چهارشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۸

بحران ما لي سر ما يه داري جها ني و بحران ايدئو لو ژيك


از نیمه سپتامبر نظام سرمایه داری جهانی بار دیگر با بحران افتصادی مواجه شد. بحرانی که اقتصادانان و تحلیلگران اقتصادی دامنه و عمق آنرا با بحرانهای سالهای ١٩٢٩ و ١٩٨٧ مقایسه میکنند. در مطلب دیگری تحت عنوان (بحران مالی ونتایج آن بر زندگی مردم) همراه با امار در مورد کمبود نقدینگی، اعلام ورشکستگی چند بانک بزرگ و پائین آمدن ارزش سهام در بازارهای بورس که از مشخصهای این بحران است صحبت شد. واکنشهای فوری دولتهای آمریکا و اروپا برای نجات بانکها، باز گوکننده وخامت اوضاع در ساختار سرمایه داری جهانی است. اگر در چند سال گذشته همین دولتها تلاش کردند تا خصوصی سازی را در قسمت های خدماتی و شرکت ها عمومی مانند پست، حمل و نقل، بیمارستانها، گاز و برق که اکثر مردم از آنها استفاده میکنند پیش ببرند، امروز خیلی سریع و بدون از دست دادن وقت به ملی کردن و دولتی کردن بانکهای ورشکسته اقدام کردند.
نشستهای مختلف سران دولتهای G4 (المان، فرانسه، ایتالیا و انگلیس) وG7 راه حلی غیر از تزریق نقدینگی در پی نداشت. به همین دلیل نشست G20 که ترکیه، اندونزی، عربستان سعودی، آرژانتین و کره جنوبی را هم شامل میشود قرار است در ١٥ نوامبر در واشنگتن برای یافتن راه حلهای مشترک بر گذار شود. نیکلا سارکوزی رئیس دوره ای اتحادیه اروپا مصرا از همه این کشورها خواسته است که با پیشنهادات مشخص در این نشست شرکت کنند.
همه این واکنشها، نشستها و اقدامات سران دولتهای سرمایه داری بخوبی نشان میدهد که این بحران عمیق تر از آن است که با تزریق میلیاردها دلار و ملی کردن بخشی از سهام بانکها بتوان از گسترش آن جلو گیری کرد. گر چه هنوز خیلی زود است که تاثیر این بحران را در بخشهای مختلف صنعتی بویژه صنعت اتومبیل سازی و ساختمان سازی که بیش از همه آسیب دیده اند ارزیابی کرد، ولی اعلام بستن یکی پس از دیگری شعبه های کارخانجات ژنرال موتورز و فرد در آمریکا، شعبه آن در فرانسه، فلکس واگن در آلمان، رنو و پژو در شهر رن فرانسه در ماههای نوامبر و دسامبر امسال انعکاسی از گسترش بحران اقتصادی است. کاهش ٢٧ % فروش در صنایع اتومبیل سازی در ماه سپتامبر دلیل تعطیل این کارخانجات را روشنتر میکند(١).
تاثیر این بحران در افزایش بیکاری، کاهش قدرت خرید هزاران کارگر و حقوق بگیر در صنایع نامبرده و صنایع وابسته به آن اولین نمود این بحران است. از طرف دیگر تاثیر چندین برابر این بحران در کشورهای جهان سوم با افزایش بیکاری، فقر و گرسنگی زندگی میلیونها انسان را مورد تهدید قرار میدهد.
در همین رابطه اظهارات روز دوشنیه ٢٠اکتبر Juan Somavia رئیس سازمان کار جهانی یا همانILO که یک سازمان وابسته به کشورهای سرمایه داری است تکان دهنده است. او در یک مصاحبه مطبوعاتی اعلام کرد که" بنا بر ارزیابی ما تعداد بیکاران از ١٩٠میلیون نفر در سال ٢٠٠٧ به ٢١٠ میلیون نفر در سال ٢٠٠٩ افزایش خواهد یافت. او ادامه داد که تعداد کارگران فقیر که با کمتر از ١ دلار در روز زندگی میکنند به ٤٠ میلیون و کسانی که کمتر از ٢ دلار در روز در آمد دارند به ١٠٠ میلیون نفر افزایش خواهد یافت" (٢). اظهاراتی که فقر، گرسنگی، سوء تغذیه،بیماری و مرگ و میر میلیونی را به شکلی دیگر مطرح میکند. این آمار تنها تصویری از گستردگی بحران اقتصادی است که در برابر ما است.
اگر چه دلائل و مکانیزمهای اقتصادی که منجر به بحران "زمین لرزه ای" در ساختار سرمایه داری جهانی میشوند باید مورد توجه قرار گیرند، ولی این بحران قبل از هر چیز بحرانی است ایدئولوژیک. بار دیگر زنگهای خوش نوای باز گشت به نظرات فیلسوف انقلابی مارکس و ایدئولوژی مارکسیسم به صدا در آمده اند.
واقعیت این است که دیدگاه ها و نظرات مارکس در مورد کار کرد "سرمایه" سیستم سرمایه داری و بحران های ان بیش از هر زمان دیگر حقانیت علمی و انقلابی خود را ثابت میکنند. شکست سوسیالیزم علمی در شوروی بدلیل انحرافات ایدئولوژیک، سیاسی و اقتصادی وصد البته فشارهای کشورهای امپریالیستی و بدنبال آن فرو پاشی دیوار برلین باعث بحران و عقب نشینی کمونیسم در سراسر جهان شد. دو دهه پراکندگی و انزوای کمونیسم انقلابی میدان را برای سرمایه داران، سیاستهای غارتگرانه و تبلیغات ضد کمونیستی آنان باز گذاشت. آنان بدون کمترین نگرانی و واکنش مخالفی تمام برنامه های اقتصادی و سیاسی خود را از تشکیل اتحادیه اروپا گرفته تا حمله به افغانستان و اشغال نظامی عراق بکار بستند ودر این دوره احزاب راست و سوسیال رفرمیست تنها یکه تازان صحنه سیاسی شدند.
از سوی دیگر فرو پاشی دیوار برلین بیان دیگری از بحران ایدئولوژیک چپ، درک و بینش ان از سوسیالیسم انقلابی بود، که تاثیر خود را بر تمامی جنبشهای اجتماعی و انقلابی، سازمانها، گروه و احزاب چپ به جای گذاشت. در تمامی این دوران شاهد انشعابات، جدائی و انفعال چپ در سراسر جهان بودیم. در بسیاری از کشورهای جهان سوم و آمریکای لاتین طبقه کارگر با همه مشکلاتش بحال خود رها شد و یا احزاب راست در راس سندیکاها، اتحادیه ها و تشکلهای کارگری قرار گرفتند.
در این دوران تنها سرمایه داران و احزاب انها نبودند که از عقب نشینی، پراکندگی و انزوای کمونیسم انقلابی بیشترین بهره برداری را بردند. بازگشت مذهب در صحنه سیاسی، اجتماعی و زندگی خصوصی مردم هم یک روی دیگر قضیه است. فعال شدن کلیسای کاتولیک در اروپا و کشورهای دیگر با تبلیغات مذهبی تمام تلاش خود را برای پر کردن خلاء ایدئولوژیکی میلیونها انسان بکار گرفت. در همین دوران شاهد سر از خاک بر آوردن احزاب، سازمانها و جریانات ارتجاعی اسلامی و گروه های تروریستی آن بودیم. مذهب اسلام که دشمنی دیرینه و ایدئولوژیک آن با کمونیسم و آزادیخواهی و برایری طلبی آن خلاصه میشود بیش از هر زمان دیگری از ضعف کمونیسم استفاده کرد. در این میان و در تمام این دوران دولتهای اسلامی کشورهای ایران و عربستان سعودی بیش از هر زمان دیگری جریانات ارتجاعی اسلامی را در منطقه خاورمیانه تقویت کردند. هیچگاه تا این زمان جریانات واپس مانده تاریخی این چنین راحت در بین جوانان عضو گیری نکرده بودند، بویژه در فلسطین که سر خوردگی بیش از هر جای دیگری مطرح بود. روی کار آمدن دولت اسلامی در ترکیه، حمله اسلامیستها به لائیسیته نیم بند این کشور یکی دیگر از تاثیرات بحران ایدئولوژیک جنبش سوسیالیستی است.
بدون شک، "سرمایه" و ساختار سرمایه داری، شیوه تولید اجتماعی آن مسئول، فقر، فلاکت، گرسنگی، جنگ و بیخانمانی میلیونها انسان در سراسر جهان است ولی رهبران مذهبی، دولتهای مذهبی و اساسا مذهب هم مسئول عقب ماندگی ذهنی، ترویج عقب مانده ترین خرافات، سرکوبهای سیاسی و اجتماعی، ایجاد تبعیضهای جنسی، عقیدتی، اجراء قوانین و مجازاتهای غیر انسانی در کشور ما و منطقه خاورمیانه هستند.
نتیجه اینکه، بحران نظام سرمایه داری که این بار به "بحران مالی" معروف شد چشم انداز دیگری در مقابل طبقه کارگر جهانی، تودهای مردم، جنبشهای اجتماعی زنان، دانشجویان، جوانان، احزاب و سازمانهای کمونیستی بوجود آورده است و آن بازگشت مارکسیم و سوسیالیسم انقلابی است. انگیزه های انسانی کمونیسم، ازادیخواهی و برابری طلبی آن بیش از هر زمان دیگری از طرف جنبشهای اجتماعی و جنبش کارگری لمس شده است. به همین دلیل امروز بیش از هر زمان دیگری ضرورت اتحاد و همبستگی در جنبش سوسیالیسم انقلابی که ما بخشی از آن را تشکیل میدهیم احساس میشود. کارگران ایران، جنبشهای اجتماعی و میلیونها انسان نیاز و ضرورت اتحاد و همبستگی نیروهای انقلابی را در مقابل جریانات واپس مانده مذهبی از هر نوع ان و چپ عقب مانده ای که همیشه جز خیانت هیچ دستاوردی برای همه طبقات و قشرهای اجتماعی نداشته مطرح میکنند. درک این ضرورت و وخامت شرایطی که میلیونها انسان با آن روبرو هستند، اعتصابات کارگری و خیزشهای اجتماعی آینده، مسئولیت بزرگی را در دستور کار همه کمونیستها قرار میدهد. اتحاد عمل در عرصه میارزه طبقاتی و مبارزه ایدئولوژیک تنها راه و تنها پاسخ با این ضرورت است.

در حاشیه انتخابات ریاست جمهوری امریکا

امسال انتخابات آمریکا بیش از هر دوره دیگری اهمیت پیدا کرد. این اهمیت به این معنی نیست که دو حزب، دو برنامه و دو دیدگاه متفاوت در مقابل هم قرار گرفتند. زیرا هر دو کاندیداها سناتورهای آمریکائی بودند. انتخاب این یا آن سناتور تغیری در زندگی مردم بوجود نخواهد آورد. ولی این بار انتخابات آمریکا که در صد بی سابقه ای از مردم (٦٦% ) در آن شرکت کردند از ویژگی دیگری بر خوردار بود. در جامعه آمریکا تبعیض نژادی و یا بهتر است بگویم برتری نژادی هنوز در تمامی زمینه های سیاسی و اجتماعی به شکلی بارز وجود دارد. سیاه پوستان آمریکا تنها بخاطر رنگ پوستشان بالاترین درصد بیکاری و فقر را در جامعه دارند. سیاه پوستانی که تنها بخاطر رنگ پوستشان قربانی گروههای جنایتکار کوکلس کلان قرار گرفتند و هنوز هم تمام نشده است. از این زاویه این بار انتخابات آمریکا چهره ای دیگر داشت. انتخاب اوباما محو تبعیض وبرقراری برابری نژادی نیست ولی فصل دیگری خواهد بود در صحنه زندگی میلیونها سیاه پوست که میگفتند "من به اوباما رای میدهم چون هم رنگ من است".
از سوی دیگر انتخاب یک سیاه پوست در راس دولت آمریکا گویای مبارزه سخت و طولانی روشنفکران و کمونیستها در رابطه با نا برابریهای سیاسی، اجتماعی و نژادی جامعه آمریکا است چرا که اوباما با رای در صد کثیری از همه مردم، از هر رنگ و هر ملیتی انتخاب شد. اگر این حادثه را با انچه که در اروپا میبینیم مقابسه کنیم یه عمق تلاش روشنفکران و کمونیستهای امریکا پی خواهیم برد. در حال حاضر پس از سالها مبارزه، اخیرا یک سیاه پوست ژورنال ساعت 20 یک کانال خصوصی TF1 را رائه میدهد.

سه‌شنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۸

دین عامل تحمیق توده ها

ادیان در طول تاریخ بشریت بعنوان عاملی مهم در تحمیق مردم نقش بسزایی داشته اند ومذاهب گوناگون همواره توسط طبقه حاکمه درجهت تداوم واستمراروضع موجود بکارگرفته شده اند. با استفاده ازحربه دین اعتراضات اجتماعی در بطن جامعه را کانالیزه کرده اند، بانی وعامل اصلی فقرو فلاکت وبیعدالتی درسطح جوامع ازمنظرادیان نه قدرت حاکم، بلکه نیروهای ماورا الطبیعه مسبب ومنشا اختلاف شدید طبقاتی و برخورداری از نعمات مادی جلوه داده میشود به عبارت بهتراین خداوند است که با حکمت ودانش خود وخارج ازاراده ما سهم هرفردی ازآحاد جامعه را درراستای برخورداری ازمواهب ونعمات مادی مشخص میکند وهمگان ناچارازپذیرفتن این حکم هستند چون با علم و دانش بشری نمیتوان مصلحت آفرینش واسرارحکمت الهی را درک کرد!!!
واژه هایی مانند صبروتوکل برخواسته ازتفکروجهان بینی دینی وجود انسان را ازتلاش وانقلابیگری تهی میکند و به وی می آموزد در مقابل فقرونداری واستثمارطبقه حاکمه سکوت و صبر پیشه کند تا خداوند به جهت استقامت و پایداری درقبول فلاکت و بدبختی وتحمل بیعدالتی وظلم وجورموجود دراین دنیای فانی احتمالا" در سرای باقی بهشت موعود را به او ارزانی بدارد. گرداننده خیالی وساخته دست استثمارگران به جهت رعایت عدل وانصاف طبقات دارا و سرمایه دار را به عدالت و انفاق توصیه کرده است. تا آنان نیزازثروت بیکران خود که حاصل چپاول وغارت طبقه کارگرومحروم جامعه است سهمی ناچیز را به اقشارتهیدست جامعه خیرات کنند وبا انجام این اعمال نیک آنان نیز به بهشت روانه شوند، هم طبقه سرمایه دارو هم طبقه کارگرباید به این امرراضی باشند وبه سهمی که برای آنان درنظرگرفته اند قناعت کنند، چه بسا مخالفت با حکمت الهی مستوجب عذاب وعقوبتی سخت است و جهنم درانتظار خاطیان!!!!
با اندکی تامل وتفکر میتوان به اوج حقه بازی وشارلاتانیسم درلابلای این حکمت وتدبیرالهی ومتافیزیکی پی برد ونقش مخرب مذهب را درحفظ وتداوم شرایط نابرابرموجود به روشنی تشخیص داد، برای درک این امر هوش ودرایت خارق العاده لازم نیست و به سادگی میتوان دریافت تمامی ادیان اعم ازابراهیمی وغیرابراهیمی همواره توجیه گرجنایات بیشمارطبقات دارا و حاکم درحق بشریت بوده اند، اسلام نیزازاین قاعده مستثنی نیست. دراسلام تبعیض و آپارتاید جنسی به رسمیت شناخته شده است.
درقران زن کشتزار مرد نامیده شده ،به حکم این کتاب آسمانی زن را میتوان تحقیرکرد وکتک زد چون انسانی کامل و دارای حقوق برابر با مردان نیست. درارث،شهادت، دیه و... نصف مرد است !!! ،دراسلام مالکیت خصوصی تقدیس شده چون حکمت الهی براساس اختلاف طبقاتی قرارگرفته است، مهمترازاین مجوزجنایت وکشتارمخالفان برای پیروان این آیین توسط خدایشان صادر شده است،مسلمان زاده اگر ازدین اسلام برگشت کرده وبه اصطلاح مرتد شود واجب القتل است ومیتوان او را سلاخی کرد، همچنین دشنام وناسزا به مقدسات دینی در اسلام شایسته مجازات بوده ومرگی فجیع درانتظارفرد خاطی است.
در هیجده فروردین ماه امسال درروستای صالح آباد سقزجوانی بنام شورش سلیمی فررا به همین اتهام درنهایت قساوت وبیرحمی گردن زدند. نمونه های این نوع جنایات روزانه بصورت آشکار ودرانظارعموم درعراق وافغانستان به دست اسلامی ها درنهایت توحش وبربریت صورت میگیرد .
جدا سازی وتقسیم بندی انسانها براساس جنسیت ،مذهب وملیت سبب ایجاد تفرقه وپراکندگی درصفوف مبارزاتی کارگران وزحمتکشان میشود و راه را برای ادامه حاکمیت سرمایه هموار میکند . کاری که مذهب به بهترین شیوه درطول تاریخ به نفع طبقات حاکم انجام داده است وخیل پیروان خود را وادارکرده است با طیب خاطر محرومیت وفقرخود را بپذیرند وایجاد تغییر و تحول در زندگی خود را به دست نیروهای غیر مادی بسپارند وبا صبرو تحمل درانتظار الطاف الهی باشند وبرای تسریع دربهبود شرایط تنها به عبادت ودعا اکتفا کنند وخدا را برای نداشته هایشان شاکرباشند. به عبارت بهترتهی نمودن زندگی از تلاش و کوشش در جهت تغییر دراوضاع واحوال موجود و شرایط نابرابر فعلی، تسلیم و سرفرود آوردن بجای شورش و طغیان درمقابل فقروفلاکت تحمیلی از جانب خدایان سرمایه، انفعال وسکوت بجای قیام وانقلاب.
به قدرت رسیدن اسلام سیاسی درایران ورونق بازار جهل وخرافه اسلامی درمنطقه خاورمیانه علاوه برظهورانواع واقسام گروههای تروریست وآدمکشان اسلامی درمنطقه وکشتارهزاران نفرانسان بیگناه درکشورهای مختلف سبب شده است قدرتهای امپریالیستی نیزمیلیاردها دلار از راه فروش اسلحه و تجهیزات نظامی درآمد کسب کنند .صاحبان و برنامه ریزان کانالهای ماهواره ای نسل جدیدی از کشیشان وموبدان زرتشتی را به صحنه آورده اند وبا ساخت برنامه های مذهبی درفکرند آب رفته را به جوی بازگردانند وبدون توجه به شعور مخاطبان خود میخواهند خود را آلترناتیوی برای اسلام جا بزنند، همه اینها ازبرکت وجود جمهوری اسلامی ودرراستای استمراروتداوم انباشت سرمایه صورت میگیرد، نکته مشترک درمیان تمامی قدرتهای سرمایه داری و نظریه پردازان ومتفکرین آن با هرنوع شیوه حکومتی ماندگاری دین وانتشار بیشترویروس مذهب دربین مردم وگرمی بازار جهل وخرافه است، حداقل در این یک مورد هم رای وهم نظرهستند.
رژیم اسلامی سرمایه درایران برای ادامه حاکمیت ننگین خود با استفاده ازاهرم مذهب و قوانین اسلامی سعی درتوجیه موجودیت خود ودادن نوعی مشروعیت دینی به این حکومت استبدادی دارد،بارها وبارها درملاء عام با توسل به قوانین اسلامی اقدام به اعدام،سنگساروشلاق زدن انسانها کرده است ودراین رابطه توانسته است بخش اسلام زده جامعه را با خود همراه سازد، حکومت سی ساله اسلام سیاسی با کارنامه ای مملو ازقتل وغارت وجنایت همچنان با استناد به قوانین الهی وبا سرمایه گذاری برجهل وخرافه مردم درجهت حفظ وبقا ی وضعیت موجود گام برمی دارد. چه بسا مذهب میتواند توجیه گر بزرگترین جنایات علیه بشریت باشد. مذهب برای جلوگیری ازگسترش اعتراضات وخیزشهای اجتماعی علیه قدرت و نظام حاکم سرمایه ازموثرترین ابزارها به شمار میآید.
دراندیشه وجهان بینی اسلامی مالکیت خصوصی وانباشت سرمایه نتیجه کاروتلاش فردی ومبتنی بر الطاف وعنایت الهی است و به همین دلیل شایسته احترام ودارای مشروعیت است ، سفته بازی ، دلالی، قاچاق کالا ومایحتاج مردم امری قابل قبول وفاقد اشکال است. درمذاهب اسلامی خرید و فروش مواد مخدربه علت عدم ممنوعیت درقوانین شرعی امری جایزاست. درافغانستان گروه طالبان والقاعده ازطریق کشت خشخاش وتجارت مواد مخدرودرآمد حاصله ازاین رهگذرهزینه های نظامی خود را تامین میکنند، سالهاست درابران فعالان مبارزه با مواد مخدربه هردلیل ازمراجع وعلمای تشیع در قم و درحوزه علمیه میخواهند تریاک را حرام اعلام کنند اما مراجع تقلید زیر بار نمی روند، چون بخشی ازآنان با استفاده ازهمین تجارت به ثروتهای افسانه ای دست یافته اند .
دادن مشروعیت به تن فروشی زنان وترویج فحشا ی اسلامی تحت عنوان صیغه نیز با استناد به قوانین ارتجاعی اسلام صورت میگیرد ودرزیر سایه حاکمیت جمهوری اسلامی به امری پسندیده و قابل قبول تبدیل شده است ویکی از افتخارات نظام اسلامی بشمار میرود.
به شهادت تاریخ بشریت، دین ومذهب همواره عامل تحمیق مردم وابزاری درجهت تخدیرافکارآنان بوده است و به بهترین نحو توسط طبقات حاکم ودرراستای حفظ و صیانت منافع آنان بکارگرفته شده است ، حاکمان در طول تاریخ توانسته اند جنایات وزشتیهای اعمال خود را بوسیله دین وبا دستاویزقراردان نیروهای فوق بشری تقدیس وبه عامه مردم بقولانند، مارکس به درستی دین را افیون توده ها خوانده است .
آیا ادیان میتوانند آلترناتیو یکدیگر باشند؟ بدون شک نه، زیرا تمامی ادیان امتحان خود را پس داده اند و به سهم خود و دردورانهای مختلف وظیفه خود را درقبال قدرت حاکم و علیه طبقه محروم جامعه ایفا کرده اند،مسیحیت در قرون وسطی در اروپا و زرتشتیت دردوران ساسانیان و... سهم خود ازجنایات علیه بشریت را به سرانجام رسانده اند.
برای رهایی ازشر دین وجهل وخرافه مذهب چه باید کرد ؟ چگونه میتوان طبقه استثمارگروقدرت حاکم را ازیکی ازموثرترین ابزارهایش محروم ساخت ؟
باید مذهب را از زندگی مردم و دولت جدا کرد. و بساط حوزه های علمیه را برچید وبودجه های میلیاردی که صرف تربیت ارتش مفتفخوران اسلامی وآخوند میگردد درجهت رفاه وآسایش عمومی بکارگرفت وهزینه کرد، ثروت بیکران ومالکیت کارخانه ها وموسسات مالی گوناگون متعلق به نهادهای دینی نظیرآستان قدس رضوی ومعصومه و ... که با چپاول طبقه ما ودراثرناآگاهی وتحمیق توده ها حاصل شده است ودرجهت استمرارحاکمیت قرون وسطایی هزینه میشود باید مصادره ودر راه اهداف انسانی هزینه گردد. جمهوری اسلامی باغارت وچپاول کارگران و زحمتکشان بنام مذهب و به بهای تحمیل فقرو فلاکت بیشتربه این طبقه سالیانه میلیاردها تومان به جیب آخوند و سرمایه دار میریزد، وبا بهره گرفتن ازاین خوان یغما انواع واقسام گروههای تروریست وفاشیست اسلامی را درداخل وخارج کشور سازمان داده و به جان مردم وآزادیخواهان انداخته است. درفضای مسموم مذهبی است که گروههای مرتجع ودشمن آزادی و برابری رشد میکنند محیط آلوده جایگاه رشد وتکثیرویروس ومیکرب است، جامعه اسلام زده ایران نیز محل وجایگاهی شده است که حزب الله و ویروس سلفی و... درآن رشد ونمو میکند .

بشریت متمدن چاره ای ندارد باید برای همیشه بساط مذهب و جهل وخرافه را درهم بپیچد و به زباله دان تاریخ بسپارد، دین به سبب علت وجودیش تنها میتواند مانعی درجهت پایان دادن به بیعدالتی وساختن دنیایی مبتنی بربرابری طلبی و آزادیخواهی باشد، ساختن جامعه ای بدون استثماروتبعیض وفراهم نمودن شرایط برابر و برخورداری از امکانات ورفاه یکسان با موجودیت دین در تضاد است،دین خوشبختی وزندگی شایسته انسانی برای انسانها را به فردایی حواله میدهد که هیچگاه نخواهد رسید.
مذهب باید امر خصوصی افراد تلقی شود، باید هرانسانی در انتخاب وداشتن یا نداشتن دین آزاد باشد ،اختیارکردن مذهب به هیچ وجه نباید سبب برخوداری از امتیازات متمایز باشد آنگونه که درایران و درقانون اساسی نهادینه شده است ، منتسب کردن انسانها به مذاهب وادیان وتقسیم بندی آنها براساس دین موجب ایجاد تفرقه وپراکندگی در صفوف مبارزاتی آنان شده وبه نفع دشمنان انسانیت وعین ارتجاع است .
حزب حکمتیست با نقد صریح و روشن مذهب و به دوراز هرگونه توهم دراین راستا گام برمیدارد زیرا رهایی از قید وبند مذهب میتواند ما کمونیستها وکارگران و زحمتکشان را چند قدم به سازماندهی انقلاب سوسیالیستی نزدیک تر سازد و یکی ازموانع جدی درراه ساختن دنیایی بهتر را به عقب براند. مبارزه درجهت اسلام زدایی میتواند بخش مهمی از مبارزات انسانهای سکولاروآزادیخواه برای به زیر کشیدن حاکمیت اسلامی سرمایه باشد. آزادی زن ورفع تبعیض وآپارتاید جنسی با موجودیت اسلام درتناقض آشکاراست ،تا حکومت اسلامی سرمایه درقدرت است بیحقوقی واختلاف فاحش طبقاتی ماندگاراست، پایان سلطه اسلام سیاسی میتواند نقطه شروع برای پایانی بر توحش وبربریت سرمایه درایران باشد .

در جمهوری اسلامی سرکوب و خشونت بر زنان قانونی است


خشونت علیه زنان یکی از موضوعات مهمی است که جنبش های زنان و فعالین آن سالها در سراسر دنیا در این زمینه با تحقیقات آماری به علل و ریشه های آن پرداخته اند. در کنار کارهای آکادمیک، فعالیتهای عملی گسترده ای هم در همین زمینه سازماندهی شده است. ولی در اکثر موارد وقتی صحبت از خشونت علیه زنان میشود بیشترجنبه خشونت فیزیکی آن برجسته می شود تا جنبه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی. البته این نگاه به خشونت علیه زنان اهمیت دارد و نباید انرا به عنوان موضوعی ساده و یا کم اهمیت در نظر گرفت. چرا که ترس، هراس، تهدید و خشونت فیزیکی هم یکی از هزاران مشکلی است که زنان در سراسر دنیا با آن روبرو هستند و از آن رنج میبرند. هر روز در گوشه و کنار دنیا، بویژه در خاورمیانه خبرهای فاجعه آمیزی در مورد قتل زنان و دختران کم سن و سال توسط پدر، برادر و یا همسر در روزنامه ها و سایر ارگانهای خبری منتشر می شوند. و باز آمار خودکشی و خود سوزی زنان در اثر فشارهای جسمی و روحی در خانواده ها انعکاس دیگری از خشونت بر علیه زنان در جامعه است. در واقع مجموعه شرایطی که زنان مرگ را به زیستن در رنج دائمی و طاقت فرسا ترجیح میدهند.
ریشه و دلائل اصلی و پایه ای خشونت علیه زنان علاوه بر مرد سالاری که بیش از هر عنصر دیگری در این زمینه برجسته است، به سنتهای عقب مانده و پوسیده، فرهنگ های ارتجاعی موجود در جامعه که اکثرا میراث و بازمانده سیستم، تفکر، مناسبات و روابط اجتماعی دوران فئودالی است مربوط می شوند. در کنار عوامل نامبرده باید به مذهب، قوانین رسمی و غیر رسمی آن، نقش رهبران و ارگانهای مذهبی که نه تنها در خشونت بلکه خیلی فراتر از آن در بی حقوقی محض و سرکوب زنان سهیم هستند را مورد تاکید قرار داد.
ولی ریشه و دلیل اصلی و پایه ای خشونت بر زنان را در ابتدا باید در عدم استقلال اقثصادی یا به عبارتی بی هویتی حرفه ای زنان در کار و تولید اجتماعی دانست. از همین زاویه میتوان مردسالاری را به عنوان یک پدیده اجتماعی در تمام جوامع حتی در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری مورد ارزیابی قرار داد. چرا که زنان پس از سالها در اثر مبارزات خود والبته نیازهای نظام سرمایه داری وارد تقسیم کار و تولید اجتماعی شدند که شکافهای جنسیتی در مورد نوع کار و در آمدها از ویژگیهای چنین روندی بود و هست.
علیرغم تمام عواملی که بر شمرده شد، دستگاه دولت بعنوان قدرت سیاسی، حقوقی و اجرائی، وجود و گستردگی ازادیهای دمکراتیک، جایگاه مذهب در دستگاه دولت و در جامعه میتواند در کاهش و یا تشدید خشونت بر زنان تعین کننده باشد. در کشورهای خاورمیانه و بطور مشخص در ایران تمام عوامل و فاکتورهائی که موجب پدیده خشونت علیه زنان است همه، بشکلی پر رنگ و متمرکز وجود دارند. از یک سو عوامل اقتصادی، فرهنگ شدیدا مردسالارانه، سنتها، فرهنگها وعقایدی که بر محدودیت، محرومیت، جدا سازی و شکافهای جنسیتی تاکید دارند و از سوی دیگر دیکتاتوری مذهبی، قوانین حقوقی قرون وسطائی، معیارها و چارچوب های اجتماعی آن همه عوامل تعین کنند و بنیادین در بی حقوقی، بی ارزشی، و طبیعتا خشونت بر زنان هستند. اساسا در نظامی که اعدام، سنگسار، قطع عضو و گردن زدن انسانها ( در عربستان) مجازاتی رسمی است خشونت فیزیکی علیه زنان موضوعی پیش پا افتاده و کم اهمیت جلوه میکند.
در بسیاری از کشورهای سرمایه داری بعلت مبارزات پیگیرانه و سخت جنبش زنان، احزاب چپ، روشنفکران و همچنین رفرمهائی که برای مناسباب اقتصادی نظام سرمایه داری ضرورتی غیر قابل انکار بود بسیاری از مشکلات اجتماعی زنان از جمله خشونت تعدیل یافته است.ولی بر عکس، در ایران، متاسفانه وضعیت زنان نسبت به گذشته فاجعه امیزتر است. در اینجا هر روز بر دامنه بی حقوقی، محرومیت، افزایش شکافهای جنسی و خشونت توسط دستگاه دولت افزوده می شود. برای اثبات این مسئله کافی است به دو موضوع مشخص که اخیرا از طرف دولت اسلامی مطرح شده است نگاهی داشته باشیم.
ابتداء طرح بومی گزینی و سهمیه بندی جنسیتی دانشگاهها است که موجب محدودیت و محرومیت طیف وسیعی از زنان جوان در ادامه تحصیل و ورد به دانشگاه و طبیعتا فعالیتهای اجتماعی و حرفه ای شده است.
اگر فقط به مبارزات دانشجوئی و حضور طیف وسیعی از زنان در حرکتها و اعتراضات جنبش دانشجوئی دو سال اخیر در سراسر کشور که در نوع خود بی سابقه بود توجه کنیم، ماهیت سرکوبگرایانه این طرح روشنتر میشود. طی چند سال گذشته جنبش چپ دانشجوئی توانست طیف وسیعی از زنان را به میدان مبارزه جمعی جلب کند. در دو سال اخیر حضور دانشجویان زن با طرح مطالباتی که تبعیض، نا برابری و سرکوبهای مذهبی را هدف قرار میداد کاملا جدید و استثنائی بود. این حضور نه تنها در رادیکالیزم جنبش دانشجوئی و همگرائی آن نقش داشت بلکه سمت و سوی آگاهانه ضد سرمایه داری و ضد مذهبی جزء مشخصه های این مرحله از جنبش دانشجوئی بود. در مقابل موج جدید و انقلابی جنبش دانشجوئی، همگرائی و زیر پا گذاشتن معیارهای پوسیده و ارتجاعی جنسیتی، رژیم اسلامی تنها به سرکوب "کلاسیک" ( زندان، اخراج، ستاره دار کردن و تعلیق ) بسنده نکرد، بلکه با بکار گیری سیاستهای دیگری مانند طرح بومی گزینی و یا سهمیه بندی جنسیتی مانع از ورود زنان به سطح دانشگاهها شد. این طرح در چار چوب سیاست کلی رژیم اسلامی مبنی بر کنار گذاشتن، خانه نشین کردن و انفعال زنان از فعالیتهای علمی، سیاسی و اجتماعی تعریف میشود. بدون اینکه جنبه اقتصادی این طرح را در رابطه با زنان جوان بدون تخصص در بازار کار از نظر دور داشت. زنانی که مجبورخواهند شد به کارهایی با در آمد پائین تن دهند. طرحی که در نوع خود به افزایش شکافها و در نهایت سرکوب و خشونت بر علیه زنان می افزاید.
موضوع دوم لایحه حمایت از خانواده است.
این لایحه که اعتراض وسیعی از طیفهای مختلف اجتماعی، تشکلهای زنان و جناح های سیاسی طبقه حاکم را در بر داشت وجود چند همسری و حرمسراها را قانونی میکرد. به عبارتی از یک سو به تن فروشی اسلامی زنان در جامعه شکل قانونی و از طرف دیگر روابط و مناسبات مرد سالارانه را محکم تر میکرد.
ولی باید دید چرا و با چه اهدافی رژیم اسلامی لایحه به غایت ارتجاعی را در دستور کار خود قرار داد. نهادینه کردن قوانین زن ستیز و سرکوبگر شرع اسلام که با حجاب اجباری و در پی آن با لغو حق طلاق شروع شد یک بعد این لایحه است ولی واقعیت این است که مسائل و مشکلات اقتصادی اجتماعی که دولت اسلامی ناتوان از پاسخگویی به ان است موضوع دیگری است که باید به ان توجه داشت. بحران اقتصادی، بیکاری فزاینده، گرانی، فقر، فلاکت میلیونی و در نتیجه نا بهنجاریهای اجتماعی، تن فروشی، فرزند فروشی، خودکشی که آمار آن بطور وحشتناکی رو به افزایش است در همین چارچوب قابل بررسی و ارزیابی هستند. در واقع دولت احمدی نژاد به جای تامین کار و امکانات زندگی انسانی برای مردم و زنان، بی حقوقی، بی ارزشی و تعدد زوجات را بعنوان لایحه حمایت از خانواده جایگزین برنامه اقتصادی میکند. دلائلی که موجب عقب نشینی دولت احمدی نژاد و مجلس اسلامی شد اعتراضات شدید طیفهای وسیعی از زنان، نهادهای اصلاح طلبان ملی و مذهبی، بخشهای دیگر دولتی حتی بعضی از ایت الله ها بود. طیف وسیع مخالفان رنگارنگ، نزدیک شدن انتخابات ریاست جمهوری و رقابتهای انتخاباتی عقب نشینی بدون جار و جنجال دولت و مجلس را در پی داشت.
در این میان ضروری است به چند نکته مهم در رابطه با جنبش زنان اشاره کرد. اولین فاکتوری که بیش از هر چیز دیگر در جنبش زنان برجسته است انتظار و امید به" بالائی ها" و عدم تکیه به نیرو و رادیکالیزم در پایه جنبش زنان است.
واقعیت این است که جنبش زنان مانند جنبش کارگری از عدم وجود رادیکالیزم انقلابی رنج میبرد. در یک دهه اخیر بدلیل سرکوب شدید و همچنین رقابت های جناح های حکومتی طیف وسیعی از اصلاح طلبان رنگارنگ اسلامی و لیبرال در انجمنها و گروههای مربوط به مسائل زنان فعال شده اند. جریاناتی که اساسا نمیتوانند "ازادی و برابری" زنان را بعنوان یک اصل بنیادین در چارچوب بینش و درک سیاسی- ایدئولوژیک خود قرار دهند. فعالیت این طیف در رابطه با دفاع از حقوق زن محدود به چانه زدن، ارائه تفسیرهای مختلف از قرآن و اسلام، مراجعه به آیت الله ها و افراد با نفوذ حکومتی برای اصلاح این یا آن بند و یا کاهش فشار و سرکوب در سطح خیابانها، ادارات و مجامع عمومی است.
یک گروه دیگر از طیف جنبش زنان، کمپین 1 میلیون امضاء است که با شور و هیجان فراوانی از سه سال پیش پا به میدان فعالیت گذاشت، ولی فعالیت کمپین هم تنها به طرح مطالبات ابتدائی و محدود زنان خلاصه شده است. حجاب اجباری که با هویت سیاسی و مذهبی رژیم اسلامی گره خورده و بسیاری دیگر از تبعیضها و نا برابریهای که زنان هر روز با آن درگیر هستند و از آن رنج میبرند در برنامه فعالیتی کمپین هیچ جائی ندارند. کمپین هم با نگاه و انتظار از "بالائی ها" این توهم را در توده های میلیونی بوجود می اورد که گوئی زنان میتوانند از طریق نمایندگان مجلس و با کمک بعضی از آیت الله ها و در چارچوب رژیم اسلامی به مطالبات حق طلبانه خود دست یابند. بطور خلاصه بینش، درک و سیاست راست و لیبرالی حاکم بر جنبش زنان یکی از مشکلاتی است که موجب جدائی، پراکندگی و سرخوردگی طیف وسیعی از فعالین و توده های این جنبش شده است.
موضوع دیگر سکوت و بی تفاوتی فعالین رادیکال جنبش کارگری در مورد مسائل و مشکلاتی است که جنبش زنان با آن روبرو است. خواستها و مطالبات جنبش زنان، بی حقوقی و سرکوبهای سیاسی و اجتماعی که به نیمی از جمعیت کشور تحمیل می شوند تقریبا هیچ جائی در تحلیلها، نظرات و حرکتهای مبارزاتی فعالین جنبش کارگری ندارند. در حالی که جنبش و انقلاب سوسیالیستی با مبارزه زنان و مردان برای بدست آوردن آزادی و برابری مفهوم پیدا میکند. بطوریکه بدون رهائی زنان از ستم جنسیتی به معنی وسیع آن نمیتوان از انقلاب سوسیالیستی صحبتی به میان آورد. بنابراین کم بها دادن به مبارزات زنان، عدم همراهی و مشارکت در ارتقاء و سازماندهی آن انحرافی است که میتواند منجر به شکستی دیگر گردد.
از سوی دیگر تمرکز و پافشاری تنها و تنها بر مبارزات ضد سرمایه داری و در نظر نگرفتن استبداد مذهبی و مبارزه جدی با آن دیدگاهی است یک بعدی بدون در نظر گرفتن واقعیت و شرایط موجود در جامعه. درک این موضوع که مبارزات مردم، جنبشهای کارگری، زنان، دانشجوئی دو محور ضد سرمایه داری و ضد مذهب دولتی دارد، راه را برای سازماندهی همه جانبه نیروهای انقلابی و رادیکال هموار میکند

چهارشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۸

فرموده وافزوده:یک بار گولم زدی شرم برتو، بار دوم گولم زدی شرم برمن(یک ضرب المثل امریکایی)وبارسوم...؟

آقای سید ابراهیم نبوی طناز ،سیاست باز برجسته! اصلاحات در یک نامه سرگشاده -دو شنبه 8 مهر87 در سایت «روز اون لاین »زیر عنوان «خاتمی نذار بگم دیگه دوستت ندارم»-از جناب آقای سید محمدخاتمی خواسته اند دوباره به التماس دعای امت 30 سال در صحنه توجه کنند و پست مقتدر! ریاست جمهوری را بپذیرند اما آخوند اصلاحلا ت انگار میترسد ، سید خارج نشین برای تقویت روحیه سید دیگر ،شرحی از اقدامات دشمن کور کن سید خاتمی را در نامه برای او وبرای مردم بی اطلاع! مرور کرده است -تصور می شود ،خود سیداصلاحات بیشتراز مردم از این همه تحول وترقی که در دوران پر افتخار او بدست آمد غافل بوده است. اما چون سید نبوی در انتشار نامه عجله داشته مجال نبوده همه ترقیات درخشان ج. اسلامی در آن دوران درخشان و در همه زمینه هارا به رخ بکشد .من برای اینکه کمبود های این نامه سید تا حدودی جبران شود بخشی از آنچه سید از یادش رفته اما در یاد من مانده را به مقاله درخشان ایشان افزوده وانتشار می دهم . امید اینکه سید خاتمی ار خر شیطان پائین بیاید و بار دیگر برای نظام همیشه مقدس* به بن بست رسیده عمر بقا بخرد. فرموده های سید نبوی وافزوده ها ی خودم رااز هم تفکیک کرده ام .
فرموده ی سید:
خاتمي جان! عزيز دلم! کوچولوي بال و پر شکسته. واسه چي ما رو عذاب مي دي و رفتي توي بايگاني تاريخ ‏قايم شدي؟
افزوده ی من:
مگه یادت نیست بعد از سالها خدمت به نظام مقدسمون و توی مشاغل بالا ، رئیس تبلیغات جنگ صدام وآقا مون که یک ملیون کشته، زخمی ،مفقود ومعلول شدند تا آقا ازراه بغداد تشریف فرما بشن به قدس مقدس تو رئیس تبلیغات جنگ بودی وبعد 11 سال در راس اداره سانسور، والحق که مامورینت چه خوب وقشنگ وظریف ودلنشین سانسور می کردند تا آن حد که گلشیری مرحوم هم گفت با اینکه تو کتاباشو خمیر کردی دوستت داره...
توی همون دوره ی رفسنجانی، نظام همیشه مقدس به موقع منتقلت کرد به کتابخانه مجلس ،اونجا بایگانی شدی وبه موقع رخ نمودی وبه این نظام ه .م( همیشه مقدس) جون تازه دادی وخودت هم شدی رهبر تمدنها. تا حالا دیده بودی رئیس وزارت سانسور یک کشور رهبر اصلاحات ومجبوب القلوب باشه ؟ سر زمین اسلامی ما سرشار از این اتفاقاتی است که فقط به برکت حضورامام خمینی امکان پذیر شد. خب تو که بد ندیدی از مسجد شهید بهشتی رسیدی به رهبر ی انقلاب جدید ورهبر تمدنهای جهان. چرا دوباره رفتی تو بایگانی ممکنه این دفعه دیگه اگه به خودت نجنبی همون جا بمونی تا بپوسی فکر نکن باز همه شرایط برمیگرده به خرداد 76.
فرموده ی سید:
باهاس چي کار کنيم که پاشي بيايي ملت رو از سرگردوني نجات بدي؟
افزوده ی من :
میدونم میترسی فکر می کنی شاید مردمی که 8 سال وعده های تو را به خوردشون دادیم وخودت هم به صراحت گفتی تدارک چی بودی. وقتی حتا حضرت آیت الله منتظری خودمون بی عرضه ات دونسته ،وقتی دانشجویان ناسپاس با آن فصاحت از دانشگاه انداختنت بیرون، وقتی مردم کوچه وبازار دایم با خودشون توتاکسی تواتوبوس در صف نفت وبنزین و گاز و شیر وکره پاستوریزه تکرارمی کنن که تو هم یک شارلاتان بودی که گولشون زد ی، ممکنه واکنشی نشون بدن؟ نه جانم بیخود میترسی آخه کی واکنش نشون بده ؟مگه مشهور نشده بودی به اینکه انسانی آزاده وروحانی ای مردمی یی اما از حاج آقا شهید لاجوردی خودمون با ستایش یاد کردی ویاجامعه مدنی رابه مدینتوالنبی تبدلیل کردی اما کسی اصلا به روی خودش آورد؟ آخه کی به روی خودش بیاره ؟هنرمندان؟ ایناکه خوب خودشونو با خواست نظاممون تطبیق دادن وفیلمسازامون که هنوز هم ستاد یاران خاتمی رو جور می کنند ویا توده ای ها پیک نتی که ذره ای از محبتشون به تو ویاران امام کم نشده. مردم عادی هم که فکر بدبختی خودشونن وزمان انتخابات نظام «ه .م »** هم عزا می گیرن که چطور ی میتونن بدون عا رضه از این مخمصه نجات پیدا کنن .
فرمود ه ی سید:
تو که مي دوني اين اوضاع ‏اگه همين جوري پيش بره، نصف ملت دنيا شون مي شه آخرت يزيد و نصف ديگه هم بايد برن جلو تا چهار ‏سال ديگه بوق بزنن. تو مي خواي چي رو براي کجا و چه زماني حفظ کني؟ مي خواي افتخاراتت رو واسه ‏چي نگه داري؟ مي ترسي چي بشه؟ مي ترسي دوباره بيفتي وسط يک مشت گرگ درنده که روزي نه تا ‏بحران واسه ات بزان و نذارن که به تحقيقات مربوط به حقوق شهروندي ات برسي؟ بابا! اي ول با اين مرام ‏ات! مصبتو شکر با اين حال دادن ات درست زماني که همه دارن حال يه ملت وامونده جامونده از همه ‏جارونده رو مي گيرن! آخه اين هم شد کار؟ ‏
من مي دونم وقتي بخواي بياي ممکنه دوباره سرها بره توي پرونده هاي قديمي و دوباره بقول خودت بداخلاقي ‏ها شروع بشه .
افزوده ی من :
این بد اخلاقی ها که توی ایران اسلامی ما سابقه داره تو که نباید با این حرفها از میدون در بری. خب یه عده ای داخل ایران اسلامیمون غر می زنند که بابا تو که 8 سال فقط انشاء خوندی کاری واسه مردم نکردی خب اینا اینقدر نادونن که نمی دون انشاء خوب و بد داره تو انشاهات قشنگ ودلربا بود وقتی نطق می کردی حتا آقای بوش، آقای شرودر، آقای فیشر آقای بلر واست غش وریسه میرفتن اما این میمونه***( خوشت اومد با چه شهامت این مرتیکه که پاش بو میده روافشا کردم ؟با عکس وسند نشون دادم حاج احمد هنگام خطابه جورابشو در میاره وفضا رو عطر !آگین میکنه) را همونا دایم فحش وناسزا میدن .کوتوله، احمق، فاشیست،واژهای متداول سران استکباره که نثار حاج احمد میکنن.میدوم چند تا از سران کشور های کافر ونجس چنان احمد را در آغوش میفشارن که انگار ژولیت بینوش( ژولیت خانومو مثال آوردم واسه اینکه از خودمونه) را بغل کردن اما خوب همه میدون که بوی نفته که مدهوششون کرده وفرق بینوش و حاج احمد رو درک نمی کنن . تازه باید از جناح تمامیت خواهمون متشکر هم باشیم که همه گنده کاریهاتو به گردن گرفتن تا تو بتونی بگی با اینکه هر روز 9 بحران ساختن مملکت در دوران تو به بهشت تبدلیل شد. اگه بحران ها نبود چه ها که نمی کردی الله واعلم .
فرموده سید:
ولي جون حاجي! فکر ما رو چرا نمي کني؟ چرا فکر نمي کني ما هم آدميم؟ چرا فکر نمي ‏کني ما هم دوست داريم وقتي اسم رئيس جمهور کشورمون مي آد حداقل رومون بشه سرمون رو بالا کنيم و يه ‏نگاه به عکس رئيس جمهور کنيم و فکر کنيم حداقل يه آدم رئيس جمهورمونه
افزوده من
چه اهمیتی داره که تو ی زمان ریاست پر افتخار تو ماموران به قول خودت زحمتکش وخادم واواکمون، زهرا کاظمی را با اون شقاوت بعداز تجاوز کشتن ( در حاشیه بگم که شیرین جان عبادیمون که ارادت خالصانه ای به تو داره ترتیبی داد که قضیه پرونده ماست مالی بشه،البته این کار شیرین بانو کمی محافظه کاران عزیزمونو دلخور کرد وشیرین جون قول داد که اونا مشابه برنامه را تکرار کنن تا شیرین خانم هم عین پروژه تعقیب پرونده زهرا کاظمی برای اصلاح طلبارو واسه تمامیت خواه ها هم اجرا کنه ، نظام حرف گوش کنمون هم در دوران احمدمشنگ یک زهرای دیگر-بنی یعقوب- را با همان روش تست شده زهرا کاظمی به جهنم فرستاد وشیرین خانم هم شد وکیل این پرونده وقول داد تا ابعداد این جنایت هولناک مشخص نشه از پای ننشینه یا تا پای جان برای افشای ماجرا مایه بگذاره. خب این حرف ها هم باد هوا ای بود کار ساز. که خوش باور هایی که به امید اقدامات بانوی یک ملیون نیم دلاری دلبسته بودند سرو صدایشان خوابید واین پرونده هم رفت والصاق شد به پرونده زهرا کاظمی و هزاران پرونده دیگه) درهمان دوران بود که داریوش فروهر وپروانه را سربریدند، مختاری وپوینده را خفه کردندو... و... اما تو با زرنگی تمام انداختی گردن باند جنتی وخود تو مظلوم نشون دادی وکسی هم نپرسید خب مگر خیر سر رهبر عظیم الشان تو رئیس جمهور 22 ملیون رایی نبودی؟ مگه رئیس جمهور توی قانون اساسی کوفتی مون مسئول نیست؟ واسه همینه که میگم با با ،بیا؛ نترس هیچکی هیچی نمیگه.
فرموده سید:
حالا خودت خداروشکر زندون نرفتي، ولي وزيرت که رفت، اون يکي وزيرت که دستش ‏شکست، بالاخره همدرديم، يعني اصلا نمي خواي ما رو.... آره؟ جون مادرت که ايشاللا خدا بهش عمر ‏طولاني بده، ما رو آدم حساب کن. نمي توني بفهمي ماها از اين وضع خسته شديم؟ بايد سرمون رو از پنجره ‏در بياريم و جيغ بزنيم خاتمي بيا، خاتمي بيا؟
افزوده من:
عیبی نداره بذار بگن این وزرای کابینه و دوم خردادی ها، واسه آزادی ورهایی مردم که به زندان نرفتن اینا جزء باندهای رژیم مافیایی هستند که همدیگر روحذف می کنن اگر زندان رفتن اینها امتیاز باشه صادق قطب زاده که اعدام شده صد تا امتیاز از اینا جلوتره
وحشت نکن فقط دارم آماده ا ت می کنم که اگه یه فضولی پیدا شد هول نشی وگرنه اینا رو کسی نمی پرسه نترس بیا .کسی کاری به اینکارا نداره.
میدونم تودلت میگی ای بی انصافا اگه من نبودم پس شما ها چطوری میتونستین به لاف و لوف برسین وپخش بشین تو دنیا ، اینو منم میدونم وهمیشه قدردونه تم .من میدونم ایرونیهای فراری که میخواستند پناهنده بشین چقدر باید بدبختی میکشیدند باید توخانه پناهندگان میموندن باید با شند رغاز حقوق پناهندگی سر می کردند. اما مابه یمن وابستگی به دارو دسته تو، هم اجازه اقامتمون حاضر بود هم از گرد راه نرسیده حقوقمونو تو رادیو زمانه، رادیوفردا، رادیو بی، بی ،سی و.. تقدیم مون می شد.خب ما که زندانی بودیم اجازه خروج نداشتیم کسی اصلا پرسید زندانی ی ممنوع الخروج چطوری از مجرای رسمی از دارالخلافه خودمون که مامورانش مو رو از ماست می کشن بدون هیچ مانعی خارج میشه؟ من ومسعود جانمون همینجوری با گردن بر افراشته وبا عزتو احترام سر زمین اسلامی رو ترک کردیم .من که چند دفعه دیگم گفتم نترس دوباره بیا کسی چیزی نمی پرسه .شاید باور نکنی ما محبوب هم هستیم به من دولت هلند جایزه هم اهدا کرد. بله جایزه هم بهم دادن !خودم هم شگفت زده شدم ودر مراسم دریافت جایزه گفتم :
دنیای وارونه ایست؟
ما بی چشم رو نیستیم اصلا اگه دوم خردادرو ابداع نکرده بودیم که ممکن بود اینها به ما مهر تروریستی بزنن و دستگیرمون کنن.محمد جونم تو خودت که میدونی کار ترور رو برداران دیگه به نحو مطلوب انجام میدادن. من از اول آدم فرهنگی بودم وقتی آقا سروش محبوب بود وداشت دانشگاه را از عوامل ضد انقلاب تسویه میکرد من وردست ایشون به اسلام وانقلاب خدمت میکردم .
خب معلومه برخی از دانشجویان که تمکین نمی کردن تنبیه می شدن- با یک ترکه ضخیم که ضد انقلاب اون وقت اسمشو گذاشته بود چماق میزدم توسرشون تا سر عقل بیان- اما خب وقتی ما دیگه شدیم مطبوعاتی وسینمایی وسینما بنویس وطنزنویس ،برداران دیگه انجام اینگونه وظایف رو راهم بعهده گرفتن اما برادران جانشین چون دوست ودشمن سرشون نمی شد برادران وخواهران خودمون را هم تنبیه می کردند ما هر چه نصیحتشون کردیم که بابادیگه چرا مارو میزنین؟ ما که کل نظام مقدسو از سقوط نجات دادیم تو کتشون نمی رفت ما هم بهشون لقب چماقدار دادیم ووصلشون می کردیم به دار دسته جنتی تا به اسلام پاک خاتمی جون آسیب نرسونن.
اما الان خب به شکر خدا ودر سایه ولی فقیه که گاه از سر مصلحت نیشی هم به او میزنیم دوم خردادی هایی که برگه ماموریتشون برای کشور های استکباری امضاء شده،نونشون تو روغنه وحقوق ومزایای بدی آب وهوای مناسبی بهشون میرسه. من که بخیل نیستیم که چرا شیرین جونمون که یک هفته زندان بوده یک ملیون نیم دلار ببره ،جایزه من 20 هزار یورو باشه ؟اما خب الحمدالله سایت «روز اون لاین »به لطف دولت استکباری هلندکمبود ها رو جبران می کنه یه عده ای ضد انقلاب متواری ایراد میگیرن که این پول هارو دولت هلند واسه نگهداری نظام همیشه مقدس هزینه می کنه، پس چی ؟توقع داشتن برای سرنگونی خرج بکنه ؟چشم حسود بترکه.اما مام واسه تو کم مایه نگذاشتیم .الان من وتیم مسئول ووفادار،توی «روز اون لاین» دایم چوب لای چرخ دولتش میذاریم تا دو باره شرایطو واسه حضور تو جور کنیم وگرنه خودمون که میدونیم سگ زرد برادر شغاله. همه مون دست به دست هم دادیم ومملکتو به این گند وفلاکت کشیدیم. حاج احمد اگه سهمش کمتر نباشه بیشتر که نیست.
فرموده سید:
حالا ديگه اصلا دوزار هم ما رو آدم حساب نمي کني؟ رفيق جان! ما بريم سراغ کي؟ بريم ‏سراغ هاشمي که اونم کم ناز و ادا نداره، تازه بدبختي اينه که طرف اسمش بد دررفته، شده زمين باير، هر چي ‏هم آبش بدي و بذر بپاشي و کار توش بکني بعد از ده سال مي شه چهار تا درخت پسته که نصفش پوکه و ‏نصفش دربسته
افزوده من:
تو فکر می کنی منو مسعود جون واسه آوردن آقای هاشمی(مسعود جون به آقای رفسنجانی میگه آقای هاشمی ) کم مایه گذاشتیم؟ ما رفتیم اصلا سایت گویا رو در اختیار گرفتیم ومن خودم نشستم اونجا هر که به آقای هاشمی بد میگفت از سایت مینداختیم بیرون . خودم حی مقاله مینوشتم وقسم میخوردم که آقای هاشمی پاک پاکه براش حرف در آوردن. ما حتا با شهامت رفتیم سفارت ،جلوی چشم مخالفین به نفع آقای هاشمی رای دادیم هرکس هم که گفت آخه تبعیدی که دیگه نمی تونه به رئیس جمهور کشوری که اخراجش کرده رای بده. گفتیم خفه این فضولی ها به شما ها نیامده.
من که میگم سید جون بیا هیچ کی هیچی نمیگه نترس. بیخود که نمیگم. در دوره قبل هنرمندان خارج البته بی مهری کردند. اما هنرمندان عزیز خودمون انصافن خوب مایه گذاشتن همو نا که به تو رأی داده بودند وبه رفسنجانی ناسزا گفته بودند رایاشونو دادند به هاشمی ومردم را اینبار از احمدی نژاد ترسوندن.اما خب آقا میلش به احمدخله بود واون آمدوبه خر مراد سوار شد .برای ما البته فرقی نمی کرد ما بساطمون رو براهه اما اگه تو کاندید بشی وضعمون بهتر هم میشه. اون دفعه مردم را از ناطق نوری ترسوندیم کشوندیم پای صندوق به نفع توی سید . ایندفعه کارمون آسونه چون همه بدبختی 30 ساله مردم را انداختیم به گردن احمد دیونه با ترسوندن مردم از آمدن دوباره احمد واسه تو موقعیت می سازیم .تلویزیون استعمار پیر هم به موقع داره راه اندازی میشه اون که دیگه از خودمونه.
فقط باید مراقب باشی یه دفعه رهبر یواشکی ساخت وپاخت نکنه وما بشیم سنگ روی یخ. بخش قابل توجهی ازهنرمندان داخل عروسکای خیمه شب بازی هستن که نخشون دست خودمونه همانطور که همه شونو کشوندیم سمت هاشمی دوباره میاریمشون به سمت تو ،نترس بابا هیچگی، هیچی نمیگه .
فرموده سید:
اين حاج ‏محمود بلايي سر مملکت آورد که تو که زماني به نظر بعضي از بروبکس مانع اصلي آزادي توي کشور ‏بودي الآن شدي آرزوي همه ملت
رفيق جان! محمد طلا! سيد خندان! جون حاجي دودره مون نکن. بذار بعد از چهار سال تشنگي و مکافات يه ‏آب خوش از گلومون بره پايين. مگه ما چه کرديم که نباس دو روز خوش تو اين دنيا ببينيم؟ سيد! اينها که مي ‏گن توي دوره خاتمي هيچ اتفاقي نيفتاد زر مي زنن قورمه سبزي،
چرا نمي توني بدبختي ما رو درک کني! ما از ‏اين وضع خسته شديم. بايد چي کار کنيم؟ بايد همه جاي شهر اسمتو بنويسيم روي در و ديوار؟ بايد ملت عکس ‏خاتمي رو بزنن روي ماشين و لباس شون و هر جا دست شون مي رسه تا بفهمي؟ بايد هر جا سخنراني مي شه ‏جمع بشن و شعار بدن که بيايي؟ چي کار کنيم؟ جون حاجي بگو چه کنيم؟ آخه رفيق جان! يه نيگاه به تقويمت ‏بنداز و ببين روزها همين جوري داره مي گذره و هر چه مي گذره آقاتيزه دندون هاش رو براي قاپيدن يک ‏دوره ديگه رياست جمهوري تيز مي کنه.‏
افزوده من:
بله منم میدوم 8 سال این فریب خورده های متوهم هر جا که تونستن عکس تورو پخش کردن - بی ادبی میشه حتا به قسمت های ممنوعه بدنشون هم چسبوندن- اما حالا میترسی دوباره همون کمک هارو تکرار نکنن ؟ نه بابا این مردم مهربان وبخشنده زود تحت تاثیر قرار میگیرن تا حالام خوب پیش رفتیم .میدونی اشک مادر خیلی روی مردم اثر میذاره اگر هم کسی بگه تو بعد از این همه افتضاح که بار آوردی به چه رویی دوباره کاندید میشی؟ خب بگو من نمیخوام دل مامانم بشکنه وگر نه توی این 30 سال نشون دادم علاقه ای به پست ومقام ندارم.به هر کدوم از بچه ها که نقشه مصاحبه ما مان جونتو برای دعوت از تو واسه قبول ریاست جمهوری طرح کرد آفرین باید گفت. هفته پیش که دیدیم چطور لیلا حاتمی فرزند شیر پاک خورده مرحوم علی حاتمی اشگ می ریخت ولابه میکرد که بیا به خاطر نسل جوون بیا. من که قلبم به درد آمد. تو چطور دلت می یاد اشکای این بازیگر جوون عزیر رو ببینی بازم سر سختی کنی؟ یه کم صبر داشته باش زنان بازیگر اشک ریز به تدریج اضافه میشن. تو خودتم چند قطر اشک نزدیکای انتخابات بریز- از حالا شروع نکنی به اشک وناله .الان باید خودتو قرص ومحکم نشون بدی-اون دفعه یادته واسه دوره دوم با اشک وآهو گریه رأی آوردی؟ واسه آخوندو بازیگر اشک ریختن واشک دیگران رو در آوردن کاری نداره .یک وقت دیدی این اشکها تبدیل به دریا یی شد که تا چند سال دیگه بشه توش شنا کرد .قطره ،قطره جمع گردد... انگار هنوز ترس داری مردم سئوال کنند در همین 8 سال ریاست تو بودکه ده ها روزنامه توقیف شد، صد ها نفر تیر باران شدند ، صد ها زندانی سیاسی شکنجه واعدام شدند ،اعدام شدگان را در جرثقیل در نقاط شلوغ شهر میگردوندن ،پدیده شوم کارتون خوابها، آغاز و رشد کرد، دختران جوان ایرانی را کمیته های انقلاب به شیوخ عرب فروختند،اعتیاد گسترش پیدا کرد. بچه مدرسه ای های 15 ساله وافور به دست شدن. سنگسار به دستور شرع مقدس ادامه داشت .سراحمد باطبی رو بازجویان به داخل چاه مستراح فرو بردند، پرونده سعید امامی روبا خوروندنه واجبی بستند،حرکت جنبش دانشجوئی رو مامورانت با شقاوت وبی رحمی سرکوب کردن و...
نه عزیرم کسی چیزی نمیگه واین سئوال های ضد مردمی رو طرح نمیکنه.مردم عادی که پی بدبختی خودشونن . بین جماعت روشنفکر هم که انقدر نان خور به نرخ روز داریم که در شرایط حساس به دادمون برسن .حتا توی همون دوره اول ریاستت. اصلا کسی ادعاکرد که تو در قتل عامهای طول عمر نظام همیشه مقدسمان و در سالهای 60 و67 در سرکوب مردم کرد وبلوچو ترک وترکمن مصد ر مقام بودی وشریک اعمال نظام هستی؟ نه هیج کس هیج نگفت. پس الا نم که دوباره بیایی برات فرش قرمز هم پهن می کنن. مردم حافظه تاریخیشان برای بیادداشت رفتار های نظام همیشه مقدس خوشبختانه آسیب جدی دیده. پس دیگه ناز نکن بیا. وزیران کابینه ات که اصلاح طلب بودند مگر از دل این نظام «ه .م » برنخواسه بودند. آقای مهاجرانی که خودش هم قتل سلمان رشدی رو واجب دونست وهم سنگسار را قانو ن اسلام ولازم الاجرا ،مگه محبوب نبود؟ا الان هم که تحت توجه مخصوص دولت فخیمه خوش میگذرونه. پس باز می گم سید من ،محبوب من ،اگه خیلی تعلل کنی محبورم باحضرت آیت الله منتظری مون هم صدا بشم وبگم که خیلی بز دل وبی عرضه ای.
یه کم از نیرویی که صرف لیسدن نعلین رهبر وچاپلوسی برای ولی فقیه می کنی صرفه جویی کن وشهامتت را بیشتر بنمایون. نترس بیا. هیچی نمیشه کسی چیزی نمیگه . بیا ،بیا. جانم به قربانت بیا. مگه به 8 سال جنایت در دوران تو کسی اعتراضی کرد؟ خب بازم بیا همون برنامه هاتو ادامه بده هر کسم تشخیص دادی ضد انقلابه بفرست به جهنم و بینداز گردن جناح تمامیت خواه وقاضی مرتضوی. تو که خوب بلدی نقش بازی کنی . بیا، بیا، بیا
*به وام ازاندیشه ی والای پزشگ ویژه ی اصلاحات دکتر نوری زاده که همیشه به همیشگی بودن خلیج فارس تاکید دارند.
** ه.م ( مخفف همیشه مقدس)
*** سعی شده افزوده ها به اندیشه طناز اصلاحات نزدیک باشد وگر نه رفتار کسی را با شکل و شمایل ظاهریش نمیشودقضاوت کرد .

باراک اوباما در دوزخ دلار و درخدمت پروژه نژاد پرستان

در هفته گذشته سر تیتر رسانه های جهان ، طی چند روز متوالی به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و پیروزی یک سیاه پوست خارجی تبار بنام باراک اوباما اختصاص داده شد. عده ای پیروزی او در این انتخابات را آینه ای از بیزاری مردم خسته از جنگ و خشونت خواندند. جمعی دیگر آن را نتیجه مبارزات سیاه پوستان علیه نژاد پرستی و بی عدالتی تلقی کردند. کسانی نیز از تحولات انسانی و چرخش در سیاستهای ضد انسانی امپریالیسم آمریکا سخن گفتند و در راستای استفاده از فرصت و شرایط هم­زیستی مسالمت آمیز با جهان سرمایه و استثمار نسخه پیچیدند. گرایش دیگر، انتخاب و پیروزی باراک اوباما را یک «نه بزرگ» مردم آمریکا به جمهوریخواهان و جورج دبلیو بوش دانستند و نمونه اش را با انتخاب محمد خاتمی و 2 خرداد و نه گفتن به ولایت فقیه مقایسه کردند! هریک از این برداشتها و بیانات البته، صرفنظر از اینکه تب اظهارنظرهای سیاسی تا چه حد بیانگر کل واقعیت باشد، می­تواند بخشاً به ­دلیل زمینه سازی برای جا انداختن گرایش استراتژیک معینی باشد که این جریانات برای تنظیم مناسبات با بورژوازی جهانی، به ویژه آمریکا و سران اتحادیه اروپا تدارک می­بینند. و در عین حال در مورد، ایجاد رابطه با کشورهای خاورمیانه و به ویژه جمهوری اسلامی ایران و سر کار آمدن مجدد محمد خاتمی جای بخصوص دارد.
از آن­رو که سرمایه داری آمریکا نیاز به بزک چهره بیش از پیش منفور، خشن و جنگ­طلب­اش در افکار عمومی جهان دارد، در توافق با صاحبین انحصارات و سرمایه های بزرگ که سیاستگذاران اصلی آمریکا هستند ،کوشیده است با تن دادن به پیروزی اوباما، بحران اقتصادی و سیاسی اش، را مه­آلودکند.
در همین راستا ست که خواهیم دید جمهوری اسلامی هم، با تمام اختلافات درون جناحیش آماده پذیرش محمد خاتمی و یا امثالهم بعنوان رئیس جمهور مصلحت و رفوی بحران سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ایران به شمار می­آید و در ادامه چه بسا باز به صحنه خواهد آمد .چراکه گزینه دیگری برای کنترل بحران و فرار از تشدید اعتراضات مردم نخواهند داشت. ملاقاتهای مکرر محمد خاتمی با سران کشورهای غربی و نیز کسانی همچون کوفی عنان و امثالهم مبین همین زمینه سازی در طی چند سال اخیر است.
با خواندن تیتر این مقاله این سئوال در ذهن خواننده بوجود می آید که چرا اوباما در خدمت نژاد پرستان بورژوازی جهانی و دوزخ دلار قدم می­زند؟ پاسخ به این پرسش، در نگاهی به وضعیت سیاسی و اقتصادی آمریکا و روند تحولات در بخشی از جهان نهفته است.
طی یکماه گذشته رسماً تمامی رسانه های جهان و روسای دولتهای مختلف سیکل جدیدی ازبحران اقتصادی سرمایه داری و طوفان ورشکستگی سرمایه های بخش خصوصی و دولتی را رسماً اعلام کردند.
در ابتدا این بحران را متوجه فینانس بولاگها یا بنگاههای مالی قلمداد کردند . اما دیری نپائید که سخن از اخراجهای دست جمعی هزاران نفری در اروپا و آمریکا صورت مسئله را برای مردم عادی روشنتر ساخت . از آنجائی­که طی دهه ۶۰ و ۷۰ اساساً بورژوازی مالی و صنعتی جهان در هم ادغام شد ،نمی توانست این ارمغان نصیب بخشهای دیگر و از جمله سرمایه داری صنعتی نشود. اگرچه آتش این بحران هنوز زبانه نکشیده و دامن سرمایه داری صنعتی را آنطور که باید نگرفته است ، اما دیری نخواهد پائید که در ظرف چند ماه آینده آتش این روند سرتاسر جهان سرمایه بویژه کشورهای آمریکای شمالی واروپائی و بخشهائی از آسیا را وسیع­تر از سایر نقاط بگیرد. بسیاری از سیاستمداران دول امپریالیستی اعلام کردند که این واقعه بطور ناگهانی وشوک آمیز ظهور کرده است و حتی در ابتدا اعلام کردند که هیچ جای نگرانی نیست. متخصصین و کارشناسان، این بحران را از طریق اتحادیه اروپا و آمریکا یکماهه حل خواهند کرد! اما واقعیت این است که بسیاری از متخصصین اقتصادی آمریکا و اروپا این بحران را از سال ۲۰۰۶ پیش بینی کرده بودند و در پشت دربهای بسته در جستجوی راهی برای برون رفت از آن میگشتند. تا اینکه نوزاد این موج بحران سرانجام متولد و بانکها و بنگاههای مالی غول پیکر را در خود کشید و توجه ویژه رسانه ها را بخود جلب کرد.
قابل تامل است که در کنگره آمریکا سال ۲۰۰۶ دمکراتها با بدست آوردن اکثریت کرسیها علیه سیاست نظامی آمریکا مخالفتهای جدی می کردند . دمکراتهای کنگره در پاسخ به مشاورین و وزرای دفاع و اقتصاد و امور خارجه کابینه دولت جورج دبلیو بوش و تنی چند از نمایندگان نومحافظه کار تاکید ویژه و مستند کردند که آمریکا با موج بحران اقتصادی عظیمی روبرو است و توان ادامه جنگ در عراق و متحقق ساختن رویای خاورمیانه مطلوب نئوکانهای کنسرواتیو و نیز حمله به سایر کشورها از جمله سوریه و ایران و کره شمالی را ندارد . درخواست بودجه نظامی ۵۰۰ بلیون دلاری که از دوران جرج بوش پدر مطرح و در انتظار تحققش بودند ، سرانجام با ارائه اسناد و دلایل اقتصادی غیرقابل انکاری که از سوی کارشناسان اقتصادی دمکرات وحتی تعدادی ازنمایندگان جمهوری خواه، در راه بودن این بحران اقتصادی از سوی کاخ سفید واشنگتن پذیرفته و وادار به عقب نشینی شد.
دقیقاً از همانجا ست که با برگزاری پروژه کنفرانس شرم الشیخ اول در قاهره ، مذاکرات پشت پرده با جمهوری اسلامی و کشورهای حاشیه خلیج فارس، شاهد عقب نشینی های آمریکا و انگلیس در سیاستهای تهاجمی­شان در خاورمیانه و نیز کنار آمدن با اروپائیها می­شویم .
استعفای جک استراو وزیر امور خارجه انگلیس و تونی بلر، دست راست متحد آمریکا و چند وزیر و ژنرال آمریکائی نشان از ناتوانیهای عمیقتر از آن­چه ظاهر قضیه برای پیشبرد پروژه مشترک آمریکا و انگلیس نشان میدهد در بر دارد. هم اکنون طبق بررسی­ای که متخصصین اقتصادی جهان پس از مدتها مخفی­کاری منتشر نموده اند ، آمریکا ظرف یکسال آینده با بحران مالی و بیکاری عظیمی روبرو خواهد شد که در طول تاریخش بی سابقه است. بحرانی که دستهای استمداد طلبانه اوباما را در میان شعله های آتش دوزخ سقوط دلار به جهانیان نمایش خواهد داد. بحرانی که اتفاقاً نه در طول زمامداری یک رئیس جمهور سفید پوست و آمریکائی الاصل؛ بلکه در زمان یک رئیس جمهور سیاه پوست مسلمان و آمریکائی شده پیش آمده است.بحرانی­که پیش از هر شهروند آمریکائی الاصل، گریبان مهاجرین و سیاهپوستان را خواهد گرفت . بحرانی که سیاه پوستان آمریکائی را در صف مقدم گزینه سرمایه داران آمریکائی و نژاد پرستان برای اخراجهای هزران نفری قرار خواهد داد.
به این ترتیب ، رئیس جمهور سیاهپوست وخارجی تبار و مسلمان زاده آمریکا، مجری سیاستی خواهد شد که به آسانی توسط هارلی کلینتون یا جان مکئین، چه دمکرات و چه جمهوریخواه سفید پوست قابل دفاع و یا اجرا نمیتوانست باشد. پس چه بهتر که قربانی کسی از میان بیگانه تباران باشد و تیر خلاص بدست سایر هم بندیها زده شود! گزینه یک رئیس جمهور سفید پوست آمریکائی الاصل با توجه به تجریه شورش سیاه پوستان در یک­دهه پیش و راهپیمائی میلیون نفری کارگران مهاجر در سیاتل انتخاب زیرکانه ای نمی­توانست باشد. نه از سوی سیاه پوستان و مهاجرین آمریکائی قابل پذیرش بود و نه در عرصه سیاستهای بین المللی میتوانست محملی برای سکوت دشمنان و رقبای آمریکا قلمداد شود.
انتخاب او سمپاتی مسلمانان، مخالفین نژادپرستی ، سیاهپوستان جهان ، ضد جمهوریخواهان نئوکان ، قاره آمریکای لاتین ضد آمریکائی و غیره، همراه با توهم پراکنیهای موذیانه رسانه های امپریالیستی را دربر گرفته است. چه گزینه ای بهتر از او برای خدمت به از زیر آوار بیرون کشیدن پیکره زخمی و منفور آمریکا در نزد جهانیان؟
هم اینک تولید درآمد ناخلص ملی آمریکا طبق آمار منتشره از سوی وال استریت بانک آمریکا در هفته گذشته به میزان یک سوم کاهش یافت و گفته میشود که این روند نزولی تا سال ۲۰۱۰ ادامه خواهد داشت . در روز ۱۴ نوامبر جورج دبلیو بوش در حالیکه روزهای پایانی ریاست جمهوریش را سپری میکند از ۶۰ اقتصاد دان برجسته دمکرات و جمهوریخواه آمریکائی ، از باراک اوباما و مشاورینش و نمایندگان۲۰ کشور صنعتی برای مشورت وحل مشترک این بحران به آمریکا دعوت کرده است
آنسوی این صحنه اقتصاد آمریکا ، کشور چین را داریم که بیش از دو دهه است که ارزش واحد پول خود را به دلار گره زده است ، بیش از ۵۰۰ میلیارد دلار سهام دولتی خود را در بانکهای آمریکائی سپرده ثابت دارد . بمیزان دوهزار میلیارد دلار دارای حساب ذخیره ارزی است . اگرچه دولت چین قدرتمندترین و بزرگترین بنیاد مالی وام دهی جهان است، بنابه ادعای برخی کارشناسان اقتصادی آمریکا در صورت سقوط دلار بخشی از ترکشهای بحران آمریکا را نصیب چین نیز خواهد کرد و آنان را گریزی نیست به­غیر از همکاری در برون رفت از این بحران. اما جالب آنکه درست یک­هفته بعد از این اظهار نظر از سوی آمریکا، در روز گذشته ۹ نوامبر چین برگ برنده خود را برزمین زد و با به گردش انداختن ۴۰۰۰ میلیارد ین برابر با ۵۸۶ بلیون دلار آمریکائی دراقتصاد داخلی ، خود را از سرایت این بحران کاملاً واکسینه و تضمبن کرد. طوریکه درست یکساعت بعد از اعلام این خبر بورس شانگهای چین ۷%سیر صعودی را طی کرد و حتی بازار بورس در آسیا و از جمله ژاپن را ۶% هنگ کنگ را ٣% ارتقا داد و برخی از بورس و سهام آمریکا و شعباتش در ژاپن سیر نزولی را حتی تا ۹% طی کردند . آمریکا محوری­ترین کشوری­ ست که سالها علیه سیاستهای اقتصادی و نظامی چین و از جمله تحریم قطعات الکترونیکی چین در بازار داخلی و نیز بایکوت تسلیحاتی چین در عرصه بین المللی اقدامات جدی ومستمری انجام داده است .امری که از دیدگان چین محو نشدنی است و هم اینک میتواند بهترین فرصت برای انتقام گیری از آمریکا باشد . حتی اگر چین منافع مالی نسیتاً جزئی مشترکی در عدم سقوط دلار داشته باشد در هر صورت منافعی که در آینده به لحاظ سیاسی، نظامی و اقتصادی نصیبش خواهد شد، به زیانش می ارزد. البته برای اقتصاد چین با توجه به اینکه چندین برابر درآمد تولبد ناخالص ملی حساب ذخیره ارزی دارد، آسیب چندانی از سقوط دلار نخواهد خورد. بنابراین، دنبال کردن تغییر در مناسبات سیاسی و نظامی میان چین و آمریکا و ابتکارات اوباما درچند ماه آینده جالب است.
طرف دیگر این وضعیت ، شاخ دیگری بنام روسیه، یعنی یکی دیگر از رقبای نظامی و خطرناک آمریکا قرار دارد. آمریکائی که در صدد تحقق پروژه سپر حفاظت هوائی در چکسلواکی و لهستان بنام تهدیدات موشکی جمهوری اسلامی ایران و در اصل در برابر روسیه، از حمایت اتحادیه اروپا برخوردار است، اینک شاهد سرایت این بحران اقتصادی عظیم به کشورهائی است که اقتصاد گره خورده به اروپا و آمریکا دارند . برای روسیه که اقتصادی مستقل از اروپا و آمریکا دارد فرصت بسیار خوبی ست که در صدد بالانس نسبی و یا توازن بهتری در ارزش واحد پول خود یعنی روبل که دچار سقوط سرسام آوری در اواخر دهه ۸۰ گردید برآید.از طرف دیگر کشورهای اروپای شرقی که برای گره زدن اقتصاد خود به دلار و یورو رویاپروری میکردند ، تن به هر زدوبند سیاسی و نظامی با اتحادیه اروپا و آمریکا میدادند ، می­بینند که زمینه برای اعمال نفوذ اتوریته روسیه چه در اروپای شرقی و چه در آسیا مجدداً فراهم است. در هفته گذشته روسیه یک روز پیش از برگزاری جلسه اضطراری سران اروپا در گرجستان شدیداً به سیاستهای اروپا و آمریکا حمله کرد و از شرکت در این جلسه خودداری نمود. و در این رابطه، باتوجه به بحران اقتصادی اروپا، نفسی از سوی هیچیک از نمایندگان اتحادیه اروپا، بویژه آلمان که از نظر انرژی گاز بسیار به روسیه وابسته است علیه روسیه برنخاست. این کشورها، علیرغم قولهائی که به گرجستان مبنی بر تحریم اقتصادی روسیه بدلیل دخالت در امور آن کشور داده بودند ، نتوانستند حتی در مجمع عمومی اتحادیه اروپا که در بلژیک برگزار شد اشاره ای به مطلب بکنند و فقط به محکوم کردن ملایم روسیه بسنده کردند. از این رو، برخورد روسیه خود بیانگر نمایش قدرت از سوی روسیه و کمر بستن مدودف و پوتین برای استفاده از این فرصت طلائی در برابر غرب است.
اتحادیه اروپا که توافق بر عملکرد سراسری نسبت به حل بحران اقتصادی را از طریق تزریق مالی به کارخانجات و بانکها و بنگاهای مالی بخش خصوصی تصویب کرده بود، با مانع روبرو شد و فرانسه، آلمان، انگلیس و سوئد اعلام کردند که توانائی اجرای این پروژه مشترک را ندارند و قصدشان فقط کمک به کارخانجات و مراکز مالی کشورهای خودشان است؛ امری که، بخوبی نمایانگر عمق بحران و عدم توانائی آنها در هماهنگی برسر حل این معضل و حرکت مشترک و متحدانه سیاسی این اتحادیه را طی مدت کوتاهی آشکار خواهد ساخت. این فرصت برای روسیه و چین، چنانچه به هماهنگی و اتحاد بیشتر برسند، میتواند بای هر دو کشور یک جهش سیاسی، اقتصادی و قدرت عظیم و نقش آفرین و غیرقابل پیش بینی در برابر اتحادیه اروپا و آمریکا باشد.
بسیاری ازکشورهای صادر کننده مواد خام اولیه، از جمله کشورهای آمریکای لاتین، صادر کنندگان نفت و گاز جهان، کشورهائی که دارای صنایع مونتاژ و وابسته هستند و اقتصاد گره خورده به آمریکا و اروپا دارند و از میزان واردات بالائی نسبت به صادراتشان برخوردارند ، نمیتوانند از آسیب­های عظیم و در سطح جهانی این سیکل اقتصادی و کلاپس اکونومی در امان بمانند. ولی جالب اینجاست که متخصصین و کارشناسان غربی در توافق با کاهش میزان بهای کالاهای صادراتی و کلاً تولیدی برای فروش بیشتر و نیز کاهش بهره بانکی جهت برون رفت از این بحران را تجویز کرده اند؛ امری که در ابتدا منجر به برون رفت چند سال سریع­تر کشورهای آمریکای لاتین و آسیائی از این بحران و نیز دوران شکوفائی اقتصادی آنها خواهد شد. تجربه ای که در سالهای دهه ٣۰ نیز عملکرد این قبیل سیکلهای اقتصادی را در برهم زدن تناسب میان صادر کنندگان مواد خام اولیه و تولیدکنندگان و مصرف کنندگان به اثبات رسانید . مجموعه شرایط بحران اقتصادی کنونی بیانگر این واقعیت است که بالاخص کشورهای آمریکای لاتین و بخشهائی از آسیا که بهای مواد خام اولیه غیرنفتی خود را مدتها قبل افزایش داده بودند اینک باید کاهش دهند و در عوض صندوق بین المللی پول را وادار به تامین سوبسید بهای مواد خام اولیه و حذف بخشی از هزینه های مربوطه و نتیجتاً کاهش بهای مواد خام نماید . در ادامه ، بانک جهانی مجبور به انعطاف در شرط و شروط سیاستهای مالی گذشته و تنظیم آنها براساس امنیت اقتصادی و نه فقط سیاسی خواهد شد. سازمان تجارت جهانی مجبور به پذیرش بسیاری از کشورهای کاندید عضو و یا عضو ناظر بعنوان عضو رسمی و دائم میشود و شرط و شروطی که کشورهای امپریالیستی در رابطه با کنترل و انحصار بازار فروش کالا و قوانین گمرکی بسیاری از کشورها در راس آن بوده اند را بالاجبار معتدل خواهند کرد. این مجموعه دریک کلام در روند رشد و شکوفائی اقتصادی کشورهای توسعه نیافته که سالیان سال مورد غارت و چپاول و قدر قدرتی اقتصادی و نظامی امپریالیستها قرار میگرفتند خواهد شد. برعکس این تحول آتی، آمریکا و اروپا راه طولانی و شاید چند ساله ای را برای برون رفت از این بحران درپیش دارند. به­عبارتی، کشورهای ثروتمند دچار فقر نسبی و کشورهای فقیر پس از طی چند سال اگر برنامه ریزی درستی انجام دهند شکوفائی اقتصادی میابند. از هم اکنون اتحادیه اروپا، بهتر نمودن روابط خود با کشورهای صادر کننده نفت و گاز حاشیه خلیج فارس و دادن باجهای سیاسی را در دستور کار خود قرار داده است. آمریکا مجبور به ترمیم روابطش با مردم و توده های میلبونی ضد آمریکائی کشورهای آمریکای لاتین خواهد شد ، و چه بسا دولت آمریکا آشتی آمریکا با کوبا که سمبل مبارزه ضد آمریکائی است را از هم اکنون برای دلجوئی در دستور خود قرار داده باشد. بدین سان است که اوباما و پمپاژ تبلیغاتی برای او طی توافقاتی میان صاحبین سرمایه های غول پیکر آمریکائی گزینه ای معقول، سود آور و مناسب برای اجرای این اهداف بوده است. شخص دیگری بغیر از اوباما نمیتوانست این ماموریت را در میان چهره های سیاسی آمریکا به انجام برساند. در عین حال اوباما طی یک سال آینده شاهد حضور ارتشی از خیل بیکاران در خیابانهای آمریکا و غارت فروشگاهها و مراکز خرید توسط خانواده های گرسنه و بیکار خواهد شد که در راس آنها سیاهپوستان و مهاجرین قرار دارند. در میان سقوط آتش دوزخ دلار از پشت بام کاخ سفید و کمپانیهای اسلحه سازی و آدمکشان سرمایه دار آمریکا در پی این بحران سیاه پوستی بنام رئیس جمهور قربانی میشود .
نظام امپریالیستی آمریکا با این حربه، افکار عمومی را بر این میشوراند که مطالبات خود را از اولین رئیس جمهور سیاه پوست بخواهید که ناتوان از پاسخ به این بحران است! در رسانه ها خواهیم دید که جریانات نئوفاشیست فریاد خواهند زد که اینهمه بیکاری و فقر ثمره حضور خارجیها در وطن مقدس ماست، بیکاری و ورشکستگی کارخانجات و مراکز کاری ماحصل ریاست یک سیاهپوست خارجی بر فراز وطن آمریکای ماست. کارگران که آلترناتیوشان در آن فضای مسخ شده طبقاتی آمریکا، تنها اتحادیه های زرد و سر سپرده و چپهای رفرمیست است، قطعاً دست به شورش خواهند زد و چه افسوس که جای یک آلترناتیو انترناسیونالیستی کارگری قدرتمند و کمونیستی در این صحنه نبرد طبقاتی که میتوانست به یک انقلاب سوسیالیستی بینجامد، در آمریکا و اروپا در این شرایط خالیست.

شنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۸


زنده باد کميته کمونيستى کارخانه
شرايط شان اين بود:
"بردگى اگر به خاک افتيد و مرگ اگر بايستيد"
شرايط شان آشنا بود.
اين اولين شورش بردگان نبود و کيف چرمين سياه در دست مامور محترم وزارتخانه به تازيانه  اى مى مانست که بر پشت پدرانمان کوفته بودند.
مشت در مشت گره کرديم و زمزمه کرديم: "مى ايستيم و مى مانيم"
نـُـه ساعت هر روز و شش روز هر هفته: چند بار مى شود انترناسيونال را زمزمه کرد؟ برده اى که به بردگيش پى برده باشد نيمى از زنجير هايش را گسسته است
آرى... اما نيم ديگر زنجيرها سنگين اند- - هنوز زنجير اند،
و در فرداى اعتصاب شکست خوردگان صد بار سنگين اند، صد بار زنجير اند
و از آن سنگين تر نگاه ملامت فرزند مشتاقى است که تا آستانه در دويده و پرسيده است: - " پنجشنبه ها را گرفتند؟" - " مرتضى آزاد شد؟"
نه ساعت هر روز و شش روز هر هفته چند بار مى شود انترناسيونال را زمزمه کرد؟ اعتصاب را شکسته اند و فردا سرود سرمستى را بر هر کوى و برزن و کارخانه فرياد مى کنند: - اخراج مى کنيم، بيکار مى کنيم، به زنجير مى کشيم
و آنرا که هنوز سر ايستادن هست، بر چوبه هاى عبرت، بر دار مى کنيم،
صد و سى سال است که چنين مى گويند و مى کنند. اما ما هنوز ايستاده ايم هر روز، هر ماه، هر سال،
براى صد و سى سال.
نه ساعت هر روز و شش روز هر هفته اما پايان اعتصاب پايان کار نيست،
فردا، فردا صبح در رخت کن
فردا سر ناهار، فردا ته سرويس، دهها رفيق زمزمه مى کنند:
"حق با کميته بود"
و توصيه هاى عمل نکرده ما را تکرار مى کنند. فردا بدون شک بر ديوار روبروى موتورخانه خط جديدى نوشته است: "زنده باد کميته کمونيستى کارخانه!"
نه ساعت هر روز و شش روز هر هفته
و طنين انترناسيونال هر بار، رساتر مى شود.
نـــــــــــــــادر

یکشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۸

رویارویی سوسیالیسم و مذهب .از کجا بر می خیزد


رویارویی سوسیالیسم و مذهب
از کجا بر می خیزد

" من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
-دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند ".
( سهراب سپهری )
چهار – پنج دهه اخیر در رابطه سوسیالیسم و مذهب دوره پر پیچ وتابی بوده است و باعث شده نظر بسیاری از مارکسیست ها در باره مذهب به طور چشم گیر تغییر کند. بعضی از این تغییرات نتیجه عمیق تر شدن درک از سوسیالیسم و شرایط اجتماعی پا گرفتن آن بوده ، ولی بعضی دیگر در پی شکست های جنبش کمونیستی و وارفتگی و روگردانی بسیاری از فعالان آن از پیکار طبقاتی صورت گرفته است. [١]
تا اوایل دهه ١٩٦۰ نظر مسلط در جنبش جهانی کمونیستی ، دوری و دشمنی میان کمونیسم و مذهب را در حدی می دید که تصور وجودِ کوچک ترین فصل مشترک میان آنها را یک اصول فروشی خطرناک می دانست. اما موج بزرگ پیکارهای طبقاتی و ضدامپریالیستی جهان سوم که در دهه ١٩٦٠ به اوج خود رسید ، این نظر را تا حدی تعدیل کرد. در متن این پیکارها جریان های مذهبی عدالت خواه و ضد امپریالیستی ظاهر شدند که تحت تأثیر رادیکالیسم سیاسی مارکسیسم ، مبارزه برای بهبود شرایط زندگی طبقات محروم را هدف اصلی خود اعلام می کردند. برجسته ترین این جریان ها "الهیات رهایی بخش" امریکای لاتین بود که با دعوت به بازگشت به آموزش های مسیحیت اولیه ، از کلیسا می خواست درکنار تهیدستان و لگدمال شدگان بیایستد ، با جنبش های انقلابی و سوسیالیستی همراهی کند و به شباهت های انکار ناپذیر میان آموزش های مارکس و مسیح بی اعتنا نماند. خیز بزرگِ سوسیالیسم انقلابی امریکای لاتین علیه امپریالیسم امریکا ( یعنی حامی جهانی تمام طبقات بهره کش و دیکتاتوری های این قاره ) بستر اجتماعی و سیاسی رویش الهیات رهایی بخش بود. فشار از پائین بر کلیسای کاتولیک چنان قوی بود که "کنفرانس عمومی اسقف های امریکای لاتین" که در سال ١٩٦٨ در شهر مدلین کلمبیا برگزار گردید ، ناگزیر شد اعلام کند که در کنار تهیدستان ایستاده است. آنچه سلسله مراتب واتیکان را به تحمل چنین موضع گیری هایی ناگزیر می ساخت این بود که ( به قول ویکتور کیرنان ، تاریخ نویس نامی مارکسیست ) مردم کلیسا را ترک می کردند: " ثروتمندان دیگر به آن نیازی نداشتند و تهیدستان دیگر آن را نمی خواستند ".( کیرنان ، ١٩٩١)
در مناطق دیگر جهان نیز جریان مشابهی در کار بود. از جنگ ویتنام گرفته تا جنبش های ضداستعماری مردم افریقا و بیداری ناسیونالیزم ضد امپریالیستی عرب و داغ تر شدن مسأله فلسطین ؛ از گسترش مبارزات سیاهان و جنبش حقوق مدنی امریکا گرفته تا نیرومندتر شدن جنبش ضد آپارتاید افریقای جنوبی ؛ از جنبش اعتراضی دانشجویان وجوانان ( که با اعتراضات بی امان جوانان امریکا علیه جنگ ویتنام و شورش بزرگ دانشجویان فرانسه در مه ١٩٦٨ خصلت جهانی پیدا کرد ) گرفته تا موج بزرگ گسترش فمینیسم اورپا و امریکای شمالی ؛ از "انقلاب فرهنگی" چین گرفته تا ظاهر شدن نشانه های پایان بزرگ ترین رونق اقتصادی تاریخ سرمایه داری و تیره تر شدن دورنمای "دولت رفاه" و " اشتغال کامل" در اورپا و امریکا ؛ همه تکان هایی بودند که با کشاندن مردم عادی به میدان اقدامات توده ای ، میدان جاذبه اندیشه مارکسیستی را ( که در پیکارهای دهه های پیشین در جایگاه اندیشه آلترناتیو قرار گرفته بود ) گسترش می دادند. در چنین فضایی بود که در افریقا ، آسیا ، خاورمیانه و حتی اورپا بعضی از مذهبی ها درمی یافتند که ( دست کم در مبارزه علیه جنگ و نابرابری و دیکتاتوری و امپریالیسم ) می توانند متحد کمونیست ها باشند و بعضی از آنها حتی خود را سوسیالیست می نامیدند. در کشور خود ما نیز شکل گیری سازمان مجاهدین خلق و جریان های الهام گرفته از شریعتی در همین دوره اتفاق افتاد. خلاصه این که تجربه دهه ١٩٦٠ و اوائل دهه ١٩٧٠ نشان داد که گسترش مبارزات توده ای طبقات زحمتکش و حتی خودِ گسترش نفوذ توده ای مارکسیسم ضرورتاً به حاشیه رانده شدن مذهب نمی انجامد ، بلکه می تواند به ظهور و فعال شدن بعضی جریان های مذهبی سوسیالیست یا متمایل به سوسیالیسم بیانجامد.
اما تغییر جهت دگرگونی ها تجربه دیگری را نیز به نمایش گذاشت. از آغاز دهه ١٩٨٠ وقتی مصیبت های مدل انباشت نئولیبرالی سرمایه ، همراه با حمله عمومی به دست آوردهای دموکراتیک طبقه کارگر در کشورهای مرکزی سرمایه داری و سازماندهی جنگ های داخلی و قتل عام های گسترده غیرنظامیان بی دفاع و بی بها شدن جان زنان و کودکان وپیران در کشورهای پیرامونی سرمایه داری شروع شد ؛ و هم زمان با آن ، بحران درونی و درماندگی "سوسیالیسم اردوگاهی" آشکار گردید ؛ تعرض تاریک اندیشی مذهبی نیز در مقیاسی جهانی آغاز شد. بنیادگرایان مذهبی در میان معتقدان تقریباً همه ادیان و تقریباً در همه کشورها فعال شدند. از قدرت گیری آخوندهای شیعه از طریق سوار شدن بر انقلاب مردم ایران و خفه کردن آن گرفته تا راه اندازی مجاهدین افغان به دست امپریالیسم امریکا ( والبته با پول حکومت دودمانی – نفتی خوش نام سعودی و مباشرت دیکتاتوری نظامی خوش نام تر پاکستان ) ؛ از تبدیل بنیادگرایی پروتستانی به یک نیروی سیاسی قدرتمند در ایالات متحد امریکا گرفته تا قدرت نمایی کلیسای کاتولیک در لهستان ؛ از ستیزه جوتر شدن ناسیونالیزم مذهبی اسرائیل گرفته تا فعال شدن بنیادگرایی مذهبی – قومی هندوها در هند و بودایی ها در سریلانکا ؛ از داغ شدن دشمنی بنیادگرایان اسلامی علیه مسیحیان مصر گرفته تا خون ریزی های مذهبی – قومی میان مسلمانان ومسیحیان سودان و نیجریه ؛ تاریک اندیشی مذهبی در همه جا پیکارهای طبقاتی معطوف به آزادی ، برابری و سوسیالیسم را به حاشیه راند و همراه با آن جریان های مذهبی چپ نیز زیر حمله قرار گرفتند. مثلاً مواضع "الهیات رهایی بخش" در امریکای لاتین وجاهای دیگر ، مخصوصاً به خاطر رابطه آن با مارکسیسم و جنبش های انقلابی ، زیر فشار قرار گرفت و یک بار در سال ١٩٨٤ و بار دیگر در سال ١٩٨٦ از طرف دستگاه تفتیش عقاید واتیکان یا به اصطلاح " مجمع اصول ایمان " به ریاست کاردینال یوزف راتسینگر ( یعنی همین پاپ بندیکت شانزدهم کنونی) رسماً محکوم شد و بعضی از چهره های رادیکال این جنبش بارها توبیخ ، تعلیق و بعضی حتی از کلیسا اخراج شدند.( نگاه کنید به بیانیه "مجمع اصول ایمان" در باره الهیات رهایی بخش در سایت واتیکان).
هر نظری که در باره علل احیای تاریک اندیشی مذهبی این دوره ( یعنی دوره ای که از اواخر دهه ١٩٧۰ شروع شده و هنوز هم ادامه دارد ) داشته باشیم ، ناگزیر باید قبول کنیم که اولاً این هم زمانی چیرگی جهانی مدل انباشت نئولیبرالی سرمایه با احیای ( باز هم جهانی ) تاریک اندیشی مذهبی نمی تواند تصادفی باشد ؛ ثانیاً برخلاف تصور اندیشمندان دوره روشنگری اورپا ( و البته غالب مارکسیست ها ) مذهب یا حتی تاریک اندیشی مذهبی ضرورتاً یک پدیده اجتماعی پیشامدرن نیست ، بلکه می تواند پدیده نسبتاً پایدار "پسامدرن" هم باشد ؛ و بنابراین ، ثالثاً مذهب به سادگی در برابر خردگرایی و روشنگری ذوب نمی شود و ریشه دارتر و جان سخت تر از آن است که پیشتر تصور می شد.
و در همین دوره تجربه سومی را هم شاهد بوده ایم: سقوط حزب- دولت های "کمونیستی" اتحاد شوروی و اورپای شرقی نشان داد که علی رغم مبارزات ضد مذهبی منظم ، همه جانبه و طولانی این دولت ها ، نه تنها باورهای مذهبی اکثریت قاطع مردم این کشورها هم چنان پابرجا ماند، بلکه مذهب به عنوان یک نهاد اجتماعی نیز از هم نپاشید. باید توجه داشته باشیم که در این کشورها دستگاه مذهب و روحانیت به مدت چهار تا هفت دهه در حالت انجماد و حتی از هم گسستگی تشکیلاتی به سر می برد و زیر کنترل دولت قرار داشت و لااقل به صورت علنی نمی توانست به تبلیغات مذهبی بپردازد و در حالی که انجام مراسم و مناسک مذهبی ظاهراً آزاد بود ، ولی در عمل مذهبی بودن تنبیهاتی به دنبال می آورد یا لااقل راه ورود به دستگاه های دولتی را ( که شرط حیاتی برای پیشرفت اجتماعی افراد بود ) می بست. به عبارت دیگر ، بدون پشتیبانی مؤثر دستگاه مذهب و بدون سپر دفاعی لازم در ساختارهای قدرت بود که باورهای مذهبی اکثریت بزرگ مردم دوام آوردند. با توجه به این تجربه می توان نتیجه گرفت که اگر باورهای مذهبی در زیر فشار دیکتاتوری های "روشنگر" پابرجا می مانند ، در دموکراسی های روشنگر ( خواه سوسیالیستی باشند یا نه ) قاعدتاً از توان مقاومت بیشتری برخوردار خواهند بود. ممکن است گفته شود که همین سرکوب حزب- دولت های "کمونیستی" بود که مقاومت مذهبی را بر می انگیخت. آری ، سرکوب هر عقیده ای می تواند آن را مقاوم تر سازد ؛ اما از این ملاحظه درست نمی توان نتیجه گرفت که دموکراسی سوسیالیستی هر نوع اعتقاد مذهبی را به سرعت ذوب خواهد کرد. در واقع اگر قبول کنیم که مشارکت سیاسی و اجتماعی فعال اکثریت کارگران و زحمتکشان در موجودیت هر دموکراسی سوسیالیستی نقش تعیین کننده ای دارد ؛ و اگر قبول کنیم که نفوذ باورهای مذهبی در میان طبقات پائین قاعدتاً بیشتر است تا در میان طبقات بالا ؛ باید بپذیریم که شکل گیری دموکراسی سوسیالیستی ضد مذهبی ( اگر هم شدنی باشد ) روندی پر فراز و فرود و کند خواهد بود.
تجربه هایی که به آنها اشاره کردم جای تردیدی باقی نمی گذارند که پیکار برای سوسیالیسم در قرن بیست و یکم بدون درک روشنی از رابطه جنبش سوسیالیستی و مذهب با دشواری ها و تناقض های غیرقابل حلی روبرو خواهد بود. با پاک کردن صورت مسأله نمی توان از این دشواری ها گریخت. حقیقت این است که رویارویی جنبش سوسیالیستی ومذهب را نه می شود به اختلاف بر سر مسائل صرفاً فلسفی تقلیل داد و نه به بدفهمی این یا آن متفکر اجتماعی از رابطه آنها. بخش اعظم این رویارویی از اختلاف آنها بر سر مجموعه بسیار مهمی از مسائل اجتماعی واقعاً حیاتی بر می خیزد. بنابراین مسأله این است که چگونگی این رویارویی های گریز ناپذیر را به درستی بشناسیم و برای حل تناقضات ناشی از آنها راهی بیابیم. چنین کاری بدون یک نظریه ماتریالیستی مذهب شدنی نیست ؛ نظریه ای که در ادامه سنت ماتریالیسم تاریخی مارکس ، بر علل و چگونگی تکوین ، دگرگونی و دوام مذهب ، مخصوصاً در پیوند با روابط اقتصادی- اجتماعی و رویارویی های طبقاتی ، متمرکز شود و روشنایی بیندازد. بعضی از مارکسیست ها ممکن است بگویند چنین نظریه ای هم اکنون وجود دارد و در توضیح جایگاه ونقش اجتماعی مذهب نیز به حد کافی روشنگر است. اما من فکر می کنم حق با آنهایی است که معتقدند ما با یک نظریه ماتریالیستی منسجم در باره مذهب هنوز فاصله داریم. نگاهی کوتاه به خطوط اصلی نظر مارکس و انگلس و چند تن از پر نفوذترین نظریه پردازان جنبش مارکسیستی در باره مذهب این نکته را روشن تر می سازد.
نگاهی به نظر مارکسیست ها در باره مذهب
آ - مارکس و انگلس. مهم ترین محورهای نظر مارکس و انگلس در باره مذهب را می توان در چند نکته خلاصه کرد:
١ – هردو در تمام دوره فعالیت شان برای سوسیالیسم ، مخالف قاطع هر نوع مذهب بودند و شورش علیه اقتدار " آسمان" را در پیوندی نا گسستنی با شورش علیه قدرت های زمینی می دیدند. به جرأت می توان گفت که آنها همیشه به شعار مارکس جوان وفادار ماندند که حتی پیش از آن که به کمونیسم بگرود ، در رساله دکترای خود، پرومته را "ارجمندترین قدیس و شهید گاهشمار فلسفه" نامیده و اعتراف او را ( به نقل از نمایش نامه "پرومته در زنجیر" آخیلوس) هم چون شعار خود علیه همه خدایان آسمانی و زمینی دانسته بود که: " از گله خدایان بیزارم ". کافی است به یاد داشته باشیم که مارکس حتی چند دهه بعد نیز ( در "نقد برنامه گوتا" ) تقریباً با همین لحن ، در باره ضرورت هشیاری در قبال "جادوگری مذهب" به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان هشدار می داد. یا انگلس در سال ١٨٨٦ ( در " لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان " ، بخش دوم ) بحث مربوط به رابطه اندیشه و هستی را "مسأله بنیادی بزرگ کل فلسفه" می نامید و بر اهمیت رویارویی ماتریالیسم و ایده آلیسم بر سر این مسأله تأکید می کرد و ( همانجا ، بخش سوم ) حتی از فوئرباخ انتقاد می کرد که به طور کامل از مذهب نبریده است. البته باید به یاد داشت که لبه تیز حمله آنها همیشه متوجه مذهب نهادی شده و مسلط و رابطه آن با ساختار قدرت بود.
٢ - آنها برخلاف تصور متفکران روشنگری قرن هژدهم ، مذهب را صرفاً ساخته و پرداخته شارلاتان ها و عوام فریبان نمی دانستند ، بلکه در راستای سنت فکری "هگلی های جوان" در آلمان ، آن را بازتاب رنج ها و بی خویشتنی مردم می دانستند که در طول قرون شکل گرفته است و تا زمانی که این شرایط دوام داشته باشد ، از بین نخواهد رفت. آنها به کارکرد اجتماعی متناقض و چند جانبه مذهب توجه داشتند و بنابراین ، مخالفت شان با آن یک جانبه و ساده گرایانه نبود. حتی همان توصیف معروف مارکس از مذهب ( در " نقد فلسفه حق هگل – مقدمه " ) ، بر خلاف تصور خیلی ها ، اشارتی است به همین کارکردِ متناقض: " رنج مذهبی در آن ِ واحد بیان رنج واقعی است و اعتراض علیه رنج واقعی. مذهب آهِ مخلوق ستم دیده ، دل جهان سنگ دل و روح اوضاع بی روح است. مذهب افیون مردم است."
٣ – آنها مذهب را بازتاب وهم آلود و مسخ شده واقعیت های زمینی و روابط اجتماعی می دانستند و به همین دلیل معتقد بودند به جای پرداختن به بحث های انتزاعی در باره مذهب ، باید به بررسی مشخص خودِ همین واقعیت های زمینی پرداخت. زیرا انسان با از بین بردن روابط اجتماعی بهره کشانه است که می تواند از خرافات مذهبی رهایی یابد ( مثلا نگاه کنید به تز شماره چهار در باره فوئرباخ ). بعلاوه آنها ، مذهب را از همه اشکال ایدئولوژیک دیگر نسبت به زندگی واقعی پرت تر و بیگانه تر می دیدند ( مثلاً نگاه کنید به "لودویگ فوئرباخ و..." ، بخش چهارم).
٤ – آنها ، علی رغم مخالفت قاطع با هر نوع مذهب ، معتقد بودند مذهب در گذشته بارها پرچم فکری جنبش های اجتماعی پیشرو یا پوشش ایدئولوژیک شورش های طبقات محروم بوده و به این اعتبار نقش مترقی داشته است. مثلاً انگلس ( در "لودویگ فوئرباخ و..." ، بخش سوم ) از بوداگرایی ومسیحیت و اسلام به عنوان "سه مذهب جهانی" یاد می کند که هم چون پوشش فکری ِ"نقطه چرخش های بزرگ تاریخی" عمل کرده اند. یا حتی مسیحیت نخستین را ( مثلاً در "در باره تاریخ مسیحیت نخستین" ) هم چون "سوسیالیسم" بردگان و از جهاتی شبیه جنبش سوسیالیستی قرن نوزدهم می بیند. و ( در "جنگ دهقانی در آلمان" ، فصل دوم ) آموزش های مذهبی توماس مونتسر را نگرش پرولتری نطفه ای می داند و می گوید " درست همان گونه که فلسفه مذهبی مونتسر به بی خدایی نزدیک می شد ، برنامه سیاسی او نیز به کمونیسم نزدیک می گردید ". با این همه ، آنها معتقد بودند که از انقلاب فرانسه به بعد ، مذهب ظرفیت همگامی با جنبش های انقلابی و پیشرو را از دست داده و به ویژه در پیکار برای سوسیالیسم نمی تواند نقش مثبتی داشته باشد. به همین دلیل ، آنها نه تنها با "سوسیالیسم مسیحی" قرن نوزدهم به شدت مخالف بودند و آن را همزاد " سوسیالیسم فئودالی" و مانند آن ، ارتجاعی ارزیابی می کردند ( مثلاً در "مانیفست کمونیست" ، بخش سوم ) ؛ بلکه هم چنین سوسیالیست ها و کمونیست هایی را هم که در تبلیغ اندیشه های سوسیالیستی به آموزش های پایه ای مسیحیت متوسل می شدند ( مانند لامُنه ، کابه و له رو در فرانسه و ویتلینگ و طرف داران او در آلمان) مورد انتقاد قرار می دادند (به نقل ازمک لللان، ١٩٨٧، ص ٢٢–٢١).
٥ – آنها مذهب را در حال عقب نشینی و حتی زوال می دیدند ؛ ولی در باره زمان زوال آن ، در فرصت های مختلف و دوره های مختلف ، پیش بینی های مختلفی داشته اند. مثلاً انگلس در سال ١٨٤٥ می گفت " زحمتکشان کشور ما نوشته های بزرگ ترین فیلسوفان آلمان ، مانند فوئرباخ و دیگران را می خوانند و می فهمند و از نتیجه پژوهش های آنها ، هر قدر هم که این نتیجه رادیکال به نظر برسد ، استقبال می کنند. مردم آلمان مذهب ندارند". و در سال ١٨٧٣ می نوشت که کارگران سوسیال دموکرات آلمان " کاملاً از خدا بریده اند ، در دنیای واقعیت زندگی و فکر می کنند و بنابراین ماتریالیست هستند. به نظر می رسد که در فرانسه نیز وضع همین طور است" ( به نقل از مک للان ، ١٩٨٧ ، ص ٥٤ ). گاهی به نظر می رسد آنها فکر می کنند مذهب در همین جامعه سرمایه داری معنای خود را از دست می دهد ، مثلاً ( در "ایدئولوژی آلمانی" ، بخش مربوط به فوئرباخ ) گفته می شود که صنعت به بهترین نحوی مذهب و اخلاق را می روبد و هر دو را به دروغ عریان تبدیل می کند ؛ یا ( در آنتی دورینگ ، ١٩٧٨ ، ص ٤١٨ ) گفته می شود " تنها دانش واقعی از نیروهای طبیعت است که خدایان یا خدا را از تک تک مواضع شان بیرون می راند... این روند تا آنجا پیش رفته است که به لحاظ نظری می شود آن را پایان یافته تلقی کرد". ولی در جاهای دیگر با این تأکید آنها ( مثلاً در "کاپیتال" ، فصل اول ، بخش چهارم ) روبرو هستیم که مذهب تنها با رهایی از جامعه طبقاتی و برقراری سوسیالیسم از بین می رود.
٦ – آنها در عین مخالفت با مذهب ، با هر نوع اقدام سیاسی برای ممنوعیت و سرکوب آن به شدت مخالف بودند. مثلاً انگلس در سال ١٨٧٤ ، در نقد برنامه کمونارد های بلانکیست مهاجر ، از هر اقدامی برای ممنوعیت مذهب انتقاد می کند. یا ( در آنتی دورینگ ، بخش سوم ، فصل پنجم ) از اویگن دورینگ که مدافع ممنوعیت مذهب بوده انتقاد می کند و او را متهم می کند که در این زمینه از بیسمارک نیز فراتر رفته است و یادآوری می کند با سرکوب مذهب نمی شود آن را از بین برد. آنها خواهان جدایی کامل مذهب از دولت بودند. مثلاً مارکس ( در "جنگ داخلی در فرانسه" ، بخش سوم ) با لحن ستایش آمیزی از اقدامات کمون پاریس یاد می کند که از طریق قطع حمایت دولتی از کلیسا و مصادره موقوفه های آن ، "نیروی مذهبی سرکوب را در هم شکست" و کشیشان را به خلوتگاه زندگی خصوصی فرستاد تا مانند پیشینیان قدیس خود از صدقات مومنان تغذیه کنند. یا انگلس در سال ١٨٩١ ( در نقد پیش نویس برنامه ارفورت حزب سوسیال دموکرات آلمان ، بخش دوم ) خواست جدایی مذهب از دولت را به عنوان یکی از مطالبات سیاسی مهم به این صورت یادآوری می کند: "جدایی کامل کلیسا از دولت. تمام انجمن های مذهبی ، بدون استثنا ، باید از طرف دولت به عنوان انجمن های خصوصی تلقی بشوند. آنها باید از هر نوع حمایت از منابع عمومی و از هر نوع اعمال نفوذ در مدارس عمومی محروم شوند. ( نمی توان آنها را از تشکیل مدارس خودشان ، با منابع خاص خودشان و آموزش مهملات خودشان در آنها بازداشت. ) " .
ب - مارکسیست های حزب سوسیال دموکرات آلمان:
با گسترش نفوذ توده ای حزب سوسیال دموکرات آلمان بود که در یک دوره چهل ساله ( از ١٨٧٥ تا ١٩١٤ ) مارکسیسم به جریان فکری بی رقیب در جنبش کارگری تمام اورپا تبدیل شد. و در بطن این حزب بود که بسیاری از نظریه پردازان با نفوذ مارکسیسم در دوره یاد شده ، آوازه یافتند. غلبه قطعی مارکسیسم بر جریان های سوسیالیستی دیگر در داخل این حزب و از طریق آن در احزاب اورپایی دیگر ، ماتریالیسم را با سوسیالیسم گره زد. البته رواج بینش پوزیتویسم علمی در فضای روشنفکری آلمان و اورپا ؛ گسترش نفوذ داروینیسم ( که در آلمان مخصوصاً از طریق کتاب عامه فهم ارنست هِکِل به نام "معمای جهان" در ١٨٩٩ عملاً به یک جنبش فکری تبدیل شد ) ؛ و ضعیف شدن تحرک کلیسای کاتولیک زیر فشار سیاستِ "کولتورکمپف" – مبارزه فرهنگی - دوره بیسمارک ؛ نیز عواملی بودند که بی اعتنایی به مذهب نهادی را در میان روشنفکران تقویت می کردند(مک للان ، ١٩٨٧ ، ص ٦١ – ٥٨ ).
حزب سوسیال دموکرات آلمان در سال ١٨٧٥ در برنامه گوتا ، مذهب را "یک مسأله خصوصی" اعلام کرد. و در سال ١٨٩١ در برنامه ارفورت ، که نخستین برنامه کاملاً مارکسیستی بود ، دوباره همین موضع را مورد تأئید قرار داد. ولی رهبران تاریخی حزب ، یعنی اوگوست ببل و ویلهلم لیبکنشت ، همیشه بی خدایی را نتیجه منطقی و تاریخی سوسیالیسم اعلام می کردند. نتیجه عملی سیاست حزب در رابطه با مذهب ، تمرکز روی مقابله با موضع گیری های سیاسی و اجتماعی کلیسا بود که عموماً محافظ کارانه و ارتجاعی بودند. و این بعضی از رهبران حزب را وسوسه می کرد که سوسیال دموکراسی را یک مذهب آلترناتیو در مقابل مذهب رسمی قلمداد کنند. مثلاً یوزف دیتسگن ( که مارکس و انگلس به عنوان یک "کارگر فیلسوف" او را می ستودند که مستقل از آنها به دیالکتیک ماتریالیستی دست یافته است ) در اوایل دهه ١٨٧٠ سلسله مقالاتی با عنوان "مذهب سوسیال دموکراسی" در ارگان حزب نوشت که در آنها از جمله گفته می شد ، آموزش های سوسیالیسم مصالحی برای یک مذهب جدید فراهم می آورند که برخلاف هر مذهب دیگری ، نه تنها به دل و عاطفه ، بلکه هم چنین به خرد انسانی تکیه می کند و با شکل مذهبی خود و مراجعه شورانگیزش به دل و روح انسانی از همه دانش های زمینی متمایز می گردد. یا حتی خودِ ویلهلم لیبکنشت در سخنانی خطاب به نمایندگان رایشتاگ ، گفت ، نگرش سوسیال دموکرات ها "یک مذهب است ، اما نه مذهب پاپ ها ، بلکه مذهب انسانیت". در این نوع برخوردها معمولاً اشاراتی می شد به بعضی شباهت های موجود میان ارزش های مسیحیت نخستین و سوسیالیسم.
اما اگوست ببل همیشه از هر نوع ابهام و دو پهلو گویی در باره رابطه مذهب و سوسیالیسم اجتناب می کرد. او مسیحیت و سوسیالیسم را "هم چون آب و آتش در مقابل هم" می دید. و در کتاب معروف خود به نام "زن در سوسیالیسم" که در سال ١٨٧٩ انتشار یافت و در کنار "آنتی دورینگ" به پر خواننده ترین کتاب سوسیال دموکراسی تبدیل شد ، تأکید می کرد که گسترش علوم طبیعی افسانه ها و توهمات مذهبی را قدم به قدم عقب می راند و در جامعه نوین سوسیالیستی هر نوع مذهب از بین خواهد رفت.
از میان نظریه پردازان سوسیال دموکراسی آلمان ، کارل کائوتسکی و هاینریش کونو مطالعات متمرکزتری در باره مذهب انجام دادند. نظر اولیه کائوتسکی در باره آغاز شکل گیری مذهب، همان تأکید بر ترس از طبیعت بود:" ریشه های فکری مذهب ، علل اندیشه و احساس مذهبی ، در وجود نیروهای فوق انسانی و غیر قابل فهمی نهفته است که در برابر آنها انسان ناتوان است و فعالیت آنها را نه می تواند کنترل کند و نه پیش بینی ؛ نیروهایی که چنان نفوذ تعیین کننده ای در ایجاد رنج ها و مصیبت های انسان دارند که او احساس می کند باید خشم آنها را فرو بنشاند". کائوتسکی این نیروها را به دو نوع طبیعی و اجتماعی تقسیم می کرد و معتقد بود که در دوره کمونیسم اولیه نیروهای اجتماعی نقشی نداشتند و انسان خود را بخشی از طبیعت می دید. و بنابراین معتقد بود که ریشه اجتماعی مذهب تنها با ظهور تولید کالایی اهمیت پیدا می کند و در دوره باستان خیلی برجسته نبوده است. اما در سال ١٩١٣ تحت تأثیر کتاب کونو ، نظر او عوض شد و پذیرفت که مذهب از همان آغاز پایه اجتماعی داشته است. اما ( همان طور که مک للان یادآوری می کند ) او همیشه بر کارکردِ متحد کننده مذهب در مقابل نیروهای تهدیدآمیز تأکید داشت و معتقد بود که مذهب نیروی خود را از اخلاق اجتماعی می گیرد. و از این لحاظ شباهت زیادی میان نظر او و کارهای لِوی- بروول و دورکیم وجود دارد. برمبنای این نظر ، توجه به خدایان نتیجه نیاز اجتماعی است و انسان های اولیه کمتر از مثلاً انسان دوره رنسانس که گاه به گاه به خدا نیاز داشت ، مذهبی بودند ؛ و اکثر انسان های معاصر که تقریباً در فقر دائمی به سر می برند ، نیاز بیشتری به خدا احساس می کنند.
کائوتسکی در باره تکوین مسیحیت نیز مطالعات وسیعی انجام داد و کتاب "بنیادهای مسیحیت" او احتمالاً مهم ترین کاری است که مارکسیست ها در این باره نوشته اند. تحلیل او ، به ویژه در رابطه با ساختار طبقاتی جامعه یهود در دوره ظهور مسیحیت و ساختار طبقاتی جامعه روم در دوره گسترش مسیحیت در آن ، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. مک للان ضمن این که نظر کائوتسکی را در باره خودِ مسیح ، حواریون او و مسیحیان نخستین ، به خاطر نبودِ اطلاعات تاریخی کافی در اوایل قرن بیستم ، کهنه شده می داند ؛ ولی می گوید ، جالب ترین بخش های کتاب کائوتسکی آنجایی است که او طرح خلاصه انگلس را در باره جامعه روم و زوال فکری آن گسترش داده است. کائوتسکی نیز مانند انگلس ، مسیحیت نخستین را نوعی جنبش "پرولتری" می دانست ؛ در حالی که مطالعات بعدی نشان داده اند که این جنبش بیشتر خصلت خرده بورژوایی داشته است. اما او برخلاف نظر انگلس معتقد بود که هدف مسیحیت نخستین ایجاد جامعه آرمانی در روی زمین بود و نه در ملکوت آسمان. هم چنین یکی از ضعف های تحلیل کائوتسکی سکوت او در باره جنبه معاد شناسانه تفکر عهد جدید است. یکی از ویژگی های تحلیل کائوتسکی در باره مسیحیت ، اعتقاد اوست به این که کلیسای کاتولیک از زمان سقوط امپراتوری روم تا اواخر قرون وسطی نقش مثبت و مترقی در تداوم تحولات اجتماعی داشته و برعکس ، رفورماسیون در مقایسه با دوره قبل ، از جهات زیادی یک دوره عقب گرد بوده است. البته او این نظر را بعدها تا حدی تعدیل کرد و نقش متفاوت رفورماسیون و پایه طبقاتی مختلف آن در کشورهای مختلف را مورد توجه بیشتری قرار داد.
نظر کائوتسکی در باره آینده مذهب به طور شگفت انگیزی مبهم و دوپهلوست. از یک طرف او همان نظر مارکس و انگلس را تکرار می کند که پیشرفت علوم طبیعی و تکنولوژی فضای مذهب را تنگ تر می سازد ؛ ولی از طرف دیگر معتقد است که شرایط جامعه معاصر بازگشت به مذهب را تقویت می کند و هم طبقات بهره کش برای حفظ موقعیت خود از مذهب استفاده می کنند و هم طبقات بهره ده زیر فشار بی ثباتی وبی پناهی اجتماعی پناهگاهی در مذهب می جویند. اما به طور کلی ، در رابطه با نقش اجتماعی مذهب ، کائوتسکی خود را ادامه دهنده راه مارکس و انگلس می داند. ولی البته نظر او نسبت به مذهب ، در مقایسه با نظر مارکس و انگلس کمتر خصمانه است ؛ در عین حال که نگرش نو داروینی او در باره نقش آگاهی ، باعث می شود که مذهب را شکل بی ربط شونده ای از ایده آلیسم اخلاقی بداند. او مدافع همان موضع حزب سوسیال دموکرات آلمان است که مذهب باید از صحنه سیاست بیرون رانده شده و به صورت یک "مسأله خصوصی" نگریسته شود.
هاینریش کونو در میان مارکسیست ها اولین کسی بود که متمرکز ترین مطالعه را در باره منشأ تکوین مذهب انجام داد. تز اصلی کتاب او که در سال ١٩١٣ با نام "منشأ مذهب و اعتقاد به خدا" منتشر شد ، تأکیدی بود بر این که مذهب در آغاز از روح باوری ( آنی میسم ) برخاسته است و نه از پرستش نیروهای طبیعت. در نیمه قرن نوزدهم ، سانسکریت شناسانی مانند ماکس مولر در مطالعات شان در باره منشأ افسانه های هندواورپایی به این نتیجه رسیده بودند که مذهب با خصلت خدایی بخشیدن به نیروهای طبیعت آغاز شده و خدایان جز پدیده های طبیعی شخصیت یافته چیز دیگری نیستند. و نظرات مارکس و انگلس در باره منشأ مذهب نیز تحت تأثیر همین مکتب شکل گرفته بود. کونو این نظریه را به انتقاد گرفت. او با تکیه بر مطالعات انسان شناسی و مخصوصاً اثر معروف ادوارد تایلور ، به نام "فرهنگ نخستین" ( منتشر شده در سال ١٨٧١ ) استدلال کرد که نه حوادث طبیعی بیرونی ، مانند رعد و برق و توفان و زمین لرزه ، بلکه طبیعت خودِ انسان ، تولد و زندگی ومرگ خود او بود که نخستین معماهای اصلی را در ذهن او کاشت. بعلاوه ، انسان حتی در ابتدایی ترین مراحل تکامل خود ، به صورت گروهی زندگی می کرد و این زندگی جمعی ، نفوذ به سرعت فزاینده و دائماً گسترنده ای بر دنیای مفهومی او می گذاشت و حتی تصورات انسان از طبیعت با فنونی که او برای کسب معیشت اش به کار می گرفت ، مشروط می شد. بدفهمی های برخاسته از پدیده هایی مانند رویاها و از حال رفتن ها بود که در آغاز ، روح باوری را در میان انسان های نخستین به وجود آورد. سپس اندیشه تسکین دادن به روح مردگان و دادن هدایا برای موفقیت در جنگ ها به میان آمد و از آنجا گروهی از نخبگان به وجود آمدند که کارشان سرو کله زدن با این ارواح بود. و در مراحل بعدی ، همراه تکوین قبایل بزرگ تر ، سلسله مراتبی از خدایان به وجود آمد. به همین دلیل ، در جاهایی مانند بعضی مناطق افریقا که قبایل بزرگ شکل نگرفتند ، خدایان قبیله ای و سلسله مراتب خدایان به وجود نیامدند و فقط پرستش خویشاوندان مرده تداوم یافت. اما پرستش طبیعت در مراحل بعدی با گذار به کشاورزی به میان آمد ، یعنی هنگامی که وابستگی انسان ها به پدیده های طبیعی مانند باران و غیره ، برای بارورتر کردن کارشان ، آغاز گردید ( به نقل از مک للان ، ص ٧٩ – ٧٦ ). کونو از طرف کائوتسکی به عنوان نخستین مارکسیستی که گزارشی ماتریالیستی از منشأ مذهب به دست داده ، مورد ستایش قرار گرفت ، اما مک للان می گوید ، در روی کرد او چندان چیز مارکسیستی ویژه ای وجود ندارد ؛ حداکثر چیزی که او نشان داد این بود که نتایج قوم نگاری پسا تایلوری بهتر از نظرات قبلی با رویکرد مارکسیستی خوانایی دارد.
به طور کلی حزب سوسیال دموکرات آلمان و سایر احزاب سوسیال دموکرات اورپایی ( که از سال ١٨٨٩ در انترناسیونال دوم گرد آمدند ) مذهب را یک مسأله خصوصی اعلام می کردند ، همه خواهان جدایی کامل مذهب و دولت بودند و درعین حال همه در مقابله آشکار با دستگاه های کلیسایی و سیاست های آنها قرار داشتند. حتی جریان های رفرمیست درون این احزاب ، در حالی که در بسیاری از حوزه های حیاتی سیاست های سازش کارانه ای را تبلیغ می کردند ، در رابطه با مذهب ، خواهان تجدید نظرهای برنامه ای چشم گیری نبودند. مثلاً وقتی ادوارد برنشتین ضرورت تجدید نظر در مارکسیسم را مطرح کرد ، در حوزه فلسفی نیز به دیدگاه نوکانتی گرائید ، اما خواهان سازش با مذهب نشد. و روزا لوگزامبورگ که ( از اولین سال های قرن بیستم ) شاخص ترین چهره جناح انقلابی حزب محسوب می شد و مبارزه همه جانبه ای را علیه رویزیونیسم برنشتین پیش می برد ، در رابطه با مذهب موضعی تندتر از دیگران نداشت. مثلاً او در مقاله ای با عنوان "سوسیالیسم و کلیساها" ( که در سال ١٩٠٥ برای حزب سوسیال دموکرات لهستان نوشت ) به جای حمله به مذهب ، به افشای مواضع ارتجاعی کلیساهای شاخه های مختلف مسیحیت می پردازد ؛ و از آن فراتر ، آنها را متهم می کند که در دشمنی با کمونیسم ، در واقع حواریون مسیح را محکوم می کنند ، چرا که آنان "کمونیست های پرشوری" بودند.
پ - مارکسیسم اتریشی:
به لحاظی در میان احزاب سوسیال دموکرات اورپایی یک استثنا محسوب می شد. زیرا این جریان گر چه مانند همه جریان های دیگر سوسیال دموکراسی اورپا بر ضرورت جدایی دولت و مذهب تأکید می ورزید ، ولی بر خلاف نظر مسلط در میان سوسیال دموکرات ها ، در مجموع نظر خوش بینانه ای نسبت به مذهب داشت. و به خاطر همین نگرش استثنایی است که نام بعضی از نظریه پردازان آن در غالب بحث های مربوط به رابطه مارکسیسم و مذهب به میان می آید. باید توجه داشت که این جریان محصول فضای اجتماعی و روشنفکری دهه های پایانی امپراتوری اتریش بود و از جریان های فکری مختلفی تأثیر گرفته بود.
حزب سوسیال دموکرات اتریش زیر نفوذ مستقیم حزب سوسیال دموکرات آلمان و شخص کائوتسکی شکل گرفت که در کنفرانس مؤسس آن در سال ١٨٨٩ فعالانه شرکت کرد و تا آخر رابطه شخصی نزدیکی با ویکتور آدلر ( بنیان گذار و متحد کننده جریان های موسس حزب ) و نظریه پردازان اصلی آن داشت. از طرف دیگر ، غالب نظریه پردازان مهم مارکسیسم اتریشی ( مانند کارل رنر ، ردولف هیلفردینگ ، ماکس آدلر ، وبعدها ، اتو باوئر ، فردریش آدلر و گوستاو اِکشتاین ) شاگردان کارل گرون برگ بودند که استاد دانشگاه بود وبعدها نیز نخستین مدیر "موسسه پژوهش های اجتماعی فرانکفورت" ( معروف به"مکتب فرانکفورت" ) شد. تز اصلی گرون برگ این بود که "... درک مادی تاریخ نه یک سیستم فلسفی است و نه می خواهد باشد ... هدف آن تجریدات نیست ، بلکه دنیای مفروض مشخصی است که در جریان تکامل و دگرگونی قرار دارد". بنابراین مارکسیسم را یک علم اجتماعی می دید که باید به شیوه ای دقیق و منظم ، از طریق تحقیقات تاریخی ، اجتماعی و منطقی تکامل یابد. به همین دلیل ، بعضی ها او را "پدر مارکسیسم اتریشی" نامیده اند. همچنین مارکسیسم اتریشی از پوزیتویسم ارنست ماخ ، نیز شدیداً تأثیر پذیرفت و از این طریق با فیلسوفان "محفل وین" نیز تا حدی خویشاوندی فکری داشت. بعلاوه ، ماکس آدلر شدیداً تحت تأثیر فلسفه نوکانتی آلمان قرار داشت. بسیاری از نظریه پردازان مارکسیسم اتریشی در قبال جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر موضعی سانتریستی اتخاذ کردند و به ابتکار فردریش آدلر بود که انترناسیونال " دو و نیم" به وجود آمد که تلاش می کرد انترناسیونال کمونیست را با سوسیال دموکرات ها آشتی دهد ( نگاه کنید به مقدمه تام بوتومور بر "مارکسیسم اتریشی" ، ١٩٧٨ ، ص ٤٤- ١ ).
ماکس آدلر اولین مارکسیست سرشناس اورپایی بود که تحت تأثیر فلسفه کانت ، نگرش تأئید آمیزی به مذهب پیدا کرد. او فلسفه کانت را همچون فلسفه سوسیالیسم می دید و سعی می کرد آن را با "سوسیالیسم علمی" مارکس آشتی بدهد. و در راستای تئوری شناخت کانت ، استدلال می کرد که علم نمی تواند خدا را اثبات یا رد کند ، اما مذهب اتحاد دو حوزه طبیعت و اخلاق است و "باور به پیوستگی این دو و ضرورت پیوستگی شان". بنابراین ، خدا اصل بنیادینی است که عقلانیت و معناداری جهان را تضمین می کند و بدون آن جهان خالی و بی معنا خواهد بود. خودمختاری ِ خرد عملی است که تصور خدا را مفروض می گیرد و بدون آشتی ِ سزاواری و پاداش از طریق خدا و جاودانگی ، زندگی انسانی تحمل ناپذیر می گردد. پس خدا ، برخلاف پندار متافیزیک قدیم ، یک چیز بیرونی نسبت به جهان نیست ؛ بلکه "خصلت ویژه آگاهی ماست". آدلر می گفت ، برای کانت ، حوزه خرد مساوی است با جهان اجتماعی ؛ وتعریف خدا به عنوان"هدف" که برای شرط امکان اش به چیز دیگری نیاز ندارد ، دربر دارنده مفهوم تکامل و پیشرفت است. اندیشه پیشرفت به مذهب می انجامد و حتمیت پیشرفت نه از تئوری یا اخلاق ، بلکه فقط از آگاهی مذهبی حاصل می شود. آدلر با استناد به تزهای مارکس در باره فوئرباخ ، بر محوریت پراکسیس ( عمل ) در رابطه با مناسبات اجتماعی تأکید می ورزید و یادآوری می کرد که تصمیم گرفتن ، ارزیابی کردن ، اراده نمودن ، امید بستن و باور کردن چیزهایی هستند که تماماً برای علیت اجتماعی ضرورت دارند. جامعه شناسی علمی می تواند تضادهای یک شیوه تولید را کشف کند ؛ اما "پیشرفت در تکامل تاریخی تنها هنگامی حاصل می شود که اراده برای بهبود و باور به دستیابی به این هدف وجود داشته باشد ، یعنی عوامل علیّ برای پراکسیس انقلابی شکل بگیرد. و او از اینجا نتیجه می گرفت که ضرورتی به رد اندیشه های مذهبی وجود ندارد. فراتر از این ، به نظر آدلر همه جنبش های انقلابی توده ای عنصری "مذهبی" در خود دارند که همان موعود گرایی است و هر حزبی که این عنصر را از دست بدهد ، علی رغم همه عبارت پردازی های انقلابی ، در دوره های بحرانی شکست می خورد. به نظر آدلر رویکرد حزب سوسیال دموکرات آلمان در اوت ١٩١٤ یادآور هولناک همین حقیقت بود. او می گفت ، مارکسیسم تئوری علمی تکامل اجتماعی است ؛ اما این به معنای آن نیست که "عامل ذهنی" که مارکسیسم به آن معترف است ، از کارکردن باز می ماند. دانش مربوط به پیدایش ضروری سوسیالیسم ، نمی تواند جای باور به سوسیالیسم را بگیرد ؛ زیرا پیدایش ضروری تنها از طریق همین باور معنا پیدا می کند.
مک للان سه نکته مهم را در باره نظر آدلر یادآوری می کند. اول این که او مفهوم محدودی از مذهب را در مدّ نظر دارد و غالباً مذهب را به حد اخلاق کاهش می دهد و حداکثر ، مذهب را ، مانند شلایرماخر ، عبارت از یک احساس وابستگی مبهم به چیزی بزرگ تر می داند. دوم این که آدلر در پی نشان دادن رابطه ای میان مارکسیسم و مذهب نیست ، بلکه می خواهد نشان بدهد که حوزه های عمل کرد آنها چنان از هم جدا است که ضرورتاً قابل جمع هستند. سوم این که او چنان تفسیری از تزهای مارکس در باره فوئرباخ و نیز آنتی دورینگ انگلس به دست می دهد که آنها را نوعی مارکسیسم ( جامعه شناسانه ) در مقابل ماتریالیسم ( فلسفی) پلخانف قرار بدهد. زیرا می خواهد مارکسیسم را به علم تجربی جامعه کاهش بدهد. در واقع ، او در مورد مارکسیسم نیز مانند مورد مذهب ، مفهوم محدودی را در مد نظر دارد. (مک للان ، ص ٨٩– ٨٤ ).
اوتو باوئر ، نظریه پرداز دیگر مارکسیسم اتریشی نیز در سال ١٩٢٧ در کتابی با عنوان " سوسیال دموکراسی ، مذهب و کلیسا" رابطه سوسیالیسم و مذهب را به تفصیل مورد بررسی قرار داده است. در این بررسی ، باوئر می کوشد نشان بدهد که سوسیالیسم و مذهب غیر قابل جمع نیستند. و این کار را با جدا کردن کلیسا و سلسله مراتب و سیاست های آن از باورهای مذهبی مردم عادی آغاز می کند. با استناد به گفته مارکس در مانیفست کمونیست ، باوئر مذهب را ابزار کنترل اجتماعی بورژوایی معرفی می کند و می گوید اندیشمندان برجسته بورژوازی در دوران روشنگری مخالف مذهب بودند ؛ اما حالا که آنها در جایگاه طبقه مسلط قرار دارند ، می گویند "مذهبِ توده ها باید حفظ شود". به همین منظور ، آنها حتی شناخت شناسی کانت را احیا کرده اند و علم را به حوزه پدیده های قابل مشاهده محدود می کنند تا فضایی برای مذهب باز کنند. هرچند با پیشرفت علم ، بورژوازی غیر مذهبی شده ، ولی نقش سنتی مذهب در میان پرولتاریا از طریق سرمایه داری ، تقویت شده است. حالا قدرت های اجتماعی همان طور برای توده زحمتکشان ناشناخته و کنترل ناپذیر شده اند که پیشتر نیروهای هولناک طبیعی برای بشر ترساننده و کنترل ناپذیر بودند. بنابراین ، همان طور که مارکس می گوید ، مذهب افیون مردم است. اما مذهب همیشه و همه جا ضرورتاً در کنار ارتجاع نبوده است و در دوره های تاریخی مختلف هر طبقه ای روایتی خاص خود از مسیحیت را پرداخته است. باوئر از این مقدمات نتیجه می گیرد که " مذهب تا زمانی افیون مردم است که مردم سلطه سرمایه داری را بدون جنگیدن علیه آن تحمل می کنند ؛ اما مذهب ایدئولوژی نخستین و ابتدایی ترین شورش های پرولتاریا را نیز شکل داده است".او می گوید مذهبِ "حقیقی" تقریباً به طور انحصاری در میان پرولتاریا پایه دارد و بورژوازی تنها در زمینه های اجتماعی مذهبی است. مذهب به عنوان "آه مظلومان" هنگامی پذیرفتنی است که به وسیله طبقات زحمتکش به کار بسته شود ؛ اما هنگامی که به وسیله اسقف های انگل صفت به کار گرفته می شود ، قطعاً پذیرفتنی نیست.
باوئر ضمن استناد گسترده به مارکس و آنتی دورینگِ انگلس در باره کارکرد مذهب در جامعه طبقاتی ، نظر آنها را در باره از بین رفتن آن در جامعه سوسیالیستی زیر سؤال می برد. او می گوید انسان جامعه سوسیالیستی مسلماً از پندارهای مذهبی عامیانه ای که ریشه در مصیبت های جامعه طبقاتی دارند ، آزاد خواهد شد ؛ اما جامعه سوسیالیستی ، فرهنگی بسیار رنگارنگ ، با فردیتی قوی خواهد داشت و بنابراین ، مذهب در معنای فلسفی آن ، آیا نمی تواند در چنین جامعه ای شکوفا بشود؟ البته او خود جواب مثبت به این سؤال نمی دهد ولی یادآوری می کند که پاسخ آدلر به آن مثبت است. باوئر می گوید ، همان طور که مارکس گفته است ، کلیسا مسائل دنیوی را به مسائل کلامی تبدیل می کند و پیکار طبقاتی میان پرولتاریا و بورژوازی را پیکار میان مسیحیان و خدانشناسان می نمایاند. در مقابل ، سوسیال دموکراسی باید مسائل کلامی را به مسائل دنیوی برگرداند و تلاش نماید مذهب را به یک مسأله غیرحزبی و شخصی تبدیل کند. زیرا سوسیال دموکراسی علی رغم منشأ آزاد اندیشانه اش ، بدون شکل دادن به بلوکی که ، دست کم ، بخشی از کارگران ، خرده بورژوازی و دهقانان مذهبی را دربر داشته باشد ، نمی تواند قدرت بگیرد. او در اثبات درستی چنین سیاستی دو دلیل می آورد: اول این که از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی روشن است که مذهب مدتها دوام خواهد آورد و در این فاصله وظیفه حزب این است که کل طبقه کارگر را متحد سازد و به ملاحظات فلسفی اولویت ندهد. دوم این که ماتریالیسم فلسفی کاهش گرایانه ای که از علوم طبیعی گرفته شده ، ضرورتاً جزئی از مارکسیسم نیست. همان طور که پزشکان و زیست شناسان ضمن هم رائی در اصول حرفه ای شان ، می توانند در باره معنای جهان اختلاف نظر داشته باشند ؛ چرا مارکسیست ها نتوانند در عین توافق در باره تکامل جامعه انسانی ، نظرات متفاوتی در باره منشأ و معنای جهان داشته باشند؟ پلخانف و لنین ماتریالیسم برگرفته از علوم طبیعی را به جزئی از جهان بینی خود تبدیل کرده اند. اما فریدریش آدلر گرچه یک ماتریالیست تاریخی واقعی است ، بر پایه کارهای ماخ راه دیگری برگزیده و منکر این است که مارکسیسم به طور ذاتی نفی کننده خدا است ؛ و ماکس آدلر برپایه نظرات کانت به همان نتیجه رسیده است. باوئر می گوید ، نمی خواهد داوری کند که کدام یک از این جهان بینی ها درست است ؛ بلکه می خواهد نشان بدهد که طرفداران سوسیالیسم علمی مانند اینها می توانند جهان بینی مبتنی بر ماتریالیسم ضدمذهبی ، پوزیتویسم بی تفاوت نسبت به مذهب ، یا ایده آلیسم انتقادی مذهبی داشته باشند. باوئر معتقد است که هرچند وجود سازمان آزاد اندیشانه در درون حزب ضروری است ، ولی این سازمان نباید نگرش های خود را بر کل حزب تحمیل کند. او می گوید ، تبلیغات ضدمذهبی به عنوان یک هدف سیاسی مقدم ، یک اندیشه قدیمی لیبرالی است که متأسفانه به وسیله بلشویک ها احیاء شده است ؛ زیرا آنها نمی خواهند بپذیرند که مذهب یک مسأله خصوصی است. او می گوید بلشویک ها به این دلیل می توانند فقط غیر مذهبی ها را عضوگیری کنند که حزب شان یک حزب پیشاهنگ است و نه حزب کل طبقه کارگر. اما چنین سیاستی برای کشورهای سرمایه داری پیشرفته غرب مناسب نیست.
ت- مارکسیسم روسی : از اول در مقایسه با همه جریان های مارکسیسم در اورپا ، موضع ضد مذهبی تندتری داشت. و این ( همان طور که مک للان یادآوری می کند ) بیش از هر چیز دیگر ، به خاطر مذهبی بود که در مقابل اش قرار داشت. مسیحیت اورتدوکس از آغاز با قدرت سیاسی درهم تنیده بود و کنستانتین ( بنیان گذار روم شرقی یا بیزانس و نخستین امپراتور روم که به مسیحیت گروید ) رئیس کلیسا نیز محسوب می شد. کلیساهای مختلف اورتدوکس همه کلیساهای ملی بودند و همیشه خود را با سیاست های دولت های مربوطه شان انطباق می دادند. این گرایش در کلیسای اورتدوکس روسیه با اصلاحات پتر اول در اوایل قرن هژدهم چنان تقویت شد که گاهی حتی افراد غیر روحانی از طرف تزارها برای اداره کلیسا تعیین می شدند ، کلیسا صرفاً بخشی از دستگاه دولت محسوب می شد و اراده پادشاه اراده خدا تلقی می گردید. و این علت اصلی بیگانه شدن لایه های تحصیل کرده روسیه از کلیسا بود. در سراسر قرن نوزدهم ، روشنفکران روسیه کلیسای اورتدوکس را همچون دژ اصلی ارتجاع فئودالی می نگریستند. مارکسیست های روسیه گرچه غالباً تحت تأثیر سوسیال دموکراسی آلمان قرار داشتند ؛ ولی وقتی پای مذهب به میان می آمد ، سیاست سوسیال دموکرات های آلمانی را نادیده می گرفتند و ماتریالیسم دانشنامه نویسان قرن هژدهم فرانسه را جذاب تر می یافتند (مک للان ، ص ٩٢ – ٩٠ ).
گئورگی پلخانف که "پدر مارکسیسم روسی " محسوب می شود ، دانش و ایمان را در تقابل با یک دیگر می دید و به تبعیت از انگلس ، بر دوگانگی ماتریالیسم و ایده آلیسم در تمام طول تاریخ فلسفه تأکید می ورزید ؛ با نتیجه گیری از انسان شناسی تایلور ، منشأ ایده آلیسم را در آنی میسم مذاهب اولیه می دید ؛ و به پیروی از اوگوست کنت و پوزیتویست های بعدی ، مذهب را متعلق به مرحله تاریخی پائین تری در تکامل فکری انسان می دانست. از نظر پلخانف "بینش سوسیالیستی پیگیر در ناهمخوانی مطلق با مذهب قرار دارد". بنابراین ، او مخالف سوسیال دموکرات های آلمانی بود که مذهب را مسأله ای خصوصی تلقی می کردند: " سوسیالیسم علمی مدرن ، مذهب را به عنوان محصول بینشی اشتباه آمیز در باره طبیعت و جامعه رد می کند و آن را هم چون مانعی بر سر راه تکامل همه جانبه پرولتاریا محکوم می سازد. ما حق نداریم درهای سازمان مان را به روی کسی که به باورهای مذهبی آلوده است ، ببندیم ؛ اما باید هر چه از دست مان بر می آید ( البته با سلاح معنوی) انجام بدهیم تا آن ایمان را در او از بین ببریم یا دست کم رفیق مذهبی مان را از اشاعه پیشداوری های مذهبی در میان کارگران باز داریم" ( پلخانف ، "یاداشت هایی بر کتاب فوئرباخ ِ انگلس" ). پلخانف می پذیرفت که ماتریالیسم تاریخی ضرورتاً نافی اعتقاد به مذهب نیست ؛ بنابراین سعی می کرد به کمک ماتریالیسم فلسفی ( یا ماتریالیسم دیالکتیک ) این خلاء را پر کند و راه رخنه مذهب در جنبش طبقه کارگر را ببندد. مک للان می گوید ، پلخانف که بیشتر به فلسفه توجه داشت تا به تاریخ ، سعی کرد ماتریالیسم دیالکتیک را از انگلس بگیرد ، اما در باره رابطه سوسیالیسم و مسیحیت از او و جانشینان سوسیال دموکرات اش در آلمان پیروی نکند.
لنین در حوزه مسائل فلسفی و در رابطه با مذهب شدیداً تحت تأثیر پلخانف بود ؛ در اوایل علاقه ای به فلسفه یا تاریخ تطبیقی مذهب نداشت و مذهب را بیشتر از زاویه مسائل سیاسی مورد توجه قرار می داد. به طور کلی نگرش لنین نسبت به مذهب خصمانه تر از نظر مارکس و انگلس بود ولی بیشتر تأکیدات ضد کلیسایی داشت تا بی خدایی. محور اصلی نظر لنین در باره مذهب چنین است: "مذهب یکی از اشکال ستم معنوی است که همه جا به سنگینی بر توده های مردم که زیر بار کار بی وقفه برای دیگران وزیر بار نیاز و تنهایی کمر خم کرده اند، فشار می آورد. درماندگی طبقات بهره ده در مبارزات شان علیه بهره کشان ، به طور گریز ناپذیر ، همان گونه باور به زندگی ِ بهتر بعد از مرگ را به بار می آورد که ناتوانی انسان ابتدایی در مبارزه با طبیعت ، باور به خدایان ، شیاطین ، معجزات و مانند آنها را در ذهن او به وجود می آورد. مذهب به آنهایی که زحمت می کشند و تمام عمرشان را در فلاکت زندگی می کنند ، می آموزد که تا در این دنیا هستند ، سر به راه و بردبار بمانند و به امید پاداش آسمانی خوش باشند. اما به آنهایی که با کار دیگران زندگی می کنند ، می آموزد که تا در این دنیا هستند ، خیرات نمایند و به این ترتیب ، راه بسیار ارزانی پیش پای شان می گذارد تا تمام موجودیت بهره کشانه شان را توجیه کنند و به بهایی اندک ، بلیطی برای خوشی در بهشت به دست بیاورند. مذهب افیونی برای مردم است. مذهب وسیله ای است برای مستی روحی که بردگان سرمایه تصویر انسانی خود ، یعنی خواست شان برای یک زندگی شایسته انسان ، را در آن غرق کنند". لنین در ادامه می گوید ، ولی پرولتاریای جدید ، در اثر کار در کارخانه های بزرگ و زندگی شهری ، به طور فزاینده خود را از خرافات مذهبی رها می سازد: " پرولتاریای امروز جانب سوسیالیسم را می گیرد که علم را در جنگ با ابهام مذهب به کار گرفته است و با پیوند دادن کارگران به همدیگر در مبارزه ای نقد برای زندگی بهتر در روی زمین ، آنها را از باور به زندگی بعد از مرگ آزاد می سازد"( لنین ، مقاله "سوسیالیسم و مذهب" ، دسامبر ١٩٠٥ ).
در همان جا لنین می گوید ، سوسیالیست ها مذهب را یک امر خصوصی می دانند ؛ اما یادآوری می کند که معنای این حرف باید به دقت روشن شود تا بدفهمی به وجود نیاید. ما می گوئیم مذهب در رابطه با دولت یک امر خصوصی است و به این وسیله جدایی کامل کلیسا از دولت را می خواهیم تا همه در داشتن هرنوع اعتقاد مذهبی یا بی خدایی مطلقاً آزاد باشند. اما مذهب در رابطه با حزب ما به هیچ وجه نمی تواند یک امر خصوصی باشد: "حزب ما اجتماع مبارزان دارای آگاهی طبقاتی پیشرفته برای رهایی طبقه کارگر هستند. چنین اجتماعی نمی تواند و نباید به نبودِ آگاهی طبقاتی ، نادانی یا تاریک اندیشی در شکل اعتقادات مذهبی بی تفاوت باشد". با این همه او مخالفِ آوردن ماتریالیسم و بی خدایی در برنامه حزب است و مبارزه با خرافات مذهبی را در تبلیغات حزبی کافی میداند. و دلیل او هم این است که مسأله مذهب نباید بدون ارتباط با مبارزه طبقاتی به میان کشیده شود. در جامعه ای که توده کارگران از ستم بی پایان رنج میبرند ، احمقانه است فکر کنیم که خرافات مذهبی را فقط با تبلیغات بتوان از میان برد. اگر کارگران در متن مبارزات خودشان علیه نیروهای تاریک سرمایه داری به روشنایی دست نیابند ، هیچ تبلیغاتی نخواهد توانست آنها را به روشنایی برساند. "وحدت در مبارزه واقعاً انقلابی طبقه ستم دیده برای ایجاد بهشت در روی زمین ، برای ما مهم تر است از وحدت نظر پرولتری در باره بهشت در آسمان".
باز همان جا لنین می گوید ، مبارزه برای جدایی کلیسا از دولت ، حتی از حمایت عناصر ناراضی درون کلیسا برخوردار خواهد بود که سوسیالیست ها نیز باید از مبارزات این "اعضای صادق و صمیمی روحانیت" پشتیبانی کنند و آنها را وادارند که در خواستِ آزادی روی حرف شان بیایستند و خواهان قطع هرنوع رابطه میان مذهب وپلیس بشوند. لنین هم چنین فکر می کند طرح شعار جدایی دولت از کلیسا برای بیداری سیاسی دهقانان تهیدست و اقلیت های مذهبی که زیر فشار دولت و کلیسای اورتدوکس قرار دارند ، و البته جلب آنها به طرف سوسیال دموکراسی اهمیت دارد و( در مقاله "خطاب به تهیدستان روستایی" ، مارس ١٩٠٣ ) تأکید می کند که: "هیچ مقامی حتی حق سؤال کردن در باره مذهب کسی را نباید داشته باشد. این موضوعی است که به وجدان افراد مربوط است وکسی حق مداخله در آن را ندارد. همه مذاهب و همه کلیساها باید در برابر قانون از منزلت مساوی برخوردار باشند".
اما لنین بعد از شکست انقلاب ١٩٠٥ ، علی رغم میل خود ناگزیر شد مذهب را نه تنها از لحاظ عملی ، بلکه همچنین به لحاظ تئوریک نیز مورد توجه بیشتری قرار بدهد. زیرا انقلاب و شکستِ آن موجی از توجه به مذهب و ایده آلیسم را در میان روشنفکران روسیه دامن زد. بعضی از محافل فلسفی کوشیدند میان کلیسای اورتدوکس و روشنفکران نزدیکی ایجاد کنند. مثلاً سرگی بولگاکف ضمن حمله به سوسیالیست های معاصر ، کوشید با طرح مجدد اندیشه داستایوسکی ( که مسیحیتِ اورتدوکس "سوسیالیسم روسی ماست" ) به کمک اصول سوسیالیستی ، کلیسا را سرزنده سازد. یا نیکلای بردایف که یک لیبرتارین ( اختیار گرای) افراطی بود ، کوشید یک نوع آنارشیسم مسیحی انقلابی به وجود بیاورد. این موج بعضی از روشنفکران بلشویک را هم گرفت. تا آن موقع لنین معتقد بود که مارکسیسم نیازی به فلسفه ندارد وحزب نیاید خط فلسفی خاصی داشته باشد. اما در سال های ١٩٠٨ و ١٩٠٩ برای مقابله با "بلشویک های چپ" به رهبری آلکساندر بوگدانف که به فلسفه ماخ گرائیده بودند و به لحاظ سیاسی نیز مخالف شرکت در انتخابات دومای سوم بودند ؛ ناگزیر شد از سنت ماتریالیستی حزب دفاع کند. محصول این مبارزه فکری کتاب "ماتریالیسم و آمپریوکریتسیسم" است که هر نوع ایده آلیسم فلسفی را به عنوان جاده صاف کن خرافات مذهبی رد می کند و به ویژه حمله را روی نظریه شناخت ایده آلیسم ذهنی متمرکز می سازد و می خواهد نشان بدهد که نظریه ماخیست ها جز تکرار تزهای جرج برکلی (فیلسوف انگلیسی قرن هژدهم ) چیز دیگری نیست. در اینجا او از ماتریالیسم دانشنامه نویسان قرن هژدهم و حتی از ماتریالیسم ارنست هکل به گرمی ستایش می کند. او هر نوع تردید در ماتریالیسم را به شدت می کوبد و حتی آگنوستسیسم (ندانم گرایی) را که انگلس "ماتریالیسم شرمگین" اش می نامید ، "ایده آلسیم شرمگین" معرفی می کند. و البته آماج سیاسی حمله لنین در اینجا بوگدانف و "خداسازان" بلشویک هستند.
بر خلاف "خدا جویان" که می خواستند به کمک اندیشه های سوسیالیستی مذهب را احیاء کنند ؛ "خدا سازان" اعضای حزب بودند که می کوشیدند سوسیالیسم را منزلت مذهب ببخشند تا آن را برای کارگران جذاب تر سازند. لوناچارسکی ، گورکی و بازارف از چهره های معروف "خداسازان" بلشویک بودند. آنها به پیروی از نمونه هایی مانند "مذهب انسانیتِ " اوگوست کنت ، نقد فوئرباخ از مسیحیت و شیوه دیتسگین می خواستند به بی خدایی شان رنگ مذهبی بدهند و بینش خود در باره پیشرفت سوسیالیستی را هم ارز "خداسازی" معرفی کنند. لوناچارسکی در کتابی دو جلدی به نام "سوسیالیسم و مذهب" ( در سال ١٩٠٨ ) سوسیالیسم مارکس را "پنجمین مذهب بزرگ" بعد از کیهان باوری ابتدایی ، فلوتونیسم ، یهودیت و مسیحیت ، نامید و نوشت "به جرأت می گویم که این فلسفه یک فلسفه مذهبی است... که درخشان ترین ، واقعی ترین و فعال ترین راه حل را برای مسائل نفرین شده خودآگاهی انسانی ... عرضه می کند" ( به نقل از مک للان ، ص ١٠١ ). لنین در ژوئن ١٩٠٩ با تصویب قطعنامه ای ار طرف فراکسیون بلشویک ، موضع "خدا سازان" را به عنوان یک نظر ارتجاعی رسماً محکوم کرد و ( در چند نوشته مانند "رویکرد حزب کارگران به مذهب" ، در مه ١٩٠٩ ؛ و دو نامه به ماکسیم گورکی ، در نوامبر ١٩١٣ ) نظر آنها را در ردیف نظرات تولستوی و "خدا جویان" قرار داد و تأکید کرد که اندیشه خدا همیشه اندیشه بردگی ، آن هم بدترین نوع بردگی ، یعنی بردگی بدون امید ، بوده است. در مجموع ، درگیری فکری لنین با "خداسازان" ، ضدیت او را نسبت به مذهب تندتر کرد.
بعد از انقلاب ١٩١٧ لنین نظر سوسیال دموکرات های آلمان را که مذهب را امری خصوصی تلقی می کردند ، زیر حمله گرفت و حتی نظر پلخانف را که مذهب خود به خود ، در نتیجه دگرگونی نگرش به جهان ، محو خواهد شد ، به شدت مورد انتقاد قرار داد و با گنجاندن بندی در برنامه جدید حزب در سال ١٩١٨ تأکید کرد که " حزب باید بکوشد پیوند میان طبقات بهره کش و سازمان های تبلیغاتی مذهبی را متلاشی کند و توده های زحمتکش را از پیشداوری های مذهبی واقعاً آزاد سازد؛ به این منظور ، حزب باید وسیع ترین تبلیغاتِ ممکن علمی ، آموزش و ضد مذهبی را سازمان بدهد". این فرمول در شرایطی که حزب و دولت در هم ادغام می شدند ، جز سرکوب مذهب معنای دیگری نمی توانست داشته باشد.
تروتسکی نیز که یکی از برجسته ترین نظریه پردازان مارکسیسم روسی بود ، در باره مذهب نظری چندان متفاوت با لنین و پلخانف نداشت. او مذهب را رقیب ایدئولوژیک اصلی مارکسیسم می دانست: "آسمان تنها موضع دارای استحکامات برای عملیات نظامی علیه ماتریالیسم دیالکتیک است". او که در سال های ٢ – ١٩٢١ رئیس "جامعه بی خدایان" در شوروی بود ، بر آشتی ناپذیری مذهب و مارکسیسم تأکید می ورزید: "ما بی خدایی را که عنصر جدایی ناپذیر نگرش ماتریالیستی به زندگی است ، شرط ضروری آموزش نظری انقلابیان می دانیم. آنهایی که به دنیای دیگری باور دارند ، قادر نیستند همه شور و شوق شان را روی دگرگون سازی این جهان متمرکز سازند". او "انقلابیان خام عضوگیری شده از شرق" را از این قاعده مستثنا می کرد و معتقد بود که نفی بی واسطه اسلام به عنوان شرط عضویت در حزب عملی نیست ( تروتسکی: "وظایف آموزش کمونیستی" ). تروتسکی معتقد بود که کلیسای اورتدوکس هرگز نتوانسته در آگاهی توده های مردم نفوذ عمیقی داشته باشد و بیشتر روی مراسم ومناسک تشریفاتی و عادات مذهبی افراد تکیه می کند و بنابراین سینما می تواند جای آن را بگیرد و نقش بسیار مؤثری در شکل دادن به فرهنگ جدید سوسیالیستی و غیر مذهبی بازی کند ( تروتسکی: "ودکا ، کلیسا و سینما" در مجموعه "فرهنگ و انقلاب" ). از نظر تروتسکی ، محو شدن مذهب فقط در جامعه سوسیالیستی کاملاً پیشرفته امکان پذیر خواهد شد.
بوخارین که یکی از تواناترین نظریه پردازان حزب بلشویک بود ، بیش از لنین و تروتسکی به بررسی مذهب علاقه نشان می داد.او در کتاب " ماتریالیسم تاریخی: یک سیستم جامعه شناسی" که در سال ١٩٢١ منتشر شد و مدت ها یکی از پرخواننده ترین کتاب های درسی کمونیستی بود ، برای توضیح کارکرد مذهب روی مفهوم "تعادل" متمرکز می شود و می گوید در درون جامعه تعادلی میان جامعه و طبیعت وجود دارد که دائماً به هم می خورد و دائماً باز برقرار می گردد. در روزگاران نخستین "نیاز به چیزی احساس می شد که بتواند همه این "دانش ها" و "خطاها" را باهم نگهدارد و تعادلی میان آنها به وجود بیاورد. مذهب و علم عمومی می بایست این اصل وحدت بخش را تأمین کند و پاسخی برای مجردترین و عمومی ترین پرسش ها فراهم آورد".
او نیز منشأ مذهب را با روح گرایی ( آنی میسم ) توضیح می دهد ، ولی برخلاف نظر انگلس و تایلور ، معتقد است که مفهوم روح بازتاب شکل اقتصادی معینی از جامعه است ، هنگامی که تقسیم کار از طریق جدایی پذیری در ساختار طایفه ، به کار اداری منجر گردید. آنگاه شیوه تولید به الگویی برای تفسیر همه مراحل وجود به ویژه خودِ انسان تبدیل شد: " روح هدایت کننده بدن است و همان گونه بر آن برتری دارد که سازمان دهنده و مدیر بر مجری ساده برتری دارد... بقیه دنیا تماماً برهمین روال نگریسته می شود: پشت هر چیزی ، انسان "روح" آن چیز را می بیند ؛ همه طبیعت با "روح" به جنب و جوش در می آید ... این روح گرایی ضرورتاً به شکل گیری مذهب می انجامد که با پرستش نیاگان ، بزرگان و به طور کلی سرپرستان و سازمان گران طایفه آغاز می گردد". بوخارین برای این توضیح خود از کتاب هاینریش کونو و نیز از آثار ماکس وبر در باره مذاهب شرقی استفاده می کند ، بی آن که ضرورتاً تفسیر آنها را بپذیرد. او با استفاده از وبر ، می گوید میان ساختارهای مذهبی و ساختارهای اجتماعی خوانایی چشم گیری وجود دارد. و در توضیح این که چرا در سرمایه داری علی رغم پخش بودن قدرت سیاسی ، مذهب تک خدایی دوام می آورد ، می گوید اقتصاد سرمایه داری از یک سو با رابطه سلطه و سلطه پذیری مشخص می شود و از سوی دیگر با مناسبات مبادله غیر سازمان یافته. اگر پابرجا ماندن مذهب ناشی از رابطه اولی باشد ، کم رنگ بودن و غیر جسمانی بودن خدای امروزی منعکس کننده رابطه دومی است. بوخارین می گوید نظریه اش در باره مذهب را از بوگدانف گرفته است.
ث – مارکسیسم غربی :
عنوانی است کلی برای شماری از نظریه پردازان مارکسیست که از دهه ١٩٢٠ به بعد در اورپای مرکزی وغربی نظریه های شان را مطرح کردند. غالب این افراد در مجموعه فکری – سیاسی واحدی قرار نمی گرفتند ، ولی شباهت های چندی باهم داشتند : آنها هم با مارکسیسم رسمی اتحاد شوروی و هم با رفرمیسم احزاب سوسیال دموکرات مرزبندی داشتند ؛ بیشتر روی مسائل فرهنگی و فلسفی متمرکز بودند ، و از جنبش سوسیالیستی برخاسته از پائین ، با تأکید بر دموکراسی فعال توده ای طرفداری می کردند. نظریه پردازان قرار داده شده زیر این عنوان غالباً به نقش اجتماعی و فرهنگی مذهب توجه بیشتری داشتند که به چند نفر از برجسته ترین آنها در این حوزه اشاره می کنم.
آنتونیو گرامشی یکی از بنیان گذاران اصلی حزب کمونیست ایتالیا بود. شهرت او به عنوان یک نظریه پرداز برجسته مارکسیست بیش از هر چیز مدیون "دفترهای زندان" اوست که در دوره اسارت ده ساله اش در زندان های فاشیسم نوشته شده اند. این نوشته ها به صورت یادداشت هایی هستند که در تدارک کار تئوریک بزرگی که او در نظر داشته ، تهیه شده اند و عمداً با زبانی خاص برای گریز از توجه زندانبانان. مهم ترین هدف گرامشی در این نوشته ها طرح مبانی استراتژی سوسیالیستی است و توجه او به مذهب نیز در همین راستاست.
در این نوشته ها ، نه تنها مذهب بلکه همچنین فلسفه ، علم و ایدئولوژی عمدتاً به لحاظ کارکرد اجتماعی آنها مورد توجه قرار می گیرند. و بنابراین همه آنها هم چون پدیده های توی هم رفته و در اثر گذاری روی هم ، نگریسته می شوند که هر چند حوزه های خاص خود را دارند ، ولی در متن زندگی اجتماعی ، جدا از هم و بی ارتباط باهم نیستند. و درست به همین دلیل ، وقتی در متن زندگی اجتماعی نگریسته می شوند ، هیچ کدام به صورت خالص وجود ندارند. برای درک روشن تری از نظر او ، کافی است چند ملاحظه او را در کنار هم قرار بدهیم:
١ - گرامشی در باره مذهب چنین می گوید: " توجه شود که مسأله مذهب نه در معنای اعتقادی بلکه در معنای دنیوی ِ وحدتِ ایمان میان دریافتی از جهان و هنجار رفتاری متناسب با آن در نظر گرفته شود. اما چرا این وحدت ایمان را «مذهب» بنامیم و نه «ایدئولوژی» یا حتی به صورتی سرراست «سیاست»؟ "
٢ - او سه عنصر بنیادی متمایز را در ایدئولوژی مورد تأکید قرار می دهد: عنصر نخست فلسفه است که به وسیله روشنفکران طبقه حاکم و معطوف به اعضای آن طبقه تولید می شود و سنگ بنای هر مجموعه ایدئولوژیک محسوب می گردد.عنصر دوم ، فهم همگانی است که "فلسفه غیر فیلسوفان" محسوب می شود و ویژگی بنیادی اش این است که دریافتی است ، حتی در مغز یک فرد ، تکه – پاره ، نا پیوسته و کم اهمیت ، در انطباق با موقعیت اجتماعی و فرهنگی توده هایی که فلسفه شان است. عنصر سوم ، فرهنگ عامه ( فولکولور ) است که اسم جمعی برای باورها ، نظرات و خرافات عامیانه است که نفوذشان را از طریق سنت کسب می کنند. گرامشی می گوید هرچند مذهب در هر سه عنصر ایدئولوژی نقش دارد ، ولی بنا به طبیعت خود به فهم همگانی و فرهنگ عامیانه نزدیک تر است تا به فلسفه ؛ زیرا این دو هستند که رسوب ایدئولوژیک مذهب را تأمین می کنند.
٣ – گرامشی می گوید ، هر مذهبی طیفی است از مذاهب مختلف و غالباً نا هم ساز ؛ مثلاً کاتولیسیسمی برای دهقانان وجود دارد ، کاتولیسیسمی برای خرده بورژوازی و کارگران شهری ، کاتولیسیسمی برای زنان و کاتولیسیسمی برای روشنفکران که خودش نیز گنگ و ناپیوسته است.
همان طور که از ملاحظات فوق می توان فهمید ، گرامشی معتقد است که سازمان یابی اکثریت محروم جامعه ، و فعال شدن آنها برای بزرگ ترین ابتکار تاریخی ، نه با نادیده گرفتن مذهب بلکه با فعال شدن عناصر اعتراض نهفته در آن امکان پذیر خواهد شد. البته این به معنای کنار آمدن با تاریک اندیشی مذهبی نیست ؛ زیرا گرامشی "انقلابی کردن کل سیستم مناسبات فکری و اخلاقی" جامعه را شرط لازم ابتکار تاریخی پرولتاریا می داند و "لائیسیسم" را یکی از شرایط لازم آن می بیند وحزب کمونیست را پایه ای برای "لائیسیسم مدرن" و "لائیک سازی کامل تمام جنبه های زندگی و تمام مناسبات عرفی" می نگرد. اما از نظر او کارگران به صورت توده منفعل و با گرویدن به آموزش های طلایی کمونیست ها ، به باز سازی جامعه بر نخواهند خاست ، بلکه از تمام مصالح فرهنگی مترقی دَم دست شان استفاده خواهند کرد. از نظر گرامشی ، پیوند دیالکتیکی ِعالی ترین سطوح تئوری کمونیستی با فهم همگانی و فرهنگ عامه و درهم آمیزی فعال آنها شرط لازم برای شکل گیری جنبش سوسیالیستی واقعاً توده ای است. او حتی کلیسای کاتولیک را به خاطر تلاشش برای حفظ پیوند زدن عالی ترین سطح الهیات با مسیحیت فولکولوریک مردم مورد ستایش قرار می دهد و آن را تجربه آموزنده ای برای کمونیست ها می داند: "قدرت کلیسای کاتولیک در این واقعیت بوده و هنوز هم هست که وحدت اعتقادی توده افراد «مذهبی» را عمیقاً یک ضرورت می دانسته و تلاش کرده است سطوح فکری بالا را از جدا شدن از سطوح پائین تر بازدارد. کلیسای روم همیشه سرسختانه ترین مبارزه را برای جلوگیری از شکل گیری «رسمی» دو مذهب ، یعنی مذهب روشنفکران و مذهب مؤمنان عادی ، سازمان داده است". ( آنتونیو گرامشی: "گزیده دفترهای زندان" ، ترجمه انگلیسی ، ١٩٧١ ، بخش سوم ).
بعضی از متفکران مکتب فرانکفورت ، که بیش از حد مقبول در سنت کلاسیک مارکسیستی بر عناصر روبنایی تأکید داشته اند ، توجه ویژه ای به مذهب کرده اند. ماکس هورکهایمر مفهوم خدا را انتقادی ضمنی بر همه نظم های سیاسی و اجتماعی می داند: " مفهوم خدا برای زمانی دراز جایی بود که این اندیشه را زنده نگه می داشت که علاوه بر آن چه بیان عمل کردِ طبیعت و جامعه هستند ، هنجارهای دیگری هم وجود دارد. ناخشنودی از سرنوشت زمینی نیرومندترین انگیزه برای پذیرش یک هستی برین است. اگر عدالت با خدا به یاد می آید ، پس قرار نیست به همان میزان در جهان یافت شود. مذهب سندِ آرزوها ، تمایلات و اتهامات نسل های بی شمار است". به نظر او ، میراث مذهب ، اندیشه عدالت کامل است که هرچند واقعیت یابی آن در جهان شاید ناممکن باشد ، ولی هم چون بنیادی ثابت برای مخالفت با قدرت های موجود عمل کرده است. البته فراموش نباید کرد که هورکهایمر نیز مانند بسیاری از مارکسیست ها معتقد بود که مذهب در حال از بین رفتن است. ( به نقل از مک للان ، ص ١٢٥- ١٢٤ ).
والتر بنیامین که یکی از بزرگ ترین منتقدان ادبی و نظریه پردازان فرهنگی قرن بیستم به حساب می آید و پیوندهایی هم با مکتب فرانکفورت داشت ، بر ضرورت پیوند مارکسیسم و نوعی الهیات شورشی تأکید می ورزید. او معتقد بود که مارکسیسم بدون پیوند با نوعی مُنجی باوری ( مسیانیسم ) و تکیه بر مفهوم عدالت کامل ، می تواند به پوزیتویسم بغلتد و مورد سوء استفاده رفرمیسم قرار بگیرد. نمونه ای از این نظر او را می شود در "تزهایی در باره تاریخ" ( که به روایتی آخرین نوشته او قبل از خودکشی اش در فرار از دست عوامل نازی ها است ) مشاهده کرد: "١ - حکایت می کنند از عروسکی کوکی که چنان ساخته شده بود که می توانست به استادی شطرنج بازی کند ، و هر حرکت مهره های حریف را با حرکتی مناسب پاسخ گوید. عروسکی در جامه تُرکی با قلیانی در کنار ، رو در روی ِ صفحه شطرنجی گذارده بر میزی عریض. مجموعه منظمی از آینه ها این توهم را بر می انگیخت که این میز از همه سو شفاف است. حال آن که به واقع ، گوژپشتی ریزاندام که شطرنج بازی خبره بود درجوف عروسک می نشست و به یاری رشته ها دستان عروسک را هدایت می کرد. می توان نوعی قرینه فلسفی برای این دستگاه در ذهن متصور شد. عروسکی که نامش «ماتریالیسم تاریخی» است ، باید هماره برنده شود. او می تواند به سهولت همه حریفان را از میدان به در کند ، به شرط آن که از خدمات الهیات بهره جوید ، همان الهیاتی که چنان که می دانیم ، امروزه آب رفته است و باید از انظار کناره گیرد". و باز همانجا ، در قسمت دیگری چنین می گوید: " ١٢ - ... نه انسان یا انسان ها ، بلکه خودِ طبقه مبارز و ستمدیده مخزن معرفت تاریخی است. در اندیشه مارکس ، این طبقه در مقام آخرین طبقه به بند کشیده شده ، در مقام آن انتقام گیرنده ای ظاهر می شود که رسالت رهایی را ، به نام نسل های بی شمار پایمال شدگان، به انجام می رساند. این باور ، که برای مدتی کوتاه در گروه اسپارتاکیست ها ظهور و خیزشی دوباره یافت ، همواره از دید سوسیال دموکرات ها امری مردود بوده است. آنها عملاً موفق شدند طی سه دهه ، نام بلانکی را [از صفحات تاریخ] محو سازند ، هر چند که این نام همان شعار و آوای مبارزه جویانه ای بود که در [فضای تاریخی] قرن پیشین طنین افکنده بود. سوسیال دموکراسی صلاح دید نقش منجی ِ نسل های آینده را به طبقه کارگر واگذار کند ، تا از این طریق رگ و پی ِ عظیم ترین نیروی این طبقه بریده شود. تعلیم [ایفای] این نقش ، طبقه کارگر را واداشت تا هم حس نفرت و هم روح ایثار خویش را از یاد ببرد ، زیرا آنچه هر دو آنها را تغذیه می کند ، بیشتر تصویر نیاکان به بند کشیده شده است ، تا تصویر نوادگان رها شده از بند". ( ترجمه مراد فرهاد پور ).
لوسین گلدمن که شاگرد لوکاچ بود و عمیقاً تحت تأثیر اثر معروف او " تاریخ و آگاهی طبقاتی" قرار داشت ، یکی از معدود مارکسیست هایی است که تلاش زیادی کرده اند تا نشان بدهند که میان مارکسیسم و مذهب خویشاوندی عمیقی وجود دارد. او در کتاب "خدای پنهان" می کوشد با استفاده از دید تراژیک پاسکال و روش اشراقی او در رسیدن به ایمان به خدا ، اهمیت ایمان به امکان آزادی بشریت در اندیشه مارکسیستی را نشان بدهد. از نظر گلدمن ، ایمان پاسکال به "خدایی که وجودش را نمی توان اثبات کرد ، در حالی که وجود دارد... و زیستن به طور کامل و انحصاری برای این خدا که همیشه غایب است و همیشه حاضر" ؛ و پذیرش ریسک و "شرط بندی" روی این ایمان بود که او را از غلتیدن به ابهام و سازش باز می داشت. و همین نوع شرط بندی روی امکان آزادی بشریت و خطر کردن برای آن ، در اندیشه مارکسیستی نیز مطرح است و بنابراین بی آن که اعتقاد به خدا را قاچاقی وارد مارکسیسم کنیم ، می توانیم بگوئیم که مارکسیسم نیز یک نوع ایمان است و توجه به این جنبه از مارکسیسم برای سرزندگی آن اهمیت دارد.( کولاکوفسکی،جلد سوم،ص٣٤١– ٣٢٤).
ارنست بلوخ بیش از هر متفکر مارکسیست دیگری روی رابطه مذهب و مارکسیسم متمرکز بوده و بر ضرورت نوعی پیوند میان مذهبِ معترض و مارکسیسم تأکید کرده است. در واقع محور فعالیت های فکری او ( در یک دوره طولانی پنجاه ساله ١٩٧٠ – ١٩٢٠ ) روی همین مسأله متمرکز بود. از نظر بلوخ ، امید مهم ترین اصل زندگی انسانی است. تمام نوشته های مهم او ( از "روح آرمان شهر" یعنی نخستین نوشته مهم اش در ١٩١٨ گرفته تا کتاب اصلی او ، یعنی "اصل امید" که جلد سوم آن در ١٩٥٩ به پایان رسید ) بر مدار همین اصل می چرخند. او از یک طرف ، امید به رستگاری را در مذاهب مختلف و به ویژه در معاد شناسی مسیحی ، تجلی روح آرمان شهری می بیند ؛ و از طرف دیگر ، کمونیسم را تنها "آرمان شهر مشخص " می داند ؛ و بنابراین ، نتیجه می گیرد که بی خدایی مارکسیستی نمی تواند نفی ساده مذهب باشد ، بلکه ناگزیر است انسان گرایی فعالی باشد که "گنجینه امید" نهفته در مذهب را به دنیای واقعیت بیاورد. تصادفی نیست که بلوخ با تعبیر خاص خود می گوید ، خدا هنوز وجود ندارد ، اما وجود خواهد داشت. یا می گوید: مارکسیسم حقیقی مسیحیت حقیقی را جدی می گیرد. یا این که ، فقط یک بی خدا می تواند یک مسیحی خوب باشد. از نظر بلوخ ، تا زمانی که هنوز چیزی برای امید بستن وجود دارد ، نوعی باور مذهبی ، جزیی عادی از شرایط انسانی است. او تلاش الهیاتِ لیبرال برای حذف یا به حاشیه راندن معاد شناسی مسیحی و تعبیر اخلاقی از "موعظه بالای کوه" مسیح را به شدت مورد انتقاد قرار می دهد و تأکید می کند که "موعظه بالای کوه" در شرایط انتظار پایان قریب الوقوع جهان معنا می داشته و بنابراین ، از این نظر ، انجیل نه یک پیام اجتماعی یا اخلاقی ، بلکه پیام رستگاری اُخروی بوده است. توجه به دو نکته در نظرات بلوخ اهمیت دارد: نخست این که او خواهان رقیق کردن ماتریالیسم مارکسیستی از طریق آمیختن آن با اعتقادات مذهبی نیست بلکه نقد ماتریالیستی مذهب را ضروری می داند ؛ دوم این که او همیشه بر عنصر اعتراض و امید در مذهب تأکید می کند و با مذهب تخدیر کننده و پاسدار نظم ( بهره کشانه ) به شدت مخالف است. به نظر او جنبش های مذهبی ارتدادی ِ شورشی مانند کاتارها ، هوسیت ها و آناباپتیست ها بودند که مسیحیت راستین را زنده نگهداشتند ، تصادفی نبوده که بلوخ ( در "توماس مونتسر ، همچون متکلم انقلاب" در ١٩٢١ ) با پرداختن به زندگی مونتسر ، به پیروی از انگلس ، روی بررسی یکی از این جنبش های مذهبی شورشی متمرکز شد. او حتی بزرگ ترین مرتد را در خودِ مسیح می بیند. ( بلوخ: "بی خدایی و مسیحیت" ، ١٩٧٢ ؛ مکللان ، ص ١٣٣ – ١٣٠ ؛ کولاکوفسکی ، جلد سوم،ص ٤٥٠ –٤٢١ ).
***
از نیمه دوم دهه ١٩٢٠ به بعد ، با شکل گیری سیستم استالینی و تحکیم سیستم حزب – دولت "کمونیستی" در اتحادشوروی ، ظاهراً مسأله مذهب با سرکوب آن حل شد. و بنابراین ، نظریه پردازان حزب – دولت ها هر چه در باره مذهب پرداختند ، جز رهنمودهای بوروکراتیک برای حل وفصل مسائل امنیتی مربوط به ناراضیان مذهبی ، ارزش دیگری نداشت. و سیاستی که در دولت شوروی در برخورد با مذهب شکل گرفت ، مانند خود این دولت الگویی شد برای همه نظام های "کمونیستی" که علی رغم همه تفاوت ها و اختلافات شان در حوزه های مختلف ، آن را الگویی بی همتا و تردید ناپذیر تلقی کردند. چکیده سیاست مزبور چنین بود: الف - پذیرش آزادی مذهب در حد حق افراد در داشتن اعتقادات مذهبی به عنوان یک امر خصوصی و نیز حق آنها در انجام عبادات و فرایض مذهبی در محدوده زندگی خصوصی ، به شرط رعایتِ قوانین دولتی. ب - ممنوعیت تبلیغات مذهبی. ج - آزادی تبلیغات ضدمذهبی و معمولاً سازمان دهی فعال آن از طرف دستگاه های حزب حاکم. تردیدی نمی توان داشت که اصل اول این سیاست جز یک تدبیر مصلحتی چیز دیگری نبود و به جرأت می توان گفت که آزادی مذهب در عمل چندان معنایی نداشت. زیرا اولاً افراد مذهبی نمی توانستند به مقامات حزبی برسند و به این ترتیب عملاً از حق انتخاب شدن به مسؤولیت های عمومی محروم می شدند ؛ ثانیاً انجام اعمال مذهبی در حدی و در حوزه هایی مجاز شمرده می شد که به صورت "تبلیغات" مذهبی در نیاید.
یک ارزیابی
مارکسیسم و تاریک اندیشی مذهبی :
مخالفت مارکسیسم با مذهب قبل از هر چیز مخالفت با تاریک اندیشی و کارکرد ارتجاعی مذهب در جامعه انسانی است. همان طور که از نمونه های اشاره شده در بالا نیز می شود فهمید ، این مخالفت نقطه هم رایی همه جریان هایی است که به نحوی با سنت اندیشه مارکسیستی ارتباط پیدا می کنند. و این کاملاً طبیعی و گریز ناپذیر است. اندیشه ای که پیکار برای آزادی ، برابری و همبستگی همه افراد انسانی را دلیل وجودی خود می داند ، نمی تواند با نیروهایی که به نحوی از انحاء در مقابل این پیکار بزرگ می ایستند ، کنار بیاید. با هیچ توجیه فلسفی یا مصلحت تاکتیکی نمی شود و نباید این ضدیت را کم رنگ کرد. اما آیا هر باور مذهبی مساوی با تاریک اندیشی است؟ پاسخ این سؤال ، به نظر من ، قطعاً منفی است. کسی می تواند با همه تصورات ما از رهایی انسان و شرایط رسیدن به آن همراه شود و در عین حال اعتقادات مذهبی داشته باشد. این یک فرض انتزاعی نیست ؛ به تجربه می دانیم که چنین افرادی به فراوانی وجود دارند و حتی فراتر از فرض ما ، نه علیرغم اعتقادات مذهبی ، بلکه به دلیل همین اعتقادات شان با جنبش سوسیالیستی همراه شده اند. و این ما را ناگزیر می سازد که معیاری سنجش پذیر برای شناسایی تاریک اندیشی اجتماعی داشته باشیم. من فکر می کنم ساده ترین و در عین حال بهترین راه دست یابی به چنین معیاری این است که بگذاریم خودِ مخالفان سوسیالیسم خود را معرفی کنند. نیروی ارتجاعی و تاریک اندیش نیرویی است که در مقابل سوسیالیسم و هدف های آن می ایستد ، خواه مذهبی باشد یا ضد مذهبی. به تجربه تاکنونی می دانیم که دستگاه مذهب ( دست کم ) در همه مذاهب مسلط در جوامع مختلف ، در مقابل جنبش سوسیالیستی و همه جنبش های آزادی وبرابری خواهی قرار داشته اند. و این البته تصادفی نبوده است. زیرا دستگاه مذهب بدون مفهوم "مقدس" یعنی چیزی که غیر قابل بحث و چون و چرا اعلام می شود ، معنایی ندارد. اما صرف نظر از هر عقیده ای که در باره مفهوم "مقدس" داشته باشیم ، نمی توانیم نقش دستگاه مذهب را نادیده بگیریم که زیر پوشش حوزه مقدسات و به نام پاسداری از آن ، عملاً و گاهی رسماً خود را سخن گو ، رابط و مفسر حوزه مقدسات در میان افراد عادی معرفی می کند. به عبارت دیگر ، وظیفه اساسی و تخطی ناپذیر دستگاه مذهب ، گستراندن حوزه مقدسات به میان آدمیان و مقدس سازی گروهی از موجودات دوپا است. مثلاًَ همه دستگاه های مذاهب مسلط ، کهتری زن را نسبت به مرد یک قانون مقدس (یا الهی) تلقی می کنند و پاسداری از این قانون مقدس را وظیفه خود می دانند. آیا این جز غیر قابل بحث اعلام کردن نابرابری در میان انسان ها معنای دیگری می تواند داشته باشد؟
جالب این است که گاهی دستگاه مذهب این مقدس سازی را علی رغم نصّ مقدس مذهب مربوطه انجام می دهد. مثلاً بنا به متن صریح انجیل هایی که مقدس ترین سند کلیسای کاتولیک محسوب می شوند ، تولد و رستاخیز عیسای مسیح با معصومیت و تقدس دو زن پیوند خورده است. تولد او از مادرش مریم ، یعنی یک زن باکره ، نشانه اولوهیت او تلقی می شود ؛ و تنها شاهد زنده شدن و بر خاستن او از گور ، زن دیگری است به نام مریم مجدلیه ( یا ماگدلینا ) که از نزدیک ترین پیروان او بود. با این همه کلیسای کاتولیک هنوز هم حاضر نیست حق کشیش شدن زنان کاتولیک را بپذیرد ، با این استدلال عجیب که هیچ یک از حواریان دوازده گانه مسیح زن نبودند! مثالی دیگر: روحانیت همه شاخه های اسلام قرآن را مهم ترین سند مذهبی خود می دانند و حتی فراتر از آن ، همه کلمات آن را وحی از طرف خداوند تلقی می کنند.اما بنا به متن صریح همان قرآن ، مجازات "زنای محصنه" نه تنها سنگسار نیست ، بلکه حداکثر صد ضربه شلاق است. می گویم "حداکثر" به این دلیل ، که اگر شوهر شاهدی نداشته باشد که زنش را در حین هم خوابی با مرد دیگری دیده است و زن منکر ادعای شوهرش باشد ، آنها بعد از ادای سوگند ، برای همیشه از هم جدا می شوند ( مراجعه کنید به متن قرآن ، سوره نور ، آیه های ٢ تا ٩ ). اما دستگاه مذهبِ همه شاخه های اسلام ، علی رغم نص صریح قرآن ، با هم رأیی عجیبی ، سنگسار "زنای محصنه" را غیرقابل بحث می دانند! این نوع نمونه ها نشان می دهند که دستگاه مذهب خود را تنها داور محدوده حوزه مقدسات می داند. با اعتقاد به همین نقش بود که خمینی در فتوای معروف اش در باره ولایت مطلقه فقیه اعلام کرد که اگر لازم باشد ، می شود حتی نماز و روزه را به طور موقت تعطیل کرد.
وجود مقدسات یا بایدها و نبایدهای غیرقابل بحث در یک جامعه ضرورتاً به اراده و وجود دستگاه مذهب بستگی ندارد ، بلکه برعکس ، دستگاه مذهب است که از مقدسات معتقدان یک مذهب آویزان می شود و گاهی علیرغم باورهای همان معتقدان می کوشد دایره شمول آنها را تغییر بدهد و "باید"ی را به "نباید" یا "نباید"ی را به "باید" تبدیل کند. بنابراین ، برخلاف تصور آنهایی که وجود دستگاه مذهب را برای حفظ ارزش های حیاتی بشری ضروری می بینند ، جامعه انسانی می تواند راه های بهتری برای حفظ ارزش های مثبت خود پیدا کند. مثلاً اجتناب از رابطه جنسی با خویشاوندان خیلی نزدیک در همه فرهنگ های انسانی عمومیت دارد و منشأ آن احتمالاً به دوره پیش از فرهنگ ، یعنی دوران تکامل بیولوژیک نوع انسانی تعلق دارد. به عبارت دیگر ، این یک تابو در سطح جهانی بوده است که علی رغم اختلافات مذاهب گوناگون و دشمنی های گاهی بسیار خونین میان آنها ، از طرف همه رعایت شده و تا آنجا که اطلاع داریم ، هیچ جریان ضد مذهبی نیز علیه آن برنخاسته است. ممکن است گفته شود که این پذیرش عمومی بدون تأئید آن از طریق مذاهب گوناگون حاصل نمی شد؛ که کاملاً درست است. اما می دانیم که با آمیزش فرهنگ های گوناگون ، هرچند بعضی از "باید" ها و "نباید" های مذاهب مختلف کم رنگ تر می شوند ، اما این تابو هم چنان دست نخورده باقی مانده ؛ نه صرفاً به دلیل این که نقطه توافق همه مذاهب و فرهنگ هاست ، بلکه بیش از همه به دلیل این که چیزی عمیق تر از حلال ها و حرام های مذاهب مختلف را بیان می کند. تصادفی نیست که با پیشرفت علوم طبیعی و توده ای تر شدن دست آوردهای آن ، دایره شمول اجتناب از ازدواج با خویشاوندان عملاً حتی گسترده تر هم می شود و گاهی بی توجه به سنت های مذهبی. مثلاً در میان مسلمانان ازدواج دختر عمو و پسر عمو امری بسیار رایج است و حتی در میان شیعیان ، الگوی زوج نمونه ، یعنی فاطمه وعلی ، معمولاً شاهدی بر مطلوب بودن این نوع ازدواج ها تلقی می شود. اما می دانیم که اکنون در ایران ، با افزایش آگاهی مردم از مخاطرات ازدواج های فامیلی ، این الگو به تدریج زیر سؤال قرار می گیرد و حتی جمهوری اسلامی که اصرار دارد نه تنها واجبات ، بلکه حتی مستحبات عصر شتر چرانی را نیز به اجرا بگذارد ، بنا به "مصلحت نظام" ناگزیر شده "اُسوۀ حسنه" بودن زوج نمونه را در این مورد یواشکی درز بگیرد.
البته بعضی ها همین بازی مذهب با مفهوم "مقدس" را مثبت می دانند. مثلاً امیل دورکیم و به طور کلی جامعه شناسان و انسان شناسان فونکسیونالیست ( مانند مالینوسکی و پارسونز ) این نقش مذهب را برای حفظ هم بستگی و هم آهنگی اجتماعی مفید و ضروری می دانند. اما ضعف چنین نگرشی این است که نظم مبتنی بر مفهوم مقدس را در مقابل هرج و مرج و قانون جنگل قرار می دهد ؛ گویی جز این دو راه دیگری وجود ندارد. این نگرش قرابت زیادی با نظریه محافظه کارانه معروف تامس هابس ، فیلسوف سلطنت طلب قرن هفدهم انگلیس دارد که در دوره انقلاب انگلیس انسان را طبیعتاً ، حیوانی گرگ صفت می نامید و به نام ضرورت اجتناب از قانون جنگل ، از سلطنت مطلقه دفاع می کرد. به خاطر همین قرابت است که تالکوت پارسونز "مسأله نظم" هابسی را "مسأله محوری جامعه شناسی" می نامد.
چنین نگرشی خواه ناخواه به توجیه تاریک اندیشی ها، نابرابری های اجتماعی و خشونت های ناشی از آنها می انجامد. زیرا اولاً تاریک اندیشی مذهبی منشأ بسیاری از زورگویی ها و نابرابری ها در جامعه انسانی است. همان طور که در بالا اشاره کردم ، کافی است به عنوان یک نمونه سؤال کنیم که آیا تصادفی است که تقریباً همه مذاهب نهادی شده مخالف برابری اجتماعی زنان با مردان هستند؟ ثانیاً تمام تاریخ انسانی آکنده از خشونت ها و بی رحمی هایی است که توسط مذاهب مختلف دامن زده شده اند. شاید گفته شود که اعتقادات مذهبی پوشش و بهانه این نوع جنگ ها و خشونت ها بوده اند ، نه علت آنها. آری ، ولی نمی شود انکار کرد که اعتقادات مذهبی با دادن پوشش مقدس به بسیاری از جنگ ها و خون ریزی ها ، بر خشونت و توحش های آنها افزوده اند. بی تردید هر مذهبی در میان پیروان خود هم بستگی ایجاد می کند ؛ اما همین ایجاد همبستگی میان "خودی"ها همراه است با دشمنی و نفرت نسبت به "دیگران" که "مقدس" های آنها را قبول ندارند. در واقع بخش اعظم خون ریزی های مذهبی تاکنونی میان معتقدان مذاهب رقیب بوده است ، نه بین مذهبی ها و غیرمذهبی ها. فراموش نکنیم که در غالب جنگ ها و خشونت های مذهبی ، طرف مقابل یا "دشمن" ، به فرقه مذهبی هم جوار و خویشاوند تعلق داشته است. مثلاً در بطن خودِ اورپای "متمدن" جنگ ها و قتل عام هایی که در گذشته از طرف فرقه های مختلف مسیحی علیه هم راه افتاده ، در شمار خونین ترین جنگ های اورپائیان بوده است. در "جنگ های سی ساله" که در نیمه اول قرن هفدهم ( از ١٦١٨ تا ١٦٤٨ ) میان کاتولیک ها و پروتستان ها جریان داشت و تقریباً همه قدرت های اورپایی در آن درگیر شدند ، حدود دو- سوم جمعیت پاره ای از ایالت های آلمانی نابود شدند. فرقه های مختلف اسلامی نیز همین نوع جنگ ها و قتل عام ها را علیه یک دیگر به راه انداخته اند. رشته طولانی "جنگ های صلیبی" که دست کم در ٩ دور خونین و در فاصله ١٢٧٢ – ١۰٩٥ سازمان داده شد و بخش بزرگی از آبادترین مناطق دنیای آن روز را به خاک و خون کشید ، میان مسیحیان و مسلمانان روی داد ، یعنی پیروان دو مذهب ابراهیمی. در حال حاضر نیز شاهدیم که چگونه بنیاد گرایی های مذهبی مختلف ، در کنار ناسیونالیزم های افراطی و گاه در آمیختگی با آنها ، کار سازمان دهندگان آدم خواری های بزرگ امروزی را تسهیل و توجیه می کنند.
ثالثاً استدلال فونکسیونالیست ها برپایه یک فرض ضمنی بنا شده که کاملاً نادرست است و نادیده گرفتن آن بسیار خطرناک: آنها عملاً و گاهی با صراحت ، جامعه انسانی را یک جمع ارگانیک تصویر می کنند مثلاً نظریه امیل دورکیم در باره مذهب ( که در اثر اصلی او در این باره ، به نام "اشکال ابتدایی زندگی مذهبی" بیان شده) بر پایه مطالعات انسان شناسی در مورد بومیان استرالیا بنا شده است ؛ در حالی که تعمیم آنها به جوامع طبقاتی کاملاً گمراه کننده است. در دوران سرمایه داری ، با توجه به وجود طبقات و تضادهای طبقاتی ، مهاجرت ها و آمیزش های فرهنگی ، نه تنها جامعه تک مذهبی پدیده نادری است ، بلکه حتی در میان پیروان یک مذهب واحد نیز برداشتی واحد از مسلمات همان مذهب عملاً ناممکن است. در واقع برخلاف ادعای سموئیل هانتینگتون که با مترادف کردن "تمدن" با "مذهب" ، تز "جنگ تمدن ها" را مطرح کرد ، در دنیای امروز ، به قول دیتر زنگهاس ، با "جنگ درون تمدن ها" روبرو هستیم ( زنگهاس: "جنگ درون تمدن ها" ، ترجمه انگلیسی ،٢٠٠٢ ). در چنین دنیایی تأکید مارکسیسم بر ضرورت مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی بیش از پیش اهمیت پیدا می کند. حقیقت این است که هم بستگی آگاهانه برای آزادی ، برابری و هم بستگی عمومی انسانی در میان اکثریت محروم جوامع امروزی ، بدون مبارزه بی امان علیه تاریک اندیشی های گوناگون اجتماعی ، هدفی دست نیافتنی خواهد ماند. و حتی فراتر از این ، هم بستگی مؤثر اکثریت زحمتکش و محروم با هم بستگی فعال مذهبی و ناسیونالیستی غیر قابل جمع است و شکل گیری و دوام اولی ( دست کم )به حد معینی از کم رنگ شدن دومی بستگی دارد.
باید توجه داشت که هر دستگاه مذهب ( مخصوصاً هنگامی که پاسدار مذهب مسلط یا قدرتمند در یک جامعه باشد ) از آنجا که متولی حوزه مقدسات محسوب می شود ، یعنی در حساس ترین حوزه های زندگی مردم اعمال نفوذ می کند ، بخشی از ساختار قدرت محسوب می شود. روحانیتِ مذهب مسلط در هر جامعه طبقاتی ، خواه جزئی از طبقه حاکم باشد ، خواه در ائتلاف و هم سویی مستقیم یا غیر مستقیم با آن ، شاخه ای از پاسداران بهره کشی طبقاتی ، یا به قول لویی آلتوسر ، یکی از دستگاه های ایدئولوژیک دولت است. در اینجا مذهب دیگر فقط "افیون مردم" یا وسیله تسلی آنها نیست ، بلکه وسیله ای برای کنترل اجتماعی طبقات فرودست هم هست. توجه به این نقش مذهب البته مختص مارکسیسم نیست ، جریان های دیگر جامعه شناسی نیز منکر این نقش نیستند ، اما طبیعی است که بنا به نگرش اجتماعی شان ، ضرورتاً موضعی انتقادی در قبال آن ندارند. (نگاه کنید به برایان ترنر: "مذهب و تئوری آجتماعی" ، ١٩٩١ ، ص ١٣٣ –
ماتریالیسم مارکسیستی و سوسیالیسم :
اندیشه مارکسیستی بنحو همه جانبه ای با ماتریالیسم درهم تنیده شده است. به نظر من ، این یکی از درخشان ترین جنبه های سنت مارکسیستی است که البته در دو – سه دهه گذشته ، حتی از طرف بعضی جریان های چپ مورد انتقاد قرار گرفته است. اما تقریباً در همه این انتقادات ، ملاحظات ومصلحت های سیاسی ، حساسیت به متد علمی و تیزی تحلیل را به حاشیه می رانند. در اهمیت حیاتی ملاحظات سیاسی برای مارکسیسم تردیدی نمی توان داشت ، چرا که مشغله اصلی آن دگرگون کردن جهان است. اما همین دگرگون سازی فاعلی آزاد می طلبد ؛ فاعلی که به هیچ تقدیری گردن نگذارد و پیش هیچ قدرتی زانو نزند و دست بر سینه نیایستد.فراموش نباید کرد که ماتریالیسم مارکسیستی یک ماتریالیسم اجتماعی است. بی خدایی مارکس با تأکید بر خدایی یا ( بهتر بگوئیم ) خداگونگی انسان شروع می شود: " بنیاد نقد غیر مذهبی چنین است: انسان مذهب را می سازد ، مذهب انسان را نمی سازد". در اینجا منظور از "انسان" ، نوع ِ انسان است و نه انسان فردی که در مقابل فرد دیگری قرار داده شده است. بی خدایی مارکسیستی چیزی نیست جز انسان گرایی فعال و پر شور. نسب نامه بی خدایی مارکس را نه در فردگرایی بورژوایی ، بلکه دقیقاً در مقابله با آن باید جُست. نسبِ این بی خدایی از طریق ماتریالیسم فوئرباخ به مونیسم ( یا می توانید بگوئید ، پان ته یسم ) اسپینوزا می رسد. اسپینوزا بود که گفت: "انسان برای انسان خداست". کافی است این کلام او را با گفته به همین اندازه معروفِ فیلسوف ماتریالیست هم عصرش ، هابس ( که گفته است: "انسان برای انسان گرگ است" ) مقایسه کنید تا معلوم شود ماتریالیسم مارکس کجا را نشانه می گیرد. هدف ماتریالیسم مارکس پی افکندن شورش اجتماعی علیه همه قدرت های زورگوی تحمیل شده بر گرده انسان است. افزودن "دستور مطلق" کانتی یا "نگرش تراژیک" پاسکالی به این ماتریالیسم آن را تقویت نمی کند، از نفس می اندازد. نه به دلیل این که این ماتریالیسم اخلاقی نداشته باشد ، بلکه به این دلیل که می خواهد تبارشناسی اخلاق جامعه طبقاتی را به زیر آفتاب بکشاند. وقتی کانت از "این آسمان پر ستاره در بالای سرم و از این قانون اخلاقی در درون سینه ام" صحبت می کند ، برای محکم تر کردن پایه های اخلاق مورد نظر خود ، منشأ آن را به پشت ابرها می برد و بر آن است که اگر دستورات اخلاقی منشأ فرا انسانی نداشته باشد ، درهم می شکند. اما ماتریالیسم مارکس با دست گذاشتن روی تبارشناسی اجتماعی اخلاق نشان می دهد که همه مطلق های اخلاقی ، و در کنار آنها خودِ خدا ، ساخته خودِ انسان است. و جالب این است که همه مطالعات علوم اجتماعی و علوم طبیعی این تأکید مارکس بر زمینی بودن آنها را تأئید می کنند و آنهایی که در پی انکار منشأ زمینی اخلاق و مذهب و خدا هستند ، از کانت و پاسکال گرفته تا تالکوت پارسونز و میرسیا الیاد به ایمان گرایی ( فیده یسم ) یا نوعی تجربه درونی و اشراقی پناه می برند. استدلال کسانی که می ترسند نقد ماتریالیستی اخلاق ، هم بستگی انسانی و تعهد افراد به منافع نوع ِ انسانی را تضعیف کند ، در خوشبینانه ترین حالت به استدلال کسی می ماند که برای مقابله با نژادپرستی ، نظریه تکامل را کنار بگذارد و با چسبیدن به افسانه آفرینش ، بکوشد مردم را قانع کند که نسبِ همه مان به پدر و مادر واحدی می رسد.
اما تأکید ماتریالیسم تاریخی مارکس بر منشأ انسانی اخلاق برای بی اهمیت کردن آن نیست ، برای نشاندن آن در بستر دگرگونی های تاریخی و ارج گذاشتن به اخلاق آگاهانه انسانی در دورنمای تاریخی "ملکوت" آزادی است. در پاسخ آنهایی که کمونیست ها را به نفی مذهب ، اخلاق ، فلسفه ، سیاست و حقوق ، ومهم تر از آن ، به نفی "حقایقی ابدی همچون آزادی ، عدالت وغیره" متهم می کنند ، مارکس ( در مانیفست ، بخش دوم ) می گوید: " چکیده این اتهام چیست؟ محرک تاریخ ِ همه جوامع تاکنونی ، تضادهای طبقاتی بوده است که در دوره های مختلف ، اشکال مختلف داشته اند. این اَشکال هر چه بوده باشند ، استثمار بخشی از جامعه توسط بخشی دیگر ، حقیقت مشترک همه سده های گذشته است. پس جای تعجب نیست که شعور اجتماعی در طول قرن های متمادی ، علیرغم تنوعات و تفاوت ها ، در نوعی قالب عمومی حرکت کرده است ؛ قالبی که فقط با محو کامل تقابل طبقاتی به تمامی از میان می رود. انقلاب کمونیستی قطعی ترین گسست از مناسبات مالکیتی است که از گذشته برجای مانده اند ؛ پس جای تعجب نیست که در مسیر پیشرفت اش ، از افکاری که پسمانده گذشته هایند ، به قطعی ترین شکلی بگسلد". تأکید مارکس به معنای این نیست که اخلاق کمونیستی هیچ عنصری از گذشته در خود نخواهد داشت ، زیرا او منکر عناصر مثبت و با ارزش در میراث گذشته نیست و همان طور که اشاره شد او و انگلس از عناصر ارجمند مسیحیت اولیه ( یعنی مذهب دوران باستان ) با ستایش یاد می کنند و حتی جنبه هایی از آن را با سوسیالیسم قابل مقایسه می دانند. او می خواهد آینده گروگان گذشته و زمین گروگان آسمان نباشد. با همین جهت گیری است که ( در تز سوم در باره فوئرباخ ) تأکید می کند که "آموزش دهنده خود به آموزش نیاز دارد". هدف تأکید او این است که به پرولتاریا ( یا می توانید بگوئید ، انسان زحمتکش ِ رهایی جو ) هشدار بدهد که نیازی به آموختن "حقایق ابدی" از زبان فیلسوفان و پیامبران گذشته یا ناجیان و آموزگاران مدرن و گردن گذاشتن به مصلحت اندیشی های آنها ندارد. مارکس چند سال پیش از نوشتن "تزهایی در باره فوئرباخ" ، در پیش درآمد رساله دکترای خود ، از زبان "پرومته در زنجیر" (در نمایشنامه آخیلوس) آورده بود که: " مطمئن باشید ، من این سرنوشت مصیبت بارم را با بندگی شما عوض نخواهم کرد. بهتر که بنده این صخره باشم ، تا فرزندی فرمان بردار برای زئوس ِ پدر". آیا تردیدی وجود دارد که پرومتۀ مارکس همان پرولتاریاست؟
اما آیا پرولتاریا برای رسیدن به سوسیالیسم ، نخست باید همه اعتقادات مذهبی را کنار بگذارد؟ جواب این سؤال از نظر مارکسیست ها قطعاً منفی است. در واقع این ( در کنار ضرورت مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی ) دومین نقطه هم رأیی مارکسیست ها در باره مذهب است. مسلم است که مارکسیسم وارث سنتِ جناح رادیکال "روشنگری" است. و مارکس و انگلس دست آوردهای فکری آن را برای شکل گیری پیکار طبقاتی آگاهانه پرولتاریا بسیار کارساز می دانند. اما همان طور که پیشتر اشاره کردم ، آنها ضمن این که مانند متفکران عصر روشنگری ، مذهب را مجموعه ای از اعتقادات وَهم آلود می دانند و نقش اجتماعی آن را ، مخصوصاً در دنیای امروز ، در مجموع محافظه کارانه ارزیابی می کنند ؛ ولی برخلاف متفکران عصر روشنگری ، آن را صرفاً ساخته و پرداخته شارلاتان ها نمی دانند ، بلکه کارکردی اجتماعی برای آن قائلند که تا دوام دارد ، موجودیت اش ادامه خواهد یافت. بنابراین ، وقتی از جنبش انقلابی پرولتاریا صحبت می کنند ، هرگز منظورشان جنبش انقلابی کارگران بی خدا نیست. نه فقط آنها ، بلکه حتی پلخانف و لنین (که در برخورد با مذهب موضع تندتری دارند ) مخالف گنجاندن ماتریالیسم در برنامه های حزبی هستند. در واقع قبل از تکوین حزب – دولت های "کمونیستی" ، هیچ مارکسیستی خواهان گنجاندن ماتریالیسم در برنامه های حزبی و گذاشتن شرط بی خدایی در عضوگیری های حزبی نیست. فراموش نباید کرد که حتی در دوران استالین ماتریالیسم دیالکتیک و بی خدایی رسماً جزیی از اصول برنامه حزب کمونیست شوروی شمرده نمی شده است.
ابهام در تنظیم رابطه دو نقطه هم رأیی مارکسیست ها ، یعنی تأکید بر ضرورت مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی ، و تأکید بر خطر جدا کردن جنبش انقلابی کارگران بی خدا از کل جنبش انقلابی طبقه کارگر ، باعث شده است که بعضی جریان های چپ تأکید بر نقطه اول را نالازم و حتی نادرست بنامند. مثلاً اوتو مادورو ، فیلسوف و جامعه شناس نومارکسیستِ ونزوئلایی ، می گوید مذهب ضرورتاً عاملی محافظه کارانه در جامعه نیست ، بلکه "غالباً یکی از مجراهای اصلی ( و گاهی تنها مجرای ) دَم دست برای شکل گیری انقلاب اجتماعی است". یا جی.کی. نلسون مدعی است که واقعیت های اجتماعی نظر مارکسیست ها و فونکسیونالیست ها را در باره نقش محافظه کارانه مذهب تأئید نمی کند. و برای اثبات ادعای خود به نمونه هایی از حوادث دهه های اخیر اشاره می کند: نقش کاتولیسیسم در جنبش جمهوری خواهی ایرلند، نقش مارتین لوترکینگ و جریان او در جنبش حقوق مدنی امریکا در دهه ١٩٦٠ ، شاخه های مختلف الهیات رهایی بخش در دهه های ١٩٦٠ و ١٩٧٠ ، نقش خمینی در رهبری انقلاب ایران ، نقش کلیسای کاتولیک در شکل گیری جنبش "همبستگی" لهستان ، نقش فعال کشیشان سیاه و مخصوصاً اسقف توتو در مقاومت علیه رژیم آپارتاید افریقای جنوبی. ( به نقل از "جامعه شناسی" هارالامبوس ، ١٩٩٥ ، ص ٤٥٣ و ٣ – ٤٦٢ ).
به نظر من ، این انتقادات بر بدفهمی مضاعفی بناشده اند: بدفهمی ازنظریه مارکسیستی در باره مذهب ، و بدفهمی از نقش مذهب در بستر دگرگونی های اجتماعی معاصر. به چند دلیل: اولاً همان طور که پیشتر اشاره کردم ، مارکسیسم مدعی نیست که مذهب همیشه و در همه سطوح و حوزه های اجتماعی نقش محافظه کارانه دارد. نظر مارکسیسم در باره نقش محافظه کارانه مذهب ، عمدتاً ناظر به دوران مدرن و پیکارهای طبقاتی معطوف به سوسیالیسم است. به عبارت دیگر ، مارکسیسم منکر این نیست که مذهب تحت شرایط معینی ، حتی در دوران معاصر ، می تواند نقش مثبتی در تحولات اجتماعی داشته باشد ؛ ولی در مقابله با بهره کشی و همه اشکال و شرایط دوام آن ، در مجموع نقش مذهب را محافظه کارانه می بیند. ثانیاً اگر به گفته خودِ مارکس ( در مقدمه "نقد اقتصاد سیاسی" ) توجه کنیم ، می بینیم که از دیدگاه او ، دگرگونی ِ "صورت های ایدئولوژیکِ" روابط اجتماعی را نمی توان با دقتِ علوم طبیعی ردیابی کرد. همچنین او در یکی از فشرده ترین و جامع ترین جمع بندی های نظریه اش در باره رابطه دولت با ساختار اقتصادی جامعه ( در جلد سوم "سرمایه" ، فصل ٤٧ ) یادآوری می کند که زیر ساخت اقتصادی واحد ، در نتیجه اوضاع و احوال تجربی بی شمار متفاوت ، می تواند با روساخت سیاسی بی نهایت متنوعی همراه باشد که شناختن آنها فقط از طریق تحلیل شرایط مشخص تجربی امکان پذیر است. بی تردید ، این ملاحظه مارکس در باره دولت ، با قطعیت به مراتب بیشتری ، در باره مذهب نیز صادق است. ثالثاً در نمونه هایی که یاد می شود ، معمولاً نقش مثبت مذهب در برانگیختن اعتراض در یک سطح ، به معنای نقش مثبت آن در همه سطوح اجتماعی تلقی می شود ؛ در حالی که واقعیت های تجربی ضرورتاً درستی چنین تعمیمی را تأئید نمی کنند. مثلاً ما ایرانی ها بهتر می دانیم که هرچند نقش مذهب در برانگیختن انقلاب ایران علیه دیکتاتوری شاه غیرقابل انکار است ، اما نقش آن در طول مسیر انقلاب و در مجموعه حوادث چند دهه اخیر تاریخ ایران ، نه تنها محافظه کارانه ، بلکه فاجعه بار بوده است. همین نقش متناقض مذهب را می شود مثلاً در مجموعه تحولات چند دهه اخیر لهستان نیز ردیابی کرد. به نظر من ، تجربه الهیات رهایی بخش ، تجربه بسیار امید بخشی است که کمونیست ها به هیچ وجه نباید آن را نادیده بگیرند ؛ اما حتی دادن کارت سفید به همه جریان های آن قابل دفاع نیست. زیرا موضع بعضی از این جریان ها مثلاً در مورد برابری زن و مرد یا برخورد با حقوق هم جنس گرایان و بعضی حوزه های دیگر ، آشکارا محافظه کارانه است. به طور کلی ، کاهش دادن هدف های سوسیالیسم به رهایی از دیکتاتوری ، استعمار ، ستم ملی یا تبعیض نژادی و در یک کلام ( به قول مارکس در "مسأله یهود" ) به "رهایی سیاسی" ، پاک کردن صورت مسأله است. سوسیالیسم "رهایی انسانی" است که بدون رهایی از همه اشکال ستم و بهره کشی و نابرابری ، دست نیافتنی خواهد ماند.
ابهام در نظریه مارکسیستی مذهب. تاریک اندیشی مذهبی در تمام تاریخ طولانی خود، هرگز با چالشگر پیگیر و سمجی چون مارکسیسم روبرو نبوده است. پیش از ظهور مارکسیسم ، مخاطب همه منتقدان تاریک اندیشی مذهبی ، نخبگان و دانش آموختگان بوده اند ؛ مارکسیسم نخستین جنبش روشنگری بوده که خطاب به توده محرومان و محروم ترینان سخن گفته است ، خطاب به آنانی که آرام و سر به راه نگهداشتن شان ، وظیفه اصلی مذهب سازمان یافتۀ نگهبان نظم شمرده می شود. همچنین مارکسیسم نخستین جنبش روشنگری است که نورافکن خود را روی تناقض اخلاقی مذهبِ سازمان یافته متمرکز کرده است ، بر تناقض میان لالایی خواندن برای تهیدستان و محرومان ، و گره خوردن با ثروتمندان و بهره کشان. با این همه ، نظریه مارکسیستی مذهب ابهام ها و گسست هایی دارد که از کارآیی آن می کاهند. در اینجا من به بعضی از آنها اشاره می کنم.
١ – چشم گیرترین ویژگی مطالعات مارکسیستی در باره مذهب ، محدود بودن آنهاست. تقریباً هیچ یک از نظریه پردازان پرنفوذ مارکسیست مطالعه همه جانبه ای در باره مذهب انجام نداده اند. خودِ مارکس نمونه بسیار گویایی است. در واقع معروف ترین توصیف او از مذهب در نوشته ای آمده است که تکمیل ( یا بهتر بگوئیم ، پایان ) "نقد مذهب" را اعلام می کند. و این اشاره ای است به مطالعات فوئرباخ در باره مذهب. همه حرف های مارکس در باره مذهب ، در لابلای بحث های مربوط به مسائل دیگر بیان شده است. مورد انگلس ، البته فرق می کند. اما حتی او نیز ، جز در یکی – دو مورد ، در جریان بحث های دیگر است که به تحلیل مذهب می پردازد. "بنیادهای مسیحیتِ" کائوتسکی ، بی تردید تحقیق متمرکز و بسیار با ارزشی است ، اما بیش از آن که در باره چیستی مذهب باشد ، جامعه شناسی تاریخی مسیحیت نخستین است. همین را در باره آثار دیگر نظریه پردازان پرنفوذِ دوره گسترش مارکسیسم نیز می توان گفت. این ارزیابی ، مسلماً در مورد افرادی مانند ارنست بلوخ صادق نیست. اما فراموش نباید کرد که امثال بلوخ در سنت مارکسیستی ، معمولاً نویسندگانی آئین شکن تلقی شده و مورد بی توجهی قرار گرفته اند. البته ، محدود بودن مطالعات مارکسیستی در باره مذهب ، از ارزشمند بودن آنها نمی کاهد ، بلکه ( با توجه به دست آوردهای نسبتاً موفق ِ پیکار مارکسیست ها علیه تاریک اندیشی مذهبی ) نشان می دهد که با از میان برداشتن ابهام های موجود و پرداختن نظریه منسجمی در باره چیستی مذهب ، می شد و می شود دست آوردهای به مراتب بهتری داشت.
٢ – یکی از ابهام های نظریه مارکسیستی مذهب این است که از یک طرف نقد مذهب را بسیار با اهمیت می شمارد. مثلاً در همان نوشته معروف مارکس گفته می شود: "... نقد مذهب مقدمه هر نقدی است ... مذهب نظریه عمومی این جهان ، چکیده جامع آن ، منطق عامه پسند آن ، مایۀ آبروی معنوی آن ، غیرت آن ، تأئید اخلاقی آن ، مکمل پر ابهت آن ، و منبع عمومی تسلی و توجیه آن است... بنابراین ، نقد مذهب ، نقد نطفه ای دره اشک هاست ، دره ای که مذهب هاله تقدس آن است". این توصیف کوبنده ، قاعدتاً مخاطب اش را متقاعد می کند که نقد مذهب بسیار مهم است. اما از طرف دیگر ، درنگ بیشتر در نقد مذهب ، بی حاصل شمرده می شود. در همانجا گفته می شود: " ... بنابراین ، به محض این که جهان ِ فراسوی حقیقت از میان برخاست ، وظیفه تاریخ است که حقیقت این جهان را دریابد. به محض این که شکل مقدس از خود بیگانگی انسانی بر ملا شد ، وظیفه بی واسطه فلسفه ای که در خدمت تاریخ باشد ، است که اشکال نامقدس آن را برملا سازد. بدین سان ، نقد آسمان به نقد زمین تبدیل می شود ، نقد مذهب به نقد حقوق و نقد الهیات به نقد سیاست".
این ابهام دو برداشت متفاوت می تواند به وجود بیاورد. اول این که مذهب صرفاً بازتاب واژگونه روابط اجتماعی است ؛ بنابراین ، دلیلی ندارد بعد از فهمیدن رابطه آن با روابط اجتماعی واقعی ، باز همچنان به تحلیل تصویر واژگونه آنها بچسبیم. سخن دیگری از مارکس می تواند این برداشت را تقویت کند. او ( در "مسأله یهود" که حدود یک سال پیش از مقاله بالا نوشته شده ) می گوید: "مذهب خود محتوایی ندارد و نه با تکیه بر آسمان بلکه به اتکاء زمین زنده میماند ، و با از میان برخاستن واقعیت واژگونه ای که نظریه آن است ، به خودی خود فرو می پاشد". برداشت دوم می تواند این باشد که مذهب شکل بدوی حقوق و سیاست است ، بنابراین ، با پرداختن به نقد حقوق و سیاست ، نقد مذهب نیز مضمون روشن تری پیدا خواهد کرد. توصیف مذهب به عنوان "نقد نطفه ای" روابط اجتماعی واقعی ، در متن بالا ، این برداشت را می تواند تأئید کند. همچنین در تأئید آن به سخن انگلس ( در "لودویگ فوئرباخ..." ، بخش چهارم ) می توان استناد کرد که رابطه مذهب را با زندگی واقعی ، پرت تر و بیگانه تر از همه اشکال ایدئولوژیک دیگر می داند.
پذیرش برداشت اول ، با توجه به نظریه مارکسیستی در باره روابط زیر بنایی و روبنایی ، این سؤال را پیش می آورد که مگر حقوق یا سیاست ، و به طور کلی "صورت های ایدئولوژیک" دیگر ، بازتاب واژگونه روابط اجتماعی پایه ای نیستند؟ اما آیا این از اهمیت مطالعه مشخص و متمرکز روی هر یک از این "صورت های ایدئولوژیک" می کاهد؟ پاسخ مثبت به این سؤال به نفی تأکیدات مکرر خودِ مارکس و انگلس بر پیوند دیالکتیکی و کنش متقابل زیربنا و روبنا می انجامد. اما پذیرش برداشت دوم ، خواه ناخواه باعث می شود که رابطه مذهب نسبت به حقوق یا سیاست را مانند رابطه مثلاً باستان شناسی به تاریخ یا رابطه انسان شناسی به جامعه شناسی بدانیم. چنین فرضی مسلماً گمراه کننده است ، زیرا مذهب هر قدر هم که قدیمی تر از حقوق یا سیاست باشد ، فقط به گذشته مربوط نمی شود ، بلکه در امروز ِ جوامع انسانی نیز نقش بسیار فعالی دارد.
به نظر می رسد مارکس و انگلس ، بعداز کار فوئرباخ ، عملاً "نقد مذهب" را تمام شده تلقی کردند و یا به خاطر تمرکزشان روی کار سنگین نقد اقتصاد سرمایه داری ، دیگر مجالی برای پرداختن به مذهب پیدا نکردند. و در هر حال سرمشق آنها کم توجهی به مطالعات مربوط به مذهب را در میان مارکسیست ها به یک سنت تبدیل کرد.
٣ – ابهامی دیگر در نظریه مارکسیستی مذهب این است که از یک سو جدا کردن کارگران بی خدا و معتقد به مذهب را ، حتی در عضوگیری های حزبی ، نادرست می داند ؛ و از سوی دیگر ، احزاب سوسیالیست/کمونیست را به تبلیغ فعال علیه مذهب توصیه می کند. این ابهام در مارکسیسم روسی به یک تناقض آشکار تبدیل می شود. زیرا پلخانف و لنین و دیگران جای ابهامی باقی نمی گذارند که حزب باید علیه هرنوع باور مذهبی تبلیغ کند. اما آنها نظر خود را از پاره ای موضع گیری های خودِ مارکس و انگلس استنتاج می کنند. مثلاً همان طور که در بالا اشاره کردم ، مارکس ( در "نقد برنامه گوتا" ، بخش چهارم ) به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان یادآوری می کند که ضرورت مبارزه علیه "جادوگری مذهب" را در برنامه حزبی بگنجانند. اگر منظور او مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی باشد ، مسلم است که حزب با بیان روشن مطالبات خود رسماً می تواند به آنها اعلام جنگ بدهد ، بی آن که ضرورتاً نیازی به اشاره به منشأ مذهبی یا غیرمذهبی آنها داشته باشد ؛ اما اگر منظور او مبارزه علیه هرنوع اعتقاد مذهبی باشد ، آیا این توصیه ، خواه ناخواه به جدایی کارگران مذهبی از غیرمذهبی (دست کم) در سطح حزبی نمی انجامد؟
در هر حال ، این ابهام مایه آشفتگی های زیادی در جنبش سوسیالیستی بوده است ، نه فقط بعد از انقلاب اکتبر و غلبه مارکسیسم روسی ، بلکه حتی پیش از آن. همان طور که قبلاً اشاره کردم ، بعضی از رهبران سوسیال دموکراسی آلمان ، آن را نوعی مذهب در مقابل مذهب متعارف معرفی می کردند. به تجربه می دانیم که این "رقابت" به نفع سوسیالیسم نیست ، زیرا نه تنها به شکاف در جنبش کارگری دامن می زند ، بلکه به این شکاف رنگ تعصب آلودی می دهد که فائق آمدن برآن کار آسانی نیست. سوسیالیسم بدون پیکار علیه تاریک اندیشی ( مذهبی و غیر مذهبی ) ، و همچنین بدون پیکار برای متحد ساختن و متحد نگهداشتن بخش های مختلف طبقه کارگر ، رویایی دست نیافتنی خواهد ماند. بنابراین ، همه چیز و از جمله سرنوشت خودِ مارکسیسم به عنوان یک جریان فکری انقلابی ، به هم آهنگ کردن و هم آهنگ نگهداشتن این دو پیکار موازی و حیاتی بستگی دارد. مارشال برمن ، در مقاله ای که به مناسبت صد و پنجاهمین سالگرد مانیفست کمونیست نوشته ، خاطره زیبایی از هانس مورگن تاو ( تئوریسین بزرگ روابط بین الملل ) نقل می کند که به یک لحاظ می تواند به همین نکته مورد بحث ما روشنایی بیاندازد: پدر مورگن تاو پیش از جنگ جهانی اول در یک محله کارگری شهر کوبورگِ باواریا در آلمان پزشک بوده و موقع عیادت از بیمارانش ، غالباً پسر کوچک اش را نیز با خود همراه می برده است. بسیاری از بیماران ِ در حال مرگ او ، گرفتار بیماری سل بودند و پزشک برای نجات آنها عملاً نمی توانسته کاری انجام بدهد و تنها به آنها کمک می کرده که با عزتِ نفس بمیرند. و وقتی آخرین خواست آنها را می پرسیده ، بسیاری از کارگران می خواسته اند که هنگام دفن ، همراه مانیفست کمونیست به گور سپرده شوند و از پزشک شان خواهش می کرده اند مواظب باشد که کشیش مانیفست را با انجیل عوض نکند ( برمن ، ١٩٩٩ ، ص ٢٥٣ ). بی تردید ، این خاطرۀ هیجان انگیز نشان دهنده عمق گره خوردگی انبوهی از کارگران آن دوره آلمان با آرمان بزرگ سوسیالیسم است. اما بی درنگ این سؤال به ذهن آدم خطور می کند که آیا همه کارگران باواریا یا حتی کوبورگ احساسات مشابهی نسبت به مانیفست و انجیل داشته اند؟ به تجربه آن چه چند سال بعد در آلمان اتفاق افتاد ، می دانیم که جواب این سؤال منفی است.
٤ – کم توجهی به مطالعه همه جانبه مذهب در میان مارکسیست ها باعث شده که "نقد مذهب" از سطح کلی فراتر نرود. در نتیجه ، در نوشته های متفکران اصلی دوره گسترش مارکسیسم ، با نظریه منسجمی در باره مذهب که بر تعریفات و مفهومات دقیقی استوار باشد ، روبرو نیستیم. مثلاً وقتی از نقش اجتماعی مذهب ، یا از ضرورت مبارزه با مذهب ، صحبت می شود ، غالباً معلوم نیست منظور دستگاه مذهب است یا مجموعه باورهای مذهبی مومنان ؛ صحبت از مذهب مسلط در جامعه است یا مذهب اقلیت. غالباً تمرکز روی کارکرد مذهب در تنظیم رابطه طبقات ، که البته به درستی مشغله اصلی مارکسیست هاست ، کارکرد های دیگر ِ مذهب را در سایه قرار می دهد. در نتیجه ، حتی در رابطه با کارکرد طبقاتی مذهب مسائل مهمی در ابهام می مانند. مثلاً یکی از مهم ترین مسائلی که در این نوشته ها بی جواب می ماند ، یا فراتر از آن ، حتی به صورت سؤال طرح نمی شود ، این است که چگونه مذهب می تواند علیرغم ستیزهای کم و بیش دائمی میان طبقات ، پیوند مومنان طبقات بالا و پائین را حفظ کند و به قول معروف ، گرگ و میش را در کنار هم به آبشخور بیاورد. همان طور که در بالا اشاره کردم ، این یکی از سؤالات مهمی بوده که ذهن متفکر بزرگی مانند آنتویو گرامشی را در "یادداشت های زندان" به خود مشغول می داشته است.
مجموعه این ابهام ها وگسست ها نشان می دهد که جنبش سوسیالیستی ، مخصوصاً در قرن بیست و یکم که سرمایه جهانی فاصله میان پیروان مذاهب مختلف را از میان برداشته ، به تقابل های مذهبی دامن زده و ابعادی جهانی بخشیده است ، برای دست یافتن به مبانی یک استراتژی منسجم در قبال مذهب ، به ابزارهای نظری دقیق تر و کارآمدتری نیاز دارد. فراموش نباید کرد که شکل گیری اولیه نظریه مارکسیستی مذهب در دورانی و در مناطقی از جهان صورت گرفته که مارکسیست ها عمدتاً با مسیحیت روبرو بودند و حتی تصادم میان شاخه های مختلف آن آشکارا فروکش کرده بود. و بنابراین از مسائل مربوط به رویارویی های کنونی مذاهبِ گوناگون چندان خبری نبود.
مذهب و مسأله مرگ
حوادث دهه های اخیر بعضی از مارکسیست ها را نیز به تأمل بیشتر در باره مذهب و توضیح علل و پی آمدهای فعال شدن بنیادگرایی های مذهبی وا داشته و در این میان کارهای با ارزش قابل توجهی هم صورت گرفته است. یکی از این کارها مطالعه ای است که آلکساندر ساکستون ، مارکسیست امریکایی در باره مذهب انجام داده و چکیده مطالعات پانزده ساله اش را در کتابی با عنوان "مذهب و چشم انداز انسانی" در سال ٢٠٠٦ منتشر کرده است. به نظر من ، اهمیت کار ساکستون در این است که روی مسأله مرگ متمرکزمی شود و آن را پایه روانی کشش به مذهب در زندگی تک تک افراد انسانی معرفی می کند. تز ساکستون می تواند یکی از گسست های اصلی در نظریه مارکسیستی مذهب را پر کند. مارکسیست ها تاکنون روی توضیح کارکرد اجتماعی مذهب متمرکز بوده اند و زمینه روانی آن را تقریباً نادیده گرفته اند. او با دست گذاشتن روی رابطه مذهب و مسأله مرگ ، سعی می کند به هسته مرکزی مذهب ، یعنی بخش ثابت آن در همه مذاهب و در همه دوران های جامعه انسانی ، روشنایی بیندازد. ساکستون معتقد است که هسته مرکزی مذهب محکم تر از آن است که به این زودی ها و به سادگی از بین برود. اما او نقش اجتماعی مذاهب سازمان یافته و رقابت و دشمنی های آنها را در قرن بیست ویکم ، مخصوصاً با توجه به بحران زیست محیطی کنونی و احتمال استفاده از سلاح های کشتار توده ای ، بسیار خطرناک می داند و برای مقابله با این خطر ، ضرورت همکاری با مذهبی های مترقی را مورد تأکید قرار می دهد و این همکاری را مخصوصاً برای متحد کردن جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر تعیین کننده می داند. با توجه به اهمیت کار ساکستون ، در زیر گزارش بسیار کوتاهی از تزهای اصلی او را می آورم .
١ – مذهب چیست؟ از نظر ساکستون دست یافتن به تعریفی جامع از مذهب برای تحقیق علمی در باره آن اهمیت دارد. تعریف پیشنهادی خود او چنین است: "مذهب اعتقاد به نیرو ( یا نیروهای ) روحی فوق انسانی و فوق طبیعی ، اما انسان گونه ای است که در طبیعت ( یا بر فراز آن ) عمل می کنند". از نظر او صفت "انسان گونه" ( آنتروپومورفیستیک ) در این تعریف ، تعیین کننده وغیر قابل حذف است. باید توجه داشت که این یک تعریف کمینه است و او با این تعریف می کوشد ، به پیروی از ادوارد تایلور ، روی فصل مشترک همه باورهای مذهبی دست بگذارد تا عمومیت کشش به مذهب در ذهن انسان را نشان بدهد. همچنین باید توجه داشت که هر نوع اعتقاد به مذهب ، ضرورتاً اعتقاد به "خدا" به مفهومی که در مذاهب یکتا پرست ( مونوته یست ) می بینیم ، نیست. زیرا در مذاهب یکتا پرست خدا یک هستی فراطبیعی است و به این اعتبار ، درکی دوگانه گرا از هستی وجود دارد. در حالی که در مذاهب یگانه گرا ( مونیست ) و یا در اعتقاد به همه خدایی یا وحدت وجود ( پان ته یسم ) خدا و طبیعت جدا از هم نیستند و هستی به خالق و مخلوق تقسیم نمی شود. مثلاً وقتی مولوی می گوید "چون که بی رنگی اسیر رنگ شد/ موسیی با موسیی در جنگ شد" ، به همین وحدت اشاره می کند. و همین طور هر اعتقاد به نیروی روحی ، ضرورتاً اعتقاد به هستی واحد یا اعتقاد به خدای واحد نیست. مثلاً در روح باوری ( آنی میسم ) با اعتقاد به نیروهای روحی گوناگون روبرو هستیم. بنابراین ، ساکستون که در پی ِ یافتن فصل مشترک میان همه اعتقادات مذهبی و نیز میان مذاهب "تکامل یافته" و روح باوری است ، در تعریفِ خود می کوشد اختلافات آنها را دور بزند.
٢ – سرآغاز مذهب. تز مرکزی ساکستون چنین است: "زمانی نه چندان دور در گذشتۀ سیاره ما ، حیوانی که احتمالاً بعضی وقت ها روی دو پا راه می رفت و لای پاهایش را با انگشتانش می خاراند ، به وجودِ فردی ِ خود آگاهی یافت و مرگِ بازگشت ناپذیر را بازشناخت. این دو دریافت شاید جداگانه حاصل شده باشند ؛ اما هنگامی که برداشت دوم استوار برجای نشست ، حیوان مذهب را ابداع کرد و به نخستین انسان تبدیل شد". ( ساکستون ، ٢٠٠٦ ، ص ٥٥ )
ساکستون عمداً تز خود را به این صورت بیان می کند و عمداً آن را یک اسطوره می نامد ، یک اسطوره جدید. اما می گوید ، اسطوره من از اسطوره های قدیمی مانند گیل گمش ، موسی یا پرومته ، کوتاه تر و ساده تر است و نیز احتمالاً ساده تر و باورکردنی تر از اسطوره های جدیدی مانند آنچه تایلور ، دورکیم یا فروید بیان کرده اند. و منظور او از اسطوره جدید ، البته ، فرضیه است. او می گوید اسطوره های قدیمی معمولاً اعتقاد به نیروهای فوق طبیعی را منتقل می کنند ؛ اما فرضیه ها مطلبی را بیان می کنند که اثبات علمی درستی و نادرستی آن امکان پذیر باشد. و یادآوری میکند که با آوردن کلمه "ابداع" در تز یاد شده ، خواسته است یک فرضیه را بیان کند و نه یک اسطوره را. به هر حال او با این فرضیه ، چیزی را بیان می کند که آن را "بحران آگاهی" می نامد ، آگاهی از مرگ فردی. او می گوید چون نیاگان ما پیش از انسان شدن ، به صورت گروهی می زیستند ، پس بحران آگاهی بدون زمینه اجتماعی تصور ناپذیر است. اما چون نخستین یورش ِ بحران ، روانی بود و با آگاهی از مرگ فردی فرود آمد ، نخست باید آن را به عنوان یک حادثه درونی و یک تجربه درون نگرانه بررسی کرد.
ساکستون با تأئید نظریه جا افتاده ای که مذهب را محصول ترس میداند ، یادآوری می کند که شاید دقیق تر و بهتر آن است که سرآغاز مذهب را نه در وحشتِ تنها ، بلکه در همنوایی وحشت و امید جای بدهیم. چکیده توضیح او در این باره چنین است: برای غالب جانوران ، وحشت یک چیز ِ گاه به گاهی و آنی است که با خطر بی واسطۀ مرگ برانگیخته می شود. و در میان حوادث تهدید کنندۀ زندگی ، فاصله های تغذیه خون سردانه و بازیافت آرامش قرار دارند. والتر بورکرت گفته است: "شاید ما از خود بپرسیم که چگونه گله گور خرها و گوزن های افریقایی می توانند در حضور شیرها بچرند. شیرها حمله خواهند کرد... اما فقط در لحظه خطر بی واسطه است که یک حیوان به گریز می افتد ؛ دیگران نیروی خود را ذخیره می کنند و به چرا ادامه می دهند و به زودی حیوانی هم که توانست این بار از چنگال جانور مهاجم بگریزد ، به آنها ملحق می شود. آنها چه می توانند بکنند؟ اما انسان ها از آنجا که آگاهانه می کوشند محیط شان را کنترل کنند ، خاطره های شان را به حافظه بسپارند و آینده را پیش بینی کنند ، نمی توانند حضور کشدار شیرها را فراموش نمایند". آگاهی موارد وحشت را ، همراه با واکنش های آکنده از درماندگی که بر می انگیزد ، دائمی و بی امان می سازد. وحشت و واکنشی که به طور بی پایان ادامه یابد ، برای موجود زندۀ محکوم به آگاهی به نحو مرگ باری مختل کننده خواهد بود. پس آگاهی را باید نفرین شدگی بدانیم یا هم چون نقطه اوج تکامل و پیروزی ارج بگذاریم؟ هر دو. اما تکامل با دادن موهبتِ الفت به بعضی انواع گزین شده – به ویژه جانوران شکارگری که بچه های محدودشان به مواظبت طولانی مادری نیاز دارند – این بن بست را پیش بینی کرده بود. این موهبت برای جانوران شکارگر که وضعیت زیستی شان با تحمیل مرگ بر موجودات دیگر تعریف می شود ، شاید طنز آمیز به نظر برسد. اما برای آنها الفت همچون پادزهر ِ مرگ عمل می کند. و اما برای انسان های شکارگر ، آگاهی که وحشت مرگ را گریزناپذیر ساخته است ، ولع پیوندِ دائمی را نیز چاره ساز می کند. پیوندِ مادر و فرزندی ، مانند تمایلات جنسی به والایش ها و تلطیف های ظریف کارانه میدان می دهد. همین فرایند روانی است که پل رادین آن را "خیال پردازی های جبرانی" می نامد.
با توصیف تفصیلی چنین فرایندی است که ساکستون فرضیه اش را به صورتی قطعی تر ، طرح می کند: "هنگامی که پیدایش آگاهی ، دانایی به مرگ فردی را تحمیل کرد، نیاگان ما با نسبت دادن پنداشت هایی انسان گونه به طبیعت ، در پی ِ پناه از این وحشت برآمدند و به آن پنداشت ها هم چون موجودات روحی ، واقعیت بخشیدند". ( ص ٦٣ ).
٣ – "تکامل" مذهب. چکیده نظر ساکستون در این باره چنین است: پنداشت های موجودات روحی ، در آغاز باید در موقعیت هایی به شدت محلی ظاهر شده باشند ، در آن صخره ، این چشمه آب ، آن غار یا فلان لبۀ لیز سنگِ برآمده از میان آب. این جایگاه ها همچون محل سکونت موجوداتی نامرئی در می آیند که با ما تماس های آشنای مهربانانه یا دشمنانه برقرار کرده اند. این روح گرایی (آنی میسم) است. وظیفه روانی آن در بی واسطه گی مطلق آن نهفته است. اما چگونه این ارواح محلی به اعماق جهان راه یافته اند؟ با این سؤال است که خیال دامنه های یک نیروی آفرینش گر ِ سایه وار را لمس می کند و باز می گردد. و این یگانه گرایی (مونیسم) است. یگانه گرایی روی دیگر سکۀ روح گرایی است. این دو سو تقسیم ناپذیر ، ولی در تنش اند. رشته مفهوم پردازی ها از روح گرایی شروع می شود و به طرف موجودات روحی بزرگ تر و نیرومند تر حرکت می کند. چرا؟ توضیحات متعددی در باره این حرکت وجود دارد. تایلور آن را صرفاً حرکت فکری صعودی می بیند. جامعه شناسانی مانند دورکیم و وبر آن را تابعی از پیدایش واحدهای سازمان اجتماعی بزرگ تر و کارآمدتر ( از گروه به قبیله ، از قبیله به شهر- دولت و غیر آن ) می دانند. اما ساکستون قبل از هرچیز بر ضرورت تمرکز روی فهم منطق درونی این حرکت تأکید می کند: آن چه در آغاز به کشف موجودات روحی دامن زد ، نیاز روانی به نیرومند شدن در مقابل وحشت های طبیعت ، یعنی در مقابل مرگ بود. اما ارواح آنی میستی در درون طبیعت جای دارند. و سر انجام ، همه موجودات روحی که در درون طبیعت و تابع آن پنداشته می شوند ، به لحاظ مفهومی قاعدتاً باید در دفاع از انسان ها در مقابل طبیعت ، ناتوان شوند. این پویایی است که مفاهیم الوهیت را از روح گرایی به طرف چند خدایی ( پولی ته یسم ) ، وحدت وجود ( پان ته یسم ) ، و نهایتاً به یکتا پرستی ( مونوته یسم ) که شاید از تصور هر موجود روحی شخصیت یافته به یگانه گرایی (مونیسم) نزدیک تر باشد ، پیش می راند. حتی وحدت وجود ، علیرغم جذابیت های زیادی که دارد ، نمی تواند نیاز به دفاع در مقابل طبیعت را ارضاء کند ؛ زیرا الوهیتِ پان ته یستی ، به خاطر این که مساوی با طبیعت است ، در درون طبیعت باقی می ماند و نه بیرون از آن و بر فراز آن. به این ترتیب ، جستجوی امنیت روحی در یکتا پرستی ، یعنی اندیشه خدای آفریدگار شخصیت یافته است که به نقطه توقف منطقی خود می رسد.
اما حرکت معکوسی هم وجود دارد. مفهوم آفریدگار - حتی هنگامی که همچون پدرسالار ریش سفیدِ آشنایی که انگشت جادویی اش را به طرف انسان دراز کرده - تصویر می شود ، یک انتزاع فکری باقی می ماند. چنین خدایی بیش از آن دور است که نگران این غار یا آن چشمۀ آب ، دردِ آرتروز زانوی من یا شیفتگی شوهرم به زن سلیطۀ دم ِ در مان باشد. بنابراین از جمع خدایان دوباره به روح گرایی باز می گردیم ، به قدیس های محلی ، به ضریح های کنار جاده ، به تعویذها و دعاهای اتوموبیل ها. این بازگشت ، به لحاظی به خاطر فرار از انحصار روحانیت حرفه ای و دستگاه های مذهبی نهادی است که در تاریخ ، "پیشرفتِ" به سوی یکتاپرستی را همراهی می کنند. مذهب ، بنا به این فرضیه ، از پیوند عاطفی با موجوداتی روحی که دَم دست احساس می شدند ، آغاز شد. دسترسی به خدایی که دست اش به عالم نظم می بخشد ، به هر حال ، آسان نخواهد بود ؛ مخصوصاً هنگامی که به لحاظ تاریخی ، ظاهراً به پشت دیوارهای معابد رسمی و سلسله مراتبِ روحانیت انحصارگر پس کشیده باشد. این خدای پنهان همچنین خدایی است که عارفان در پی اش هستند. اما او در عمیق ترین سطح ِ انتزاع مفهومی قرار دارد. بنابراین ، حرکت های معکوس دوباره می توانند آسمان و زمین را با فرشتگان و شیاطین پر کنند ؛ اینها-همان گونه که در مسیحیت و اسلام می بینیم- بوسیله پادشاه یکتاپرستانه شان نظم داده می شوند ؛ یا - آن گونه که در هندوگرایی و بوداگرایی دیده می شود- در میدان نیروی یک آفریدگار یگانه گرایانه مهار می شوند.
٤ – جنبه اجتماعی مذهب. تز مرکزی ساکستون پیدایش مذهب را در دوران شکارگری انسان قرار می دهد ؛ یعنی پیش از شکل گیری طبقات و جامعه طبقاتی. او می گوید: تا آنجا که من می دانم ، انسان شناسی جامعه پیشینی را که در آن اصلاً از باور مذهبی خبری نبوده باشد ، نشان نمی دهد. به این ترتیب ، مذهب در بین باستانی ترین و همگانی ترین پیوستگی های فرهنگی است و مانند توانایی ابداع و یادگیری زبان ، شاید مقدم بر فرهنگ انسانی بوده باشد. " آنچه به روشن ترین نحوی انسان را از انواع دیگر متمایز می سازد و به او قدرت کنترل بر آنها را می بخشد ، فرو رفتن او در فرهنگ است. فرهنگ - که به وسیله زبان از آگاهی به بار آمد - شاید بدون به میان آمدن موجودات روحی برای حمایت از آگاهی در برابر وحشتِ فلج کنندۀ مرگ ، زهدان باروری پیدا نمی کرد". حتی فراتر از این ، ساکستون پیدایش مذهب را به دوره ای نسبت می دهد که هنوز تکامل بیولوژیک انسانی به طور قطعی پایان نیافته بود.( در این باره نگاه کنید به ص ١٩٣ – ١٨٠ ). اما او با همه تأکیدی که روی توضیح روان شناختی زمینه پیدایش و دوام مذهب دارد ، آن را کافی نمی بیند و توضیح فرهنگی یا اجتماعی مذهب را ضروری و حیاتی می داند.
ساکستون این ادعا را که مذهب اخلاق را به وجود آورده ، نادرست می داند و می گوید مبنای اخلاق ، یعنی روابط متقابل اجتماعی میان اعضای گروه ، پیش از زبان و حتی پیش از شکل گیری انسان کنونی وجود داشته و با پیدایش گروه های انسانی شکل گرفته است. اما او نقش مذهب را در حفظ اخلاق اجتماعی مهم می داند. با انتقال به جوامع کشاورزی و شکل گیری نابرابری های اجتماعی ، بهره کشی ، اخلاق برابری طلب جوامع ابتدایی را کنار می زند. و به موازات این ، در جوامع کشاورزی ، تشریفاتِ تنظیم رابطه میان جامعه و موجودات روحی از طریق مهارت های جدیدی انجام می شود و به ترتیب ، گروه اجتماعی روحانیان به وجود می آید که افراد با نفوذی هستند و با رؤسا و جنگجویان پیوند دارند و از نابرابری های گسترش یابنده نفع می برند و حمایت می کنند. در اینجا مذهب نقش دوگانه ای بازی می کند: از یک سو انسجام تجمعات انسانی را در دوره از هم پاشیدگی جوامع شکارگر و انتقال به جوامع کشاورز حفظ می کند و از سوی دیگر به نابرابری و بهره کشی جنسی و طبقاتی در حال شکل گیری مشروعیت می بخشد ؛ از یک سو ، از همبستگی جامعه برای مقابله با طبیعت و "دیگران" پاسداری می کند ، و از سوی دیگر ، به منافع بهره کشان درون جامعه تقدس می بخشد.
٥ – مذهب و امپراتوری شیطان. از نظر ساکستون، مذهب که برای مقابله با شر طبیعی ، یعنی وحشتِ مرگ به وجود آمده بود ؛ با شکل گیری جامعه طبقاتی ، شر اجتماعی را ابداع می کند. شر اجتماعی از ستیز درون گروهی بر می خیزد. در جوامع شکارگر که انسان در دسته های کوچک و اجتماعات پراکندۀ دور از هم زندگی می کرد ، هویت اخلاقی احتمالاً به اعضای هر گروه محدود می شد. در این دوره ، برخورد دسته های مختلف با یک دیگر ، اتفاقی ، ولی غالباَ خون بار بود. آنها یک دیگر را مانند حیوانات مهاجم یا حتی خطرناک تر می نگریستند. بنابراین برای هرگروه معین ، اکثریت موجودات انسانی ، به قلمرو بیگانۀ شر طبیعی تعلق داشتند. اما تحت نفوذ مذهب ، شر اجتماعی به طرف شر طبیعی لغزید و هر دو به سوی شر مطلق رانده شدند. این حرکت با همان منطق حرکت از روح گرایی به طرف یکتاپرستی پیش می رود. خدای آفریدگار واحد ، باید نه تنها آفریدگار طبیعت ، بلکه همه انسان های دیگر نیز انگاشته شود. این حرکت فکری ، شر و خیر را از هم جدا می نماید ، از قالب های طبیعی و اجتماعی انتزاع می کند و به آنها خصلت خدایی می بخشد. روحانیت بخشیدن به شر و ارتقاء آن تا سطح کیهانی ، هزینه ستیز اجتماعی را برای طرف های درگیر در آنها افزایش می دهد ، مدافعان اخلاق اجتماعی را نیرو می بخشد و زرادخانه بهره کشان جنسی و طبقاتی را به شدت تقویت می کند.
از طرف دیگر ، روحانیت بخشیدن به شر ، دشمنی میان پیروان مذاهب مختلف را پر دامنه تر و خونبارتر می سازد. ساکستون می گوید: " فرهنگی که با بهره کشی می ماند ، گروگان مسأله شر است". مذهب و جنگ در سراسر تکامل فرهنگی انسان دوش به دوش هم حرکت کرده اند. آموزش غالب مذاهب در بعضی از زمان ها و بعضی از مذاهب در همه زمان ها ، اکثریت بشریت را محکوم به تباهی و عذاب دانسته اند. مذاهب به طور ریشه ای در مقابل هم قرار دارند. مذهب که ظاهراً برای مقابله با شر به وجود آمده ، نه تنها در مقابله با آن شکست خورده و نیروی خود را تحلیل برده است ؛ بلکه از مسأله شر یک امپراتوری ساخته است ، امپراتوری شیطان.
با توجه به نگرش مذهب به مسأله شر ، ساکستون می گوید، مذهب با این که در بخش بزرگی از تاریخ انسانی در کمک به بقای انسان و تقویت همبستگی جامعه انسانی نقش مهمی داشته ، ولی اکنون که بشریت در سایه بحران زیست محیطی و خطر به کارگیری سلاح های کشتار توده ای قرار گرفته ، نقش مخربی پیدا کرده است. زیرا اولاً مذاهب به خصومت های موجود دامن می زنند و عملاً در میان پیروان خود ، بی تفاوتی به رنج پیروان مذاهب دیگر را تقویت می کنند. ثانیاً با اشاعه اعتقاد به مشیت الهی ، و خدای همه دان و همه توانی که رستگاری ما را می خواهد ، خطر زیست محیطی و جنگ های هولناک هسته ای را در نظر پیروان خود کم اهمیت جلوه می دهند.
٦ – ضعف نقد مارکسیستی مذهب. سکستون نقد مارکسیستی مذهب را نا موفق می داند و معتقد است که مارکسیست ها باید به یک نظریه ماتریالیستی در باره مذهب دست یابند. او می گوید مارکس و انگلس عملاً از نظریه فوئرباخ در باره مذهب فراتر نرفتند و بعدها به خاطر کارهای بسیار مهم تری که در دست داشتند ، مجال پرداختن به مسأله مذهب را نیافتند. و بعد از آنها نیز مارکسیست های دیگر نیاز به تمرکز بیشتر روی این مسأله را احساس نکردند ، زیرا در دوره پیشروی سکیولاریسم و عقب نشینی اجتماعی مذهب قرار داشتند و فکر می کردند که مذهب در حال از بین رفتن است. ساکستون دوره دویست ساله میان اوج گرفتن روشنگری قرن هژدهم تا نیمه قرن بیستم را ، دوره پیشروی سکیولاریسم می نامد و معتقد است از نیمه قرن بیستم به این طرف ، اندیشه مذهبی ضد حمله خود را آغاز کرده است. با توضیحاتی که دادم ، روشن است که از نظر او ، ضعف اصلی نظریه تاکنونی مارکسیستی در باره مذهب ، بی توجهی ، به مسأله مرگ فردی است ؛ مسأله ای که همیشه بر ذهن تک تک افراد انسانی سنگینی می کند.
ساکستون معتقد است که ضدیت مارکسیسم با هرنوع اعتقاد مذهبی ، مانعی جدی بر سر راه عملی شدن طرح اصلی خودِ مارکسیسم ، یعنی اتحاد طبقاتی کارگران ، ایجاد کرده است. البته او خواهان عدم انتقاد از مذهب یا اعتقادات مذهبی نیست و حتی آن را خطرناک می داند. او می گوید واگذاشتن ابتکار مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی به مذهبی های میانه رو اشتباه بزرگی است ؛ زیرا حتی اگر خواهان تقویت معتقدان میانه رو مذهب هستیم ، ابتکار مبارزه را نباید به آنها بسپاریم. فراموش نباید بکنیم که خودِ آنها در بعضی حوزه ها با تاریک اندیشان اشتراکات انکار ناپذیری دارند.
نکته پایانی
حتی اگر با هیچ یک از تزهای ساکستون موافق نباشیم ، دست کم باید بپذیریم که او روی مسائل بسیار مهمی دست گذاشته است. من با این که بعضی تزهای او را قانع کننده نمی یابم و نیز ناپیوستگی هایی میان بعضی از تزهای او می بینم ، اما معتقدم ، تز مرکزی او ، یعنی رابطه مذهب با مسأله مرگ فردی ، به جنبه مهمی از روانشناسی انسانی روشنایی می اندازد و یکی از دلائل دوام مذهب در جامعه انسانی را نشان می دهد. او خود با پای بندی به منطق مطالعه علمی ، کارش را یک فرضیه می داند ، یعنی آغاز راه و نه پایان آن.
در هر حال ، دو نکته را باید به خاطر بسپاریم: نخست این که کمونیست ها نمی توانند با نادیده گرفتن مذهب ، در پیکار برای سوسیالیسم پیشروی کنند. مذهب هنوز همچنان با ماست و به سادگی نیز از میان رفتنی نیست. و مشکل این است که نه می توان با مذهب کنار آمد ، و نه می توان همه معتقدان به آن را مرتجع نامید. مگر نه این است که پایگاه اصلی مذهب در میان همان طبقاتی است که امید و سرنوشت بشریت را رقم می زنند؟ دوم این که مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی ، به نظریه ماتریالیستی منسجمی در باره مذهب نیاز دارد که ما هنوز با آن فاصله داریم.
******
[١] در این نوشته "مذهب" را مترادف "دین" به کار برده ام ، زیرا گرچه این دو اصطلاح در ادبیات اسلامی معنای یکسانی ندارند ، ولی در فارسی امروزی مترادف هم به کار می روند و اولی فعال تر از دومی به کار گرفته می شود.
مشخصات بعضی از منابع یاد شده
Berman,Marshall: Adventures in Marxism, 1999, Verso
Haralambos,Michael & Holborn, Martin: Sciology, 1995, HarperCollins
Kiernan,Victor: New Left Review, I/190 – Nov/Dec 1991
Kolakowski,Leszek: Main Currents of Marxism, Vol. 3, 1978, Oxford University Perss.
McLellan, David: Marxism and Religion, 1987, McLellan Press.
Saxton, Alexander: Religion and the Human Prospect, 2006, Monthly Review Press
Senghaas, Dieter: The Clash within Civilizations, 2002, Routledge, London and New York
Turner,Bryan S: Religion and Social Theory, 1991, Sage Publications
Vaticanwebsite, http://www.vatican.va/roman_curia/congregations/cfaith/documents/rc_con_cfaith_doc_19840806_theology-liberation_en.html
INSTRUCTION ON CERTAIN ASPECTS OF THE "THEOLOGY OF LIBERATION" from the Congregation for the Doctrine of the Faith

بايگانی وبلاگ

درباره من

نيما انصاري
اساس سوسياليسم انسان است چه در ظرفيت جمعي و چه فردي. سوسياليسم جنبش بازگردان اختيار به انسان است. منصور حكمت...... انقلاب، قابله‌ی هر جامعه‌ی كهنه‌ای است، كه نظم نوينی را آبستن باشد.(كارل ماركس)
مشاهده نمايه کامل من