نسازند، و يواش يواش کشور را در دست بگيرند. اين راه حل اينهاست.
همانطور که گفتم ملى - اسلامى ها بدون جمهورى اسلامى سرکار نمى مانند و اينها با پروسه دمکراتيک سر کار نمى‌آيند و با پروسه دمکراتيک نيز سر کار نمى مانند. اينها نه با انقلاب سر کار مى‌آيند و نه با دمکراسى. اينها با سيستم کودتائى، در صورتى که مردم دخالتشان محدود مانده باشد و جمهورى اسلامى در حال رفتن باشد، شانس‌شان از همه بيشتر است. وقتى خلاء قدرت باشد و مردم نتوانند، رهبرى نداشته باشند که چپ در مملکت سرکار بيايد، راست سر کار مى‌آيد. بهر حال خواستم بگويم که به احتمال قوى ما اين دو جريان بورژوائى را در آن واحد رو بروى خودمان پيدا نخواهيم کرد، مگر در آن مراحل آخر. فعلاً مشکلى که جلوى ما (ما را به عنوان حزب کمونيست کارگرى نمى گويم) است، مشکلى که جلوى مردم ايران است، جمهورى اسلامى است با تلاشش براى بقا. و جريان اصلى که دارد وعده ميدهد صبر کنيد، نيندازيدش، ميتوانيم تغييرش بدهيم. در غياب اين وضعيت بنظر من پديده بعدى بورژوازى، پديده اى که ظاهر خواهد شد اساساً در جنبش راست محافظه کار طرفدار غرب است. البته واضح است که در حال حاضر حرف از دمکراسى و حقوق بشر ميزنند. الان که نمى توانند بگويند مى خواهيم در ايران ديکتاتورى راه بياندازيم. ولى حداکثر همانقدر به موازين دمکراسى و غيره وفادار خواهند بود که مثلا حکومتهاى مثل فيليپين، ترکيه يا مصر ممکن است به موازين دمکراسى وفا دار باشند. اين پديده اگر خودش را اصلاح کند مثل آنها ميشود. در غير اين صورت تجربه شان اين بوده که ميزنيم، ميگيريم و با کمک صاحبان سرمايه نيروى کار را به انقياد ميکشيم.
کسانى مثل مجاهدين چى؟ بنظرم مجاهدين بخشى از يا به اصطلاح فرزند ناخلف جنبش ملى - اسلامى است. کارهايى کرده که پسر عموهايش و فک و فاميلش قبولش ندارند. خيلى خود خواه است. حاضر نيست با اينها سهيم شود. ميخواهد خودش رئيس شود. رئيس جمهورش را هم تعريف کرده است. کيش راه انداخته است. راه و رسم خودش را دارد. جشن اينها را جشن نميگيرد و جشنهاى خودش را درست کرده است. فقط خودش را ميخواهد و مى بيند. در نتيجه راه کارگر، اکثريت، حزب توده و نهضت آزادى که به نظر من هيچ مشکلى با پديده اى مثل مجاهدين ندارند، اساساًً بخاطر سکتاريسم مجاهدين آن را قبول ندارند و نگرانند که اگر مجاهد قدرت را بگيرد با ما شريک نمى شود. مجاهد هم کس ديگرى است مثل خامنه‌اى.، سر کار بيايد ما را کنار ميزند. قدرت را با ما سهيم نخواهد شد. سايرين در جنبش ملى اسلامى ميگويند که قدرت را من سهيم ميشوم. نهضت آزادى ميگويد باز ميشود و همه مى آيند. خاتمى ميگويد دشمنان را بکنيم دوست و دوست را بکنيم فلان. ولى به نظر نميايد اگر مجاهدين سر کار بيايند، کسى فردا انتخابات کند. رئيس جمهورشان را دارند، لچکشان را دارند، ايدئولوژى شان را دارند. و صحبت از دخالت هيچ کس ديگرى نيست. اين به نظر من جنبش ملى - اسلامى را خيلى ميترساند. بعلاوه، اينکه مجاهد در متن جنگ ايران و عراق رفته عراق کنار صدام حسين نشسته، خودش را از اين خاندان جدا کرده است. مسعود رجوى بنظرم يک استراتژى محتوم به شکست را در پيش گرفته است. وقتى مجاهدين با بنى صدر از کشور رفتند، همه اين آدمهائى که امروز دوخردادى‌اند صف کشيده بودند که بروند در شوراى ملى مقاومت، از جمله آقاى بهمن نيرومند و خانبابا تهرانى و همه اينها. مجاهد به سرعت با فالانژيسم‌اش اينها را از دست داد و الان تبديل شده به چيزى که اگر به کسى بگويند مجاهد فحش محسوب ميشود. الان فضا اينطور است. مجاهدين به نظر من به عنوان يک جريان با ديسيپلين ميتواند هزار و يک کار بکند ولى يک جريان اجتماعى نيست و شانس قدرت به آن صورت ندارد.
راجع به دو جريان ديگر يعنى جريان ملى‌-‌اسلامى و جريان غربى، يعنى همان ناسيوناليستهاى محافظه کار صحبت کردم. نيروى ديگرى که در صحنه است به نظر من کمونيسم کارگرى است. حالا برايتان مى‌گويم که چرا اصلاً در اين قضيه هيچ رگه اى از تهييج و خود بزرگ بينى وجود ندارد. چرا کمونيسم کارگرى و نه کمونيسم؟ چرا کلمه کمونيسم کارگرى را ما در بحثمان به کار مى‌بريم؟ چرا من اصرارم اين است که نيروى بعدى کمونيسم کارگرى است و نه کمونيسم؟ و يا چرا نه چپ؟ به چند دليل! چرا مثلاً نمى گويم آلترناتيو بعدى چپ است؟ يا کمونيسم است؟ و چرا اصرار دارم که بگويم آلترناتيو بعدى کمونيسم کارگرى است. به اين دليل که اولاً همانطور که گفتم چپ به معنى چپ در ايران الان در کمپ ملى - اسلامى است. آن چيزى که به آن ميگفتند چپ، در کمپ اپوزيسيون ملى (اسلامى) است. شما ليست کنيد ببينيد به چه کسانى ميگفتيد چپ، نگاه کنيد، ببينيد کجا هستند و از چه دفاع ميکنند. مى‌بينيد که در اردوى نهضت ملى - اسلامى هستند. افقشان هم تا حد زيادى مشترک است. و ثانيا اضافه کنم اين چپ با ما به عنوان کمونيستهاى ميليتانت بطور مشخص مشکل دارد. البته به ما نميگويند که کمونيست ميليتانت با تو مخالفيم. ميگويند مستبد، پل‌پتى و هزار و يک چيز ديگر، بدون آنکه مسئله اش را بگويد و آن اين است که اينها کمونيستهاى سرنگونى طلبند. به سناريوى جمهورى اسلامى را يواش يواش تغيير بدهيم گردن نگذاشتند و دارند کار خودشان را ميکنند. در نتيجه حتى اين چپى که من از آن دارم صحبت ميکنم، نقطه مقابل کمونيسمى است که اينجا به عنوان آلترناتيو و نيروى سوم در جامعه مطرح ميکنم، قرار ميگيرد.نکته بعد اينکه کمونيسم اگر چه در مقياس تاريخى جنبش تعريف شده‌اى است ولى در هر دوره اى با يک جريان از کمونيستها در يک کشور تداعى شده است. اينطور نيست که براى مثال در انقلاب روسيه به بلشويکها و منشويکها يکسان بگويند که کمونيستها آمدند. يک جائى بالاخره بلشويکها ميشوند نماينده تحول کمونيستى و منشويکها ميشوند نماينده دولت موقت انقلابى، کسانيکه ميخواهند وضع موجود را نگهدارند. کمونيسم با چيزى در هر دوره تداعى ميشود. در تاريخ ايران هم با حزب توده تداعى شده، هم با چريکهاى فدائى خلق و خط مشى چريکى تداعى شده و بعضاًً و بعدش در يک دوره کوتاهى با سازمان سياسى - تشکيلاتى مثل پيکار و رزمندگان و غيره تداعى شده است.کمونيسم در هر کشورى هميشه يک بستر اصلى و خط اصلى دارد، و آن سازمانى است که به اصطلاح به پرچمدار و نيروى اصلى اپوزيسيون ((کمونيست)) تبديل شده است. کمونيسم در يک کشور بطور کلى نيست. آن جريانى است که جامعه على العموم، نه متخصصين در دانشگاهها يا مورخها، به عنوان کمونيسم مد نظر دارند. به اين اعتبار يکى گرفتن کمونيسم با کمونيسم کارگرى بنظرم موجه است. چون الان در چارچوب جامعه ايران کمونيسم اشاره‌اش به حزب کمونيست کارگرى و کمونيسم کارگرى است. وقتى ميگويند کمونيستها منظورشان راه کارگر نيست، منظورشان بچه هاى سابق رزمندگانى نيست، منظورشان کسانى که در روزنامه فلان بخودشان ميگويند چپهاى سابق نيست. منظورشان حزب کمونيست کارگرى است و بطور روز افزونى دارد اينطور ميشود. کمونيستها را مردم به عنوان يک عبارت مشخص در هر دوره بکار ميبرند، بورژوازى در هر دوره اى به بکار ميبرد. الان سلطنت طلبها وقتى مى‌گويند کمونيستها، به هيچ کس به جزء ما اشاره نمى‌کنند. هيچ کس جز ما منظورشان نيست. به آنهاى ديگر ميگويند چپها. به ما ميگويند کمونيستها. در نتيجه کمونيسم به عنوان يک آلترناتيو ميرود که بيشتر از اين هم حتى با پديده کمونيسم کارگرى و حزب کمونيست کارگرى گره بخورد، بيشتر از اينکه به يک چپ على العموم بگويند. کما اينکه در انقلاب ٥٧ ديگر به حزب توده نمى‌گفتند کمونيستها. بخاطر اينکه چريک فدائى و بعداًً به يک درجه ترکيب پيکار - فدائى تعريف کمونيسم شده بودند. اگر کسى را مى‌گرفتند ميبردند زندان مى‌گفتند توده اى هستى يا کمونيست؟ کدامش؟ کمونيست بودن مقوله مشخصى از نظر سياسى ميشود. همانطور که گفتم يک مورخ جنبش چپ ميتواند بگويد اينها شاخه هاى مختلف تروتسکيسم، حزب کمونيست طرفدار مسکو، ارو کمونيست و غيره و اينها جنبش کمونيستى‌اند. ولى کمونيسم فرانسه در يک مقطع مشخص، ممکن است با حزب کمونيست فرانسه تداعى شود. و کسى که ميگويد کمونيستها مى‌آيند سر کار، اتوماتيک بايد منظورش اين باشد که حزب کمونيست فرانسه مى‌آيد سر کار، انتظار ندارد که فلان گروه تروتسکيست هم سر کار بيايد.
اين موقعيت بنظر من دارد به يک درجه، بخصوص در سالهاى اخير در ايران بوجود مى‌آيد. کمونيسم را با حزب کمونيست کارگرى دارند تداعى ميکنند. به يک معنى از نظر نظرى هم حزب کمونيست کارگرى پرچم دار کمونيسم شده است. به عنوان يک انديشه، به عنوان يک آلترناتيو و به عنوان يک نوع جامعه. بيرون ما کسى معتقد نيست که بايد جامعه کمونيستى آورد. در تبليغات جريانى اين نيست که بايد جامعه کمونيستى و يا سوسياليستى آورد و خط کمونيسم کارگرى است که با آن تداعى ميشود. اما آيا کمونيسم کارگرى که من ميگويم در جامعيت کلمه مترادف است با حزب کمونيست کارگرى؟ به نظر من اينطور نيست. کمونيسم کارگرى که من به عنوان يک جنبش در مقابل ملى - اسلامى ها، در مقابل راستهاى غربى بکار ميبرم، پديده وسيعترى از حزب کمونيست کارگرى است. همين خط است ولى پديده وسيعترى است. من در اين جنبش کل حرکات شورايى کارگرى و جنبشهاى مجمع عمومى کارگرى و جنبشهاى اعتراضى کارگرى که زير چتر اپوزيسيون رفرميست نمى روند را مى‌گنجانم. حتى طرف ممکن است خودش را آنارشيست بداند. اين زياد مهم نيست. مهم اين است که در صحنه سياسى جامعه، شعارهائى که اين دو کمپ ميدهند، جنبش کارگرى، جنبش شورائى، جنبش مجامع عمومى، رهبران عملى، و خط مشى که در جامعه دنبال ميکنند خودشان انطباقشان را با کدام يک از احزاب سياسى در اپوزيسيون پيدا مى‌کنند. اگر در جنبش کارگرى مثلاً کارگران طرفدار سنديکا و حزب توده و اکثريت دست بالا پيدا بکنند، شما ميتوانيد اين جنبش را حتى اگر نگويد که توده‌ايستى است، کنار آنها قرار دهيد. حال آنکه نتوانيد رابطه فيزيکى - حزبى بين آنها نشان دهيد، با اين وجود ميتوانيد بگوئيد اينها جنبش سنديکائى‌اند و مال اينها هستند. بنابراين بنظر من، جنبش شورائى و اعتراضات توده اى کارگريى که زير چتر رهبرى ملى - اسلامى نرود، بخشى از اين جنبش کمونيسم کارگرى است. بعلاوه محافل، سازمانها و گروه هاى کوچک زيادى ميتواند تشکيل شود که با وجوديکه قطب بودن و محورى بودن حزب کمونيست کارگرى را قبول ميکند، به دلايل مختلفى به اين حزب نمى‌پيوندند. بعضاً تماس ندارند، در شهرهاى مختلف تشکيل ميشوند، حوزه فعاليت معينى دارند، اختلافاتى حس مى‌کنند، نظرات حزب را صد در صد نمى پذيرند و در نتيجه مجموعه اى از محافل و شبکه هاى چپى هم مى‌تواند وجود داشته باشد که معتقدند که بايد حول حزب کمونيست کارگرى کار کنند و به عنوان گروه فشار روى حزب کمونيست کارگرى کار کنند، در مجموع توسط اين حزب کمونيست کارگرى هدايت شود. اينها بخش عمومى جنبش کمونيسم کارگرى ميتوانند باشند.
من مى‌خواهم نقطه قدرتها و ضعفهاى اين جنبش را هم برشمارم. مال بقيه را شمردم ميخواهم چند فاکتورى که به اصطلاح نقاط قدرت و ضعف جنبش کمونيسم کارگرى است را برايتان بر شمارم. به نظرم مهمترين نقطه قدرت اين جنبش اين است که اميال و آرزوهاى نسلى که از آن صحبت کردم را بدون کم و کاست نمايندگى ميکند. شما يک لحظه از اين که کمونيستها کمونيستند و آمريکا با آنها بد است و نمى گذارد بيايند سر کار صرف نظر کنيد. فرض کنيد اسم ما حزب نارنجى است. يا مثلاً هر چيزى مانند حزب سبز ايران، حزب قرمز ايران، حزب سرخ ايران، حزب ايرانيان آزاد و غيره. آنوقت مقايسه کنيد اين حزب را با تبليغاتش، با جامعه اى که مى خواهد، کارهائى که براى آن جامعه ميکند و مى‌بينيد مردم خوانائى شان با کدام يک از اين طيف احزاب است. مى بينيد سکولاريسم شان با اين حزب است. اينها سکولاريست ترند، آنها نيستند. تنها جريانى که ميخواهد ريشه دين را از آن مملکت بر بيندازد اينها هستند و اين جزء آرمانهاى اصلى اين نسل است. برابرى زن و مرد. لغو کار مزدى و جامعه اى که در آن آدمها از نظر اقتصادى برابر باشند. از طبقات کارگر و زحمتکش کيست که اگر ميکرفون را جلوى دهانش بگيرى و بگوئى يک حزبى هست که ميگويد بيمه بيکارى بايد داد، مزد و قضيه نان در آوردن را بايد از بازار بيرون کشيد و هر کس برود کار کند و هر چه ميخواهد مصرف کند (راهش اين است، اينکه حالا عملى شدنى است يا نه کار نداريم) تو نظرت چيست؟ ميگويد آرزوى من است.
اين بحث که شما حرفهاى قشنگ ميزنيد ولى حيف که عملى نيست، دارد ميگويد ما حرف دل مردم را ميزنيم ولى هنوز باور به قدرت پياده کردنش موجود نيست. وگرنه ما حرف دلشان را داريم ميزنيم. مدرنيسم، سکولاريسم، برابرى زن و مرد، مبارزه با تبعيض، آزادى بى قيد و شرط سياسى، لغو کار مزدى، برابرى اقتصادى و رفاه اجتماعى، وقتى اينها را کنار هم ميگذاريم، ما داريم اميال اين نسل و اساساً ٩٠ در صد مردم را که بايد کار کنند و زحمت بکشند تا زندگى بکنند را نمايندگى ميکنيم. اين نقطه مثبت ماست. هر کس ديگرى چيزى بر خلاف اميال مردم دارد که ميخواهد به آنها بفروشد. سلطنت طلبها مى‌خواهند سلطنت را بهشان بفروشند و بعد بازار آزاد را هم به آنها بفروشند. و بايد توضيح دهد و بگويد که من فردا شما را در بازار عرضه و تقاضاى نيروى کار رها ميکنم. بگذاريد من سر کار بيايم، از فردا بايد برويد بازار کار و براى خودتان کار گير بياوريد. در ضمن اين آقا را مى‌بينيد، ايشان قرار است که شاه بشوند. چيزهائى که بايد اصرار کنند تا مردم قبول کنند، جزيى از آرمانهاى مردم نيست. کسى در آن مملکت صبح بيدار نميشود و بگويد، آخيش چه روزه خوشى، کاش يک شاه داشتيم و کاش من در شهر دنبال کار ميگشتم (خنده حضار). اين جزيى از آرزوهاى مردم نيست. بايد اين مجموعه را به عنوان شرايط و ملزومات و به اصطلاح تلخى آن ميوه خوب به او بخورانند. ميگويند آقا شما حالا بيا اين شاه را قبول کن در عوض ايشان آمريکا را مى‌آورد و سرمايه گذارى ميشود. شما بازار آزاد را قبول کن در عوض ما سعى ميکنيم بخشى را بصورت بيمه بيکارى برايتان برگردانيم که از گرسنگى نميريد. اما اين حزب اينطور نيست. اين حزب دارد اميال واقعى مردم را وقتى که با قلبشان مصاحبه ميشود، نمايندگى ميکند. اينکه حالا محاسبات مردم بعداًًً به چه چيزى وادارشان ميکند بحث ديگرى است ولى اينکه ته دلشان اينها را مى خواهند ترديدى نبايد کرد. به اين ميرسم که آيا اسم کمونيسم مزاحم اين پروسه است و چقدر مزاحم است و ما بايد با آن چکار بکنيم. وگرنه اگر اسم ما حزب ايران بود، حزبى بود با مشخصات حزب کمونيست کارگرى اما اسمش حزب ايران بود، الان دنيا را برداشته بود. از اين نظر که همه ميگفتند بله آقا همه همين حرف را مى‌خواهيم بزنيم و حزب ايران راست ميگويد. کسى نميگفت شما سر کار نمى‌آئيد. الان کمونيسم را به عنوان يک چيزى که کمونيست است و نمى‌تواند در اين مملکت بيايد سر کار ميشناسند. از دوره روس و انگليس نمى‌گذارند کمونيست سر کار بيايد و آمريکا قبول نميکند و يا کجا پياده شده است و غيره، اينها حرفهائى است که وقتى مى فهمند کمونيست هستيم به ما ميگويند. اگر بگوئيم ما ليبرال هستيم همه اين سئوالها کنار ميروند و بعد بايد بنشينند قضاوت کنند ببينند ما مى خواهيم چکار کنيم.
اين جنبش نه براى اصلاحات است و نه براى اعاده و همين نکته جالب است. براى اصلاح چيز منفورى به ميدان نيامده که بخواهد چيزى را نگهدارد و براى اعاده چيزى که قبلاً مردم دور انداخته اند هم نيست. چيز تازه‌اى است و اين بنظر من کاملاً براى مردم محسوس است. اين جنبش بالقوه و بخاطر سنتهاى قديمى‌اش، هم سازمان دارد و هم ميتواند رهبرى را تامين کند. اين نقطه قوت ما به نسبت سلطنت طلبان و به نسبت راستهاى غربى و حتى خود ملى - اسلامى ها است. ملى - اسلامى ها خاتمى را دارند. ولى همانطور که صحبتش است اگر او را از دست بدهند همگى عزا خواهند گرفت. بدون خاتمى آنها پانزده کلاس پائين تر برميگردند. حزب کمونيست کارگرى که وسط اين قضيه است به نظر من اين شانس را دارد که اين جنبش را سازمان بدهد و رهبرى اين جنبش را تامين کند. وجود حزب کمونيست کارگرى که بعداً به آن ميرسم يکى از سرمايه هاى اين جنبش است. و کمونيسم کارگرى ممکن است در شاخه هاى اصلى و جدال اصلى سياسى که درگير ميشود در ايران متشکل ترين اش و هدايت شده‌ ترين‌اش باشد. با خط و حساب کار ترين‌اش باشد و نقشه‌مند ترين‌اش باشد، اين نقطه قوت جنبش کمونيستى در اين دوره است. نکته بعد اينکه هر چه اين پروسه انقلابى تر و سير تحولات سريعتر باشد شانس ما هم بيشتر ميشود. هر چه مردم بيشتر در فعاليت سياسى شرکت کنند ما به نسبت بقيه اين نيروها قوى تر مى‌شويم، بخت ما باز تر ميشود. هر چه اين پروسه محدود تر باشد و مردم از صحنه بيرون تر باشند، شانس ديگران زيادتر است. (من بعداً در آن چارچوب هم شانس خودمان را ميگويم.) ولى اگر پروسه انقلابى شود، ميليتانت شود، اتحاد گسترده شود و مردم نخواهند بپذيرند، به همان درجه که محيط سياسى راديکاليزه شود، به همان درجه هم ما شانس بيشترى براى سر کار آمدن خواهيم داشت تا نسبت به کسانى که از حضور مردم در صحنه و از راديکاليزه شدن خواسته ها و شعارهاى مردم نفع نميکند. اين نقطه مثبت ماست. بخاطر اينکه فرض من اين است که اين پروسه راديکاليزه ميشود، مردم وارد صحنه ميشوند و يک جنبش وسيع تر از اين در راه است.
نکته بعد اين است که بنظر من اين پروسه انقلابى افق ما را همه گيرتر ميکند. هر چه اوضاع راديکاليزه شود تئورى راديکال برد بيشترى پيدا ميکند، برنامه راديکال برد بيشترى پيدا ميکند. رهبران راديکال بيشتر در دل مردم جاى ميگيرند. در نتيجه ما با گسترش اعترضات چفت ميشويم. و اگر روند را اينطور ببينيم که به سمت گسترش اعتراضات ميرود، مى‌توانيم فرض کنيم که تناسب قوا به نفع کمونيسم کارگرى مى‌چرخد. در دو شرايط به نظر من شانس سرکار آمدن ما بيشتر از بقيه است. يکى در شرايط دمکراتيک و انتخابات، و ديگرى در شرايط انقلابى. در هر دو شرايط ما سر کار مى‌آئيم. در هر دوى اينها کمونيسم کارگرى سر کار مى‌آيد. من فرض اينکه ما اول بايد حضور داشته باشيم تا سر کار بيائيم را بعداً بحث ميکنم. فرض کنيم اين نيرو توانسته است خودش را به صحنه انتخاباتى آزاد در يک کشورى که جمهورى اسلامى نيست، برساند. در يک پروسه انتخاباتى دمکراتيک، اگر بنا باشد يک چنين پروسه اى در ايران پا بگيرد، ما سر کار مى‌آئيم. حزب کمونيست کارگرى بنظر من بالاترين راى را بين مردمى که آزادانه به پاى صندوقهاى راى رفته باشند، بدست مى آورد. سلطنت طلب فکر نميکنم اين شانس را داشته باشد. اشتباه است اگر فکر کنيم که انتخابات به نفع آنهاست و فقط انقلاب به نفع ما تمام ميشود. انتخابات هم به نفع ما تمام ميشود. و دقيقاً به همين خاطر است که فکر ميکنم پاى انتخابات نميروند، مگر مجبورشان کنيم. پروسه اى که برويم مجلس آزادى برگزار کنيم و در حوزه مختلف کانديد معرفى کنيم و راى مردم را بشماريم، حزب کمونيست کارگرى به عنوان بزرگترين حزب کشور وارد مجلس ميشود. ممکن است اکثريت نباشد ولى اگر بگذارند در يک انتخابات آزاد با سه ماه فرجه تبليغاتى کار کند، بزرگترين حزب سياسى کشور ميشود. در اين رابطه ميتوانيم بحث کنيم. به هر حال به نظر من پروسه انتخاباتى ما را سر کار مياورد. به خاطر واقعيتى که آن جامعه پشت سر ميگذارد پروسه انتخاباتى منتقد آن وضعيت را سر کار مى آورد. من راجع به نوع کمونيسم مان بعدا حرف ميزنم که اين نوع کمونيسم با کمونيسمهاى ديگر چه فرقى دارد. به اضافه اينکه رابطه اى که ما با مردم داريم، بر خلاف سنت تاکنونى چپ، رابطه اى خيلى روشن و شفاف و قابل فهم است. ما داريم راجع به نوع کمونيسم جديدى حرف مى‌زنيم. انقلاب هم ما را به نظرم سر کار مى‌آورد. يعنى هم پروسه دمکراتيک و هم پروسه انقلابى شانس و قدرت ما را بيشتر ميکند. اما شانس ما در پروسه توطئه گرايانه، تبانى و روندهاى زير زمينى، کودتا و روندهاى کودتا و ضد کودتا از همه کمتر است. اگر بنا باشد حکومت جمهورى اسلامى با يک سلسله کودتا و ضد کودتا عوض شود، ما همچنان خودمان را در اپوزيسيون خواهيم يافت. ولى اگر بنا باشد مردم وارد صحنه شوند و انقلاب کنند، شانس ما زياد است. اگر بنا باشد جايى انتخاباتى صورت گيرد شانس ما زياد است. به اين هم ميرسم که پس فرداى انتخابات، کودتا دوباره شروع ميشود. يعنى ما اگر با انتخابات سر کار بيائيم بايد فکر اين را بکنيم که فردا کودتا مى‌کنند. به آن الان نميپردازم ولى خود نفس پروسه انتخابات شانس اينکه کمونيستها را سر کار بياورد از همه بيشتر است.
جنبه هاى منفى فعاليتمان، يعنى جنبه هاى منفى فعاليت اين خط سوم، يعنى جنبش کمونيسم کارگرى چيست؟ به نظرم کمبود منابع يکى از مشکلات اصلى‌اش است. دو جريان ديگر که اسم بردم يکى شان منابع دولت را در اختيار دارد و کار ميکند، ديگرى هم منابع باقى دولت ها را دارد و کارش را ميکند. در نتيجه ما مى‌مانيم و منابعى که اين جنبش بايد بسازد. کمبود منابع يکى از مهمترين موانع است. نبود حمايت بين المللى. الان هر دو آن جريانات در سطح جهانى طرفداران قوى دارند. حزب کمونيست کارگرى و کمونيسم در ايران، در اين مقطع و تا وقتيکه نزديک قدرت سياسى باشيم، به نظر من آن حمايت بين المللى را در هيچ سطحى نخواهد داشت که آنهاى ديگر دارند. خصومت غرب با ما. خصومت غرب با کمونيسم کارگرى يکى از مهمترين فاکتورهائى است که ميتواند ورق را برگرداند. نه فقط به اين معنا که واقعاً غرب با ما وارد عمل شود، به اين معنى که غرب اين تصوير را بدهد که حکومت کمونيستى در آن کشور را نمى‌پذيرم و مردم در خانه شان بنشينند، چرتکه بيندازند، بگويند ((غرب)) نمى پذيرد مگر ديوانه ايم برويم پشت حزبى که اگر بيايد سر کار، اول از همه چيز موشک کروز ميخورد وسط پاک ساعى. چرا اين کار را بکنيم. چرا ما بيائيم کشور را وارد خصومت با آمريکا بکنيم؟ بگذار راى بدهيم به آمريکائى ها و بيايند قال قضيه را بکنند. در نتيجه خصومت غرب با ما و نه فقط خود خصومت. بلکه دادن تصوير خصومت غرب با ما و تبديل شدن اين که غرب اينها را نمى‌پذيرد به بخشى از خود آگاهى مردم و محاسبات مردم، يک مانع اساسى سر راه کمونيسم کارگرى است. کسى با پاى خودش، خودش را وارد مخمصه اى به اين بزرگى نميکند. ميگويد "بچه‌ها ميبخشيد ولى من دارم ميروم راى بدهم به آن آقا که ((غرب)) گفته است. شوروى بنظرم اين را به ما نشان داد، تحولات روسيه نشان داد. ما مورد هجوم ميدياى غربى قرار ميگيريم و بشدت تحريف ميشويم. يعنى بايد فرض کنيم که جنبش کمونيستى در ايران با يک حمله وحشيانه و کثيف از طرف ميدياى بورژوائى غربى روبرو ميشود، سى ان ان، بى بى سى، با دروغهاى شاخدارى که ميگويند. ديروز گاردين مقاله اى نوشته بود که آيا لنين بالاخره يک آدم مشنگ بود يا يک آدم مستبد؟ شق ديگرى بين اين دو تا نيست! يا يک آدم مشنگ بوده يا مستبد! يا ديوانه بوده يا مستبد، از اين دو حالت خارج نيست؟ اين که رهبر يک انقلاب کارگرى بوده که آزادى آورده و به همان فنلاند بقل دست گوش خودشان ((استقلال داده))، کسى که مستعمرات روسيه را بخشيده، حقوق زن در آن مملکت را بالا برده و کارگر نوعى ايمنى اقتصادى به دست آورده، مسئله شان نيست. اينکه اين آدمى که به قول اينها مشنگ بوده، بقول اينها اين آدم ديوانه، فقط کتابهايش از تمام کتابهاى سران بورژوائى غربى بيشتر بوده و خود اينها روز خودش گفته اند که کميسارياى بلشويک هاى در قدرت به اندازه کتابخانه دانشگاه بين خودشان نوشته دارند، مسئله شان نيست. الان ميگويند لنين يا ديوانه بوده، يا خل بوده و يا مستبد! لنين بيچاره مستبد هم نبوده است. تا وقتى لنين سر کار بود اجازه و اختيار هيچ تصميمى تنهائى با لنين نبود. ٥ سال،١٠ سال بعد از مرگ لنين تازه شوروى شروع کرد به استبدادى شدن. اين تصويرى است که ميدياى غرب ميدهد. با ما بدتر از اين مى‌کنند. ببينيد با کوبا چه مى‌کنند! کاسترو را در تصوير ميدياى غرب ببينيد: "ديکتاتور کوبا، کاسترو امروز افزود ..." خوب ديکتاتور کوبا به کاسترو چه مربوط است. او هم مثل هر جاى ديگر دنيا انتخاب شده و دارد کارش را ميکند. چرا گزارشت را درست تهيه نميکنى؟ اين کارى است که با ما ممکن است بکنند. به احتمال قوى ميدياى غربى به جان اين جنبش مى‌افتد و اين براى ما مانع مهمى است. مسئله پروپاگاند جنگ سردى عليه کمونيسم بطور کلى، يعنى گذاشتن تجربه شوروى و چين به پاى کمونيستها و منفى بافى راجع به سوسياليسم، از موانع کار اين خط است.
يکى از مشکلات مهم کار کمونيسم کارگرى روحيه اى است که من به آن ميگويم "جونيوريسم". کسانى که خودشان را به عنوان شريک کوچکتر جامعه قبول کرده اند و تصورى از اين ندارند که جامعه ميتواند بدست آنها بگردد. به نظر من کمونيسم، بخصوص در کشورى مثل ايران که هيچوقت خط اصلى اپوزيسيون نشده و پاى قدرت نبوده، عادت کرده که به خودش به عنوان گروه فشار نگاه کند. گروه فشار براى پرچم حق و حقيقت که به دستت بگيرى و بروى جلو تا با تير بزنند و بر زمين بيفتى. چپ از خود تصوير يک عده سياستمدار سطح بالاى جامعه هستند را ندارد، اينکه يک جنبش اجتماعى زنده است که ميخواهد قدرت را بگيرد، جامعه را اداره کند، آموزش و پرورش را سازمان دهد، و اقتصاد را سازمان دهد. فکر ميکند چپ موظف است که به کسان ديگر فشار بياورد تا اين کار را بکنند. و اين خرد ديدن خود و کوچک ديدن خود، به نظر من شايد مهمترين عاملى است که ممکن است سد راه کسب قدرت شود. به نظرم چه براى فراخوان کسب قدرت، چه براى حفظ قدرت، اولين مشکل از داخل خود اين صف بيرون مى‌آيد. اينکه مى‌گويند اين کار را نکنيم، چرا خيز براى قدرت برداشته ايم؟ آيا ميتوانيم قدرت را بگيريم؟ آيا ميتوانيم حفظ کنيم؟ آيا قرار نيست "طبقه" اينکار را بکند و غيره. همه اينها بهانه است. طرف شنا بلد نيست، هزار و يک دليل مى‌آورد که من امروز نميخواهم بروم داخل آب (خنده حضار). مايو‌‌اش را نياورده، سرما خورده، وقتش نيست، نميخواهد از ديگران جلو بزند و آبروى همه را ببرد! و غيره. به هر دليلى وارد اين قضيه نميشود.
وقتى مسئله را بررسى ميکنى مى‌بينى که پشتش تئورى "شوراها" بايد قدرت را بگيرند، که در روسيه نگرفتند، بلکه بلشويکها قدرت را گرفتند، "طبقه" بايد انقلاب کند و نه حزب (فرمولبندى ما هم نميگويد حزب بايد انقلاب کند)، خوابيده است. ولى فرمولبنديى که ميگويد نرو به سمت قدرت، ترس از استخر سياسى اين جنبش جونيور را در جامعه نشان ميدهد. اينکاره نيست. وگرنه شما سه تا مدير کل وزارت فرهنگ را بگذاريد کنار هم و با آنها حزب بسازيد، فورى احساس کسب قدرت به آنها دست ميدهد. فکر ميکنند فوراً بايد وزير شوند. فوراً برنامه شان را براى جامعه ميدهند. اين خرد ديدن خود و اين تعلق به حاشيه جامعه، "مارژينال" ((حاشيه اى)) بودن تاريخى چپ در ايران، ذهنيت و روانشناسى که با خودش آورده، به نظر من يکى از بزرگترين موانع است. من فکر ميکنم اگر چپ شکست بخورد روى اين مسله شکست ميخورد نه روى هيچکدام آنهاى ديگر که گفتم. روى اين که نميرود نقش‌اش را انجام دهد و اين مهمترين مشکل اين خط است. دوم خردادى اين مشکل را ندارد، ميخواهد جهان را نجات دهد! طرف راه خانه اش را نمى تواند پيدا کند، ميخواهد ديالوگ تمدنها بکند. (خنده حضار). جدى مى گويم! به او گفته‌اند تو ديگر راجع به مطبوعات حرف نزن! الان ٥ ماه است که نميداند چکار ميکند. قرار بود با ديالوگ تمدنها برود جرج سورس را سر عقل بياورد. بيل گيتز را راهنمائى کند و به آمريکا بگويد که سيستم شما خوب نيست! از ادعا کردنش دست بر نمى دارد و کسى هم به ريشش نمى خندد. اما من و شما که ميگوئيم کمونيستها قدرت را بگيرند، از هزار سوراخ در مى‌آيند که نگاه کنيد: بلانکيستها، چه تخيلاتى، چه خود بزرگ بينى هائى، همه اش دارند من من ميکنند. در حالى که کسى با ديالوگ تمدنهاى خاتمى که تا ديروز مسئول يک کتابخانه مذهبى بوده مشکلى ندارد. آقاى خاتمى ميتواند ديالوگ تمدنها بکند ولى شما نميتوانيد اختيار مملکتى که خودت در آن بزرگ شده اى و احتمالاً در آن مقطع صد هزار نفر از نخبگان آن جامعه را سازمان داده اى را داشته باشيد. فکر نمى‌کنند که همين آدمها که در حزب کمونيست کارگرى و در جنبش کمونيستى‌اند، اگر در يک شرايط آزاد در يک آگهى شغلى شرکت کنند، توانائى شان براى اداره جامعه از اين وزرا و وکلا بيشتر خواهد بود. اول اينها را سرکوب کرده‌اند تا بتوانند حکومت کنند. و خود اين جنبش حاضر نيست اين را قبول کند. اين به نظر من فشار گناه پسا استالينى است. استالين آمده کارى کرده، احساس گناهى با کمک آمريکا و چپ ها خلق کرده‌اند که بيچاره از ترس نميتواند راه برود. خوب استالين به ما چه؟ مگر من هيتلر را به حساب آقاى بنى صدر گذاشته ام، که تو استالين را به حساب من ميگذارى؟ (مقايسه شان اصلاً مع‌الفارغ است.) تو هيتلر را داشتى اين هم استالين را دارد. کسى که در ٨٠ کشور دنيا کودتا کرده که ديگر از اين حرفها نبايد بزند. کسى که بمب اتمى بر سر مردم مى اندازد و بچه هاى مدرسه را در هيروشيما و ناکازاکى ميکشد که نبايد بحث استالين را به ميان بکشد. فوقش من هم مثل شما هستم. ولى هيچکس تا حالا نرفته يقه يک حزب ناسيوناليست را بگيرد و بگويد که شما استبداد به پا ميکنيد و يا از کجا معلوم که شما پلولاريسم را قبول کنيد. با چپ اين کار را ميکنند و چپ هم بِر بِر نگاه ميکند. خود ما به عنوان اولين حزب سياسى چپ در ايران که ادعاى قدرت کرده، دورا دور ادعاى قدرت کرده‌ايم، آماج حمله قرار گرفته و بيشترين اهانتها و فشارها را متحمل شده ايم. متحمل شده‌ايم براى اينکه جرئت کرده ايم از دولت حرف بزنيم. از رابطه دولت و حزب و غيره. اينها همه به نظر من آن احساس اکونوميسم منشويکى و احساس گناه پسا استالينى است که خميره چپ را تشکيل داده و اگر کمونيسم کارگرى بخواهد به قدرت برسد قبل از هر چيز بايد خودش بخواهد به قدرت برسد. اين به نظرم مهمترين مانع است.
نکته ديگر، ضعف ديگر، جنبش نسبتاً توسعه نيافته کارگرى است. اين ضعف خيلى بزرگى است. کمونيسم ميخواهد در کشورى به قدرت برسد که جنبش کارگرى‌اش اشکال حتى مقدماتى از تشکل و اعتراض اجتماعى را به دست نداده است. اگر شما برويد آمريکاى لاتين مى‌بينيد که رهبران کارگرى رهبران شناخته شده هستند در سطح شهردار شهر و وکيل مجلس. رهبر فلان سنديکاى کارگرى و اتحاديه کارگرى يک آدم سرشناس جامعه است. در ايران کارگر همان تصوير کارگر آورديم ديوارمان را تيغه بکشد، است. کارگرى که آوردند يک کار به او ميدهند و او هم انجام ميدهد و مزد ميگيرد. کارگر هنوز نتوانسته در جامعه ايران به عنوان يکى از پاهاى بحث اقتصادى، پاى بحث سياسى، پاى بحث دمکراسى و حقوق مدنى، با نمايندگانش و شخصيتهايش و سازمانهايش حضور بهم برساند. آمريکاى لاتين هميشه اينطور بوده است. حزب چپ به اتحاديه هاى کارگرى نزديک ميشود، رهبرانشان با هم حرف ميزنند و قرار ميگذارند که به حزب چپ راى بدهند و کمک کنند که آنها سرکار بيايند. در ايران کارگر منفرد و اتميزه است. ساختارهاى مبارزه صنفى نداشته و مبارزه دفاعى را نتوانسته سازمان بدهد. در نتيجه يک حفره بزرگ پشت سر کمونيستها بجا ميگذارد. ميروى جلو براى اينکه يک حرکت اساسى بکنى، مى‌بينى طبقه اى که حرکت دارد به نامش و يا لااقل از طرفش صورت ميگيرد، خودش معلوم نيست با چه استحکامى در صحنه است. براى دوره کوتاهى مى آيند در صحنه. معلمين، دانشجويان، زنان به طور کلى ممکن است يک جنبش طولانى مدت اعتراضى سياسى داشته باشند و يا روشنفکران و ادبا بخصوص. ولى کارگر اين بخت و آزادى عمل را ندارد که دو سال، سه سال در قلمرو سياسى پرسه بزند. بالاخره بايد سر و ته اين پروسه در سه ماه هم بيايد. بيرون اين سه ماه ما کارگران را به صورت نيروى زنده فعال حامى اين خط نداريم. آن سه ماه داريم، آن سه ماه قيام و شورش و شوراهاى خود بخودى و اتحاديه و مجامع عمومى اى که کارگران دارند مشت گره ميکنند و سخنرانى ميکنند را همه ما ديده ايم و آن هست، ولى تا آن سه ماه مانده به کسب قدرت، و در غياب يک جنبش اعتراض کارگرى شکل يافته که آگاهانه از اين چپها دفاع کند، اين خط چکار ميتواند بکند. جنبش اتحاديه اى در انگلستان مشکل ندارد که بگويد طرفدار چه حزبى است. ميگويد. ميگويد ملت برويد به حزب کمونيست يا به حزب ليبر اينجا راى بدهيد. اولين خاصيتى که جنبش کارگرى از چپ حاشيه اى نشين تحت تاثير اختناق گرفته اين است که خود را غير سياسى وانمود کند. در نتيجه حتى اگر به صحنه هم بيايد به آن سرعت به نيروى ذخيره و به اصطلاح به يکى از ارکان اين جنبش که ميخواهد قدرت را بگيرد تبديل نمى شود.
بنظر من نقاط مثبتى که بخصوص الان بايد روى آن مکث کرد دو رکن اساسى در جامعه است. يکى مسئله سکولاريسم است. به نظر من هر جريانى که به جاى جمهورى اسلامى سر کار بيايد بايد يک جريان سکولاريست باشد. بايد ضد دين باشد. و حتى به نظر من سکولاريسم کافى نيست، بايد ضد دين باشد. با يک موج برگشت عليه مذهب روبرو هستيم که هر چه جلوتر برود، وسيع تر ميشود. چون فردا آخوند را ميگيرند و مى گويند اين آقا را مى بينيد، ١٨ نفر را با دست خودش کشته است. آن وقت بايد ببينيد چند نفر از آن تتمه اى که در دهات يک جائى نماز ميخوانند، نمازشان را کنار مى گذارند. اين پروسه به نفع اسلام پيش نمى رود. اين پروسه دارد به ضرر اسلام پيش مى رود. جنبشى که ضد مذهب باشد يک پايش را گذاشته لاى در قدرت سياسى و الان که نگاه ميکنيد مى بينيد فقط کمونيسم کارگرى، کمونيسم راديکال کارگرى است که آشکارا و علناً و بصورت اعلام شده خودش را عليه مذهب تعريف کرده است.مسئله بعدى زنان هستند. نصف جامعه است و نه فقط زنان نصف جامعه هستند، بلکه از نصف ديگر جامعه هم بخش زيادشان طرفدار برابرى ((زن و مرد)) است. در نتيجه يک پلاتفرم مهم کمونيستها که ممکن است مردم با آن بيايند مسئله زن است. چون انقلابى که ميشود، ميتواند خيلى زنانه باشد. اکثريت عظيم ميتواند به اين معنى به تو راى بدهد و با تو باشد. اکثريت عظيم همين طورى با تو هستند. چون زن هستند، با تو هستند. در نتيجه کمونيسم کارگرى به نظر من سر مسئله مذهب و مسئله زن دو پشتوانه در آن جامعه دارد که هيچ کدام از جنبشهاى ديگر از آن برخوردار نيستند. ضد مذهبى گرى‌اش و دفاع از حقوق زنان. مدرنيسم، سکولاريسم و غيره تبعات اينها است. اگر مدرنيسم حزبى در چيزى ترجمه شود، ضد اسلامى گرى‌اش، ضد دينى گرى‌اش، دفاعش از حقوق زنان، و خلاصى اخلاقى براى جوانان است. جنبشى است که براى مثال با فرهنگى که يک جوان ايرانى بايد در آن زندگى کند، با خواست ميليونها آدمى که مى خواهند بيايند در صحنه جامعه و زندگى شان را تجربه کنند، کاملا خوانايى دارد.
اينها به نظر من نقاط مثبت و منفى جنبش کمونيسم کارگرى در چنين بزنگاهى است. اشتباه است اگر فکر کنيم که اين جنبشها مى آيند و نقاط مثبت و منفى را در يک تابلو مى گذارند و مردم انتخاب مى کنند. طبعاً اينطور نيست. بايد شرايط تبديل شود به شرايطى که قدرت دست به دست بشود. وقتى شرايط اينطور شد مردم بين مشخصه هاى عمومى ترى انتخاب مى کنند. به نظرم مردم اساساً در يک چنين تحولى، بين چپ و راست يکى را انتخاب مى کنند، نه فقط مردمى که بايد يکى از اينها را قبول کنند، بلکه مردمى هم که بايد به ميدان بروند بايد بين چپ و راست يکى را انتخاب کنند. يا ميرويد در صف راستها يا در صف چپها مى ايستيد.
در يک بزنگاه سياسى مثل يک انقلاب يا تحولات اين‌چنينى، اينطور نيست که ٨٢ حزب داريم که نميدانيم کدامش را انتخاب کنيم. چنين حالتى پيش نمى‌آيد. تصميم ميگيرى که چپى هستم، جمهوريخواهم، طرفدار عدالت اجتماعى‌ام، ميروم اينطرف. طرفدار امريکا و غرب هستم، زنده باد وضع سابق، ميروم آنطرف. البته در جزئيات انتخابات ديگرى هم وجود دارد ولى در کل، جامعه تصميم مى‌گيرد که اين پيروزى بنام چپ صورت بگيرد يا بنام راست.
در انقلاب ٥٧ اين اتفاق افتاد. تا قبل از تظاهرات تاسوعا و عاشورا به نظر مى‌آمد که مردم دارند در ايران يک انتخاب چپ ميکنند. به نظر مى‌آمد که مردم دارند چپ را بميدان مى کشند و زير شعارهاى چپ دارند تظاهرات ميکنند. زير شعارهاى چپ اعتراض ميکنند. و بعد با گاوبندى اسلاميون و آمريکا و سران حکومت، سيستم انتقالى تعريف ميشود. روز عاشورا کسانى که در خيابان بودند ميدانند چه شد. شعار مرگ بر شاه با فحش سران تظاهرات روبرو ميشد. ميگفتى مرگ بر شاه، ميگفتند آن ساواکى را بگيريد. عليه شعار مرگ بر شاه روز عاشورا به عنوان شعار ساواک سمپاشى ميشد. معلوم بود که تصميمشان را گرفته اند. هژمونى راست داشت روى جنبش اعتراضى از مقطع تاسوعا عاشورا اعمال ميشد، از مقطعى که خمينى به مسلمانها پيغام ميدهد که صفتان را از چپها جدا کنيد. در نتيجه چپ را ميگذارند که به آن شليک شود و چپ ديگر جرات نميکند با شعار خودش به خيابان بيايد. با شعار الله اکبر بايد به خيابان بيائيد. وقتى که معلوم شد که آن رژيم را دارند مى‌اندازند و راست مذهبى تنها انتخابى است که مردم دارند، مردم هم پشت آنها رفتند. اين دفعه هم همينطور است. مسئله اين است که اگر چپ خودش را به عنوان انتخاب عرضه کرده باشد، مردم بين چپ و راست يکى را انتخاب مى‌کنند. چپ بطور کلى و راست بطور کلى. و اگر اينطور که من گفتم پرچمدارش و چهره شاخص چپ کمونيسم کارگرى باشد و نه توده ايسم، سوسيال دمکراسى و جريان ديگرى، آن وقت اين انتخابى است بين کمونيسم کارگرى و باقى جريانات. به نظر من به همين سادگى است.
بحث اين نيست که مى‌رويم در خانه ها و مردم را با ايدئولوژى آلمانى و هجدهم برومر مارکس و مانيفست کمونيست آشنا مى‌کنيم. قرار نيست از اين راه مردم کمونيسم کارگرى را انتخاب کنند. مردم دنبال رهبر يک تحول سياسى - اجتماعى ميگردند، نيروهاى در صحنه را نگاه مى‌کنند و تصميم ميگيرند که با راست بروند يا با چپ. و اگر با چپ رفتند با آن چپى ميروند که هژمونى سياسى دارد، هژمونى فکرى دارد، هژمونى سازمانى دارد و کسى که در آن مقطع چپ را به نام خودش کرده است. اسمش ديگر مهم نيست، با آن ميروند. چريک فدائى سيانور ميگذاشت زير زبانش و حرفهاى نامفهوم ميگفت و با رژيم شاه وارد جنگ شده بود. وقتى مردم رفتند يک کار سياسى تشکيلاتى کردند که ربطى به چريکيسم نداشت و شاه را انداختند، رفتند چريک را آوردند گذاشتن آنجا و دورش جمع شدند. گفتند زنده باد چريک فدائى، درود بر فدايى. خود فدائى نمى توانست باور کند که اين اتفاق دارد برايش مى افتد. هيچکس هم از اين عده کتابهاى جزنى و پويان و احمد زاده را نخوانده بود. ولى فدائى سمبل ما مسلمان نيستيم شده بود: آقا جان اينهايى که اينجا جمع شده اند مسلمان نيستند، آخوند هم نمى‌خواهند و دوست ندارند به جمهورى اسلامى راى بدهند. در نتيجه در يک فضاى انتخاب و در يک دو راهى اينگونه ميتواند بحث قدرت براى حزب کمونيست کارگرى و جنبش کمونيسم کارگرى مطرح باشد. نه در يک پروسه ارشادى که در آن مردم مطمئن بشوند که بله برنامه اينها را خوانده‌ايم و از همه بهتر است.
همانطور که گفتم در يک پروسه به اصطلاح تدريجى که در آن انتخابات مطرح باشد و يا در يک پروسه انقلابى و يا در يک جنگ نظامى طولانى مدت حزب کمونيست کارگرى و يا کمونيسم کارگرى ميتواند به قدرت برسد. اين سه راهى است که جامعه جلوى کمونيسم ميگذارد. بيرون اينها يعنى ضربات کوتاه مدت نظامى و به اصطلاح انتقالهاى قدرت سياسى از بالا ميتواند حکومت اسلامى را عوض کند و بدهد دست جناحهاى ديگرى در راست و آنوقت به نظرم اين بحران ميتواند تخفيف پيدا کند. اين بحران حکومتى بورژوازى حتى ميتواند براى ده سال حل بشود. در آن صورت کمونيسم کارگرى تبديل ميشود به يک نيروى قدرتمند اپوزيسيون در جامعه. ولى قدرت سياسى به طرق دمکراتيک، انتخاباتى و انقلابى قابل تصرف است. اگر پروسه به طرق کودتائى و بدون دخالت مردم طى شود، به نظر من کمونيسم کارگرى شانس قدرت گرفتن ندارد.
حال فرض کنيم ماحصل اين تحولات و سرنگونى و غيره يک انتخاب چپ در جامعه بود و فرض کنيم اين چپ سمبليزه شد در کمونيسم کارگرى و فرض کنيم که کمونيسم کارگرى قدرت را تشکيل داد و قدرت را گرفت، سئوالى که مطرح ميشود اين است که آيا ميشود در قدرت ماند؟ فکر کنم اين پيچيده ترين مسئله است. آيا ميشود در قدرت ماند؟ چون خود پروسه اى که قدرت را بگيريم هنوز ساده تر از در قدرت ماندن است. ماندن در قدرت هم من صحبت ٢٠ سال را نميکنم، صحبت از ٥ سال است. آيا ميشود اين حزب کمونيست کارگرى که روى دوش مردم به قدرت رسيده در قدرت بماند يا نه؟ اولاً اينها در انتخابات تقلب خواهند کرد ولى فرض کنيم عليرغم اين ((شرايط)) حزب به قدرت برسد. ثانياً ممکن است بخواهند کودتا کنند و ممکن است سعى کنند کشور را به يک جنگ خارجى بکشانند. ممکن است سعى کنند کشور را با تروريسم بى ثبات کنند. ممکن است کشور را بخواهند با تحريم اقتصادى و محاصره اقتصادى بى ثبات کنند. ممکن است کشور را بخواهند از طريق همان بحث فدراليسم که صحبتش را کرديم متلاشى کنند. آيا مى‌توانيم به اين مشکلات فايق آئيم؟ آيا کمونيسم کارگرى عليرغم همه اين مسائل ميتواند قدرتى را که در يک شرايط مناسب سياسى به چنگ آورده، نگهدارد؟ جوابى که من ميدهم به فرض شرايطى مثبت است. يعنى من فکر ميکنم با توجه به اوضاع بين المللى و با توجه به مشخصات داخلى ميتواند قدرت را نگهدارد. خود پروسه کسب قدرتش به اندازه کافى سخت است و فرض کردم و پيچيدگى هاى خودش را دارد که بعدا به آن ميرسم. ولى حفظ قدرت و قرار گرفتن در موقعيتى که واقعاً دولتى تشکيل شود که ميخواهد مسائل جامعه را حل و فصل کند، ساختار سياسى و فرهنگى جامعه را عوض کند، به نظر من در اين دوره مشخص در ايران در حيطه اختيار کمونيسم کارگرى هست. بخاطر همين هم من اول بحث گفتم که اين نسخه را براى کشور کره نمى‌پيچم. نمى دانم کمونيسم کره اصلاً شانس دارد کارى بکند يا نه؟ من دارم راجع به يک شرايط ويژه تاريخى و منحصر به فرد تاريخى در ايران حرف ميزنم که کمونيسم کارگرى ميتواند قدرت را بگيرد و ميتواند نگهدارد، به شرط اينکه يک سلسله پروسه هائى را طى کند.
اولين مساله اى که به نظر من مهم است اين است که اين کمونيسم نوع قديم نيست. به نظرم کمونيسم نوع قديم در اين پروسه اگر هم قدرت را ميتوانست بدست بياورد، فوراًً از دستش ميگرفتند. مشخصات کمونيسم کارگرى معاصر در ايران طورى است که بتواند اين کار را بکند. اولاً يک سنت اروپاى غربى است. مهمترين سرمايه حزب کمونيست کارگرى اين است که يک حزب غربى است. بگذاريد اين را معنى کنم. حزبى است که ريشه هايش در انديشه و فرهنگ و مدنيت اروپاى غربى است. اين حزب اسلامى - ملى يک عده از جوامع شرقى نيست که عليه امپرياليسم قد علم کرده و ميخواهند دولت خودى درست کنند. اين ناسيوناليسم چينى نيست. اين فرهنگ بومى جائى نيست. اين حزب کارگر صنعتى آلمانى و انگليسى است که رهبرانش را بيرون داده و آن فرهنگ کاپيتاليستى را هضم کرده و نقاط مثبتش را هم شناخته و در خصومت فرهنگى و مدنى و نژادى هم با غرب نيست. اين اولين سرمايه اين جريان است. يعنى در ايران با پيروزى حزب کمونيست کارگرى، مدنيت غربى پيروز ميشود. من نمى‌خواهم هيچ توهمى نسبت به مدنيت غربى تاکنونى بدست بدهم ولى هر کس که کلاهش را قاضى کند ميداند اجازه حرف زدن از اجازه حرف نزدن بهتر است. اگر کليسا برود نماز خودش را بخواند و در کار مردم فضولى نکند بهتر است. يا اگر زن و مرد آزاد باشند که هر مناسباتى با هم ميخواهند برقرار کنند و يا مرد با مرد و زن با زن و هر چه که الان در جامعه داريم مى‌بينيم، بهتر است از اينکه با چماق بر سر مردم بزنند. ما داريم مى بينيم که اگر اجازه بدهند که هر کس نقدش را به جامعه بگويد بهتر است و اينها همه دستاوردهاى مدنيت غربى است. جامعه شرقى از اين چيز ها از خودش بيرون نداده است. حيف، کاش داده بود ولى نداده است. به ما مربوط نيست. بالاخره نداده است و الان حزبى که ميخواهد برود آن آزاد منشى سياسى را بياورد پايش را روى مدنيت غربى گذاشته است. و اين خويشاوندى با غرب به نظر من در عميق ترين سطحى رابطه ما را با جهان آن دوره تعيين ميکند. و کارهائى را در حيطه اختيارات حزب کمونيست کارگرى قرار ميدهد که چينى ها و کشورهاى متفرقه اى که در آن چپ ها سر کار آمدند، نمى توانستند بکنند و آن اينست که در کشور را باز کند به روى غرب و خودش را در امتداد مدنيت غربى و نقد غربى به جهان، با يک جهان نگرئى غربى مطرح کند و در نتيجه منهاى اختلاف سياسى روزمره با دولتهاى غربى که ممکن است پيش بيايد و يا پيش نيايد، به يک صلح عميقترى با مردم اروپاى غربى و امريکا برسد. شرايطى که هيچ کشورى در خاورميانه ندارد و نمى تواند هم داشته باشد. اين امکان وجود دارد که پيروزى کمونيسم کارگرى در ايران حتى به صورت پيروزى مدنيت غربى، در غرب تصوير شود. براى چه؟ براى اينکه حزبى مى آيد سر کار که همان روز اول برابرى زن و مرد، لغو مجازات اعدام، آزادى بى قيد و شرط سياسى، آزادى فعاليت رسانه هاى جمعى، آزادى مطبوعات، آزادى انتخابات و آزادى تشکيل احزاب و بيانيه حقوق بشر که سهل است فراتر از آن را، اعلام ميکند. بعد هم ميگويد تشريف بياوريد. و به هر کس که از آنجا عبور ميکند، در همان فاصله اى که آنجا هست ميگويد بيائيد به هر چه ميخواهيد راى دهيد. افغان ها را جزء مردم آن کشور ميداند و به آنهاى ديگر هم ميگويد اگر به شما هجوم آوردند شما هم بلند شويد بياييد اينجا. يک کشورى ايجاد ميشود که به نظر مى آيد دارد از يک سلسله ارزشهائى حرف ميزند که انسان غربى و آزاديخواه با آن خوانائى حس ميکند. فکر نميکند که اينها رفته اند فلسفه عرفانى شرق را احياء کرده‌اند. يا رفته‌اند و دو باره باستان شناسى کرده‌اند و مثلاً فهميده‌اند مزدک و مانى اين حرفها را زده‌اند. يا ميخواهند عکس انوشيروان دادگر را از اين به بعد روى پولشان چاپ کنند (خنده حضار). ميگويند اينها به نيوتن احترام ميگذارند، به داروين احترام ميگذارند، به ليبراليسم غربى احترام ميگذارند، به مارکس و انگلس احترام ميگذارند، به جنبش کارگرى اين کشور احترام ميگذارند، به هنر آوانگارد، به ارزشهاى اخلاقى پيشرو احترام ميگذارند. تنها کشورى در خاورميانه ميشود که کسى مزاحم آزادى جنسى کس ديگرى نيست. اولين کسانى که ممکن است جمع شوند و از اين دولت دفاع کنند، زنها هستند. سازمانهاى مدافع بخشهاى اقليت در اين کشورها هستند. کشورى است که مطلقا نژادپرست نيست و با تمايلات جنسى مردم کارى ندارد و همه آزادند حرفشان را بزنند. اين تصوير اگر منتقل شود بهترين ابزارى است براى اينکه جلوى توطئه بر عليه چنين حکومتى گرفته شود. نه فقط اين، بلکه خود اين مدنيت آنقدر با شکوه است که از فردا مردم ميگويند که درست شد. اگر شما بيائيد اين منشور را اعلام کنيد، توطئه کردن عليه حکومت در داخل و شوراندن مردم عليه آن، به شدت مشکل ميشود. ميگويند آخر ما در تظاهرات عليه چه حکومتى شرکت کنيم؟ تازه همين ها ديروز همه زندانى ها را آزاد کردند. مجازات اعدام را لغو کردند. آزادى مطبوعات را اعلام کردند. زن و مرد را برابر اعلام کردند. حقوق مدنى کودک را اعلام کردند و گفتند هر کس هر نوع موسيقى ميخواهد، بسازد و گوش کند. چرا من بيايم بر عليه اينها تظاهرات کنم؟ چى داريد ميگوئيد آقا جان؟ به نظر من اگر ما بتوانيم، اگر اين جنبش بتواند، به عنوان پيروزى يک فرهنگ بالاترى به قدرت برسد، آنوقت توطئه عليه اش سخت است، منزوى کردنش سخت است، محاصره کردنش سخت است. ممکن است فلان ژنرال آمريکائى به دنبال خط جنگ سردى اش هر کارى بخواهد بکند ولى توده مردم آن کشور مى گويند که اين يک جامعه باز است و ميتوانى بروى و ببينى چه خبر است. چيز عجيبى نيست که پشت ديوار قايم کرده باشند و يک پرده رويش کشيده باشند که ميگوئى دارند توطئه ميکنند. آنجا قانون مخفى کردن اطلاعات دولتى ندارند، ما داريم. تو نميتوانى اسرار دولتى را اينجا بگوئى ولى آنجا ميگويند. ميتوانى در جلسه مجلس شرکت کنى و جلسه هيات وزيرانش را تلويزيون نشان ميدهد. چى داريد ميگوئيد؟ همه اين رسانه هاى خبرى آنجا دفتر دارند و حرفشان را ميزنند. به اين حکومت دسترسى هست. اين به اصطلاح غربى گرى و آزاد انديشى حکومت و اينکه اين پيروزى جناح چپ اروپاست، پيروزى چپ اروپاست که در ايران تحقق پيدا ميکند، پيروزى چپ اروپا و انقلابى گرى اروپا است که در ايران تحقق پيدا ميکند، اولين گارانتى است. به نظر من اينجاست که ما مى بينيم جدالهاى دو دهه بر سر اينکه کمونيسم چيست، ميتواند نتيجه سياسى ملموس داشته باشد. با خط "راه درخشان" نميشود در ايران انقلاب کرد و گرفت و ايستاد. با بحث کومه له، پيشمرگه کومه له "واکپلان" ((مانند فولاد)) هم نميشود. با بحث سرمايه دارى مستقل و غير وابسته هم نميشود. با بحث بورژوازى ملى - مستقل نميشود. با بحث جنبش ملى - اسلامى نميشود. اگر شما کشورى درست کنيد که بگوئيد تروريست اگر بيايد اينجا من تحويل دادگاه بين المللى‌اش ميدهم و خودم جلوى روى همه محاکمه‌اش ميکنم، خيال غرب از اين بابت راحت ميشود. در نتيجه حمله کردن به آن کشور خيلى سخت تر است.
اين اسم کمونيسم ممکن است باعث شود خاطرات جنگ سردى در دل يک عده اى زنده شود ولى سئوالى که هست اين است که چقدر جامعه غربى از اين دولت بالفعل احساس خطر ميکند؟ به نظر من طبقه حاکمه اش احساس خطر ميکند ولى يک خطر مبهم و دراز مدت. ولى توده اهالى خوششان مى آيد و ممکن است اين را به عنوان يک حرکت پيشرو در خاورميانه که ميتواند شروع صلح در جهان و صلح خاورميانه باشد، در آغوش بگيرند.نکته بعدى به نظر من قدرت بسيج مردم است. ضامنى که اين جنبش دارد، اين است که مردم را در صحنه نگهدارد. راجع به اين ديگر بيشتر از اين نبايد صحبت کرد. نيروى اصلى چنين کشورى از نظر سياسى و اقتصادى و نظامى، مردم هستند.
نکته ديگر اينکه به نظر من مردم خودشان را در حکومت مى‌بينند. شوراها تشکيل ميشود. چه کسى را ميخواهيد ملامت کنيد. اين مردم ايران هستند که در شوراهايشان دارند تصميم ميگيرند و حکومت ميکنند. ساختار حکومتى يک چنين نظامى مبتنى بر حضور مستقيم همه در پروسه تصميم گيرى در تمام حالات و لحظات جامعه است. همانطور که گفتم اين يک جامعه باز و يک جامعه مترقى است.به اينها بايد چند نکته را اضافه کرد. دو نکته لااقل. يکى اينکه چنين حکومتى بايد يک ديپلماسى فوق العاده منعطف و عاقلانه اى داشته باشد. به نظر من نبايد قصد جنگ و صدور چيزهاى اين چنينى را به هيچ جا بکند. بايد اطمينان خاطر بدهد که ما با کسى سر دعوا نداريم. يک کشورى باشد که ميتواند با شما کنار بيايد. شما فاشيست هستيد؟ باريک الله، خوش بحالت! ما ميخواهيم اينجا کار ديگرى بکنيم. به نظر من نبايد دعوت به مخاصمه بکند. نبايد اصلاً پاى خصومت با غرب و کشور هاى منطقه برود. راهش اين است که يک ديپلماسى منعطفى داشته باشد براى اينکه بتواند خودش را در منطقه به اندازه کافى حفظ کند تا وقتى که آن اعتماد به نفس و ائتلاف بين المللى در دفاع از او شکل بگيرد. راستش اگر شرايطى بشود که تجربه کمونيستى را در ايران رويش خون بپاشند، حمله کنند، سه ماه جنگ کنند و ٥ شهر را نابود کنند، بمب بيندازند، تحريم اقتصادى بکنند، به نظرم اين انقلاب شکست ميخورد. شکست ميخورد به اين معنى. شايد نهايتاًً پيروز شود ولى ٢٠ سال اولش باز نسلى که انقلاب کرده دچار يک سلسله مشقات و بدبختيها ميشود و اين مشقات دقيقاًً مبناى عروج هزار و يک جور ناسيوناليسم و بورژوائى گرى در فاز بعدى اين جنبش ميشود. در نتيجه بايد تلاش کرد که خون به اين جنبش نپاشند، فقر به اين جنبش نپاشند، و واقعاًً سر کار آمدن کمونيسم کارگرى مساوى باشد با آزادى فوراًً، رفاه فوراًً. آزادى فوراًً به نظر مى آيد خيلى سخت نيست. ميگوئى همه آزادند. از خودت شک ندارى و فکر ميکنى که شوراها از اين حکومت دفاع ميکنند. ولى (در مورد) رفاه فوراً بايد مقدارى بحث کنيم. چگونه رفاه فوراً؟نکته دوم به نظر من بايد اين واقعيت باشد که ما بايد جامعه ايران را از هم اکنون دو حوزه اى تعريف کنيم. ما بايد فرض کنيم مردم ايران در دو حوزه جغرافيائى مختلف زندگى ميکنند. عده اى داخل خاک ايران و عده اى بيرون آن. و ما بايد هر دو حوزه را ببريم. اين انقلاب بايد در هر دو حوزه به پيروزى برسد. ما يک عده کنتراى ايرانى که بروند در فلوريدا بنشينند و مرتب اذيت کنند، مرتب پول خرج کنند که جمهورى سوسياليستى را بيندازند، نه فقط نمى خواهيم بلکه مى‌خواهيم صف مردم دو سه ميليونى که به هيچوجه مجبور نيست به ايران برگردد را نيز با خود داشته باشيم. اينطور نيست که اگر دمکراسى بشود همه بر ميگردند. ميگويد دمکراسى شده، خوبه، ولى من شغلم اينجا بهتر از آنجاست. بر نميگردند. در نتيجه يک حوزه قوى جامعه ايرانى الااصل وجود دارد که به نظر من جنبش کمونيستى کارگرى بايد تبديلش کند به يک پشت جبهه عظيم در اروپاى غربى که از او دفاع ميکند. طورى که فکر کنند نميشود با آن کشور بد رفتارى کرد براى اينکه در اين کشورها سه ميليون طرفدار دارد و به هر در و پيکرى مى زنند که کشور سوسياليستى خودشان را آنجا حفظ کنند. و آن کشور باعث افتخارشان است. به نظرم آن عکس و نقشه گربه به جاى خودش محفوظ به اين نقشه جهان فکر کنيد و اين ميليونها و صدها هزار آدمى که هستند، و بايد اينها را برد. به نظرم اشتباه است اين تصورهاى داخل کشورى و نسل قديمى است که ايران آنجاست، فقط از آنجا ميشود حرف زد، آنجا مى شود کار کرد. همه جا به نظر من بايد کار کرد و به نظرم کسى که ايران را برده باشد و خارج را نبرده باشد وضع دشوارى دارد. بايد بتوانى از حالا بخصوص فرض کنى که فعاليت در عرصه بين المللى کاريست به اعتبار خودش. فعاليت دوره تبعيد نيست. در نتيجه جنبشى که بخواهد در ايران پيروز شود بايد همين الان فضاى ايرانى بيرون از ايران را برده باشد. تبديل کرده باشد به پشت جبهه خودش.نکته بعد همبستگى بين المللى و افکار عمومى است. کار با جنبشهاى کارگرى، کار با جنبشهاى سوسياليستى و کار با افکار عمومى. اينها نيرو ميخواهد. و براى همين هم من به آن نيروى اول تکيه کردم. جنبشهاى کارگرى و سوسياليستى صدايشان خيلى به جائى نميرسد. براى آزاد کردن يک زندانى و غيره خوبند ولى اينها در موقعيتى نيستند که حتى مزد خودشان را درست بگيرند. واقعيت است. در دنياى غرب جنبش کارگرى در موقعيت آشفته اى بسر ميبرد. و فکر ميکنم ما راجع به يکى دو سال آينده داريم حرف ميزنيم. اين تصور که جنبش کارگرى غرب ميايد و دفاع جانانه اى ميکند از چنين دولتى خيلى منطقى نيست. بايد ما سعى کنيم اين دفاع را به ميدان بياوريم. کمونيسم کارگرى بايد بتواند اين نيرو را جذب کند. ولى به نظر من بايد فرض کند که اين کار نيروى زيادى ميبرد. اتوماتيک نيست. آنجا سوسياليسم، پس اينجا کارگر دفاع ميکند. اينطور نيست. يادمان باشد که اين جنبش اتحاديه‌اى است و دوست دارد بيکارى را صادر کند و اشتغال را براى خودش نگهدارد، مثل آلمان و غيره غيره. اين يک جنبش اتحاديه‌اى است با افق و آرمانهاى خودش. در تحليل نهائى پشت دولت خودش ميرود. ولى افکار عمومى به معنى وسيعتر کلمه به نظر من قابل فتح کردن است. ميشود افکار عمومى را برد.
مجموعه اين بحثها اين است: براى اينکه ما بتوانيم، کمونيسم کارگرى بتواند خودش را به عنوان رهبر اعتراضات مردم جا بيندازد، بطوريکه پيروزى اعتراضات مردم تشکيل دولت توسط کمونيسم کارگرى باشد، اين مسيرى که گفتم را بايد طى کند. من اشاره اى بکنم به بحث قديمى، قديمى به اين معنى که شش هفت ماهى است که در حزب کمونيست کارگرى مطرح شده است، بحثى تحت نام جنبش سلبى يا جنبش اثباتى. که معلوم ميشود دو طرف دار دارد که من طرفدار سلبى اش هستم. خطوط کل بحث اين است. ببينيد مردم رهبرى سياسى شان را بر حسب مطالعه شرح حالش انتخاب نمى‌کنند. بروند يک جائى بنشينند، ببينند گروههاى مختلف چه ميگويند و يکى شان را براى رهبرى انتخاب کنند. مردم انتخابهاى سياسى مهمى ميکنند. انقلاب يک حرکت سلبى است. در انجمن مارکس در بحث کاپيتال حتى راجع به سوسياليسم از مارکس برايتان خواندم که کمونيسم جنبشى است براى نفى وضع موجود. خودش هيچ الگوى اثباتى فى الحال ندارد. چون وضع موجود مبتنى بر مالکيت خصوصى است، بنا به تعريف، کمونيسم، مبتنى بر لغو مالکيت خصوصى است. به اين معنى، داده هاى امروز است که به شما ميگويد فردا چه کار ميکنيد، نه طرح اثباتى خودتان راجع به فردا. اين به معنى روزمره ترش در مورد جنبش سياسى هم صدق ميکند. مردم ميخواهند از شر جمهورى اسلامى خلاص شوند، دنبال يک رهبرى ميگردند که اعتبار، لياقت و صلاحيت تاريخى اش را داشته باشد و آنقدر خوشايند باشد که پروسه انداختن جمهورى اسلامى را تحت آن پرچم انجام بدهند. اين يک پروسه است. انقلاب سلبى است. رهبرى اثباتى است. ولى رهبرى اثباتى در يک جنبش سلبى. شما بايد صلاحيت يک جنبش را برسميت بشناسيد و آن اين است که ميتواند بگيرد، خوب است بگيرد و ميتواند نگهدارد. اگر اين را در ناصيه يکى حرکت سياسى - اجتماعى ببينند، مردم به عنوان رهبرى قبولش ميکنند. و ديگر از آنجا به بعد چون "نه" را همراه اين جريان گفته اند "آرى" را هم همراهش ميگويند. يعنى اگر بگوئيد ما جريانى هستيم که برابرى زن و مرد را آورديم، مدلى که تو براى برابرى زن و مرد بعداً پيشنهاد ميکنى بطور عادى برايشان قابل قبول است. رهبريش را آورده سر کار، ميرود مى ايستد ببيند طرح چيست و ميرود پياده اش ميکند. در نتيجه مدل اثباتى بحث از نظر تقويمى بر ميگردد به بعد از،"نه" که هر کسى بايد داشته باشد. ولى بحث انتخاب شدن يک حزب به رهبرى يک جنبش اجتماعى و قرار گرفتنش درصدر جنبش اجتماعى، اين است که ثابت کند رهبر لايقى براى اميال توده ها است. رهبر لايقى براى پياده کردن و به ثمر رساندن پروسه اى است که شروع شده است.
مستقل از برنامه ما، بدون تبليغات ما، مردم و اين نسل جمهورى اسلامى را نميخواهند، دنبال يک رهبرى در درون بافت سياسى جامعه ميگردند که لياقت و صلاحيت سياسى، معنوى، بينشى، سازمانى، برنامه اى اين را داشته باشد که اين جنبش را به پيروزى برساند. اين صلاحيت فقط يک سرى مدل براى پياده کردن در جامعه نيست. اين صلاحيت يعنى حضور. يعنى دسترسى مردم به اين حزب. يعنى ديدن اين حزب در جوانب مختلف جامعه. يعنى ديدنش به عنوان حزبى که ميتواند اصولى تصميم بگيرد و تصميم عاقلانه بگيرد. و ديدنش به عنوان يک پديده بزرگ. اينها ملزومات تبديل شدن به رهبرى اجتماعى است. سياست به اصطلاح مسابقه هوش يا ملکه زيبائى دختر شايسته نيست که ايشان دور کمرش اينقدر است، سوادش اينقدر است و آن تاج هم به قيافه اش ميخورد پس اين را انتخاب ميکنيم. اينطور نيست. اين انتخابى است بر مبناى اينکه ((کدام جريان)) ميتواند ((اين تحول)) را به ثمر برساند. فکر ميکنم اپورتونيستها وقتى امکان گرايى را وسط مى آروند دقيقاً دارند از همين خاصيت استفاده ميکنند. مردم ميخواهند يکى يک کارى را صورت دهد.
اينها با اين فرمول مى آيند که کل تغييرات که ممکن نيست بايد جزئى باشد و ما ميتوانيم جزئا ترتيبات اصلاحات را بدهيم. ميتوانيم تفاوتى در زندگى شما ايجاد کنيم، ((و به اين ترتيب)) مردم را با خودشان ميبرند. اول با فرض اينکه کل اش ممکن نيست و بعد با اين که من در دولتم، پارتى دارم، بالايم و مى‌بينيد از خود حکومتم و ميتوانم اصلاح کنم، مردم را دنبال خودشان ميکشند. اين به خاطر همان واقعيت است که ما ميخواهيم روى وجه ديگرش استوار شويم و آن اين است که مردم ميخواهند صلاحيت و لياقت و توانائى رهبرى کردن جنبش شان را در يک جريانى ببينند. فقط با خواندن برنامه اش و ديدن روزنامه اش اين به دست نمى‌آيد. بايد حضور و دسترسى عميق سياسى و عملى براى آن بخش از مردم در جامعه داشته باشد.
من پاسخم به اين ترتيب به اين بحث که آيا در اين تحولات کمونيسم ميتواند قدرت را بگيرد، يک آرى مشروط است. به شرط اينکه مجموعه وسيعى از شرايط تامين شود و پيش شرطهائى فراهم شود، کمونيسم ايران يک شانس دارد که قدرت را بگيرد و به اصطلاح الگوى جامعه را تعيين کند و شکل بدهد. به نظر من مى تواند قدرت را بگيرد و اين ملزومات به نيروى آگاه حزب بستگى پيدا ميکند. حزب کمونيست کارگرى که خيلى از ما عضوش هستيم براى همين تشکيل شده است و براى همين کار ميکند. اگر انديشه مارکسيستى يک کلمه بگذارد جلويت ميگويد پراتيک کن! تو که ميدانى بايد بروى آنجا برو ديگر. به هر حال ميرسى يا نميرسى. کسى به خاطر اينکه ممکن است نرسد تا به حال از رفتن منصرف نشده است. در نتيجه اين مسير را بايد طى کرد و به نظرم يکى از سرمايه هاى اين پروسه حزب کمونيست کارگرى است. حزب کمونيست کارگرى يک پديده اى است که در طول بيست سال با نقد سياسى، با نقد تئوريکى، با گذشتن از مراحل عملى بسيار متنوع و پيچيده و گذرگاههاى خيلى دردناکى، تبديل شده به يک جريانى که مشخصاتى که من گفتم را ميتواند از خودش بروز بدهد. دفاع بدون قيد و شرط از زن در يک جامعه اسلامى که حتى سازمان آزاديخواهش حاضر نيست به اين راحتى حرفش را بزند، ساده نيست. صحبت کردن از لغو مالکيت خصوصى به عنوان هدف فورى جامعه ساده نيست. صحبت کردن از کسب قدرت آسان نيست. اينها بحثهائى است که شده است.
اگر کسى علاقمند باشد که به تاريخ اينکه چه باعث ميشود که من اينجا اين حرفها را بزنم، پى ببرد، بايد برود کوهى از ادبيات را بخواند. از بحث دولت در دوره هاى انقلابى تا بحث اسطوره بورژوازى ملى تا بحثهاى سازماندهى کارگرى، تا بحث شوروى اين حزب را. و همه اينها و همه مبارزات که در قلمروهاى مختلف سياسى کرده است، رسيده به جايى که يک صف چند هزار نفرى آدم است. اين صف به نظر ميايد در خودش دارد اين را ميبيند که اين نقش را بازى کند. به نظر من اين بزرگترين سرمايه اين پروسه است. وگرنه من اصلاً دورش را قلم ميگرفتم. وقتى چپى که ميخواهد بيايد سر کار وجود نداشته باشد، چپى که ميتواند بيايد سرکار هم وجود ندارد. در نتيجه چپى که ميخواهد بيايد سر کار، به نظرم از يک حداقل از ملزومات بر خوردار شده است، الان وجود دارد. يک کار هرکولى ميبرد که آن ديگر بيرون از بحث امروز ماست. من فقط ميخواستم بگويم اين امکان وجود دارد و کمونيسم مى تواند سر کار بيايد.
يکى دو نکته فرعى را اشاره کنم: مساله بقاء ما در قدرت و مسئله اقتصاد. به نظر من ميتوانيم بعداًً در فرصتهاى ديگر بحث کنيم ولى اگر فرض کنيم که بر عليه ما بمب کروز نمى‌اندازند و حاضرند با ما تجارت کنند و محاصره اقتصادى نمى‌کنند، حاضرند بگذارند ما از بازار تکنولوژى بخريم، حاضرند بگذارند ما جامعه و اقتصاد خودمان را سازمان بدهيم بدون اين که توطئه نظامى عليه ما بکنند، اگر فرض کنيم که ثبات اين حکومت زير سئوال نيست، به نظر من سازماندهى يک جامعه مرفه تر با همين امکانات موجود فوراًً ممکن است. فوراًً ممکن است به دو دليل. يکى اينکه نيروى انسانى آزاد ميشود. به نظرم آدميزاد آزاد و خوشبخت در همان مقدار وقت سابق بهتر ايجاد و خلق و توليد ميکند. ابتکار ميزند، دل ميدهد، تمرکز بخرج ميدهد، دل مى سوزاند. يعنى به نظر من رشد اقتصادى يک جامعه آزاد و خوشبخت، فوراً خوشبخت، جامعه اى که براى خودش احترام قائل است در درجه اول به خاطر آدمهايش است نه اينکه پول هست يا پول نيست. يک عده زيادى آدم ميريزند مسکن مى سازند، مدرسه را نو سازى ميکنند، کارخانه ها را باز سازى ميکنند، سازمانهاى جديد خلق ميکنند، انرژى شان را ميريزند و دل ميدهند به کار، جامعه يک نيروى انسانى عظيم بدست مى آورد که الان ندارد. يک عده آدم افسرده، ناراحت، محروم که ميدانند دارند براى نيروى بيگانه کار ميکنند و ميخواهند هر چه زودتر خلاص شوند و کمتر کار کنند، ميگويند به ما چه که چه بلائى سر اين پروسه کار مىِ‌آيد. بخش اعظم مردم الان بيکار افتاده است. بيکارند و کار نيست بکنند. در صورتى که در آن جامعه، جامعه اى داريم که مى‌نشينند و با هم نقشه ميريزند که با هم يک چيزى را بسازند. ببينيد نهايتاً به نظر من انسان زنده بزرگترين سرمايه سوسياليسم است و اين انسان اول از همه آزاد ميشود.دوم اينکه به نظر من حيف و ميل و ريخت و پاش در اين ممالک فوق العاده زياد است. يعنى سرمايه اى که در کشور ايران صرف برقرارى اختناق و لفت و ليس طبقات حاکم مى شود بى حد و حصر است. همان اولش به سادگى مى توانيم تضمين کنيم که يک چيزهائى مثل بهداشت، آموزش و پرورش، ترانسپورت، هنر، مسکن و غذا از حيطه بازار بيايد بيرون. هر کس مسکن دارد، هر کس غذا دارد، هر کس مى تواند سوار قطار شود و هر جا که خواست پياده شود، از او بليط نميگيرند. هر کس ميتواند برود دانشگاه اسم بنويسد و هر کس ميتواند برود دکتر تا معاينه اش بکنند. ايران اين منابع را دارد که از همان فردا اين نيازها را تامين کند. اينطور نيست که آقا پول نداريم به همه بدهيم. پول نداريم براى اينکه نمى‌خواهيم داشته باشيم. براى اينکه اين سيستم يک سيستم استثمارگر است. سيستمى که من پيشنهاد ميکنم اين است که ما بيائيم مايحتاج مردم را يکى پس از ديگرى از دست بازار آزاد بگيريم و بدهيم بيرون سيستم بازار. و بنا به تعريف به عنوان حق شهروندى حق هر کسى باشد. ترانسپورت را مثال ميزنم، هيچ چيزى مانع از اين نيست که شما قطار و اتوبوس را مجانى اعلام کنيد. شما ميخواهيد دو زار بيندازى آنجا، نينداز، بعداً از يک جاى ديگر ميگيرم. چه لزومى دارد که دو زار بندازى و سوار اتوبوس شوى. برو سوار شو و هر جا خواستى پياده شو. سازمان دهى‌اش آسانتر است. کلى نيروى کار آزاد مى شود. کلى پروسه سهل الوصول تر است. يک سرى قطار سر يک ساعت معين ميروند و مى آيند. برو سوار شو و يک جائى پياده شو. آخر يکى دارد آن خرج را ميدهد. من شايد ماليات از عده‌اى گرفته‌ام و دارم. اينطور نيست که بعضى از مجانى کردن ها کار پيچيده اى است. الان شما فکر کنيد خانواده کارگرى چند درصد معاشش را، چند درصد در آمد قدرت خريدش را، صرف مسکن، بهداشت، آموزش و پرورش، غذا و ترانسپورت ميکند. ٨٠ درصد؟ ٨٠ درصد دستمزد ديگر مهم نيست. چون اينها را دارد و جامعه بخش زيادى از کار مزدى را از بين برده است. کارى که ميکند فى‌الواقع براى آن ٨٠ درصد نيست. آنها را دارد و به خاطر آن تفاوت ٢٠ درصد است که به کارخانه آمده است. بعداً در يک پروسه حساب شده اى حتى آن ٢٠ درصد محصولات تفننى و لوکس جامعه را هم از حيطه سرمايه دارى بيرون مى‌آورى و سازمان ميدهى که از آن استفاده شود. پروسه توليد چى؟ مديريت چى؟ و غيره که به نظر من با توجه به تکنولوژى کامپيوترى امروز، با توجه به قدرت مبادله اطلاعات در جهان، براى همه اينها جوابهاى روشنى مى‌شود پيدا کرد.
ولى اگر محاصره اقتصادى بشويم، بحثم ديگر اين نيست. يعنى فکر نميکنم کشورى که محاصره اقتصادى‌اش ميکنند و به آن توپ ميزنند، بتواند از فردا بيمه بيکارى به همه بدهد. در نتيجه کليد قضيه اين است که کمونيسم پيروز، بايد بتواند به يک همزيستى با جهان زمان خودش برسد. حداقل ١٠ سال، که بار خودش را ببندد و بعد ببيند که حالا حرف حساب مردم چيست. کى داشته چى ميگفته، کى داشته زور ميگفته، و بگويد ديگر زور نگو من ميتوانم از خودم دفاع کنم. يک نکته ديگر تجربه شوروى است. آيا بعد از سقوط شوروى، مردم اصلاً به کمونيسم فرصت ميدهند؟ قبول ميکنند که کمونيسم مطرح است و بيايند دنبالش؟ من فکر ميکنم اين کار را ممکن است خيلى جا ها نکنند. در اروپا نميکنند. ولى در ايران ميکنند. يعنى ارزيابى مشخصم اين است که مردم ايران به خاطر سقوط بلوک شرق، کمونيسم گريز نشده اند. کمونيسم همانطور که گفتم ميتواند از نظر مردم يک سازمان معتبر و مشروع باشد. فکر نميکنم شما اگر برويد ايران به جزء تعدادى استاد دانشگاه دوم خردادى کسى بيايد بگويد کمونيسم شکست خورد. ميگويم برو پى کارت. توده اصلى مردم مشکلى با اين کلمه ندارد. مشکلى با اين افق ندارد. بخصوص که بستگى دارد که از کمونيسم چى ميشنود. به يک معنى سقوط شوروى اجازه داده که کمونيسم ما را به روايت خودمان بشنوند. کى ميرود مدل روسيه را بياورد و جلوى ما بگذارد، کسى که رفته آن مطالعات را کرده است. مردم عادى ميشنوند که کمونيستها آمدند و اين حرفها را مى زنند. در نتيجه يک درجه اى هم حتى اين هم شفاف تر مى شود.
به هر حال خلاصه کلام بحث من اين است که تحولات ايران رو به سرنگونى جمهورى اسلامى دارد. دعوا بر سر جاگزينى اش جدى است. کمونيسم ايران در برابر نيروهاى بازيگر اصلى يک جنبش حاشيه اى و خردسال نيست. ميتواند بازيگر اصلى اين صحنه باشد. شانس دارد به قدرت برسد با اين فرض که مجموعه اى از ملزومات که اينجا به طرق مختلف به آن اشاره کردم تامين شود

حقوق زن در اسلام


حقوق زن در اسلام
به بهانه روز جهانی زن

هنوز عده ای سعی دارند نواقصی که در اسلام وجود دارد از جمله تبعیض هایی که در حقوق اسلامی نسبت به زن روا داشته شده به عاملین اسلام نسبت دهند.غافل از اینکه خود اسلام منشاء و سرچشمه همه این ظلمهاست. دوستی در وبلاگی سعی کرده اند همه مشکلات جاری را گردن ملاها انداخته و اسلام را به طریقی توجیه کنند.
بهتر است به نمونه آیاتی که درمورد زنان گفته شده توجه کنید تا متوجه شوید چقدر اسلام به زنان بها داده است
آیه 222 سوره بقره:
زنان شما کشتزار شمایند پس برای کشت به آنها نزدیک شوید. هرگاه مباشرت آنها را خواهانید و برای ثواب ابدی چیزی پیش فرستید.....(فرستادن پیش کش چه مفهومی به جز خرید سکس از زن می دهد)
آیه 227 سوره بقره:
......زنان را بر شوهران حقوق مشروعی است چنانچه شوهران بر زنان لیکن مردان را بر زنان فزونی و برتری است.....
آیه 281 سوره بقره:
..... اگر مدیون سفیه و فقیر است و صلاحیت امضا ندارد ولی او به عدل و درستی امضا کند و دو تن از مردان را به گواه آرید و اگر دو مرد نیابید یک تن مرد و دو زن هر که را طرفین راضی شوند گواه گیرند...(توجه کنید که حتی گواهی دادن زنان مشروط بر این است که دو مرد یافت نشود)
آیه 2 سوره نساء
اگر بترسید که مبادا درباره یتیمان مراعات عدل وداد کنید پس آن کس از زنان را به نکاح خود آرید که شما را نیکو و مناسب با عدالت است.دو یا سه یا 4
آیه 10 سوره نساء
حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسران دو برابر دختران ارث برند
آیه 11 سوره نساء
سهم ارث شما مردان ازترکه زنان نصف است در صورتی که آنان را فرزند نباشد.... و سهم ارث زنان ربع ترکه شما مردان است
آیه 18 سوره نسا
ای اهل ایمان برای شما حلال نیست که زنان را به اکراه و به جبر به میراث گیرید(یعنی اگر اکراهی در کار نبود آنان را نظیر یک کالا می توانید به ارث ببرید)
آیه 34 سوره نسا
مردان را بر زنان حق تسلط و نگهبانی است به واسطه آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی مقرر داشته و هم به واسطه آنکه مردان از مال خود باید به زنان نفقه دهند. پس زنان شایسته و مطیع انهایند که در غیبت آنها حافظ حقوق شوهراتشان باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر فرموده تگه دارند و زنانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را موعظه کنید . اگر مطیع نشدند ار خوابگاه آنها دوری گزینید باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید .....
اینها نمونه هایی از آیاتی بودند که درباره ارج قرب زنان در قرآن آورده شده است. اگر شمار احادیثی که زن را جزو مایملک مرد می داند و بدون اجازه او حق بیرون رفتن از خانه ندارد و اگر چنین کند تا وقتی به خانه بر می گردد مورد لعن و نفرین فرشتگان قرار می گیرد ،به این آیه های قرآنی اضافه کنیم متوجه خواهید شد که ریشه این تبعیض در اسلام است نه در آخوندها
این دوست عزیز در وبلاگ خود یاد آور شده اند که اگر حضرت فاطمه مطیع شوهر بوده شوهری مثل علی داشته نه همانند شما آخوندهای چند زنی. حتماً این دوست عزیز اطلاع ندارند که تعداد زنهای حضرت علی از تعداد زنهای آخوندهای بیشتر بوده است. از حضرت علی فقط 48 پسر به جا مانده است. پسر علی امام حسن کثیر الطلاق نامیده شده بود و حضرت علی از مردم خواست که به او زن ندهند.کم امامی پیدا می شود که زنان آنها از 5 تجاوز نکند. فکر می کنم اگر امام زمان غایب نشده بود الآن مرا هم پارمیس بنت یکی از امامها می نامیدند.
چند زنی بعضی از مردان هم در دوره اسلامی با پذیرفتن اینکه تعداد زنان از مردان بیشتر بوده به هیچ وجه توجیه پذیر نیست. زیرا ممکن است شرایطی در جامعه بوجود بیاید که تعداد زنان بر تعداد مردان فزونی یابد . آیا این توجیه پذیر است که زنان نیز چند شوهر داشته باشند.؟ از طرفی اگر باور دارید که عرب دوره جاهلیت دختران خود را زنده به گور میکرده پس چگونه تعداد زنان از مردان بیشتر بوده است؟
در اصل موضوع زنده به گور شدن دختران در زمان جاهلیت دروغی بیش نیست. تنها قبیله بنی تمیم بود که به این عمل ننگین دست می زد. آن هم به این دلیل که وقتی دختر رئیس این قبیله در یکی از جنگها به اسارت میرود وقتی شرایط آزادی فراهم می شود به این دلیل که عاشق یکی از پسران قبیله غالب می شود حاضر به بازگشت به قبیله خود نمی شود و پدر هم آنچنان خشمگین می شود که تصمیم می گیرد فرزندان دختر خود را از این پس زنده به گور کند.
در ضمن جنگ هم در آن زمان تنها منحصر به مردان نبوده است. تعدادی از شهدا در جنگ احد زنان بودند.زنان قبیله کلب نیز با مسلمانان جنگیدند و تعدادی از آنها را مقطوع النسل کردند.
زنان هم در آن زمان کم عقل تر و عقب افتاده تر از مردان نبودند که حضرت علی فرمایش دادند هرگز با زنان مشورت نکنید.زنان چیش از اسلام منزلتی بیشتر از پس از اسلام داشتند . چنانچه اگر مردی از حق جار زنی استفاده می کرد و فقط دستش به چادر زنی می رسید از هر گونه آسیبی در امان بود. همانطور که دختر پیغمبر از این حق استفاده کرد و به شوهر خویش امان داد. خدیجه خودش به راحتی وارد کار تجارت شده بود. به واسطه همو بود که محمد توانست دین خود را گسترش دهد. زنان شاعر نیز در آن جامعه کم نبودند.در جامعه ایرانی که وضع زنان بهتر از عربستان بود. زنانی چون آزرمیدخت به پادشاهی رسیدند. . زنانی چون پاریزاتیس ، زن داریوش دوم اگر چه پادشاه نبود اما در عمل او بود که فرمانروایی می کرد.
پس گناه را به گردن این آخوندها نیندازید که آنها کاری به جز پیروی از دستورات قرآن نمی کنند.
به پیروی از همین قوانین الهی است شورای نگهبان درقانونی که برای رفع کودک آزاری توسط مجلس وضع شده بود پدر را با توجه به قوانین فقهی از این قانون مستثنی دانست. و گفت چون پدر حق سرپرستی دارد از این قانون مستثی است. یعنی اگر مادری فرزند خود را بکشد یا شکنجه کند مجازات می شود اما اگر پدری این کار را با فرزند خود بکند قانون توسط فقه از او حمایت می کند.همانطور که چندی پیش در جراید خواندیم که کودکی زیر ضربات زنجیر پدر خود جان سپرد.اما حکم قصاص برای او صادر نشد.این قوانین الهی است که به آخوند ها اجازه سؤاستفاده می دهد.آنچه ما می کشیم از اسلام است نه از آخوند.
امیدوارم دوست عزیز از خواب خرگوشی بیرون بیایند و کمی علمی تر و موشکافانه تر به قضیه حقوق زن در اسلام نظاره کند.


زنده باد آزادی زن
زنده باد 8 مارس

بر علیه بربریت و چرایی سوسیالیسم؟

از اواخردهه ی دهه‌ی ١٩٨٠ به‌بعد که به اسم دوره بعد از جنگ سرد معروف گشت تحولات و چرخش هایی در جهان به وقوع پیوست که جهانیان را تکان داد. در شوروی و دیگر کشورهای ” بلوک شرق” اروپا، شرایطی (که منتج از عملکرد و عکس المعل ” سوسیالیسم واقعاً موجود در تقابل با نظام جهانی سرمایه در دوره ١٩٦٠-١٩٩١ بود) به‌وجود آمد که راه را برای ” بازگشت ” و گسترش بیشتر مناسبات تولیدی سرمایه داری در این کشورها گشود. رویدادهای اصلی در این دوره پر تلاطم عبارت بودند از:
١ـ ضمیمه شدن جمهوری دموکراتیک آلمان به آلمان غربی ؛٢ـ انحلال پیمان ورشو و شورای همیاری اقتصادی؛٣ـ تجزیه شوروی ؛٤ـ افول و ” اخته شدن ” دولت های رفاه سوسیال دموکراسی در اروپای آتلانتیک (عمدتاً کشورهای اروپای غربی و اسکاندنیاوی ) ؛٥ـ اضمحلال و ریزش جنبش های رهائی‌بخش ملی و ” غیرمتعهدها ” در کشورهای جنوب ( جهان سوم )٦ـ بسط و گسترش ایده های ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم به عنوان ایدئولوژی و منطق حاکم بر روند حرکت و تشدید جهانی شدن سرمایه ( گلوبالیزاسیون ) و بالاخره ؛٧ـ ظهور و ارتقاء آمریکا به عنوان تنها ابر قدرت نظامی بلامنازع در جهان ” تک قطبی ” و عوارض و پی آمدهای ناشی از عملکردهای آمریکا در سراسر جهان به عنوان تنها ” مدیر عامل ” نظامی سرمایه (امپریالیسم ) در دوره تشدید گلوبالیزاسیون : تشدید جهانی شدن شکاف بین فقر و ثروت، گسترش ایده های پست- مدرنیستی مثل ظهور ” انسان گلوبال ” ( خاتم الانبیاً ) و ” پایان تاریخ ” از یک سو و عروج بنیادگرایی دینی و اندیشه های اولترا ناسیونالیستی از سوی دیگر در اکناف جهان.
این رویدادها ، تحولات و چرخش ها، یک رشته سئوالات مبرم و حياتی را در برابر جنبش سوسیالیستی ( کمونیستی ) قرار داد و سوسیالیست ها را وادار ساخت تا به بررسی و جستجوی علل این رویدادها و دستیابی به ارزیابی ها و جمع بندیهای ضرور بپردازند. این وظیفه ای است که به شکل عینی شرکت جدی و مسئولانه ای همه سوسیالیست ها و همچنین کوشش جمعی دیگر نیروها ، احزاب و سازمانهای مترقی و برابری طلب در سطح جهان را طلب می‌کند. چنین تلاشی می‌تواند و باید با گذشت زمان با تجربه اندونزی از وقایع و بهره گیری از اطلاعات تاریخی جدید که در روند پژوهش های علمی و آزمونهای سیاسی و اجتماعی آشکار می‌شود ، هر چه غنی تر، و انسان مدارانه تر گردد. نیاز به بررسی همه جانبه و تاریخی فراز و نشیب های پیدایش و رشد سوسیالیسم در قاره اروپا و سپس در اکناف جهان ، نقش و دستاوردهای نظام سوسیالیستی در زندگی بشریت زجمت‌کش ، افول و فروپاشی کشورهای ” سوسیالیستی ” واقعاً موجود “، چند و چون عروج آمریکا به قله‌ی دیکتاتوری نظام جهانی سرمایه، بخشی از نکاتی هستند که سوسیالیست ها باید در پژوهش ها و آزمونهای علمی خود بعد از تبادل نظر و بحث های متعدد در درون خود و در خارج به‌ویژه در میان کارگران مترقی و نیروهای برابر طلب دیگر ، مورد تاکید قرار دهند. اما نگارنده در این نوشته توجه خود را به بررسی ضرورت و بهنگامی سوسیالیسم در برابر سبعیت نظام جهانی سرمایه که به نظر خیلی ها از حساسیت و اهمیت ویژه ای تاریخی برخوردار است ، متمرکز می‌کند. بُعد و درجه بربریت نظام جهانی و در راس آن آمریکا ، که می خواهد از طریق جهانی ساختن ” دکترین مونرو ” ( تبدیل مناطق استراتژیکی جهان به ” حیات خلوت ” های خود در جهت استقرار نظام امپراطوری جهان سرمایه قدم بردارد ، آشکارا نشان میدهد که هنوز انسان نتوانسته است به آنچه که جامعه شناسان سیاسی ” مرحله‌ی شکار و غارتگری ” در تاریخ تکامل جامعه انسان می نامند ، فائق آید. واقعیت های اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی موجود عمدتاً متعلق به این مرحله و فاز هستند و حتی قوانینی که ما بتوانیم از آنها نتایجی بگیریم ( مثل قوانین حاکم بر ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم ) ، قابل کار رفت در فازهای دیگری نیستند. چون هدف واقعی سوسیالیسم دقیقاً عبارت است از غلبه و پیشروی در فراسوی مرحله ” شکار و غارتگری ” در تکامل جامعه ، در نتیجه علم اقتصاد سرمایه داری به‌ویژه در فاز کنونی اش ، فقط می‌تواند روشنایی بسیار کمی در مورد جامعه سوسیالیستی در آینده به وجود آورد.
سوسیالیسم به غیر از اینکه می‌خواهد بشریت را به‌فراسوی مرحله شکار، غارتگری و سبعیت رهنمون گردد، می‌خواهد انسان را به سوی یک هدف اجتماعی – اخلاقی نیز به‌حرکت در آورد. سرمایه داری جهانی حاکم نه تنها نمی تواند انسان را در این جهت رهنمون باشد، بلکه با ایجاد سبعیت برای غارت بیشتر ، جهانی پر از آشوب و بحران به‌وجود آورده که تنها آنتی تزش بدون تردید بیش از پیش سوسیالیسم است. به کلام دیگر تعهد سیاسی و هدف اخلاقی اجتماعی سوسیالیسم ( کمونیسم ) دو مولفه ای هستند که سوسیالیسم مارکس را حتی از دیگر سوسیالیسم ها متمایز می‌سازد. این تعهد سیاسی ( تسخیر قدرت سیاسی و استقرار حاکمیت متشکل کارگری ) نشان می‌دهد که مارکس و انگلس خود را فقط به واقعیات عینی محدود نمی ساختند، بلکه معتقد به مداخله انسان در سرنوشت خود نیز بودند. لنین در دهه های اول و دوم قرن بیستم و آنتونیو گرامشی در دهه سوم همان قرن با تاکید روی امر تعهد سیاسی و خواست انسان به مداخله اش در سرنوشت خویش خدمات زیادی به رشد سوسیالیسم نمودند.
شایان توجه است که نویسندگان ” مانیفست ( بیانه ) کمونیست ” با اینکه فراز و نشیب ها و شکست های گوناگون مرحله ای را در رشد سوسیالیسم پیش بینی می‌کردند ، اما امید داشتند که بالاخره سرمایه داری جای خود را در رشد سوسیالیسم خواهد داد و در جامعه بشری یک تحول بنیادی و باز سازی کیفی به وقوع خواهد پیوست. ولی اگر این تحول و باز سازی به‌خواست و اراده انسان در جهت مداخله فعال در تعیین سرنوشت خویش رخ ندهد ، آن وقت بشر با یک ” نابودی کامل و تام ” روبه‌رو خواهد گشت.
امروز ١٥٨ سال بعد از انتشار ” بیانیه “، در مقابل ما همان سوآل ” سوسیالیسم یا بربریت “؟ به قوت خود باقی است. کدام یک پیروز خواهد شد؟ این سوآل است که به‌طور احتمال قرن بیستم و یکم به آن پاسخ خواهد داد. ولی آنچه که روشن است امروز بشریت با یک بحران روبه‌رو است . اگر روزگاری در گذشته سرمایه داری به عنوان یک نظام بحران زا و بحران آفرین عمل می‌کرد، امروز آن نظام با قرار گرفتن در سراشیب بربریت ، خود به یک بحران سرطانی در زندگی انسان تبدیل شده است. یکی از ویژگیهای این بحران مربوط به نوع رابطه ای فرد با جامعه است که در دوره کنونی تحت تاثیر قوانین حاکم بر بازار ” آزاد ” نئولیبرالیسم، بیش از بیش به‌طور منفی دستخوش تحول قرار گرفته است.
واقعیت این است که انسان در هر زمان دارای دو ظرفیت و دو هستی است: هستی فردی و هستی اجتماعی، به مثابه فرد، انسان تلاش می‌کند هستی خودش و هستی آنهایی را که نزدیک‌ترین به او هستند ، حفاظت کند، خواسته های مشخص خود را بر آورده و توانایی هایش را رشد دهد. به مثابه موجودی اجتماعی ، او در جستجوی پذیرفته شدن توسط دیگر انسانها و کسب علاقه آنها نسبت به خودش است. می‌خواهد در غم و شادی آنها سهیم باشد و برای بهتر شدن شرایط زندگی آنها بکوشد. البته بسیار احتمال دارد که ظرفیت این دوهستی ( فردی و اجتماعی ) به‌طور قابل ملاحظه ای توسط توارث تعیین شده باشد. اما شخصیتی که انسان در آخر کسب می‌کند، به میزان بسیار زیادی در محیطی شکل می‌گيرد که انسان در آن به‌دنیا آمده و در طول زندگی تحت تاًثیر ساختار اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی آن محیط و تجربه اندوزی و ارزیابی از انواع رفتارهای ویژه در آن رشد می‌کند. بدون تردید ، فرد قادر به فکر کردن ، احساس کردن ، تلاش و کار کردن به تنهایی است، اما واقعیت این است که انسان از نظر جسمی ، روانی و هستی وابسته به اجتماع بوده و در خارج از چارچوب جامعه خود فکر کردن و فهمیدن برای او غیر ممکن است. این اجتماع انسان است که برای فرد غذا ، لباس خانه ، دوا ، ابزار کار ، زبان ، شیوه تفکر و محتوای جنبش را فراهم می‌سازد. به کلام دیگر زندگی انسان از طریق کار و انجام و اجرای میلیونها کار در گذشته و حال که خود را پشت کلمه کوچک ” اجتماع ” پنهان می‌سازد ، ممکن می‌گردد. پس اگر قبول کنیم که وابستگی فرد به جامعه یک واقعیتی روشن و طبیعی است که نمی توان آن را انکار کرد ، در نتیجه متوجه می‌شويم که در فاز فعلی سرمایه داری – تشدید روند لجام گسیخته‌ی گلوبالبزاسیون سرمایه تحت قوانین حاکم بر ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم – رابطه ای فرد با جامعه به خاطر پی آمد های گلوبالیزاسیون شدیداً دستخوش تحول قرار گرفته است. اتمی ساختن ( اتمی شدن ) انسان از یک سو و تعمیق و گسترش بیشترپولاریزاسیون جامعه از سوی دیگر از پی آمدهای گلوبالیزاسیون شدیداً دستخوش تحول قرار گرفته است. اتمی ساختن ( اتمی شدن ) انسان از یک سو و تعمیق و گسترش بیش از بیش پولاریزاسیون جامعه از سوی دیگر ( که از پی آمدهای حرکت لجام گسیخته سرمایه و اقتصاد آنارشیستی سرمایه، به‌ویژه در دوره بعد از ” جنگ سرد ” ١٩٩١- ٢٠٠٦ هستند ) بحران بزرگی را در رابطه فرد با جامعه به‌وجود آورده است.
امروز با اینکه فرد بیش از گذشته به وابستگی خود نسبت به جامعه آگاهی یافته است ، اما او این وابستگی را به مثابه یک دارایی مثبت ، به مثابه یک وابستگی ارگانیک ، به مثابه یک نیروی همبستگی حفاظت کننده در نظر نمی گیرد. تحت تاثیر جو حاکم که توسط رسانه های گروهی عظیم و وابسته به فراملی ها و ارگانهای دولتی متعلق به نئوکانهای مهاجم دائماً در حال بسط و گسترش در جامعه است ، فرد و کار گروهی و بسیجی را به مثابه تهدیدی به حقوق طبیعی و حتی اقتصادی خود تلقی می‌کند. نتیجتاً ، موقعیت فرد در اجتماع خود به گونه ای دارد شکل می‌گیرد که در آن تمایل به خود خواهی و اتخاذ اندیشه های آزمندانه در روحیه او پیوسته در حال حدت و شدت یافتن است. در حالی که تمايل اجتماعی اش ضعیف تر و بدتر می‌گردد و احساس تنهایی نیز در او قویتر می‌شود. به نظرم اقتصاد آنارشیستی و بربر منشانه ای که در حال حاضر از طریق ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم در جهان به‌وجود آمده است ، منشاء واقعی این بحران است. ما در برابر خودمان امروز جمعی از فراملی های متعددی را می بینیم که پیوسته نه تنها از طریق اعتقاد به اطاعت از قوانین “مقدس ” بازار ” آزاد “، بلکه با توسل به شیوه ” شکار و غارتگری ” فرد را در جامعه به سوی کسب اندیشه ها و تما یلات خود خواهانه و آزمندانه سوق می‌دهند. من این پروسه اتمیزه کردن بشریت کارگر ( فلج سازی فرد ) را بدترین و فلاکت بارترین بلای سرمایه داری و بحرانی سرطانی و کشنده در زندگی انسان تلقی می‌کنم. امروز تقریباً درکلیه کشورهای جهان ، نظام آموزشی تحت هژمونی نظام جهانی سرمایه، حالت های رقابت افراطی و عدم همبستگی را در دانش‌جویانی که تمرین کسب موفقیت به خاطر تدارک شغل آینده اش را می بینند ، تلقین می‌کند.
از آن‌جا که سوسیالیسم تنها بدیل تاریخی ، عینی و آنتی تز سرمایه داری است، در نتیجه مطئنم که تنها یک راه برای از بین بردن این بلای عظیم ( فلج سازی از طریق اتمیزه ساختن او ) وجود دارد و آن همانا استقرار یک نظام اقتصادی سوسیالیستی است. منظور من از فلج سازی فرد در واقع شرایطی است که در آن انسان بیشتر از پیش مورد استثمار، ستم و …. قرار می‌گيرد.
البته اقتصاد سوسیالیسی باید همراه یک نظام آموزشی انسان مدارانه که هدفش اهداف اجتماعی و رفاهی انسان است، هدایت شود. در یک چنین نظامی وسایل تولید و رفاه توسط خود جامعه تصاحب می‌شود و به صورتی برنامه ریزی شده مورد استفاده قرار می‌گیرد. یک اقتصاد برنامه ریزی شده که بدون توسل به بوروکراسی می‌تواند تولید را با نیازهای جامعه هماهنگ سازد، کار را در بین تمامی انسانهائی‌که قادربه کارکردن هستند ، تقسیم می‌کند و زندگی هر مرد و زن و کودک را تامین می‌کند. آموزش و پرورش هر فرد، همراه با رشد توانایی های هنری و اجتماعی او باید با دید رشد احساس مسئولیت نسبت به همکاران اش به جای ستایش از قدرت و موفقیت در اجتماع امروزی صورت بگیرد. البته لازم به یاد آوردی است که اقتصاد با برنامه هنوز سوسیالیسمی که مارکس و طرفدارانش در ١٥٨ سال گذشته خواهان آن بوده اند ، نیست. خود اقتصاد با برنامه می‌تواند برده کردن و فلج کردن افراد را که در بعضی از مناطق اروپای شرقی و شوروی به‌ویژه در دهه های ١٩٧٠ و ١٩٨٠ در دوره تسط ” سوسیالیسم واقعاً موجود” رواج داشت ، به دنبال داشته باشد. تحقق سوسیالیسم در گروه پیدا کردن راه حل برای چندین مسئله اجتماعی- سیاسی و فرهنگی بسیار بغرنج و پیچیده است. چگونه امکان دارد که در ضمن تعمیق مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی مانع آن شد که بوروکراسی قدرتمند ، آزمند و طمع کار و خود محور و غیر قابل کنترل باشد؟ سوسیالیست ها باید به این سوآل که چه‌گونه حقوق افراد جامعه باید حفاظت گردد و یک وزنه دموکراتیک و انسان مدار در مقابل وزنه قدرت بوروکراسی به وجود آید جواب داده و تحقق آن راتامین سازند. تفحص و تحقیق در مورد اهداف انسان مدارانه سوسیالیسم در دوران کنونی که استقرار سوسیالیسم به عنوان بدیل را بیش از بیش اجتناب ناپذیر ساخته ؛ بزرگترین اهمیت برای سوسیالیست ها و دیگر نیروهای برابری طلب ضد نظام را دارد. از آنجا که در شرایط کنونی بحث های آزاد و بدون مانع در مورد این مسائل با تحریم ، تهاجم و سرکوب قدرت نظام جهانی روبه‌رو شده، به نظرم پی ریزی و گسترش اتحادیه ها ، ائتلاف ها و کانونهای سوسیالیستی و احزاب طراز نوین کمونیستی می‌توانند خدمت برزگی برای بشریت کارگر کل جامعه باشند.

منظور از سوسیالیسم چیست؟

سوسیالیسم به یک فلسفه ی اجتماعی اطلاق می گردد که به رهایی انسان ها از قیودات ناعادلانه اقتصادی/ اجتماعی و تشکیل جامعه ای عاری از استثمار و نابرابری معتقد باشد. بر اساس جهان بینی سوسیالیسم ارزش های انسانیِ برابری طلب و آزادیخواه مانند مالکیت و کنترل جمعی و دمکراتیک بر تولیدات اجتماعی، روابط غیرکالایی/ غیرکارمزدی، حق تعیین سرنوشت در زندگی شخصی و تشکیل خود حکومتی های محلی/ افقی و مناسبات همبستگی آور می بایست جایگزین موازین استثمارگر سرمایه داری و از جمله مالکیت و کنترل خصوصی بر ابزار اجتماعی تولید و فعالیت های اقتصادی و ثروت، سیستم پولی و کارمزدی، حکومت اقتدارگرایانه صاحبان قدرت و ثروت و فرهنگ سودجویی فردی و رقابت گرایی مخرب گردد. اگر در چارچوب کاپیتالیسم، صاحبان سرمایه از طریق اهرم هایی نظیر مالکیت خصوصی بر ارکان عمده ی اقتصاد (سرمایه، تکنولوژی، اطلاعات، غیره) و بکارگیری نیروی کار پرولتاریا یعنی اکثریت توده های زحمتکش مردم به تولید و بازتولید ثروت و تصرف خصوصی آن می پردازند و اگر بر مبنای قانون ارزش به کارگر عمدتا، معادل متوسط مخارج معیشت وی و خانواده اش حقوق (بخشی از ارزش واقعی) پرداخت می شود و مابقی آن (ارزش افزوده) به عنوان سود به سرمایه دار تعلق می گیرد، طبعا این رابطه ی استثمارگرانه و نابرابر به ایجاد فاصله ی بسیار فراخ طبقاتی بین اقلیتی از صاحبان ثروت و قدرت در یک طرف و اکثریت عظیمی از پرولتاریا یعنی مجموعه ای از مزدبگیران، زحمتکشان، بیکاران در طرف دیگر و نتیجتا گسترش فقر و محرومیت وسیع در میان توده های مردم یعنی بخش اعظم جامعه منجر می گردد که عوارض اجتماعی بسیار دیگری مانند اختیار زدایی، مصرف گرایی بی هدف، ازخود بیگانگی، فرد گرایی و رقابت های ناسالم اقتصادی/ اجتماعی ماحصل ناهنجار آن می باشند. برای مثال در حالیکه اخیرا در امریکا، سالانه معادل 7 تریلیون دلار فعالیت اقتصادی انجام میگیرد و تنها در سال 2003 کمپانی های امریکا مبلغی، معادل 850 بیلیون دلار منفعت داشتند، اما بخاطر سلطه مناسبات استثماری سرمایه داری و وجود فاصله ی عظیم طبقاتی در این جامعه در سال های اخیر فقط حدود یک درصد از جمعیت صاحب بیش از 40 درصد از ثروت هستند اما حدود 20 درصد از مردم در زیر خط فقر بوده و بالای 60 درصد که طبقه ی کارگر را تشکیل می دهند هیچ گونه کنترلی بر فعالیت اقتصادی و کار خود ندارند و تحت کنترل برنامه های استراتژیک اقتصادی/ سیاسی از طرف طبقه ی سرمایه دار یعنی تقریبا 2 درصد از جمعیت، برای زندگی تلاش میکنند (مانتلی ریویر، جولای/ اگوست: 117 116 ،23، 17 و 16). نمونه دیگر آن را میتوان در ایران دید که ثروت 10 در صد از رده بالای جمعیت 17 برابر بیشتر از 10 درصد در پایین جامعه میباشد و بیش از 11 درصد از جمعیت زیر خط فقر زنذگی میکنند (سایت روشنگری 19 سپتامبر2006، گرفته شده از ایسنا، 23 شهریور 1385 ). وگرنه بنا بر نطر دیالکتیکی و ترقی بینانه جنبش چپ، با ظهور سوسیالیسم یعنی تغییر رادیکال در مناسبات اقتصادی/ اجتماعی سرمایه داری با نظامی که بر اساس مالکیت و کنترل عمومی و دمکراتیک بر اهرم های اصلی اقتصاد و ثروت تولید گشته از آنها استوار باشد، زندگی تقریبا برای همه ی انسان ها شکوفاتر و دلپذیرتر خواهد گردید. اگر در جامعه ی سرمایه داری به خاطر وجود روابط کارمزدی، نیروی کار همچون یک شیی (object) وجود خارجی و قدرتی مستقل به خود یافته بیگانه از و حتی در مقابل شخصیت انسانی قرار می گیرد و اکثریت مردم اسیر قیودات استثمارگر و ستمگر اجتماعی و تحت کنترل سرمایه و مناسبات کالایی آکنده از آن قرار می گیرند، درصورت برقراری سوسیالیسم، پرولتاریا یعنی اکثریت قاطع توده های مردم (مزدبگیران، بیکاران، محرومان شهر و روستا و سایر اقشار زحمتکش مانند اغلب پزشکان، متخصصان تکنولوژیک/ کامپیوتری، مدیران در رده های پایین و متوسط) فارغ از کنترل سرمایه بوده و با مشارکت آگاه و مستقیم خود در سازماندهی اقتصادی/ اجتماعی جامعه و از طریق نفی سیستم کارمزد و روابط بیگانه گرای مشتق یافته از آن که پدیده ی عمده ی نفی کننده ی انسانیت است، به ایجاد جامعه ای آزاد، برابر، عادلانه و همبستگی آور اقدام می کنند. در جامعه ی جدید دیگر زندگی مردم تحت کنترل عوامل مخرب اجتماعی (مناسبات استثمارگرایانه/ستمگرایانه و محدودیت های مادی/ معنوی متاثر از آن) قرار نمی گیرد بلکه ارزش ها و موازین مثبت بدست آمده در طول تاریخ بشری و از جمله آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی با ظرفیت های بسیار وسیع تر، رادیکال تر و انسانی تر متکامل تر شده در جامعه استقرار می یابند.
در اینجا قابل اهمیت است اشاره گردد که در قرن 20 آنچه که به نام سوسیالیسم در برخی از جوامع و به ویژه در شوروی سابق تجربه شد با ماهیت انسانی یک جامعه ی سوسیالیستی که تا به حال میلیون ها انسان زندگی و جان خود را در راه آن باخته اند فاصله داشت. نظام های مستبد تک حزبی که در آن انسان ها نمی توانستند عقاید دگراندیش خود را ابراز کنند، گروه ها و سازمان های اجتماعی/ سیاسی خود را تشکیل بدهند و به ویژه اینکه کارگران حق تشکیل اتحادیه ها و سازمان های مستقل خود را نداشتند و در عوض برنامه ریزی های اقتصادی/ اجتماعی و تصمیم گیری های استراتژیک برای ساختمان جامعه کاملا سانترالیزه و تحت کنترل یک اقلیت بسیار کوچک در رهبری احزاب کمونیست و در زیر نظر حکومت گران بودند، هیچگونه قرابتی با یک جامعه ی سوسیالیست دمکراتیک که حکومت واقعی پرولتاریا مستقر بوده و انسان ها بر زندگی شخصی و اجتماعی خود کنترل آزاد، آگاه و همبستگی آور داشته باشند، نداشتند. اگر به این نظریه ی بسیار مهم بنیانگزاران سوسیالیسم (مارکس و انگلس) پایبند باشیم که "آزادی هر فرد در قید آزادی برای همه" است، دیگر باید بدیهی باشد که سوسیالیسم یعنی ایجاد شرایطی عادلانه، برابرگونه و بدون استثمار از دمکراسی یعنی مشارکت آزاد و آگاه انسان ها در تعیین سرنوشت فردی و خصلت مناسبات اجتماعی جدا ناپذیر است. سوسیالیسم یعنی تبلور یک زندگی انسانی در ابعاد مادی و معنوی جامعه بدون وجود دمکراسی واقعی، یعنی یک ساختار سیاسی واقعا دمکراتیک دست یافتنی نخواهد بود. در خاتمه مسئله ی بسیار حیاتی این است که نفی مناسبات مخرب سرمایه داری و نقد از سوسیالیسم تجربه شده در این قرن تنها طرف ساده تر قضییه است و موضوع چگونگی حرکت در جهت ایجاد سوسیالیسم واقعی است که همچون چالش اصلی در مقابل جنبش چپ قرار دارد. اما اعتقاد به فلسفه ی ماتریالیسم دیالکتیک یعنی پیشروی ناگزیر جامعه به سوی موازین عالی تر معنوی و مناسبات عادلانه تر اجتماعی به مثابه ی سوخت و انرژی ذهنی انسان های سوسیالیست، سرانجام در مبارزات و فعالیت های جنبش های آزادیخواه و عدالت جو مادیت پیدا می کند. تاریخ بشری مٌهر خود را بر پیروزی این روند مترقی و انقلابی زده است. معتقدان به این راه مقدس انسانی، لاجرم، باید عمل کنند.

یکشنبه ۲۰ آوریل ۲۰۰۸

کمونیزم چیست؟

کمونیزم چیست؟کمونیسم یک افق اجتماعی است. جامعه ای است که در آن هر کس به اندازه توان و استعدادش داوطلبانه کار می کند و به اندازه نیازش آزادانه از کلیه نعمات زندگی بهره مند میشود. در این نظام مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ملغی میشود و کار از یک اجبار برای مزد و امرار معاش، به امری داوطلبانه تبدیل میشود كه صرفا بر اساس درک وظیفه و پاسخگویی به نیاز اجتماعی انجام خواهد گرفت. وابستگی انسانها به تقسیم کار اسارت آور کنونی از بین می رود و انسانها به یکسان در متن کار داوطلبانه از امکانات مادی و معنوی برای رشد استعداد ها و توانائیهای شخصی خود برخوردار خواهند شد و از خود بیگانگی انسان برای همیشه پایان می یابد. علم و تکنولوژی که در چنگال رقابت به بند کشیده شده است، آزاد می گردد و در نتیجه بازده كار با سرعتى غیر قابل تصور افزایش می یابد، تأمین زندگی مرفه و شایسته انسان به هدف تولید تبدیل خواهد شد و همه خدمات و محصولات مورد نیاز بشر را در مقیاس انبوه تولید و کلیه نیازهای مادی و معنوی انسانها تامین می شود.کمونیسم کلیه اشکال استثمار، نابرابری ها و تبعیضات نظیر ستمکشی بر زن و ستمگری ملی را از بنیاد بر می چیند و بشریت را برای همیشه از کابوس جنگ و نا امنی رها می سازد. تنگ نظری ملی و نژادی جای خود را به همبستگی انسانی خواهد داد. دولت بعنوان نیروی مافوق مردم با بوروکراسی و ارتش و دستگاههای امنیتی و سیستمهای غیر دموکراتیک پارلمانی زوال خواهد یافت و جای آنرا مشارکت همگانی شهروندان و همیاری و هماهنگی آزادانه و داوطلبانه در اداره امور جامعه خواهد گرفت.· کمونیسم جنبش و حرکت است· کمونیسم یک جهان بینی است· کمونیسم یک راه حل عملی و انسانی و یک بدیل برای حل معضلات جهان امروز است· کمونیسم روش زندگی، روش مبارزه، فرهنگ و اخلاقیات پیشرو است· کمونیسم یک ضرورت تاریخی استتشکل کارگري را به نيروي خود ايجاد کنيم

مذهب از ديد لنين ( لنين)

marx

آزادی بیان زیر ساطور مذهب، قدرت و ثروت؟!



با نمایش فیلمی به نام «فتنه»، بار دیگر آزادی بیان با تهاجم همه جانبه حکومت­های «دیکتاتوری» تا «دمکراتیک» و گروه­های مرتجع اسلامی و سازمان ملل روبرو شده است. بدین ترتیب، آزادی بیان زیر ساطور مذهب، قدرت و ثروت قرار گرفته است.
خیرت ویلدرز، سازنده فیلم پانزده دقیقه­ای «فتنه»، سیاستمداری راست و نماینده حزب «مدافع آزادی» در پارلمان هلند است.
در مجموع فیلم «فتنه» دارای دو قسمت است. در قسمت اول آیاتی از قرآن­(آیه «و اعدو لهم ماستطعتم) بیان می­شود و با پخش صحنه­هایی واقعی از خشونت فرقه­های اسلامی تروریستی، به درستی نشان می­دهد که خشونت صحنه­ها ریشه در آیات و دستورات قرآن دارد. در همین قرآن تاکید شده است که مسلمانان باید همواره بر علیه «کفار» و دشمنان «خدا؟!» در حال جنگ و جهاد باشند. ریختن خون «کفار» بر هر مسلمانی واجب است. این مواضع غیرانسانی نه تنها در کشورهای اسلام زده، بلکه هر روزه در مساجدی که با حمایت احزاب و دولت­های غرب در کشورهای مختلف اروپایی ساخته شده­اند توسط شیخ­ها تبلیغ و ترویج می­شود. در کشورهای اروپایی باز هم با حمایت دولت­های دمکراتیک این کشورها، مدارس اسلامی دایر شده است که کودکان با مواضع اسلامی تریبت می­شوند.
در قسمت دوم فیلم، عملیات تروریستی یازده سپتامبر 2001 در نیویورک، انفجار بمب­های لندن در ژوئیه 2005 و متروی مادرید مارس 2004، بدن‌های سوخته و مثله شده انسان­های بی­گناه و سخنرانی‌های پر از نفرت شیخ­ها و سران اسلامی که از مسلمانان می‌خواهند، به جهاد روی آورند و سر از تن دشنمان جدا کنند.

دانشجویان سوسیالیست دانشگاههای سراسر ایران"

بیانیه شماره 2 " دانشجویان سوسیالیست دانشگاههای سراسر ایران"

بر طبق اخبار و اظهار نظرهایی که به دستمان رسیده است ، در پی صدور نخستین بیانیه ما در تاریخ 26 بهمن ماه 1386 که تنها شامل اعلام موجودیت این جریان جدید و نیز لیست جمعهای تشکیل دهنده این جریان بود ، سوالاتی در اذهان گروهی از فعالین و علاقمندان پیرامون ماهیت و نظرات جریان ما ایجاد گشته است .
بدین وسیله به شکلی خلاصه و فوری و صرفا جهت زدودن سریع پاره ای از ابهامات پیش آمده به اطلاع می رساند که این جریان یعنی جریان " دانشجویان سوسیالیست " که شکل گیری آن در شرایط کنونی و به دلیل ملاحظات صرفا عملی و اجرایی عمدتا در مراکز دانشجویی استان فارس بوده است خود را جریانی متعلق به قطب چپ جنبش دانشجویی ایران و بخشی از حرکت " دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب " می داند که در ماههای اخیر در پی حوادث 13 آذر ماه به حرکتی سراسری در جنبش دانشجویی ایران بدل گشته است . جریان " دانشجویان سوسیالیست " به عنوان و قالب " دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب " بمثابه ظرف فعالیت جنبشی فراگیر با هدف نمایندگی مطالبات موجود دربدنه جنبش دانشجویی می نگرد که ساختار و شاکله اصلی آن می بایست از دانشجویان سوسیالیست متحد حول استراتژی سوسیالیستی در جنبش دانشجویی تشکیل شود . تحقق چنین چشم اندازی البته در گرو فراروی از قطب بندیهای بی پایه و فاقد موضوعیت سیاسی و اجتماعی کنونی نظیر "چپ رادیکال " – " چپ کارگری " و ... و همچنین تصفیه حساب با سیاستها و روشهای ناصواب گذشته بر اساس درسهای 13 آذر و گسست از آنها ، کوشش در جهت طرح و ارائه استراتژی سوسیالیستی و سیاست و افق پرولتری در جنبش دانشجویی ایران بمثابه یک جنبش دموکراتیک پیشتاز ، اتحاد عمل براساس و حول این استراتژی و ایجاد تمایزها ، خط بندیها و مرزها باز بر اساس همین مقوله - و نه عواملی مانند تعلق خاطرهای حزبی و سازمانی ، دغدغه های فرقه ای ، تئوریزه نمودن اختلافات و کدورتهای شخصی رهبران و ... - با راهبردها و گرایشهای لیبرالیستی و رفرمیستی در جنبش دانشجویی است . بنابراین اعلام موجودیت جریان "دانشجویان سوسیالیست " را نباید بمثابه انشعابی از حرکت "دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب " یا شکل گیری قطب دیگری در مقابل جریان یاد شده تعبیر کرد . جریان "دانشجویان سوسیالیست " حرکتی برآمده از درون " دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب " است که می کوشد برمبنای رویکرد " استراتژی محور" فوق الذکر به ستون فقرات و جریان اصلی شکل دهنده بدنه و سیاستهای این حرکت بدل شود . ما اعتقاد داریم تا دانشجویان سوسیالیست صفوف خود را برمحور یک استراتژی مدون سوسیالیستی ، انقلابی و کارگری منظم و منسجم ننمایند و آنگاه بر مبنای آن حرکت " دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب " را بمثابه ظرف فعالیت جنبشی سازمان ندهند ، قالب " دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب " به مکانی برای تداوم حیات برخی سیاستهای ناکارامد و نادرست گذشته و سردرگمی راهبردی و اکتیویسم فاقد نتیجه بدل خواهد شد . بر این اساس ، در لحظه حاضر و در شرایط کنونی اما می توان گفت که به جریان " دانشجویان سوسیالیست " می توان بمثابه فراکسیونی در داخل حرکت "دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب " نگریست .
" دانشجویان سوسیالیست دانشگاههای سراسر ایران " همان گونه که در بیانیه قبلی اشاره شد به زودی و در قالب یک مانیفست به تشریح نظرات خود در مورد موضوعات فوق الذکر و مسایل عمده و اساسی قطب چپ در جنبش دانشجویی خواهند پرداخت و فعالین جنبش دانشجویی و به طور مشخص فعالین چپ این جنبش و دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب را به اتحاد عمل پیرامون این نظرات و فعالیت حول این مانیفست فراخواهند خواند . زنده باد سوسیالیسم!

دانشجویان سوسیالیست دانشگاههای سراسر ایران

۲۹/ بهمن / ۱۳۸۶

کارگر، دانشجو اتحاد، اتحاد


دانشجویان سوسیالیست دانشکده باهنر شیراز
____________________کارگر، دانشجو ... اتحاد، اتحاد_____________________
بیانیه اعلام موجودیت دانشجویان سوسیالیست دانشگاه آزاد رودهن

13 آذر 1386 بدون شک مقطعی تعیین کننده برای بخش چپ جنبش دانشجویی بود که حدود سه سال پیشتر از آن فعالیت خود را در دانشگاه آغاز نموده بود . برای دانشجویان چپی ( مانند خود ما ) که می خواستند فعالیت خود را آغاز کنند ، شرایط پس از 13 آذر ما را با روندهای متناقض و پیچیده ای مواجه کرد : جمع محدودی که تحت عنوان " چپ کارگری " فعالیت می کرد و بر خلاف عنوانش تمایزی اساسی در راهبرد و سبک کار با " چپ رادیکال " نداشت با استعفاها و انشعابهای متعدد و سپس آغاز موج دستگیریها عملا مضمحل گشت . " چپ رادیکال " که بخش عمده ای از فعالیتهایش به پوششی برای به پیش بردن سیاستهای به شدت انحرافی و نادرست یک جریان خاص بدل شده بود ، در اثر حاکم شدن همین سیاستها و سکتاریسم ناشی از آن و فرود آمدن ضربه دستگاههای سرکوب به شدت تضعیف شد . رادیکالیسم و چپگرایی اراده گرایانه ، ماوراء طبقاتی و غیر پرولتری همواره و در همه جا به جنبش دانشجویی به عنوان محیط مناسبی برای پیشبرد سیاستهای خود نگریسته است و " چپ رادیکال " دانشگاههای ایران نیز از این امر مستثنی نبود . حاکم شدن منویات یک جریان سیاسی خاص - که از خانواده همان رادیکالیسم غیر پرولتری ، ماوراء طبقاتی و آوانتوریست بیرون آمده بود - و کشاندن نیروی این جریان به حیطه های دیگری غیر از امور مربوط به فعالیت سوسیالیستی در جنبش دانشجویی ، زمینه وارد آمدن ضربه گسترده دستگاههای امنیتی حکومت به کلیت جریان چپ دانشجویی که مراحل رشد خود را به سختی و آرامی و با کوششی قابل تحسین پیموده بود را مهیا نمود و سطح و دامنه فعالیتهای چپ در دانشگاههای تهران را به نحوی چشمگیر به عقب راند و در عین حال فضا را برای عرض اندام جریانها و شخصیتهای گوناگون رفرمیست در این جنبش که تا این مقطع حاشیه ای و منزوی مانده بودند فراهم ساخت . متاسفانه در شرایط کنونی نیز عده ای مجددا جبهه " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " را به ظرفی برای تداوم همان سیاستهای نادرست گذشته بدل نموده اند و این در حالی است که نقطه عزیمت بسیاری از فعالینی که در جریان موج ایجاد شده پس از سیزده آذر دست به ایجاد واحدهای " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " در مناطق دیگر غیر از تهران زدند و این نام را در سطحی گسترده مطرح ساختند ، یقینا آن چیزی نیست که امروز بر جهت گیری عملی و پیوندها و تمایلات گروهی و سیاسی خاص نمایندگان " رسمی " این جریان حاکم است . مطمئنا گذشت زمان بسیاری از حقایق مربوط به این مسایل را برای رفقای دانشجوی چپ و سوسیالیست به ویژه در شهرستانها روشن تر خواهد ساخت .
در این میان ما در میان امواج شکل گرفته پس از 13 آذر با جریان " دانشجویان سوسیالیست دانشگاههای ایران " آشنا شدیم که بر عبور و فراروی از قطبهای موجود در چپ دانشجویی و قطع ارتباط با سیاستهای نادرست و جریانات انحرافی و سکتاریستی موجود تاکید دارد و بر آن است که با ایجاد مرزبندی قاطع با چشم اندازهای لیبرالیستی ، رفرمیستی و همین طور گرایشهای چپ غیر پرولتری و ماوراء طبقاتی ، افقی مبتنی بر نمایندگی منافع طبقه کارگر در درون جنبش دانشجویی بمثابه یک جنبش دموکراتیک پیشتاز نمایندگی کند . طرح این استراتژی یعنی " اتحاد جنبشهای دموکراتیک حول جنبش کارگری " جنبش دانشجویی را که از خصلتی دموکراتیک برخوردار است در راستای پیگیری مطالبات خود و در سطح استراتژی سیاسی به جنبشی ضد کاپیتالیستی فرا می رویاند . قرار گرفتن جنبش دانشجویی در این مسیر در شرایط کنونی ایران بمثابه اخذ استراتژی این جنبش از دل پارادایم مارکسیستی و گسست قاطعانه با پارادایم لیبرالی "جامعه مدنی " و "سنت-مدرنیته " بمثابه پارادایم غالب در فضای روشنفکری ایران است که نسلی جدید از روشنفکران سوسیالیست و انقلابی را نیز به جامعه تحویل خواهد داد . دانشجویان سوسیالیست اعتقاد دارند تنها این استراتژی و نه هیچ مقوله دیگری نظیر تعلق خاطرهای حزبی و گروهی است که می تواند به عنوان محور فعالیت و اتحاد گرایشها و فعالین گوناگون چپ در دانشگاهها عمل کند و دانشجویان چپ با متشکل شدن در قالب مجموعه " دانشجویان سوسیالیست " است که می توانند ساختارهای مقدماتی لازم برای تشکیل جبهه های وسیعتر ( از جمله همین جبهه " آزادی خواهی و برابری طلبی " ) در فعالیت جنبشی خود فراهم آورند .
بر این اساس و طی این بیانیه ما پیوند خود با مجموعه " دانشجویان سوسیالیست دانشگاههای ایران " اعلام می داریم و از سایر فعالین چپ و آزادی خواه و برابری طلب نیز دعوت می کنیم با پیوستن به این حرکت و قرار گرفتن در کنار یکدیگر صفوف خودمان را حول محورهای مبارزه طبقاتی در جنبش دانشجویی و در سطح جامعه فشرده تر و مستحکم تر سازیم .


زنده باد ازادی و برابری
زنده باد سوسیالیسم
دانشجویان سوسیالیست دانشگاه آزاد رود هن

دانش آموزان سوسیالیست تبریز

اعلام موجودیت جمعی از دانش آموزان سوسیالیست تبریز
تاریخ به ما می آموزد که رهایی از بند ظلم و استثمار و ستم در تمامی صور آن جز با وحدت توده های تحت ستم و مبارزه بر عله تمامیت سیستم استثمار و تبعیض امکانپذیر نیست.اما به زعم ما صرف رسیدن به این نتیجه نمی تواند گرهی از موانع موجود در مسیر مبارزان راه خلق بگشاید.چرا که مبارزه بر عیله سیستمی است که تمامی زندگی،رفتارها،فعالیتها و حتی اندیشه ی توده ها را در کنترل خود گرفته است و در این راه تنها آگاهی داشتن از وضعیت کافی نیست.همانطور که مارکس به ما آموخته است: "این آگاهی انسانها نیست که زندگی اجتماعی آنها را تعیین میکند،بلکه برعکس،زندگی اجتماعی انهاست که آگاهیشان را تعین می بخشد"...، پس هیچ چیز به شک واقعی دگرگون نخواهد شد مگر آنکه ساز و کار اجتماعی موجود از ریشه دگرگون گردد و مبارزه در راستای این دگرگونی نیازمند متشکل شدن و فعالیت دوشادوش مبارزانی است که این ضرورت تاریخی را دریافته اندو اکنون این صدای اعلام حضور جمعی از «دانش آموزان سوسیالیست دبیرستانهای تبریز» است که به صفوف رفقا و یاران خود در ساسر کشور(خصوصا سایر دانش آموزان و دانشجویان) می پیوندیم و بر علیه ظلم و استثمار در تمامی گونه های آن: از ستم و تضاد شدید طبقاتی گرفته تا ستم جنسیتی و ستم ملی-قومی اعلام مبارزه می کنیم.ما گام دراین راه می نهیم که پرچم مبارزه ی دانشگاه فردا در دستان ماست و نسل پشت سر ما پای در جای ما خواهد گذاشت.ما نه ادعای نمایندگی داریم و نه ادعای پیشتازی چرا که از حضور و فعالیت سایر رفقای تبریز(در دانشگاه ها و خارج از آن) نیک آگاهیم و خود را دوشادوش آنان و در کنار تمامی مبارزان سوسیالیست ایران می دانیم.و این تنها صدای بخش کوچکی از مبارزان راستین خلق در دیار نابدل ها،دهقانی ها و بهرنگی هاستجمعی از دانش آموزان تبریز
ارسال شده توسط جنبش دانشجويي

شنبه ۱۹ آوریل ۲۰۰۸

شکنجه های طاقت فرسا

بنابه گزارشات رسیده از زندان سپیدار اهواز آقای جواد علیخانی 27 ساله دانشجوی دکترای دامپزشکی دانشگاه چمران اهواز که در تاریخ 28 مهر ماه 1386 در کیانپارس اهواز دستگیر و به یکی از زندانهای مخفی وزارت اطلاعات در اهواز منتقل شد. در حین انتقال به بازداشتگاه مخفی وزارت اطلاعات مورد ضرب وشتم وحشیانه 6 مامور دستگیر کننده قرار داشتند.پس از آن اورا به سلولهای انفرادی منتقل کردند . بازجویان وزارت اطلاعات بازجوئی خود را از ساعت 20:00 شروع می کنند و تا نیمه های شب ادامه می یابد .بازجویان وزارت اطلاعات شکنجه هائی وحشیانه ای را علیه آقای علیخانی و سایر دانشجویان در زندان مخفی وزارت اطلاعات بکار بردند. بازجویان دانشجویان را بر تختی می خوابانند و با ضربات باطومهای برقی به مدتهای طولانی آنها را تحت شکنجه های فیزیکی خود قرار می دادند.آنها به مدت کوتاه شکنجه را متوقف می کردند و ازدانشجویان می پرسیدن که گفته های ما را می پذیرید.در صورتی که دانشجویان از چنین موضوعی اظهار بی اطلاعی می کردند. نوع و شدت شکنجه تغیر و افزایش می یافت. آقای علیخانی همچنین بارها با وارد کردن شوک الکتریکی به نقاط حساس بدنشان مورد شکنجه قرار گرفت.شیوه دیگر شکنجه که بازجویان علیه آقای علیخانی بکار بردن او را به مدتهای طولانی مورد ضرب وشتم قرار می دادند این شیوه اینقدر ادامه می یافت تا نیروی زندانی را به تحلیل ببرند، و در اثر این شکنجه تقریبا تمام بدن زندانی خونین می شد . علاوه بر شکنجه های فیزیکی ایشان را تحت شکنجه های مختلف روحی قرار دادن از جملۀ آنها تهدید به مبتلا کردن او به بیمار ی ایدز و هپاتید، اخراج اعضای خانواده شاغل در ادارات دولتی، محروم کردن دانش آموزان خانواده از تحصیل، تهدید به اخراج از دانشگاه و محروم کردن از تحصیل.شیوه دیگر بازجویان وزارت اطلاعات صحنه سازی به اینکه سایرین اعتراف کردند و با رو در رو کردن دانشجویان با هم که از پیش هماهنگ شده بود و از پیش به آنها گفته می شود که چه چیزی را باید بگویند و جه چیزی را نباید بگویند.آقای علیخانی در اعتراض به شکنجه های وحشیانه و طاقت فرسا چندین روز در اعتصاب غذای خشک بسر برد. بازجوی وزارت اطلاعات او را به به اطاق شکنجه ( که اخیرا به آن اطاق فنی گفته می شود ) بردن و بازجویان را( مسئول فنی) می نامند او را به مدت طولانی تحت شکنجه های خود قرار داد. و ایشان را تهدید کردند که در صورت نشکستن اعتصاب غذای خود او را در دستشوئی زندانی خواهند کرد.پس از شکنجه های طاقت فرسا و غیر انسانی ،اقای علیخانی را به عمد با ریش و موهای بلند و با سر وضعی مرتب به اطاق فیلم برداری که در بازداشتگاه مخفی اداره اطلاعات بود هدایت کردند. در انجا باز جو پشت سر او قرار گرفته بود و از آقای علیخانی شروع به سئوال کردن می کرد البته جوابهای سئوالات از قبل نوشته شده و به ایشان داده بودند که می بایست آنها را پاسخ می داد.و هر جائی که ایشان حاضر به خواندن آن متن نمی شدند بازجو دستور می داد که فیلم برداری را قطع کنند و شروع به تهدید و توهین کردن می کرد. و از نو سئوال را تکرار می کرد و او مجبور به پاسخ دادن می کرد.وقتی که آقای علیخانی سئوال کرد که می خواهید مصاحبه تلویزیونی از من بگرید بازجو شروع به ضرب و شتم و اهانت به او کرد. پس از پایان بازجوئی تلویزیونی موهای آنها را کوتاه کردند وبه سلولهای انفرادی منتقل کردند. در این مدت فرهادی راد معاون دادستان اهواز به دیدن آنها در زندان مخفی وزارت اطلاعات اهواز آمد و خود این فرد شاهد آثار شکنجه و زخمهای آنها بود و همچنین بارونی بازپرس شعبۀ 1 بازپرسی اهواز این فرد قبلااز بازجویان وزارت اطلاعات در اهواز بوده است. و قتی که آقای علیخانی همراه با بارانی به اطاق قاضی دادگاه انقلاب برده شدند .فردی که بعنوان قاضی در آنجا بود خطاب به بارانی گفت:< اینه علیخانی و ادامه داد پس به قیافه اش نمی خوره این باید بره زندان>شب همان روز او را از زندان مخفی وزارت اطلاعات به زندان سپیدار اهواز منتقل کردند.مدیر داخله زندان فردی بنام اسعد وقتی که پرونده او را خواند. خطاب به آقای علیخانی گفت : تو باید به بدترین بند بروی، و او را به بند 4 این زندان در کنار زندانیان عادی و خطرناک و با شرایطی طاقت منتقل کردندآقای علیخانی در 2 دادگاه مورد محاکمه قرار گرفت . او در تاریخ 10 بهمن 1386 در شعبه 106 دادگاه توسط فردی بنام قیاس الدین طباطبائی مورد محاکمه قرار گرفت . علیرغم تقاضای وکلای ایشان برای آزادی او با وثیقه با مخالفت طباطبائی روبرو گردید و برای او قرار بازداشت موقت صادر گردید .در تاریخ 24 بهمن 1386 دادگاه دوم او در شعبۀ 3 دادگاه انقلاب توسط فردی بنام محمودی برگزار شد . در روز 27 فروردین ماه دادگاه آقای علیخانی مجداد در شعبۀ 3 دادگاه انقلاب برگزار شد . دادگاه بعدی آقای علیخانی در تاریخ 11 اردیبهشت برگزار خواهد شد.خانوادۀ آقای علیخانی که در کرج زندگی می کنند و برای ملاقات با فرزندشان باید صدها کیاومتر مسافت را طی کنند آنها همجنین باید متحمل هزینه های سنگین برای مسافرت خود شوند . مراجعات این خانواده به دادگاه انقلاب برای آزادی فرزندشان تا به حال بی نتیجه بوده و از دادن جوابی مشخص به این خانواده سر باز می زنند.فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران ، دستگیری خودسرانه ، شکنجه های وحشیانه ، گرفتن اعترافات تلویزیونی و ادامه بازداشت آقای علیخانی را محکوم می کند و از سازمانهای حقوق بشری خواستار اقداماتی عملی برای آزادی این دانشجو وسایر دانشجویان زندانی در ایران است.
نوشته شده توسط دانشجوی پلی تکنیک polytechnic

محکومیت عابد توانچه

دادگاه انقلاب استان مرکزی بعد از احضار مجدد عابد توانچه برای حضور در ساعت 8 صبح روز 27/1/87 در پایان جلسه ای که تا ساعت 12:45 دقیقه به طول انجامید حکم 8 ماه حبس تعزیری را حضورا به وی ابلاغ کرد و به وی بیست روز مهلت جهت درخواست تجدید نظر داده شدعابد توانچه اعلام کرده است به دلیل عدم حضور وکیل مدافع در هیچکدام از مراحل پرونده ، عدم فرصت برای تهیه دفاعیه و همچنین رفتارهای غیر قانونی در دوره ی بازداشت ضمن درخواست تجدید نظر نسبت به حکم دادگاه انقلاب در صورت صلاح دید دکتر ناصر زرافشان _ وکیل حقوقی خود _ علیه تیم بازجوئی خود اقامه ی دعوا خواهد کردعابد توانچه در جواب این سوال که دادگاه انقلاب وی را متهم به ارتکاب چه جرمی کرده است عنوان داشت : « جریان رسیدگی به پرونده به قدری سریع و نا مشخص بود که حتی خود من هم در پایان نفهمیدم چه کیفر خواستی برای من صادر شده است. از توهین به رهبری و اقدام علیه امنیت کشور تا تشکیل گروهک غیر قانونی معاند نظام ، همه نوع اتهامی مطرح شد. جالب است که نماینده ی دادستان تنها 3 دقیقه در کل جلسه ی دادگاه حضور داشت که آن هم بعد چندین بار تماس قاضی به وی بلاخره در دادگاه حاضر شد. نماینده ی دادستان بدون حتی شنیدن یک جمله با بیان بسم الله الرحمن الرحیم طی جملات بسیار کوتاهی خواستار اعمال مجازات علیه من شد. دانش سیاسی این فرد در حد صفر بود و حتی قدرت تفکیک نیروهای سیاسی چپ و راست از یکدیگر را نداشته و کلا در یک تقسیم بندی همه را ضد انقلاب و نا مسلمان می دانستهمچنین امروز عابد توانچه در شعبه ی 106 جزایی نسبت به حکم پرونده ای که وزارت اطلاعات در آن به دلیل کشف آلت قمار از وی شکایت کرده و منجر به حکم جریمه ی نقدی شده بود در خواست تجدید نظر کردعابد توانچه در جواب این سوال که قصد دارد چه اقدامی در رابطه با اعتراض به پرونده خود انجام دهد گفت: « پدر و مادر من هر دو از بیماریهای قلبی رنج می برند. در طول این مدت و با تماسهای مکرر نهادهای امنیتی و قضایی شوکهای روحی شدیدی به آنها وارد شده است و این حکم حلقه ی آخر این بازی بود که بعد از شنیدن آن مادرم مجددا دچار حمله ی عصبی شده و پدرم هم مجددا دچار مشکلات جسمی گردیده است. فعلا اولویت اول من مقابله با این جنگ روانی و خارج کردن خانوده ام از زیر فشارهای موجود استعابد توانچه که در سال 1385 بعد از آزادی از بند ویژه ی اطلاعات سپاه پاسداران با حکم ممنوعیت دائم از تحصیلات دانشگاهی مواجه شده است دلیل احضار های مکرر خود را به دادگاه انقلاب و عجله ی دادگاه انقلاب در صدور حکم را به دلیل نپذیرفتن در خواست مصاحبه و نوشتن مقالاتی علیه فعالان سیاسی چپ عنوان کرد که وزارت اطلاعات به شدت برای انجام آن اصرار می ورزد. وی بیان داشت چند روز قبل از صدور این حکم بازجوی پرونده به منزل وی مراجعه کرده و صراحتا ضمن پیشنهادی مالی تاکید کرده است در صورت انجام این مصاحبه حکم وی را در دادگاه به حبس تعلیقی تبدیل خواهند کردعابد توانچه ضمن جملاتی تحقیر کننده با لبخندی تلخ عنوان نمود: « ظاهرا اداره اطلاعات استان مرکزی از بیکاری رنج می برد زیرا این روزها درگیر جریاناتی هستم که هر کس با شنیدن آن به یاد داستانهای پلیسی _ جنایی می افتدعابد توانچه در پایان با اعلام اینکه زمزمه هایی مبنی بر گشوده شدن پرونده های جدید برای منفعل سازی شنیده است اعلام کرد: « شدت و نوع برخورد دستگاه امنیتی در برخورد با فعالان چپ دانشجویی به حدی بود که قصد داشتم با توجه به شرایط خانواده برای مدتها کار سیاسی را کنار بگذارم اما با توجه به اصرار این سیستم و تلاش پیگیرانه اش برای زندانی شدن من، ادب حکم می کند که روی آنها را زمین نیانداخته و با قدرت بیشتری کار خود ادامه دهم
ارسال شده توسط جنبش دانشجويي

رفقایمان را آزاد میکنیم

رفقایمان را آزاد میکنیم و ایستاده ایم تا آخرین نفس!
ما جوانانی هستیم که تصمیم گرفتیم نه تنها آزادیخواه و برابری طلب باشیم! که آزدی و برابری را در جای جای کشور فریاد زنیم. تصمیم به یک سر سوزن شکست و عقب نشینی هم نداریم. ما از نسلی هستیم که نه تنها شکست نخواهد خورد که سنگر به سنگر به سوی پیروزی پیش خواهد رفت!
بیش از 50 روز است که رفقای آزادیخواه و برابری طلب ما در چنگال شکنجه و سرکوب روحی و جسمی شما حکومت مستبد و بدور از انسانیت اسیر شده اند
هر از چندگاهی تعدادی از آن ها را بعد از شکنجه های غیر انسانی، با قرار وثیقه های هنگفت ، آزاد می کنید اما از طرفی عده ای را رسما میربایید. "زندانی کردن در دورافتاده ترین روستاهای دنیای امروز یک معنی دیگری دارد" قوانین، حکم دستگیری، حق وکیل، تماس با بستگان بهداشت و درمان و ... اینها حقوق اولیه یک زندانی با هر جرمی است! شما آدم ربایید چون کسانی را سربنیست میکنید که نه تنها جرمی نکرده که مدافع عدالت و رفاه هستند! شما آدم کشید که در روز روشن جلوی چشم دنیا دانشجویان را زیر شکنجه میکشید و حتی جنازه شان را تحویل بستگانشان نمیدهید!
مانند آفت به جان دانشجویان و جامعه افتاده اید هر روز تعدادی را ازدانشگاه تعلیق و اخراج میکنید
اما مگر می شود صدای فریاد اعتراضی را که از بطن جامعه در برابر بیدادگری آشکارتان برخاسته است خفه کنید؟ بیخبری از وضعیت و مکان رفقایمان، نگرانی خانواده ها، وثیقه های کلان دربرابر آزادی تعداد محدودی آن هم بخاطر فشار جامعه در داخل و بین الملل... آبرویی برایتان نگذاشته
در روزهای گذشته نیز فرزاد حسن زاده و محمد زراعتی را ربوده اید...
ما دوش به دوش رفقایمان ایستاده ایم. پاسخ این آزادی خواهی اگر سرکوب و شکنجه و قتل است، پس هشدار میدهیم که ابعاد آزادیخواهان و برابری طلبان بیش از تصورتان گسترده است!
رفقایمان را "بی قید و شرط آزاد کنید و متقبل خسارات روحی روانی که به امیدهای جامعه زده اید شوید! پادگان را از دانشگاه ها برچینید و سرکوب جامعه را متوقف کنید!
موجی از آزادی خواهی و برابری طلبی درست به طول و عرض استبداد و فقری که به جامعه تحمیل کرده اید در راه است!

ما پیروزیم چون راهی جز پیروزی نداریم !
زنده باد آزادی!
زنده باد برابری!

سه منبع و سه جزء مارکسيسم

و.ا.لنین
سه منبع و سه جزء مارکسيسم
آموزش مارکس خصومت و کينه عظيم تمام علم بورژوازى (چه فرمايشى و چه ليبرال) را، که به مارکسيسم بمثابه چيزى شبيه به يک "طريقت ضاله" مينگرد، در تمام جهان متمدن، عليه خود برميانگيزد. روش ديگرى هم نميتوان انتظار داشت، چه در جامعه‌اى که بناى آن بر مبارزه طبقاتى گذاشته شده است، هيچ علم اجتماعى "بى‌غرضى" نميتواند وجود داشته باشد. به هر تقدير تمام علم فرمايشى و ليبرال، مدافع بردگى مزدورى است و مارکسيسم عليه اين بردگى جنگ بى‌امانى را اعلام نموده است. انتظار اين که در جامعه بردگى مزدورى، علم بيغرض وجود داشته باشد ساده لوحى سفيهانه و در حکم اين است که مسأله مربوط به افزايش دستمزد کارگران و تقليل سود سرمايه، از کارخانه داران انتظار بى‌غرضى داشته باشيم.
ولى مطلب به اينجا خاتمه نميپذيرد. تاريخ فلسفه و تاريخ علم اجتماع با صراحت تام نشان ميدهد که در مارکسيسم چيزى شبيه به "اصول طريقتى" به مفهوم يک آموزش محدود و خشک و جامدى که دور از شاهراه تکامل تمدن جهانى بوجود آمده باشد نيست. برعکس، تمام نبوغ مارکس همانا در اين است که به پرسشهايى پاسخ ميدهد که فکر پيشرو بشر قبلا آن را طرح کرده است. آموزش مارکس بمثابه ادامه مستقيم و بلاواسطه آموزش بزرگترين نمايندگان فلسفه و علم اقتصاد و سوسياليسم بوجود آمده است.
علت قدرت بى انتهاى آموزش مارکس درستى آن است. اين آموزش کامل و موزون بوده و جهان بينى جامعى به افراد ميدهد که با هيچ خرافاتى، با هيچ ارتجاعى و با هيچ حمايتى از ستم بورژوازى آشتى پذير نيست. اين آموزش وارث بالاستحقاق بهترين انديشه‌هايى است که بشر در قرن نوزدهم بصورت فلسفه آلمان، علم اقتصاد انگلستان و سوسياليسم فرانسه بوجود آورده است.
ما روى اين سه منبع که در عين حال سه جزء مارکسيسم است اکنون مکث خواهيم کرد. و.ا.لنین
سه منبع و سه جزء مارکسيسم
آموزش مارکس خصومت و کينه عظيم تمام علم بورژوازى (چه فرمايشى و چه ليبرال) را، که به مارکسيسم بمثابه چيزى شبيه به يک "طريقت ضاله" مينگرد، در تمام جهان متمدن، عليه خود برميانگيزد. روش ديگرى هم نميتوان انتظار داشت، چه در جامعه‌اى که بناى آن بر مبارزه طبقاتى گذاشته شده است، هيچ علم اجتماعى "بى‌غرضى" نميتواند وجود داشته باشد. به هر تقدير تمام علم فرمايشى و ليبرال، مدافع بردگى مزدورى است و مارکسيسم عليه اين بردگى جنگ بى‌امانى را اعلام نموده است. انتظار اين که در جامعه بردگى مزدورى، علم بيغرض وجود داشته باشد ساده لوحى سفيهانه و در حکم اين است که مسأله مربوط به افزايش دستمزد کارگران و تقليل سود سرمايه، از کارخانه داران انتظار بى‌غرضى داشته باشيم.
ولى مطلب به اينجا خاتمه نميپذيرد. تاريخ فلسفه و تاريخ علم اجتماع با صراحت تام نشان ميدهد که در مارکسيسم چيزى شبيه به "اصول طريقتى" به مفهوم يک آموزش محدود و خشک و جامدى که دور از شاهراه تکامل تمدن جهانى بوجود آمده باشد نيست. برعکس، تمام نبوغ مارکس همانا در اين است که به پرسشهايى پاسخ ميدهد که فکر پيشرو بشر قبلا آن را طرح کرده است. آموزش مارکس بمثابه ادامه مستقيم و بلاواسطه آموزش بزرگترين نمايندگان فلسفه و علم اقتصاد و سوسياليسم بوجود آمده است.
علت قدرت بى انتهاى آموزش مارکس درستى آن است. اين آموزش کامل و موزون بوده و جهان بينى جامعى به افراد ميدهد که با هيچ خرافاتى، با هيچ ارتجاعى و با هيچ حمايتى از ستم بورژوازى آشتى پذير نيست. اين آموزش وارث بالاستحقاق بهترين انديشه‌هايى است که بشر در قرن نوزدهم بصورت فلسفه آلمان، علم اقتصاد انگلستان و سوسياليسم فرانسه بوجود آورده است.
ما روى اين سه منبع که در عين حال سه جزء مارکسيسم است اکنون مکث خواهيم کرد.
١
فلسفه مارکسيسم ماترياليسم است. در سراسر تاريخ جديد اروپا، و مخصوصا در پايان سده هجدهم، در فرانسه که در آنجا عليه هرگونه ذباله‌هاى قرن وسطائى، عليه سرواژ در مؤسسات و در افکار نبردى قطعى در گرفته بود، ماترياليسم يگانه فلسفه پيگيرى بود که با تمام نظرات علوم طبيعى صدق‌ ميکرد و دشمن هرگونه اوهام، سالوسى و غيره بود. از اينرو دشمنان دمکراسى با تمام قوا ميکوشيدند ماترياليسم را "رد" کنند، آن را خدشه‌دار نمايند و به آن تهمت بزنند. آنها از شکلهاى مختلف ايده‌آليسم فلسفى، که هميشه بنحوى از انحاء منجر به دفاع و پشتيبانى از مذهب ميشود، دفاع مينمودند.
مارکس و انگلس با قاطعترين طرزى از ماترياليسم فلسفى دفاع کردند و بدفعات توضيح دادند که هرگونه انحرافى از اين اصول اشتباه عميقى است. نظريات آنها با حداکثر وضوح و تفصيل در تأليفات انگلس مانند "لودويگ فوئرباخ" و "آنتى دورينگ" که مانند ‌"مانيفست کمونيست" کتاب روى ميز هر کارگر آگاهى است تشريح شده است.
ولى مارکس در ماترياليسم قرن هيجده متوقف نشد و فلسفه را پيش راند. او اين فلسفه را با فرآورده‌هاى فلسفه کلاسيک آلمان، بخصوص سيستم هگل، که آن هم به نوبه خود سرچشمه‌اى براى ماترياليسم فوئرباخ بود، غنى ساخت. ميان اين فرآورده‌ها مهمتر از همه ديالکتيک يعنى آموزش مربوط به تکامل است به کاملترين و عميقترين شکل خود که از هر گونه محدوديتى آزاد است و نيز آموزش مربوط به نسبيت دانايى بشر است که تکامل دائمى ماده را براى ما منعکس مينمايد. آخرين کشفيات علوم طبيعى - راديوم، الکترون و تبديل عناصر - به طرز درخشانى ماترياليسم ديالکتيک مارکس را، على رغم نظريات فلاسفه بورژوازى و بازگشتهاى "نوين" آنان بسوى ايده‌آليسم کهنه و پوسيده، تأييد نمود.
مارکس، در ضمن اينکه ماترياليسم فلسفى را عميقتر و کاملتر ساخت، آن را به سرانجام خود رساند و معرفت آن را به طبيعت بر معرفت به جامعه بشرى بسط و تعميم داد. ماترياليسم تاريخى مارکس بزرگترين پيروزى فکر علمى گرديد. هرج و مرج و مطلق‌العنانى که تا اين موقع در نظريات مربوط به تاريخ و سياست تسلط داشت بطرز شگفت انگيزى جاى خود را به يک تئورى جامع و موزون علمى سپرد که نشان ميداد چگونه در اثر رشد نيروهاى مولده، از يک ساختمان زندگى اجتماعى، ساختمان ديگرى که عاليتر از آن است نشو و نما ميکند، مثلا از سرواژ سرمايه‌دارى بيرون ميرويد.
درست همانطور که معرفت انسانى انعکاس طبيعتى است که مستقل از او وجود دارد، يعنى انعکاس ماده در حال تکامل است، همانطور هم معرفت اجتماعى انسان (يعنى نظريات مختلف و مکاتب فلسفى، دينى، اقتصادى و غيره) انعکاس نظام اقتصادى جامعه است. مؤسسات سياسى روبنايى است که بر زيربناى اقتصادى قرار گرفته است. مثلا ما ميبينيم چگونه شکلهاى مختلف سياسى کشورهاى کنونى اروپا براى تحکيم سلطه بورژوازى بر پرولتاريا بکار ميرود.
فلسفه مارکس يک ماترياليسم فلسفى تکميل شده‌اى است که سلاح مقتدر معرفت را در اختيار بشر و بخصوص در اختيار طبقه کارگر گذارده است.
٢
پس از اين که بر مارکس محقق شد که نظام اقتصادى پايه‌اى است که روبناى سياسى بر آن قرار گرفته است، توجه خود را بيش از پيش به بررسى اين نظام اقتصادى مصروف نمود. مهمترين اثر مارکس، "کاپيتال"، به بررسى نظام اقتصادى جامعه معاصر يعنى سرمايه‌دارى تخصيص داده شده است.
علم اقتصاد کلاسيک قبل از مارکس در انگلستان، يعنى در رشد يافته‌ترين کشور سرمايه دارى، بوجود آمد. آدام اسميت و ديويد ريکاردو، ضمن تحقيق در نظام اقتصادى، شالوده تئورى ارزش مبتنى بر کار را ريختند. مارکس کار آنها را ادامه داد. او اين تئورى را به طرز دقيقى مستدل ساخت و به شکل پيگيرى بسط داد. او نشان داد که ارزش هر کالائى از روى مقدار زمان کار اجتماعا لازمى که صرف توليد اين کالا گرديده است تعيين ميگردد.
آنجايى ک اقتصاددانان بورژوازى مناسبات بين اشياء را ميديدند (مبادله کالا در مقابل کالا) مارکس مناسبات بين افراد را کشف نمود. مبادله کالا ارتباط بين توليدکنندگان مختلف را به توسط بازار نشان ميدهد. پول دلالت بر اين ميکند که اين ارتباط بيش از پيش محکم شده تمام زندگى اقتصادى توليدکنندگان جداگانه را بطور لاينفکى در يک واحد جمع ميکند. سرمايه دلالت بر توسعه بعدى اين ارتباط مينمايد؛ نيروى کار انسانى به کالا تبديل ميشود. کارگر روزمزد نيروى کار خود را به صاحب زمين، صاحب کارخانه و دارنده ابزار توليد ميفروشد. قسمتى از روزکار خود را کارگر صرف تأمين هزينه زندگى خود و خانواده خود مينمايد (مزد)، قسمت ديگر روز را هم به رايگان کار ميکند و براى سرمايه ارزش اضافى بوجود ميآورد که منبع سود و منبع ثروت طبقه سرمايه‌دار است.
آموزش مربوط به ارزش اضافى بنيان تئورى اقتصادى مارکس است.
سرمايه که از نتيجه کار کارگر بوجود آمده است، با ورشکست ساختن کارفرمايان کوچک و ايجاد ارتش بيکاران، کارگر را تحت فشار قرار ميدهد. پيروزى توليد بزرگ را در صنايع به يک نظر ميتوان ديد، ولى در کشاورزى هم ما همين پديده را مشاهده مينماييم؛ کشاورزى بزرگ سرمايه‌دارى روز به روز بيشتر تفوق مييابد، استعمال ماشين توسعه مييابد، اقتصاد دهقانى در حلقه طناب سرمايه پولى ميافتد، راه سقوط ميپيمايد و در زير فشار تکنيک عقب‌مانده منهدم ميگردد. در کشاورزى، سقوط توليد کوچک شکلهاى ديگرى دارد، ولى خود سقوط واقعيت انکار ناپذيرى است.
سرمايه، ضمن شکست توليد کوچک، نيروى توليدى کار را افزايش ميدهد. خود توليد بيش از پيش اجتماعى ميگردد - صدها هزار و ميليونها کارگر در يک ارگانيسم اقتصادى منظم به يکديگر ميپيوندند - و حال آنکه محصول کار عمومى را يک مشت سرمايه‌دار به خود اختصاص ميدهند. هرج و مرج در توليد، بحران، تلاش ديوانه‌وار براى تحصيل بازار، عدم تأمين حيات براى قاطبه اهالى روزافزون ميگردد.
نظام سرمايه‌دارى، با افزايش وابستگى کارگران به سرمايه، نيروى عظيم کار متحد را بوجود ميآورد.
مارکس، سير تکاملى سرمايه‌دارى را از اولين نطفه‌هاى اقتصاد کالائى و از مبادله ساده گرفته تا بالاترين شکلهاى آن يعنى توليد بزرگ مورد پژوهش قرار داده است.
و تجربه کليه کشورهاى سرمايه‌دارى، اعم از کشورهاى قديم و جديد، صحت اين آموزش مارکس را سال بسال به عده زيادترى از کارگران آشکارا نشان ميدهد.
سرمايه‌دارى در سرتاسر جهان پيروز شد، ولى اين پيروزى فقط پيش درآمد پيروزى کار بر سرمايه است.
٣
هنگامى که رژيم سرواژ واژگون گرديد و جامعه "آزاد" سرمايه‌دارى پا به عرصه وجود گذارد، بلافاصله آشکار گرديد که اين آزادى، سيستم جديدى از ظلم و استثمار رنجبران است. آموزشهاى مختلف سوسياليستى بى‌درنگ بمثابه انعکاس اين فشار و اعتراض بر ضد آن، شروع به پيدايش نمود. ولى سوسياليسم ابتدائى يک سوسياليسم تخيلى بود. اين سوسياليسم جامعه سرمايه‌دارى را انتقاد مينمود، ملامت ميکرد، بر آن لعنت ميفرستاد، آرزوى فناى آن را مينمود، رژيم بهترى را در خيال ميپروراند و ميکوشيد ثروتمندان را متقاعد نمايد که استثمار دور از اخلاق است.
ليکن سوسياليسم تخيلى نميتوانست راه علاج واقعى را بنماياند. اين سوسياليسم نميتوانست نه ماهيت بردگى مزدورى را در شرايط سرمايه دارى تشريح نمايد، نه قوانين تکامل آن را کشف کند و نه آن نيروى اجتماعى را که قادر است موجد جامعه نوين باشد پيدا کند.
در عين حال انقلابهاى توفانى که با انحطاط فئوداليسم و سرواژ همراه بود، همه جا در اروپا و بخصوص در فرانسه با وضوح روزافزونى مبارزه طبقات را، که اساس کليه تکامل و نيروى محرکه آن ميباشد، آشکار ميساخت.
هيچيک از پيروزيهاى آزادى سياسى بر طبقه فئودالها، بدون مقاومت حياتى و مماتى بدست نيامده است. هيچ کشور سرمايه‌دارى نبود که بدون مبارزه حياتى و مماتى بين طبقات مختلف جامعه سرمايه‌دارى بر اساس کم و بيش آزاد و دمکراتيک بوجود آيد.
نبوغ مارکس در اين است که او اولين کسى بود که توانست از اينجا نتيجه‌اى را بدست آورد که تاريخ جهان آن را ميآموزد و توانست اين نتيجه را بطرزى پيگير تعقيب کند. اين نتيجه، آموزش مربوط به مبارزه طبقاتى است.
مادام که افراد فرانگيرند در پس هر يک از جملات، اظهارات و وعده و وعيدهاى اخلاقى، دينى، سياسى و اجتماعى منافع طبقات مختلف را جستجو کنند، در سياست همواره قربانى سفيهانه فريب و خودفريبى بوده و خواهند بود. طرفداران رفرم و اصلاحات تا زمانى که پى نبرند که هر مؤسسه قديمى، هر اندازه هم بى‌ريخت و فاسد بنظر آيد متکى به قواى طبقه‌اى از طبقات حکمفرماست، همواره از طرف مدافعين نظم قديم تحميق ميگردند. و اما براى در هم شکستن مقاومت اين طبقات فقط يک وسيله وجود دارد؛ بايد در همان جامعه‌اى که ما را احاطه نموده است آن نيروهايى را پيدا کرد و براى مبارزه تربيت کرد و سازمان داد که ميتوانند - و بر حسب موقعيت اجتماعى خود بايد - نيرويى را تشکيل بدهند که قادر به انهدام کهن و آوردن نو باشد.
فقط ماترياليسم فلسفى مارکس بود که راه بيرون آمدن از بردگى معنوى را که تمام طبقات ستمديده تاکنون در آن سرگردان بودند به پرولتاريا نشان داد. فقط تئورى اقتصادى مارکس بود که وضعيت واقعى پرولتاريا را در نظام عمومى سرمايه‌دارى تشريح کرد.
در تمام جهان، از آمريکا تا ژاپن و از سوئد تا آفريقاى جنوبى، سازمانهاى مستقل پرولتاريا در حال افزايشند. پرولتاريا، در جريان مبارزه طبقاتى خود پرورش يافته و آگاه ميشود، از موهومات جامعه بورژوازى آزاد ميگردد، بيش از پيش بهم پيوسته ميشود و ميآموزد که چگونه درجه موفقيتهاى خود را مورد سنجش قرار دهد، نيروهاى خود را آبديده ميکند و بطور مقاومت ناپذيرى رشد و نمو مينمايد. در ماه مارس سال ١٩١٣ در شماره سوم مجله "پروسوشچنيه" بچاپ رسيد. و.اى. لنين، جلد ١٩ کليات، چاپ چهارم ص ٣-٨.

حمایت معلمان كامیاران از فرزاد کمانگر

حمایت معلمان كامیاران از "فرزاد کمانگر"


معلمان شهر کامیاران در فراخوانی از اقشار مختلف مردم خواستند که از "فرزاد کمانگر" معلم محکوم به اعدام حمایت کنند.
در این فراخوان آمده است: دوستان، همکاران، آزادی خواهان و فعالان فرهنگی، سیاسی، صنفی و مدنی، دانشجویان، کارگران و تشکل های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، اینک نزدیک به دو سال از دستگیری و حکم سنگین و غیر قابل تحمل اعدام "فرزاد کمانگر" معلم و فعال مدنی می گذرد. ما جمعی از معلمان شهر کامیاران در آستانه فرا رسیدن هفته معلم از تمامی معلمان ، دانشجویان، دانش آموزان و فعالان فرهنگی ، سیاسی و سایر اقشار جامعه در خواست می نمائیم که همگام و همصدا با هم به شیوه های ممکن و مدنی و صدور بیانیه، تجمعات مسالمت آمیز و شرکت در کمپین نجات "فرزاد کمانگر"، از مسئولین قوه قضائیه بخواهیم که بار دیگر "فرزاد کمانگر" را به میان ما و دانش آموزانش برگردانند.
نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 9 توسط دانشجویان سوسیالیست

بیانیه اعلام موجودیت دانشجویان سوسیالیست


بیانیه اعلام موجودیت دانشجویان سوسیالیست دانشگاه آزاد رودهن

13 آذر 1386 بدون شک مقطعی تعیین کننده برای بخش چپ جنبش دانشجویی بود که حدود سه سال پیشتر از آن فعالیت خود را در دانشگاه آغاز نموده بود . برای دانشجویان چپی ( مانند خود ما ) که می خواستند فعالیت خود را آغاز کنند ، شرایط پس از 13 آذر ما را با روندهای متناقض و پیچیده ای مواجه کرد : جمع محدودی که تحت عنوان " چپ کارگری " فعالیت می کرد و بر خلاف عنوانش تمایزی اساسی در راهبرد و سبک کار با " چپ رادیکال " نداشت با استعفاها و انشعابهای متعدد و سپس آغاز موج دستگیریها عملا مضمحل گشت . " چپ رادیکال " که بخش عمده ای از فعالیتهایش به پوششی برای به پیش بردن سیاستهای به شدت انحرافی و نادرست یک جریان خاص بدل شده بود ، در اثر حاکم شدن همین سیاستها و سکتاریسم ناشی از آن و فرود آمدن ضربه دستگاههای سرکوب به شدت تضعیف شد . رادیکالیسم و چپگرایی اراده گرایانه ، ماوراء طبقاتی و غیر پرولتری همواره و در همه جا به جنبش دانشجویی به عنوان محیط مناسبی برای پیشبرد سیاستهای خود نگریسته است و " چپ رادیکال " دانشگاههای ایران نیز از این امر مستثنی نبود . حاکم شدن منویات یک جریان سیاسی خاص - که از خانواده همان رادیکالیسم غیر پرولتری ، ماوراء طبقاتی و آوانتوریست بیرون آمده بود - و کشاندن نیروی این جریان به حیطه های دیگری غیر از امور مربوط به فعالیت سوسیالیستی در جنبش دانشجویی ، زمینه وارد آمدن ضربه گسترده دستگاههای امنیتی حکومت به کلیت جریان چپ دانشجویی که مراحل رشد خود را به سختی و آرامی و با کوششی قابل تحسین پیموده بود را مهیا نمود و سطح و دامنه فعالیتهای چپ در دانشگاههای تهران را به نحوی چشمگیر به عقب راند و در عین حال فضا را برای عرض اندام جریانها و شخصیتهای گوناگون رفرمیست در این جنبش که تا این مقطع حاشیه ای و منزوی مانده بودند فراهم ساخت . متاسفانه در شرایط کنونی نیز عده ای مجددا جبهه " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " را به ظرفی برای تداوم همان سیاستهای نادرست گذشته بدل نموده اند و این در حالی است که نقطه عزیمت بسیاری از فعالینی که در جریان موج ایجاد شده پس از سیزده آذر دست به ایجاد واحدهای " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " در مناطق دیگر غیر از تهران زدند و این نام را در سطحی گسترده مطرح ساختند ، یقینا آن چیزی نیست که امروز بر جهت گیری عملی و پیوندها و تمایلات گروهی و سیاسی خاص نمایندگان " رسمی " این جریان حاکم است . مطمئنا گذشت زمان بسیاری از حقایق مربوط به این مسایل را برای رفقای دانشجوی چپ و سوسیالیست به ویژه در شهرستانها روشن تر خواهد ساخت .
در این میان ما در میان امواج شکل گرفته پس از 13 آذر با جریان " دانشجویان سوسیالیست دانشگاههای ایران آشنا شدیم که بر عبور و فراروی از قطبهای موجود در چپ دانشجویی و قطع ارتباط با سیاستهای نادرست و جریانات انحرافی و سکتاریستی موجود تاکید دارد و بر آن است که با ایجاد مرزبندی قاطع با چشم اندازهای لیبرالیستی ، رفرمیستی و همین طور گرایشهای چپ غیر پرولتری و ماوراء طبقاتی ، افقی مبتنی بر نمایندگی منافع طبقه کارگر در درون جنبش دانشجویی بمثابه یک جنبش دموکراتیک پیشتاز نمایندگی کند . طرح این استراتژی یعنی " اتحاد جنبشهای دموکراتیک حول جنبش کارگری " جنبش دانشجویی را که از خصلتی دموکراتیک برخوردار است در راستای پیگیری مطالبات خود و در سطح استراتژی سیاسی به جنبشی ضد کاپیتالیستی فرا می رویاند . قرار گرفتن جنبش دانشجویی در این مسیر در شرایط کنونی ایران بمثابه اخذ استراتژی این جنبش از دل پارادایم مارکسیستی و گسست قاطعانه با پارادایم لیبرالی "جامعه مدنی " و "سنت-مدرنیته " بمثابه پارادایم غالب در فضای روشنفکری ایران است که نسلی جدید از روشنفکران سوسیالیست و انقلابی را نیز به جامعه تحویل خواهد داد . دانشجویان سوسیالیست اعتقاد دارند تنها این استراتژی و نه هیچ مقوله دیگری نظیر تعلق خاطرهای حزبی و گروهی است که می تواند به عنوان محور فعالیت و اتحاد گرایشها و فعالین گوناگون چپ در دانشگاهها عمل کند و دانشجویان چپ با متشکل شدن در قالب مجموعه " دانشجویان سوسیالیست " است که می توانند ساختارهای مقدماتی لازم برای تشکیل جبهه های وسیعتر ( از جمله همین جبهه " آزادی خواهی و برابری طلبی " ) در فعالیت جنبشی خود فراهم آورند .
بر این اساس و طی این بیانیه ما پیوند خود با مجموعه " دانشجویان سوسیالیست دانشگاههای ایران " اعلام می داریم و از سایر فعالین چپ و آزادی خواه و برابری طلب نیز دعوت می کنیم با پیوستن به این حرکت و قرار گرفتن در کنار یکدیگر صفوف خودمان را حول محورهای مبارزه طبقاتی در جنبش دانشجویی و در سطح جامعه فشرده تر و مستحکم تر سازیم .


زنده باد ازادی و برابری
زنده باد سوسیالیسم
دانشجویان سوسیالیست دانشگاه آزاد رود هن

تجمع اعتراضی دانشجویان دانشکده ی هنر نيشابور

تجمع اعتراضی دانشجویان دانشکده ی هنر نشابور
روز سه شنبه مورخ 20/1/87 تعدادی از دانشجویان دانشکده ی هنر نشابور به منظور اعتراض به رفتارهای ناشایست معاونت این دانشکده ( توهین علنی به دانشجویان، ایجاد جو نامناسب در میان کارکنان و اساتید، ایجاد جو متشنج در دانشکده و در میان دانشجویان) در مقابل ساختمان مرکزی دانشگاه فردوسی تجمع نامحدودی را برگزار کردنددر اسفند ماه سال قبل دانشجویان این دانشکده طی چندین نامه مراتب اعتراض خود را به رفتارهای آقای مرتضایی به حسنی (ریاست دانشکده ی هنر) اعلام نمودند و ولی به دلیل عدم رسیدگی تجمعی را در روز 15 اسفند ماه از ساعت 8 صبح تا 11:30 شب برگزار نمودند که با قول کتبی دکتر حسنی مبنی بر برکناری آقای مرتضایی تجمع خاتمه یافت. اما پس از تعطیلات نوروز ریاست دانشکده تمامی تعهدات خود را زیر پا نهاد به همین دلیل دانشجویان معترض تصمیم گرفتند که برای پیگیری به دانشگاه فردوسی مراجعه نمایند. این تجمع اعتراضی که از 10 صبح روز 20 فروردین آغاز شده کماکان ادامه دارد و دانشجویان دیشب را در مقابل ساختمان مرکزی دانشگاه ه سر بردندنمایندگان دانشجویان دیروز با مسئولین دانشگاه مذاکره کردند وبی هیچ نتیجه ی قانع کننده ی به دست نیامده استدانشجویان اعلام کردند که تا عزل رسمی آقای مرتضایی معاونت دانشکده ی هنر نشابور دانشگاه فردوسی به اعتراض خود ادامه خواهند داد
ارسال شده توسط جنبش دانشجويي

تایید حکم ٣ دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک

تایید حکم ٣ دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک در دادگاه تجدید نظر

سرانجام ساعدی، قاضی شعبه 44 دادگاه تجدید نظر، تحت فشار وزارت اطلاعات و علیرغم موجود بودن مدارک کافی ،حکم چندین سال حبس سه دانشجوی بیگناه دانشگاه امیرکبیر، مجید توکلی، احمد قصابان و احسان منصوری را تایید کردطبق حکم صادره توسط شعبه ۴۴ دادگاه تجدیدنظر، ، رای شعبه ۶ دادگاه انقلاب که متضمن سه سال حبس برای مجید توکلی، دو سال نیم حبس برای احمد قصابان و دو سال حبس برای احسان منصوری بود را تایید کرد. اما دادگاه به علت جوان بودن متهمین و فقدان سابقه کیفری، حکم صادره را مشمول تخفیف دانسته و حکم دادگاه انقلاب را به ترتیب به یک سال و نیم، یک سال و دو ماه و ده ماه حبس تعزیری تقلیل داده استساعدی، قاضی شعبه ۴۴ دادگاه تجدیدنظر، با وارد دانستن اعتراض قاضی حسن زارع دهنوی(قاضی حداد) ، حکم تبرئه صادره توسط دادگاه عمومی را نقض کرده و در خصوص این پرونده برای هر یک از این سه دانشجو یک سال حبس تعزیری در نظر گرفته است. این دادگاه حکم ۴ ماه حبس را که توسط دادگاه عمومی به جهت ایراد اتهام به بسیج و نیروهای امنیتی صادر شده بود را وارد ندانسته و این حکم را نیز نقض کردگفتنی است در مجموع مجید توکلی به دو سال و نیم حبس تعزیری، احمد قصابان به دو سال و دو ماه حبس تعزیری و احسان منصوری به یک سال و ده ماه حبس تعزیری محکوم شدند.که این حکم غیرقابل تجدیدنظر است

شعر

۱ـ شعرهايی که از عشق می سرايم بافته ی سرانگشتان توست.
و مينياتورهای زنانگی ات.
اينست که هرگاه مردم شعری تازه از من خواندند
ترا سپاس گفتند...
۲ـ همه ی گل هايم ثمره ی باغ های توست.
و هر می که بنوشم من
از عطای تاکستان توست.
و همه ی انگشتری هايم
از معادن طلای توست...
و همه ی آثار شعريمامضای ترا پشت جلد دارد
۳ـ ای قامتت بلندتر از قامت بادبان هوا فضای چشمانت...
گسترده تر از فضای آزادی...
تو زيباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می انديشم...
و از اشعاری که آمده اند...
و اشعاری که خواهند آمد...
۴ـ نمی توانم زيست بی تنفس هوايی که تو تنفس می کنی.
و خواندن کتاب هايی که تو می خوانی...
و سفارش قهوه ای که تو سفارش می دهی...
و شنيدن آهنگی که تو دوست داری...
و دوست داشتن گل هايی که تو می خری...
۵ـ نمی توانم...
از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم
هرچه هم ساده باشندهرچه هم کودکانه...
و ناممکن باشندعشق يعنی همه چيز را با تو قسمت کنم
از سنجاق مو...
تا کلينکس!
۶ـ عشق يعنی مرا جغرافيا درکار نباشد
يعنی ترا تاريخ درکار نباشد...
يعنی تو با صدای من سخن گويی...
با چشمان من ببينی...
و جهان را با انگشتان من کشف کنی...
۷ـ پيش از توزنی استثنائی را می جستم
که مرا به عصر روشنگری ببرد.
و آنگاه که ترا شناختم...
آئينم به تمامت خويش رسيدو دانشم به کمال دست يافت!
۸ـ مرا يارای آن نيست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شيفته ام می کند
نه در برابر شعری که حيرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند...
بی طرفی هرگز وجود نداردبين پرنده...
و دانه ی گندم!
۹ـ نمی توانم با تو بيش از پنج دقيقه بنشينم...
و ترکيب خونم دگرگون نشود...
و کتاب هاو تابلوهاو گلدان هاو ملافه های تختخواب از جای خويش پرنکشند...
و توازن کره ی زمين به اختلال نيفتد...
۱۰ـ شعر را با تو قسمت می کنم.
همان سان که روزنامه ی بامدادی را.
و فنجان قهوه راو قطعه ی کرواسان را.
کلام را با تو دو نيم می کنم...
بوسه را دو نيم می کنم...
و عمر را دو نيم می کنم...
و در شب های شعرم احساس می کنم
که آوايم از ميان لبان تو بيرون می آيد...
۱۱ـ پس از آنکه دوستت داشتم...
تازه دريافتم که اندام زن چقدر با اندام شعر همانند است...
و چگونه زير و بم های کمر و ميان...
(۱)با زير و بم های شعر جور در می آيند
و چگونه آنچه با زبان درپيوند است...
و آنچه با زن...
با هم يکی می شوند
و چگونه سياهی مرکب...
در سياهی چشم سرازير می شود.
۱۲ـ ما به گونه ای حيرتزا به هم ماننده ايم...
و تا سرحد محو شدن در يکديگر فرو می رويم...
انديشه ها مان و بيانمان سليقه هامان و دانسته هامان
و امور جزئی مان در يکديگر فرو می روندتا آنجا که من نمی دانم کی ام؟...
و تو نمی دانی که هستی؟...
۱۳ـ تويی که روی برگه ی سفيد دراز می کشی...
و روی کتاب هايم می خوابی...
و يادداشت هايم و دفترهايم را مرتب می کنی
و حروفم را پهلوی هم می چينی
و خطاهايم را درست می کنی...
پس چطور به مردم بگويم که من شاعرم...
حال آنکه تويی که می نويسی؟
۱۴ـ عشق يعنی اينکه مردم مرا با تو عوضی بگيرند
وقتی به تو تلفن می زنند...
من پاسخ دهم...
و آنگاه که دوستان مرا به شام دعوت کنند...
تو بروی...
و آنگاه که شعر عاشقانه ی جديدی از من بخوانند...
ترا سپاس گويند!

پرتو عشق

مرا حرفه ای ديگر نيست

جز آنکه دوستت بدارم

و روزی که از مواهب من بی نياز شوی

و ديگر نامه های مرا نپذيری

کار و حرفه ام را از دست خواهم داد...

+++

می خواهم دوستت بدارم

تا به جای همه ی جهانيان پوزش بخواهم

از همه ی جناياتی که مرتکب شده اند در حق زنان...

+++

از زنانگی ات دفاع ميکنم

آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند

و موزه ی لوور از موناليزاو

هلند از وان گوگو

فلورانس از ميکل آنژو

سالزبورگ از موزارتو

پاريس از چشمهای الزا...

+++

می خواهم دوستت بدارم

تا شهرها را از آلودگی برهانم

و ترا برهانم از دندان وحشی شدگان...

+++

زن لايه ی نمکی ست که تن ما را از تعفن حفظ می کند

و نوشتن مان را از کهنگی...

+++

آنگاه که زن ما را به حال خود رها کند

يتيم می شويم...

+++

من کی ام بدون تو؟

چشمی که مژه هايش را می جويد

دستی که انگشتانش را می جويد

کودکی که پستان مادرش را می جويد...

+++

آنگاه که مردبر دوش زنی تکيه نکند...

به فلج کودکان مبتلا می شود...

+++

آنگاه که مرد زنی را برای دوست داشتن نيابد...

به جنس سومی بدل می شود

که هيچ ربطی به جنس های ديگر ندارد...

+++

بدون زن مردانگی مرد

شايعه ای بيش نيست...

+++

به دنيای متمدن پا نخواهيم نهاد

مگر آنگاه که زن در ميان ما

از يک لايه گوشت چرب و نرم

به صورت يک نمايشگاه گل درآيد...

+++

چطور می توانيم مدينه ی فاضله ای برپا کنيم؟

حال آنکه هفت تيرهايی به دست داريم

عشق خفه کن؟...

+++

می خواهم دوستت بدارم...

و به دين ياسمن درآيم

و مناسک بنفشه بجا آرم...

و از نوای بلبل دفاع کنم...

و نقره ی ماه...

و سبزه ی جنگل ها...

+++

موهايت را شانه مزن

نزديک من

تا شب بر لباس هايم فرو نيفتد...

+++

دوستت دارم

و نقطه ای در پايان سطر نمی گذارم.

+++

می خواهم دوستت بدارم

تا کرويت را به زمين بازگردانم

و باکرگی را به زبان...

و شولای نيلگون را به دريا...

چرا که زمين بی تو دروغی ست بزرگ...

و سيبی تباه...

+++

در خيابان های شب

جايی برای گشت و گذارم نمانده است

چشمانت همه ی فضای شب را در بر گرفته است...

+++

چون دوستت دارم...

می خواهم

حرف بيست و نهم الفبايم باشی...

+++

به تو نخواهم گفت: «دوستت دارم»

مگر يک بار...

زيرا برق، خويش را مکرر نمی کند...

+++

آنگاه که دفترهايم را به حال خود بگذاری

شعری از چوب خواهم شد...

+++

اين عطر ...

که به خود می زنی

موسيقی سيالی ست...

و امضای شخصی ات که تقليدش نمی توان...

+++

«ترا دوست نميدارم به خاطر خويش

ليکن دوستت دارم تا چهره ی زندگی را زيبا کنم...

دوستت نداشته ام تا نسلم زياد شود

ليکن دوستت دارم

تا نسل واژه ها پرشمار شود...».

جمعه ۱۸ آوریل ۲۰۰۸

چند زیرنویس بر انقلاب ۵۷


چند زیرنویس بر انقلاب ۵۷
منصور حکمت

( توضیح: آنچه که در زیر میاید چند زیرنویس از جزوه ای بنام "دورنمای فلاکت و اعتلای نوین انقلاب" است که در آبان ماه سال 58 توسط منصور حکمت نوشته شد و در آذرماه توسط "اتحاد مبارزان کمونیست" منتشر شد. خود جزوه را باید جداگانه خواند و اینجا مورد بحث ما نیست. نکته جالب اما این است که هشت – نه ماه بعد از قیام بهمن، منصور حکمت از "دورنمای اعتلای نوین انقلاب" سخن میگوید و تزهایی در باره آن مینویسد و وظایف کمونیست ها را بحث میکند. و او بهیچ وجه در دیدن این "دورنما" تنها نبود و یا حتی اشتباه نمی کرد. در سال 58 چنان جوش و خروش انقلابی در ایران در جریان بود که تصورش برای آنها که از نزدیک شاهد آن نبودند دشوار است. در واقع جدال بین انقلاب 57 و ضد انقلاب اسلامی تازه بعد از قیام 22 بهمن بطور جدی شروع شد. سال 58 این جدال در ابعادی وسیع ادامه داشت و هنوز به هیچ وجه امر تضمین شده ای نبود که ضد انقلاب اسلامی بتواند پیروز شود. برای اینکه تصویری از آن اوضاع داشته باشیم، ما چند زیرنویس از همان جزوه را اینجا چاپ میکنیم. خواندن اینها برای نسل جدید حتما بسیار جالب خواهد بود. برای نسل 57 ای ها هم بسیار خاطره انگیز است.
در این زیرنویس ها شما بروشنی میتوانید فشار عظیم انقلاب بر کل بورژوازی و سرمایه داری ایران را حس کنید. تقلا و تلاش بورژواها و حکومت اسلامی برای حفظ سرمایه داری از تعرض یک انقلاب کارگری را می توانید حس کنید. فشار عظیم مبارزه انقلابی را میتوانید ببینید، عقب ماندگی و خاصیت های غیر کارگری و بورژوایی چپ آنوقت را میتوانید ببیند و البته روشن بینی و نمایندگی کردن آن خصلت کارگری و سوسیالیستی در انقلاب 57 توسط منصور حکمت را.
تیتر فوق و سوتیترها همه از ماست. اصل جزوه و ربط زیر نویس ها با مطالب جزوه را میتوانید در سایت منصور حکمت بخوانید. برای مقصودی که ما اینجا داریم آن ارتباط تعیین کننده نیست. هر زیرنویس در خود موضوعی جالب و مفهوم است و گوشه ای از واقعیات انقلاب 57 را تصویر میکند. و در عین حال اسنادی از آنقلاب هستند.
در ضمن در یکی دوجا ما توضیحات کوتاهی در دو پرانتز داده ایم. همه پرانتزها و تاکیدات از منصور حکمت است.
و آخر اینکه این زیرنویس ها را در رابطه با بحثمان در باره انقلاب 57 انتخاب کرده ایم. جوانان کمونیست)
زیرنویس اول:
انقلاب کارگران علیه سرمایه!
بورژوازى و نمايندگان سياسى آن در هر حرکت و اظهار نظر خود نشان ميدهند که چگونه خود، بر خلاف هواداران "بورژوازى ملى" در جنبش چپ، هيچگونه توهمّى نسبت به منافع و وظايف و ظرفيت‌هاى طبقاتى و سياسى خود ندارند. در دومين روز "سمينار تشخيص اولويت در بازسازى صنايع"، جناب دکتر على رشيدى مدير عامل بانک پارس چنين ميگويد:
"انقلاب ملت ايران حتى در ماههاى قبل از انقلاب (!) براى صنايع عوارضى ايجاد کرده بود که مهمترين آنها عبارت بود از: اعتصابات... بعد از انقلاب عوارض ديگرى گريبانگير صنايع گرديد که مهمترين آنها عبارتند از: افزايش هزينه عامل کار ...کم‌کارى - بى‌کارى - اعتصابات - بى‌انضباطى... معوّق ماندن بازپرداخت تعهدات به خارج(!)، به عوامل فوق بايد مشکلات اجتماعى اقتصادى را نيز به شرح زير اضافه کرد... ٤- تيرگى افق روابط سياسى که عدم اطمينان (منظور عدم اطمينانِ سرمايه جهانى است!) نسبت به مراودات با ايران را ايجاد کرده است".
جناب رشيدى پس از اينکه به اين صراحت هم سِنخى خود را با تهرانى جلاد ((شاه)) (در طلبکارى از انقلابى که براى برچيدن نسل خود اين حضرات آغاز شده است) آشکار ميکند، چنين نتيجه ميگيرد که "در حال حاضر بايد تکليف مالکيت و... نيز نيروى انسانى کاملا روشن شود. اکنون که در آستانه قطع روابط اقتصادى و صنعتى با امپرياليسم آمريکا هستيم (لابد از طريق بازپرداخت تعهدات به خارج(!!)... به ديگر کشورهاى امپرياليستى هم نبايد تکيه و اعتماد کنيم (!) و استقلال عمل خود را حفظ نماييم." (انقلاب اسلامى ٢٨/٨/٥٨ تأکيدها از ماست).
در روز سوم همين کنفرانس جناب دکتر مجرد منافع ارتجاعى و ضد انقلابى سرمايه و نيز وظايف دولت بورژوايى را چنين جمعبندى ميکند: "... بايد به مشکلات پرسنلى و کارگرى توجه شود، زيرا حدود نيمى از صاحبان صنايع و مديران نيز اين مشکل را يکى از عوامل کاهش توليد نام ميبردند و اما پيشنهادات صاحبان بخش صنعت به اين قرار است: کمک (!) به ايجاد انضباط کارگرى، ايجاد مراکز آموزشى- فرهنگى (بخوان مراکز ارعاب پليسى و تحميق مذهبى) براى آموزش کارگران، کمک به تشکيل اتحاديه‌ها و شوراهاى کارگرى (؟!) ، تجديد نظر در قوانين وزارت کار در تعيين حقوق کارگران و کمک مالى دولت به آن دسته از صنايع که در اثر افزايش دستمزد کارگران در مضيقه مالى قرار گرفته‌اند..." در طرح کوتاه‌مدتى که براى رفع اين "عوارض" پيشنهاد شده است سرمايه‌داران انجام امور زير را خواسته‌اند: "... ٤- تجديد نظر در قوانين وزارت کار بمنظور تحقق نظم بيشتر در کارخانجات، ٥- از مديران، بخصوص مديران منتخب دولت حمايت قاطع‌ترى بعمل آيد تا ضمن جلب آنها امکان سرمايه‌گذارى از طرف بخش خصوصى فراهم شود".
پيام بورژوازى به نوکران سياسيش روشن است. "کارگران بايد سر جايشان بنشينند، مالکيت بايد مشروع و قانونى اعلام شود، مزدها بايد کاهش يابد، شوراها و سنديکاهاى طرفدار رژيم ايجاد شود و اطاعت بى چون و چراى کارگران از سرمايه و سرمايه‌داران تضمين گردد، تا موانع انباشت سرمايه مرتفع گردد". در يک جمله "کارگران عليه سرمايه انقلاب کرده‌اند، انقلاب را سرکوب کنيد!". و "الحمدالله" امام به اندازه کافى از نوکران سرمايه به "سرورى" زحمتکشان منصوب کرده است. جانشين خلف فروهر ((اولین وزیر کار جمهوری اسلامی))، اسپهبدى، دست بسينه براى اجراى اوامر سرمايه، در سايه توجهات امام، حاضر است. او در مصاحبه‌اى با روزنامه جمهورى اسلامى از پيمانى که با سرمايه دارد سخن ميگويد:
"بنظر بنده اکثر کارفرمايانى که در ايران مانده‌اند افرادى هستند که به اين کشور علاقه دارند، که در سال هاى گذشته با يک انگيزه ملى و ميهنى (!!) شروع بکار نموده‌اند. يعنى وقتى که امکانات کار کردن از امروز کمتر بوده است و اينها را بايد تشويق کرد و دولت بايد مشکلات اينها را برطرف کند چون ميتوانند نقش مهمى داشته باشند و ما هم چاره‌اى نداريم چون وجودشان هم مفيد است و هم لازم(!). البته يک موضوعى هست که متأسفانه بايد گفته شود (يعنى حرفهاى قبلى نيازى به گفتن نداشت!) و آن عدم انضباطى است که در حال حاضر در سطح مملکت وجود دارد (که بدون شک در زمان شاه وجود نداشت و جناب اسپهبدى هم مشکلى نداشت!). البته اين بيشتر وظيفه وزارت کار است که هر چه زودتر با يک برنامه مشترک و يا موضعى ما با دوستانمان که در کارخانه هستند (!) تماس بگيريم و آنها را روشن کنيم (!!) که هر چه زودتر برگردند سرکارشان و از کم‌کارى و تحصن خوددارى نمايند (که اگر بنفع خودشان نباشد لااقل بنفع اسلام، سرمايه‌دارى و آقاى اسپهبدى هست!) و هرگونه رفاه و تقاضايى (کذا!) که آنها بکنند در صورتى قابل تأمين است که توليد ملى ما رو به افزايش باشد و کاهش پيدا نکند. بر اثر انقلاب و مشکلاتى که بعد از انقلاب داشته‌ايم توليد داخلى خيلى تنزل کرده است، واردات نداشته‌ايم و اگر وضع به همين منوال پيش برود در آينده با افزايش قيمت و تورم سرسام آور مواجه خواهيم بود. بنابراين (يعنى بنا بر منافع سرمايه) نفع ملى ما در اينست که هر چه زودتر رابطه بين کارگر و کارفرما درست شود و امنيت اقتصادى براى وطن ما حاصل گردد." (جمهورى اسلامى ١٩ مهر ١٣٥٨ صفحه ٥ مصاحبه با على اسپهبدى وزير کار - تأکيدها از ماست.)
اينها نمونه‌هاى کوچکى است از خط مشى بورژوازى در انقلاب حاضر، خط مشى‌اى که ضروريات حرکت سرمايه، بخصوص در بحران کنونيش، به بورژوازى ديکته ميکند. کسانى که با اشتياق زياد بدنبال "استفاده از تضادهاى درون طبقه حاکمه"، از هر گونه پرده‌پوشى براى اقشار ليبرال بورژوازى فروگذار نميکنند و يا کسانى که "تضاد" منافع خرده بورژوازى و "دار و دسته خمينى" را با بورژوازى ليبرال و دولت به رُخ طبقه کارگر ميکشند ميبايد مشخصا به اين نکته توجه کنند که تا آنجا که به تثبيت مشروعيت مالکيت و حاکميت سرمايه و ايجاد "انضباط" کارگرى، يعنى به دو رکن اساسى مشى ضد انقلابى امپرياليسم و بورژوازى، مربوط ميشود، رهبرى خرده بورژوايى و بخصوص فرد خمينى از هيچ حمايتى نسبت به بورژوازى فروگذار نکرده است. خمينى در ديدار با سرمايه‌داران و بازاريان خطر انقلاب کارگران و زحمتکشان را به آنان گوشزد ميکند و همسويى منافع سرمايه‌داران و رهبرى خرده بورژوايى را به آشکارترين نحو بيان ميدارد:
"اگر در يک مملکت اسلامى طورى بشود که در کارخانه‌ها و از بين کارگران انفجارى بشود اين انفجار از محيط يک مملکتى است که مدعى اسلام است و آنوقت نه روحانى ميتواند آن را خاموش کند و نه کس ديگر، و اين خطر است براى همه شما و همه ما"، و نيز در روز سوم آبان، يعنى بدنبال شکست مفتضحانه ارتش و پاسدارانش در کردستان، شکست پاسدارانش در انزلى، مبارزات گسترده کارگران بيکار و موج وسيع مبارزات دمکراتيک دانشجويان و دانش‌آموزان و اوج گرفتن مبارزات انقلابى، وحشت زده ميگويد: "انفجار اگر در زمان طاغوت حاصل ميشد ماها ميتوانستيم با نصيحت، با موعظه، با امر مهارش کنيم، اما اگر انفجار در متن اسلام حاصل بشود ديگر قابل مهار نيست."
اسپهبدى‌ها، فروهرها، چمران‌ها و شاکرها همه در سايه حمايت امام و "ايدئولوژى اسلامى" به سرکوب انقلاب کارگران و زحمتکشان برخاسته‌اند. سياستى که در محتوا و عمل تنها ميتواند در خدمت دشمن اصلى پرولتاريا (يعنى بورژوازى) قرار گيرد. اين واقعيتى است که ميبايد در تعيين موضعگيرى طبقاتى خمينى و يارانش در انقلاب حاضر مدّ نظر پيشاهنگان طبقه کارگر قرار گيرد و نه حملات يک خط در ميان، بى محتوا و لفظى‌اى که خمينى‌ها و قطب‌زاده‌ها نثار "غرب" (و نه امپرياليسم) ميکنند. خمينى و رهبرى خرده بورژوايى بطور کلى امروز بمنزله عصاى دست بورژوازى (ولو بدنبال منافع قشرى خويش) در تحميق و تخدير توده‌ها، در ايجاد تفرقه در صفوف کارگران و زحمتکشان مبارز و در سرکوب سازمانها و نهادهاى دمکراتيک و انقلابى زحمتکشان (و بويژه سازمانهاى کمونيستى) به انجام وظيفه مشغول است.
زیرنویس دوم:
گردو در خانه قاضی!
اين ضرورت و محدوديت حرکت سرمايه را بازرگان در يکى از ذکر مصيبت‌هاى تلويزيونى خود به روشنى بيان کرده است: " پول نفت را نميتوان صَرف هزينه‌هاى جارى (بخوان خرج رفاه زحمتکشان) کرد، بلکه بايد اين ثروت را صَرف هزينه‌هاى عمرانى (بخوان انباشت و گسترش سرمايه) نمود... بقول مرحوم دکتر مصدق اين ثروتى که يک روز تمام ميشود بايد تبديل به ثروتى شود که هميشه باقى بماند... و از طرفى يک ضرب‌المثل فارسى هم داريم که ميگويد در خانه قاضى گردو (يعنى پول) زياد است اما حساب و کتاب دارد" (يعنى بايد به سرمايه تبديل شود). بعبارت ديگر سرمايه‌دار تنها هنگامى پول در اختيار کارگر و زحمتکش ميگذارد که اين پول به مثابه سرمايه متغير عمل کند و آنهم در صورتى که اين سرمايه از سودآورى لازم (با توجه به ضروريات انباشت در هر مقطع معيّن) برخوردار باشد. کمونيستها بايد با هر گونه خيال‌پردازى خرده بورژوايى که تخفيف بحران کنونى سرمايه‌دارى وابسته ايران را با ارتقاء سطح معيشت کارگران سازگار ميداند، و براى تحقق آن چشم اميد به بورژوازى و خرده بورژوازى بسته است، قاطعانه مبارزه کنند. در شرايط کنونى بورژوازى ايران براى تخفيف بحران نظام توليدى‌اش، محتاج تشديد استثمار کارگران و زحمتکشان و لاجرم حمله‌اى وسيع به سطح معيشت آنان است. در مقابل کارگران و زحمتکشان نميتوانند به هيچ دستاورد رفاهى عمده‌اى دست يابند بى آنکه به مبارزه خويش عليه حاکميت سرمايه و امپرياليسم بر توليد شدت بخشند.
زیرنویس سوم
عمل انقلابی و ضد انقلابی
ببينيد چگونه جبر اقتصادى و منافع طبقاتى از لابلاى "سکوت على‌وار" و فرياد "اباذر وار" سياستمدارانِ نوظهور بورژوازى و مباشرين خرده بورژواى آنان رخ مينمايد. جناب دکتر سامى، که هشت ماه پس از نوروز خونين سنندج و دو ماه پس از قتل ناجوانمردانه پزشک انقلابى دکتر رشوند بدست حکومت همچنان بعنوان وزير بهدارى در دولت مصدر کار بوده است و در مقابل اين جنايات کلامى هم بر زبان نياورده است، علل استعفاى خود را از دولت و "گرويدن" به صفوف مردم مبارز را چگونه توضيح ميدهد، و عجز بورژوازى را در تحمل کوچکترين بهبود رفاهى در زندگى کارگران و زحمتکشان چگونه آشکار ميکند. او در اعتراض به دولت بازرگان مينويسد که:
"دولت خود بوسيله فشار مردم بطور نامنظم به جلو رانده شد... و عمل انقلابى که بکار انداختن توليد کشاورزى و چرخهاى صنايع و فعاليتهاى بازرگانى بود(!) در ششماهه اول حکومت با دست بدست کردن برنامه‌ريزان اقتصادى و تنظيم کنندگان بودجه به تأخير افتاد و در برابر با اقدام بى مطالعه افزايش حداقل دستمزد، مراکز توليدى را مواجه با مشکل جديدى کرد که هنوز هم آثار آن در کليه شئون اقتصادى کشور مشهود است." (بامداد، دوشنبه ٧ آبان ص ٢ ستون ٦ تأکيد از ماست).
براى دکتر سامى، مثل هر روشنفکر بورژواى ديگر، عمل "انقلابى" يعنى براه انداختن چرخهاى صنايع و تجارت بر متنى از فقر توده‌ها، و همه اينها بوسيله دولتى مقتدر که در مقابل فشار توده‌هاى مردم به "جلو" رانده نشود.

گل صحرائى لت و پار شده

گل صحرائى لت و پار شده



"گل صحرائى" داستان واقعى واريس ديرى است که کودکيش را در ميان قبايل چادر نشين سوماليائى، پابرهنه و زير تابش شديد آفتاب دنبال پيدا کردن آب و چراندن حيوانات گذراند و در پنج سالگى ختنه شد و بخش اعظم دستگاه تناسلى او را زنى کولى با تيغ ريش تراشى کند شده اى بريد و بعد او را چنان به هم دوخت که حتى ادرار کردن ساده هم به نوعى شکنجه تبديل شد. او زمانى که تنها ١٢ سال سن داشت از دست پدرش که مى خواست او را بزور به مرد شصت ساله اى شوهر دهد فرار کرد و بدون اينکه کوچکترين تصورى از دنياى بزرگ خارج از ايل و چادر و قبيله داشته باشد، پا در مسير زندگى نهاد و نهايتا سرسختى و شجاعت و پشتکارش او را به نمايشگاههاى مد لندن و نيويورک و ميلان و پاريس رساند و به او شهرت جهانى داد. او اکنون سفير مخصوص سازمان ملل در سومالى و يکى از فعالين مبارزه با مثله کردن دختران در سطح بين الملى است. واريس ديرى با زبانى ساده و شيوا داستان زندگى پر پيچ و خم خود را بازگو مى کند. او به قول خودش يکى از خوشبخت ترين و معدود زنانى است که توانسته است از جهنمى که برايش تعيين شده بود فرار کند و مسير زندگى خود را طورى ديگر انتخاب نمايد. براى ميليونها زن و دختر جوانی که در جوامع عقب مانده و سنتى اسلام زده گير افتاده اند، راه برون رفتى وجود ندارد. بجز خودکشى و خودسوزى که شمار زيادى به آن دست مى زنند.
برجسته ترين بخش اين کتاب، داستان دردناک و متاثر کننده او در رابطه با ختنه شدن، اين سنت غير انسانى و وحشيانه در بين مردم سومالى و بسيارى ديگر از کشورهاى آفريقائى و مخصوصا کشورهائى که اسلام در آنها نفوذ دارد، است. او سنتها را زير پا مى گذارد و براى اولين بار در سطح بين المللى در مورد اين تجربه و بلائى که روزانه بر سر هزاران دختر بچه مى آيد صحبت مى کند. واريس مى نويسد: "مامان يک تکه چوب را از شاخه درخت کهنى کند و آنرا بين دندانهاى من گذاشت که گازش بگيرم. بعد من را روى سنگ گذاشت و خودش پشت من نشست و بدن من را محکم بين پاهايش نگه داشت و دستهاى مرا دور رانهايش قرار داد که تکان نخورم. من از ترس يخ زده بودم. خاطره چهره شکنجه شده امان خواهر بزرگترم، دوباره در ذهنم زنده شد و پيش خودم گفتم، درد زيادى را بايد تحمل کنم. به زن کولى که روبرويم نشسته بود و داشت حاضر مى شد خيره شدم. قيافه اش شبيه همه زنان معمولى سوماليائى بود با يک روسرى رنگى دور سرش و پيرهن رنگارنگ کتانى برتن. منتها مطلقا هيچ لبخندى بر لب نداشت و خيلى جدى با يک نگاه مرده در چشمانش به من مى نگريست. چشمان من روى او خيره مانده بود. مى خواستم بدانم با چه چيزى مى خواهد مرا ببرد. انتظار داشتم از کيفش يک چاقوى بزرگ در بياورد، اما او يک تيغ شکسته کوچک را از درون کيسه اى بيرون کشيد و آنرا بالا گرفت که آزمايشش کند. آفتاب هنوز کاملا در نيامده بود، اما آنقدر هوا روشن بود که بشود رنگها را تشخيص داد و من روى لبه تيغ خون خشک شده مى ديدم. او با تف تيغ را خيس کرد و با گوشه پيراهنش آنرا پاک کرد.



مادرم چشمان مرا با پارچه اى بست و بعد احساس کردم گوشتم، آلت تناسلى ام دارد بريده ميشود. صداى تيغ کند را مى شنيدم که در پوستم فرو مى رود و گوشتم را اره مى کند. وقتى به گذشته فکر مى کنم، واقعا نمى توانم باور کنم اين اتفاق براى من افتاده است. هيچ راهى در دنيا وجود ندارد که من بتوانم اين حادثه را بدرستى توضيح دهم. مثل اين است که تکه اى از گوشت ران انسان را ببرند يا دست او را قطع کنند، با اين تفاوت که آلت تناسلى حساس ترين اندام بدن انسان است. تمام تلاش خودم را مى کردم که تکان نخورم، چون خواهرم را ديده بودم و مى دانستم که هرچقدر تقلا کنم بيشتر شکنجه خواهم کشيد. متاسفانه پاها و رانهايم بدون اراده من بشدت ميلرزيدند و من دعا مى کردم که اين عذاب هر چه زودتر به پايان برسد. فکر کنم همينطور شد. چون بزودى بيهوش شدم.
وقتى بهوش آمدم، فکر کردم تمام شده است، اما اشتباه مى کردم. سخت ترين قسمت آن تازه داشت شروع ميشد. چشم بند من کنار رفته بود و من زن قصاب را مى ديدم که انبوهى از تيغهاى درخت اقاقيا را کنار خود روى سنگ گذاشته است. او از اين سيخکها استفاده مى کرد که توى پوست من سوراخ ايجاد کند و بعد يک نخ قوى را از اين سوراخها رد مى کرد که من را با آن به هم بدوزد. رانهايم کاملا بيحس شده بودند، اما درد بين آنها چنان شديد بود که من آرزو مى کردم، مى مردم و راحت مى شدم.
وقتى دوباره چشمانم را باز کردم، زن قصاب رفته بود، من را جابجا کرده بودند و من کنار سنگ گوشه اى افتاده بودم. پاهايم را با تکه هاى پارچه از مچ پا تا آخر زانوها به هم بسته بودند که نتوانم تکان بخورم. اطرافم را نگاه کردم که مادرم را پيدا کنم. اما او هم رفته بود و من تک و تنها آنجا مانده بودم. به تخته سنگى که قبلا روى آن نشسته بودم نگاهى کردم. غرق در خون بود، انگار که يک حيوان را روى آن قصابى کرده بودند. تکه هاى گوشت من روى آن زير آفتاب داغ در حال خشک شدن بودند. مدتى بعد مادرم و خواهرم برگشتند و براى من چادر کوچکى زير درختى درست کردند که طبق سنن من مى بايست چند هفته آينده را در آن مى گذراندم که حالم بهتر شود.
فکر مى کردم عذاب کشيدنم تمام شده، اما زمانى که مجبور شدم ادرار کنم، فهميدم هنوز ابتداى راه هستم. اولين قطره اى که آمد، مانند اسيدى که پوست را مى خورد، سوزش شديدى در تمام تنم دواند. زن کولى چنان من را به هم دوخته بود که تنها يک سوراخ خيلى کوچک براى ادرار و عادت ماهانه ام گذاشته بود. اين استراتژى عالى آنها بود که تضمين کنند تا زمان ازدواجم من با هيچ مردى رابطه نداشته باشم و همسر آينده ام يک دختر باکره گيرش بياد. در خيلى از موارد شب اول عروسى شوهر با يک چقو اندام تناسلى همسرش را پاره مى کند که بتواند به آن دخول کند. بيشتر از يکماه طول کشيد که زخم من التيام پيدا کند و پاهاى مرا باز کنند و من بتوانم دوباره راه بروم و به پيش ديگر اعضاى خانواده ام برگردم. آنچه از آلت تناسلى من مانده بود، يک تکه صاف پوست بود که مانند يک زيپ به هم دوخته شده بود و سوراخ بسيار کوچکى وسط آن بود که حتى قطرات ادرار هم يکى يکى از ان خارج ميشدند. يک ادرار ساده بعد از ان گاهى وقتها بيست دقيقه طول مى کشيد. عادت ماهانه عذاب اليم بود."
طبق آمارهاى سازمان ملل سالانه دو ميليون دختر در سراسر دنيا قربانى اين سنت وحشيانه و غير انسانى ميشوند. اين عمل در شرايطى بسيار عقب مانده و غير بهداشتى توسط زنان محلى و بدون هيچ داروى بيهوشى و بيحسى صورت مى گيرد. در مناطق مختلف دنيا شدت و ضعف اين عمل فرق مى کند. کمترين آن بريدن قسمت بالائى کليتوريس است که زن را براى هميشه از لذت سکس محروم مى کند و بدترين آن اتفاقى است که واريس تجربه کرده است و هشتاد درصد زنان در سومالى به اين ترتيب ناقص مى شوند. از آنجائى که بخش اعظم کليتوريس و لبهاى بيرونى و درونى آلت تناسلى از بين مى روند، زن در معرض انواع و اقسام عفونتها و امراض خطرناک مانند هپاتيت و ايدز و کزاز و عفونتهاى ادرارى قرار ميگيرد. خون دوران عادت ماهانه معمولا پشت ديوار بسته شده واژن جمع شده و قطره قطره بيرون ميريزد که علاوه بر دردناک بودن دوران پريود، موجب عفونت و امراض مختلف ميشود. خيلى از اين دختران حتى به روز دوم عملشان هم نمى رسند و در اثر خونريزى ميميرند. شمار زيادى هم در هفته هاى اول و دوم عفونت شديد ميگيرند و جانشان را از دست مى دهند. واريس بياد مى آورد که صبح يکى از روزها وقتى او خيلى کوچک بود، خواهر بزرگترش حليمه با مادرش از خانه خارج شد و هيچوقت برنگشت. بزرگترها بعدا تعريف مى کردند که او چندين هفته با عفونت و گانگرين دست و پنجه نرم کرده است و سرانجام مرده است.
باورکردنى نيست که چه تعداد بالائى از مردم نه در آفريقا و آسيا، بلکه در کشورهائى مانند آمريکا و انگلستان دست به چنين عمل وحشيانه اى ميزنند و دخترانشان را قربانى اين سنت غير انسانى مى کنند. مرکز کنترل و پيشگيرى امراض در منطقه نيويورک آمريکا برآورد کرده است که بيش از بيست و هفت هزار زن و دختر جوان تنها در اين منطقه ختنه شده و يا ميشوند. دولت آمريکا ختنه کردن دختران را غير قانونى اعلام کرده است. اما اغلب موارد، جامعه آفريقائيان در اين کشور پول روى هم گذاشته و يکى از زنان کولى را به آمريکا دعوت مى کنند که گروهى از دختران کوچک را ختنه کند.
بدبختى اين است که چنان اين فرهنگ و سنت، ختنه کردن دختران را تابو کرده است که کمتر کسى جرات مى کند در مورد آن صحبت کند و يا آنرا به نقد بکشد. مردم سومالى معتقدند که چيز کثيفى بين پاهاى زن هست که بايد با ختنه کردن او از بين برود. مى گويند زنان تا وقتى ختنه نشده اند، کثيفند و منشا فساد و زشتى مى باشند. کسى حاضر نيست با دخترى که ختنه نشده است ازدواج کند و خانواده ها ناچارند دخترانشان را ختنه کنند که بتوانند آنها را شوهر بدهند.
واريس، مانند بسيارى ديگر از کسانى که افکار دست راستى دارند و سعى مى کنند نشان دهند که اسلا م و مذهب عامل اصلى اين بدبختى نيستند، در اين کتاب تلاش مى کند که بگويد اين سنت ربطى به اسلام ندارد و قرآن چنين چيزى را نخواسته است. اما خود او هم ميداند که اين تلاش عبث است و فرهنگ ضد زن و مردسالارى که اسلام سياسى آنرا رسما اشاعه مى دهد و هرجا زورش برسد آنرا تبديل به قانون مى کند، چنين بربريتى را در حق زنان مجاز مى کند. زن طبق قوانين اسلامى، منشا فساد است و بايد او را اخته کرد که از سرپيچى او و به "فساد" کشاندن جامعه توسط او جلوگيرى کرد. ختنه وسيله ايست براى کنترل جنسى زن و براى ثبيت حاکميت و برترى مردان بر او.

سوسیالیسم است نجات انسانها!

ما میخواهیم یک عالمه شادی و سعادت را با یک
عالم انسان تقسیم کنیم!

تلاش و مبارزه در این راه...! رسیدن به این افق!
دستاوردیست که حتی یک ذره اش هم با شکوه!
این جهان سر و ته قابل تغییر است!
ما باور داریم!!!
سوسیالیسم است نجات انسانها!
******
دوستم داشته باش!
دوستم داشته باش
بادها دلتنگ اند دستها بیهوده
چشمها بی رنگ اند

دوستم داشته باش شهرها می لرزند
برگها می سوزند یادها می گندند

باز شو تا پرواز سبز شو از آواز
آشتی کن با رنگ عشقبازی با ساز!

دوستم داشته باش
سیبها خشکیده یاسها پوسیده
شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش

عطرها در راهند!
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند!

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان!

دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد
ناب تر روشن تر بارور خواهم شد

دوستم داشته باش برگ را باورکن
آفتابی تر شو باغ را از بر کن

دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند!

خواب دیدم در خواب آب آبی تر بود
روز پر سوز نبود زخم شرم آور بود!!!

خواب دیدم در تو رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت
باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند!

بايگانی وبلاگ

درباره من

نيما انصاري
اساس سوسياليسم انسان است چه در ظرفيت جمعي و چه فردي. سوسياليسم جنبش بازگردان اختيار به انسان است. منصور حكمت...... انقلاب، قابله‌ی هر جامعه‌ی كهنه‌ای است، كه نظم نوينی را آبستن باشد.(كارل ماركس)
مشاهده نمايه کامل من