گل صحرائى لت و پار شده
گل صحرائى لت و پار شده
"گل صحرائى" داستان واقعى واريس ديرى است که کودکيش را در ميان قبايل چادر نشين سوماليائى، پابرهنه و زير تابش شديد آفتاب دنبال پيدا کردن آب و چراندن حيوانات گذراند و در پنج سالگى ختنه شد و بخش اعظم دستگاه تناسلى او را زنى کولى با تيغ ريش تراشى کند شده اى بريد و بعد او را چنان به هم دوخت که حتى ادرار کردن ساده هم به نوعى شکنجه تبديل شد. او زمانى که تنها ١٢ سال سن داشت از دست پدرش که مى خواست او را بزور به مرد شصت ساله اى شوهر دهد فرار کرد و بدون اينکه کوچکترين تصورى از دنياى بزرگ خارج از ايل و چادر و قبيله داشته باشد، پا در مسير زندگى نهاد و نهايتا سرسختى و شجاعت و پشتکارش او را به نمايشگاههاى مد لندن و نيويورک و ميلان و پاريس رساند و به او شهرت جهانى داد. او اکنون سفير مخصوص سازمان ملل در سومالى و يکى از فعالين مبارزه با مثله کردن دختران در سطح بين الملى است. واريس ديرى با زبانى ساده و شيوا داستان زندگى پر پيچ و خم خود را بازگو مى کند. او به قول خودش يکى از خوشبخت ترين و معدود زنانى است که توانسته است از جهنمى که برايش تعيين شده بود فرار کند و مسير زندگى خود را طورى ديگر انتخاب نمايد. براى ميليونها زن و دختر جوانی که در جوامع عقب مانده و سنتى اسلام زده گير افتاده اند، راه برون رفتى وجود ندارد. بجز خودکشى و خودسوزى که شمار زيادى به آن دست مى زنند.
برجسته ترين بخش اين کتاب، داستان دردناک و متاثر کننده او در رابطه با ختنه شدن، اين سنت غير انسانى و وحشيانه در بين مردم سومالى و بسيارى ديگر از کشورهاى آفريقائى و مخصوصا کشورهائى که اسلام در آنها نفوذ دارد، است. او سنتها را زير پا مى گذارد و براى اولين بار در سطح بين المللى در مورد اين تجربه و بلائى که روزانه بر سر هزاران دختر بچه مى آيد صحبت مى کند. واريس مى نويسد: "مامان يک تکه چوب را از شاخه درخت کهنى کند و آنرا بين دندانهاى من گذاشت که گازش بگيرم. بعد من را روى سنگ گذاشت و خودش پشت من نشست و بدن من را محکم بين پاهايش نگه داشت و دستهاى مرا دور رانهايش قرار داد که تکان نخورم. من از ترس يخ زده بودم. خاطره چهره شکنجه شده امان خواهر بزرگترم، دوباره در ذهنم زنده شد و پيش خودم گفتم، درد زيادى را بايد تحمل کنم. به زن کولى که روبرويم نشسته بود و داشت حاضر مى شد خيره شدم. قيافه اش شبيه همه زنان معمولى سوماليائى بود با يک روسرى رنگى دور سرش و پيرهن رنگارنگ کتانى برتن. منتها مطلقا هيچ لبخندى بر لب نداشت و خيلى جدى با يک نگاه مرده در چشمانش به من مى نگريست. چشمان من روى او خيره مانده بود. مى خواستم بدانم با چه چيزى مى خواهد مرا ببرد. انتظار داشتم از کيفش يک چاقوى بزرگ در بياورد، اما او يک تيغ شکسته کوچک را از درون کيسه اى بيرون کشيد و آنرا بالا گرفت که آزمايشش کند. آفتاب هنوز کاملا در نيامده بود، اما آنقدر هوا روشن بود که بشود رنگها را تشخيص داد و من روى لبه تيغ خون خشک شده مى ديدم. او با تف تيغ را خيس کرد و با گوشه پيراهنش آنرا پاک کرد.

مادرم چشمان مرا با پارچه اى بست و بعد احساس کردم گوشتم، آلت تناسلى ام دارد بريده ميشود. صداى تيغ کند را مى شنيدم که در پوستم فرو مى رود و گوشتم را اره مى کند. وقتى به گذشته فکر مى کنم، واقعا نمى توانم باور کنم اين اتفاق براى من افتاده است. هيچ راهى در دنيا وجود ندارد که من بتوانم اين حادثه را بدرستى توضيح دهم. مثل اين است که تکه اى از گوشت ران انسان را ببرند يا دست او را قطع کنند، با اين تفاوت که آلت تناسلى حساس ترين اندام بدن انسان است. تمام تلاش خودم را مى کردم که تکان نخورم، چون خواهرم را ديده بودم و مى دانستم که هرچقدر تقلا کنم بيشتر شکنجه خواهم کشيد. متاسفانه پاها و رانهايم بدون اراده من بشدت ميلرزيدند و من دعا مى کردم که اين عذاب هر چه زودتر به پايان برسد. فکر کنم همينطور شد. چون بزودى بيهوش شدم.
وقتى بهوش آمدم، فکر کردم تمام شده است، اما اشتباه مى کردم. سخت ترين قسمت آن تازه داشت شروع ميشد. چشم بند من کنار رفته بود و من زن قصاب را مى ديدم که انبوهى از تيغهاى درخت اقاقيا را کنار خود روى سنگ گذاشته است. او از اين سيخکها استفاده مى کرد که توى پوست من سوراخ ايجاد کند و بعد يک نخ قوى را از اين سوراخها رد مى کرد که من را با آن به هم بدوزد. رانهايم کاملا بيحس شده بودند، اما درد بين آنها چنان شديد بود که من آرزو مى کردم، مى مردم و راحت مى شدم.
وقتى دوباره چشمانم را باز کردم، زن قصاب رفته بود، من را جابجا کرده بودند و من کنار سنگ گوشه اى افتاده بودم. پاهايم را با تکه هاى پارچه از مچ پا تا آخر زانوها به هم بسته بودند که نتوانم تکان بخورم. اطرافم را نگاه کردم که مادرم را پيدا کنم. اما او هم رفته بود و من تک و تنها آنجا مانده بودم. به تخته سنگى که قبلا روى آن نشسته بودم نگاهى کردم. غرق در خون بود، انگار که يک حيوان را روى آن قصابى کرده بودند. تکه هاى گوشت من روى آن زير آفتاب داغ در حال خشک شدن بودند. مدتى بعد مادرم و خواهرم برگشتند و براى من چادر کوچکى زير درختى درست کردند که طبق سنن من مى بايست چند هفته آينده را در آن مى گذراندم که حالم بهتر شود.
فکر مى کردم عذاب کشيدنم تمام شده، اما زمانى که مجبور شدم ادرار کنم، فهميدم هنوز ابتداى راه هستم. اولين قطره اى که آمد، مانند اسيدى که پوست را مى خورد، سوزش شديدى در تمام تنم دواند. زن کولى چنان من را به هم دوخته بود که تنها يک سوراخ خيلى کوچک براى ادرار و عادت ماهانه ام گذاشته بود. اين استراتژى عالى آنها بود که تضمين کنند تا زمان ازدواجم من با هيچ مردى رابطه نداشته باشم و همسر آينده ام يک دختر باکره گيرش بياد. در خيلى از موارد شب اول عروسى شوهر با يک چقو اندام تناسلى همسرش را پاره مى کند که بتواند به آن دخول کند. بيشتر از يکماه طول کشيد که زخم من التيام پيدا کند و پاهاى مرا باز کنند و من بتوانم دوباره راه بروم و به پيش ديگر اعضاى خانواده ام برگردم. آنچه از آلت تناسلى من مانده بود، يک تکه صاف پوست بود که مانند يک زيپ به هم دوخته شده بود و سوراخ بسيار کوچکى وسط آن بود که حتى قطرات ادرار هم يکى يکى از ان خارج ميشدند. يک ادرار ساده بعد از ان گاهى وقتها بيست دقيقه طول مى کشيد. عادت ماهانه عذاب اليم بود."
طبق آمارهاى سازمان ملل سالانه دو ميليون دختر در سراسر دنيا قربانى اين سنت وحشيانه و غير انسانى ميشوند. اين عمل در شرايطى بسيار عقب مانده و غير بهداشتى توسط زنان محلى و بدون هيچ داروى بيهوشى و بيحسى صورت مى گيرد. در مناطق مختلف دنيا شدت و ضعف اين عمل فرق مى کند. کمترين آن بريدن قسمت بالائى کليتوريس است که زن را براى هميشه از لذت سکس محروم مى کند و بدترين آن اتفاقى است که واريس تجربه کرده است و هشتاد درصد زنان در سومالى به اين ترتيب ناقص مى شوند. از آنجائى که بخش اعظم کليتوريس و لبهاى بيرونى و درونى آلت تناسلى از بين مى روند، زن در معرض انواع و اقسام عفونتها و امراض خطرناک مانند هپاتيت و ايدز و کزاز و عفونتهاى ادرارى قرار ميگيرد. خون دوران عادت ماهانه معمولا پشت ديوار بسته شده واژن جمع شده و قطره قطره بيرون ميريزد که علاوه بر دردناک بودن دوران پريود، موجب عفونت و امراض مختلف ميشود. خيلى از اين دختران حتى به روز دوم عملشان هم نمى رسند و در اثر خونريزى ميميرند. شمار زيادى هم در هفته هاى اول و دوم عفونت شديد ميگيرند و جانشان را از دست مى دهند. واريس بياد مى آورد که صبح يکى از روزها وقتى او خيلى کوچک بود، خواهر بزرگترش حليمه با مادرش از خانه خارج شد و هيچوقت برنگشت. بزرگترها بعدا تعريف مى کردند که او چندين هفته با عفونت و گانگرين دست و پنجه نرم کرده است و سرانجام مرده است.
باورکردنى نيست که چه تعداد بالائى از مردم نه در آفريقا و آسيا، بلکه در کشورهائى مانند آمريکا و انگلستان دست به چنين عمل وحشيانه اى ميزنند و دخترانشان را قربانى اين سنت غير انسانى مى کنند. مرکز کنترل و پيشگيرى امراض در منطقه نيويورک آمريکا برآورد کرده است که بيش از بيست و هفت هزار زن و دختر جوان تنها در اين منطقه ختنه شده و يا ميشوند. دولت آمريکا ختنه کردن دختران را غير قانونى اعلام کرده است. اما اغلب موارد، جامعه آفريقائيان در اين کشور پول روى هم گذاشته و يکى از زنان کولى را به آمريکا دعوت مى کنند که گروهى از دختران کوچک را ختنه کند.
بدبختى اين است که چنان اين فرهنگ و سنت، ختنه کردن دختران را تابو کرده است که کمتر کسى جرات مى کند در مورد آن صحبت کند و يا آنرا به نقد بکشد. مردم سومالى معتقدند که چيز کثيفى بين پاهاى زن هست که بايد با ختنه کردن او از بين برود. مى گويند زنان تا وقتى ختنه نشده اند، کثيفند و منشا فساد و زشتى مى باشند. کسى حاضر نيست با دخترى که ختنه نشده است ازدواج کند و خانواده ها ناچارند دخترانشان را ختنه کنند که بتوانند آنها را شوهر بدهند.
واريس، مانند بسيارى ديگر از کسانى که افکار دست راستى دارند و سعى مى کنند نشان دهند که اسلا م و مذهب عامل اصلى اين بدبختى نيستند، در اين کتاب تلاش مى کند که بگويد اين سنت ربطى به اسلام ندارد و قرآن چنين چيزى را نخواسته است. اما خود او هم ميداند که اين تلاش عبث است و فرهنگ ضد زن و مردسالارى که اسلام سياسى آنرا رسما اشاعه مى دهد و هرجا زورش برسد آنرا تبديل به قانون مى کند، چنين بربريتى را در حق زنان مجاز مى کند. زن طبق قوانين اسلامى، منشا فساد است و بايد او را اخته کرد که از سرپيچى او و به "فساد" کشاندن جامعه توسط او جلوگيرى کرد. ختنه وسيله ايست براى کنترل جنسى زن و براى ثبيت حاکميت و برترى مردان بر او.

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی