بر علیه بربریت و چرایی سوسیالیسم؟
از اواخردهه ی دههی ١٩٨٠ بهبعد که به اسم دوره بعد از جنگ سرد معروف گشت تحولات و چرخش هایی در جهان به وقوع پیوست که جهانیان را تکان داد. در شوروی و دیگر کشورهای ” بلوک شرق” اروپا، شرایطی (که منتج از عملکرد و عکس المعل ” سوسیالیسم واقعاً موجود در تقابل با نظام جهانی سرمایه در دوره ١٩٦٠-١٩٩١ بود) بهوجود آمد که راه را برای ” بازگشت ” و گسترش بیشتر مناسبات تولیدی سرمایه داری در این کشورها گشود. رویدادهای اصلی در این دوره پر تلاطم عبارت بودند از:
١ـ ضمیمه شدن جمهوری دموکراتیک آلمان به آلمان غربی ؛٢ـ انحلال پیمان ورشو و شورای همیاری اقتصادی؛٣ـ تجزیه شوروی ؛٤ـ افول و ” اخته شدن ” دولت های رفاه سوسیال دموکراسی در اروپای آتلانتیک (عمدتاً کشورهای اروپای غربی و اسکاندنیاوی ) ؛٥ـ اضمحلال و ریزش جنبش های رهائیبخش ملی و ” غیرمتعهدها ” در کشورهای جنوب ( جهان سوم )٦ـ بسط و گسترش ایده های ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم به عنوان ایدئولوژی و منطق حاکم بر روند حرکت و تشدید جهانی شدن سرمایه ( گلوبالیزاسیون ) و بالاخره ؛٧ـ ظهور و ارتقاء آمریکا به عنوان تنها ابر قدرت نظامی بلامنازع در جهان ” تک قطبی ” و عوارض و پی آمدهای ناشی از عملکردهای آمریکا در سراسر جهان به عنوان تنها ” مدیر عامل ” نظامی سرمایه (امپریالیسم ) در دوره تشدید گلوبالیزاسیون : تشدید جهانی شدن شکاف بین فقر و ثروت، گسترش ایده های پست- مدرنیستی مثل ظهور ” انسان گلوبال ” ( خاتم الانبیاً ) و ” پایان تاریخ ” از یک سو و عروج بنیادگرایی دینی و اندیشه های اولترا ناسیونالیستی از سوی دیگر در اکناف جهان.
این رویدادها ، تحولات و چرخش ها، یک رشته سئوالات مبرم و حياتی را در برابر جنبش سوسیالیستی ( کمونیستی ) قرار داد و سوسیالیست ها را وادار ساخت تا به بررسی و جستجوی علل این رویدادها و دستیابی به ارزیابی ها و جمع بندیهای ضرور بپردازند. این وظیفه ای است که به شکل عینی شرکت جدی و مسئولانه ای همه سوسیالیست ها و همچنین کوشش جمعی دیگر نیروها ، احزاب و سازمانهای مترقی و برابری طلب در سطح جهان را طلب میکند. چنین تلاشی میتواند و باید با گذشت زمان با تجربه اندونزی از وقایع و بهره گیری از اطلاعات تاریخی جدید که در روند پژوهش های علمی و آزمونهای سیاسی و اجتماعی آشکار میشود ، هر چه غنی تر، و انسان مدارانه تر گردد. نیاز به بررسی همه جانبه و تاریخی فراز و نشیب های پیدایش و رشد سوسیالیسم در قاره اروپا و سپس در اکناف جهان ، نقش و دستاوردهای نظام سوسیالیستی در زندگی بشریت زجمتکش ، افول و فروپاشی کشورهای ” سوسیالیستی ” واقعاً موجود “، چند و چون عروج آمریکا به قلهی دیکتاتوری نظام جهانی سرمایه، بخشی از نکاتی هستند که سوسیالیست ها باید در پژوهش ها و آزمونهای علمی خود بعد از تبادل نظر و بحث های متعدد در درون خود و در خارج بهویژه در میان کارگران مترقی و نیروهای برابر طلب دیگر ، مورد تاکید قرار دهند. اما نگارنده در این نوشته توجه خود را به بررسی ضرورت و بهنگامی سوسیالیسم در برابر سبعیت نظام جهانی سرمایه که به نظر خیلی ها از حساسیت و اهمیت ویژه ای تاریخی برخوردار است ، متمرکز میکند. بُعد و درجه بربریت نظام جهانی و در راس آن آمریکا ، که می خواهد از طریق جهانی ساختن ” دکترین مونرو ” ( تبدیل مناطق استراتژیکی جهان به ” حیات خلوت ” های خود در جهت استقرار نظام امپراطوری جهان سرمایه قدم بردارد ، آشکارا نشان میدهد که هنوز انسان نتوانسته است به آنچه که جامعه شناسان سیاسی ” مرحلهی شکار و غارتگری ” در تاریخ تکامل جامعه انسان می نامند ، فائق آید. واقعیت های اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی موجود عمدتاً متعلق به این مرحله و فاز هستند و حتی قوانینی که ما بتوانیم از آنها نتایجی بگیریم ( مثل قوانین حاکم بر ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم ) ، قابل کار رفت در فازهای دیگری نیستند. چون هدف واقعی سوسیالیسم دقیقاً عبارت است از غلبه و پیشروی در فراسوی مرحله ” شکار و غارتگری ” در تکامل جامعه ، در نتیجه علم اقتصاد سرمایه داری بهویژه در فاز کنونی اش ، فقط میتواند روشنایی بسیار کمی در مورد جامعه سوسیالیستی در آینده به وجود آورد.
سوسیالیسم به غیر از اینکه میخواهد بشریت را بهفراسوی مرحله شکار، غارتگری و سبعیت رهنمون گردد، میخواهد انسان را به سوی یک هدف اجتماعی – اخلاقی نیز بهحرکت در آورد. سرمایه داری جهانی حاکم نه تنها نمی تواند انسان را در این جهت رهنمون باشد، بلکه با ایجاد سبعیت برای غارت بیشتر ، جهانی پر از آشوب و بحران بهوجود آورده که تنها آنتی تزش بدون تردید بیش از پیش سوسیالیسم است. به کلام دیگر تعهد سیاسی و هدف اخلاقی اجتماعی سوسیالیسم ( کمونیسم ) دو مولفه ای هستند که سوسیالیسم مارکس را حتی از دیگر سوسیالیسم ها متمایز میسازد. این تعهد سیاسی ( تسخیر قدرت سیاسی و استقرار حاکمیت متشکل کارگری ) نشان میدهد که مارکس و انگلس خود را فقط به واقعیات عینی محدود نمی ساختند، بلکه معتقد به مداخله انسان در سرنوشت خود نیز بودند. لنین در دهه های اول و دوم قرن بیستم و آنتونیو گرامشی در دهه سوم همان قرن با تاکید روی امر تعهد سیاسی و خواست انسان به مداخله اش در سرنوشت خویش خدمات زیادی به رشد سوسیالیسم نمودند.
شایان توجه است که نویسندگان ” مانیفست ( بیانه ) کمونیست ” با اینکه فراز و نشیب ها و شکست های گوناگون مرحله ای را در رشد سوسیالیسم پیش بینی میکردند ، اما امید داشتند که بالاخره سرمایه داری جای خود را در رشد سوسیالیسم خواهد داد و در جامعه بشری یک تحول بنیادی و باز سازی کیفی به وقوع خواهد پیوست. ولی اگر این تحول و باز سازی بهخواست و اراده انسان در جهت مداخله فعال در تعیین سرنوشت خویش رخ ندهد ، آن وقت بشر با یک ” نابودی کامل و تام ” روبهرو خواهد گشت.
امروز ١٥٨ سال بعد از انتشار ” بیانیه “، در مقابل ما همان سوآل ” سوسیالیسم یا بربریت “؟ به قوت خود باقی است. کدام یک پیروز خواهد شد؟ این سوآل است که بهطور احتمال قرن بیستم و یکم به آن پاسخ خواهد داد. ولی آنچه که روشن است امروز بشریت با یک بحران روبهرو است . اگر روزگاری در گذشته سرمایه داری به عنوان یک نظام بحران زا و بحران آفرین عمل میکرد، امروز آن نظام با قرار گرفتن در سراشیب بربریت ، خود به یک بحران سرطانی در زندگی انسان تبدیل شده است. یکی از ویژگیهای این بحران مربوط به نوع رابطه ای فرد با جامعه است که در دوره کنونی تحت تاثیر قوانین حاکم بر بازار ” آزاد ” نئولیبرالیسم، بیش از بیش بهطور منفی دستخوش تحول قرار گرفته است.
واقعیت این است که انسان در هر زمان دارای دو ظرفیت و دو هستی است: هستی فردی و هستی اجتماعی، به مثابه فرد، انسان تلاش میکند هستی خودش و هستی آنهایی را که نزدیکترین به او هستند ، حفاظت کند، خواسته های مشخص خود را بر آورده و توانایی هایش را رشد دهد. به مثابه موجودی اجتماعی ، او در جستجوی پذیرفته شدن توسط دیگر انسانها و کسب علاقه آنها نسبت به خودش است. میخواهد در غم و شادی آنها سهیم باشد و برای بهتر شدن شرایط زندگی آنها بکوشد. البته بسیار احتمال دارد که ظرفیت این دوهستی ( فردی و اجتماعی ) بهطور قابل ملاحظه ای توسط توارث تعیین شده باشد. اما شخصیتی که انسان در آخر کسب میکند، به میزان بسیار زیادی در محیطی شکل میگيرد که انسان در آن بهدنیا آمده و در طول زندگی تحت تاًثیر ساختار اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی آن محیط و تجربه اندوزی و ارزیابی از انواع رفتارهای ویژه در آن رشد میکند. بدون تردید ، فرد قادر به فکر کردن ، احساس کردن ، تلاش و کار کردن به تنهایی است، اما واقعیت این است که انسان از نظر جسمی ، روانی و هستی وابسته به اجتماع بوده و در خارج از چارچوب جامعه خود فکر کردن و فهمیدن برای او غیر ممکن است. این اجتماع انسان است که برای فرد غذا ، لباس خانه ، دوا ، ابزار کار ، زبان ، شیوه تفکر و محتوای جنبش را فراهم میسازد. به کلام دیگر زندگی انسان از طریق کار و انجام و اجرای میلیونها کار در گذشته و حال که خود را پشت کلمه کوچک ” اجتماع ” پنهان میسازد ، ممکن میگردد. پس اگر قبول کنیم که وابستگی فرد به جامعه یک واقعیتی روشن و طبیعی است که نمی توان آن را انکار کرد ، در نتیجه متوجه میشويم که در فاز فعلی سرمایه داری – تشدید روند لجام گسیختهی گلوبالبزاسیون سرمایه تحت قوانین حاکم بر ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم – رابطه ای فرد با جامعه به خاطر پی آمد های گلوبالیزاسیون شدیداً دستخوش تحول قرار گرفته است. اتمی ساختن ( اتمی شدن ) انسان از یک سو و تعمیق و گسترش بیشترپولاریزاسیون جامعه از سوی دیگر از پی آمدهای گلوبالیزاسیون شدیداً دستخوش تحول قرار گرفته است. اتمی ساختن ( اتمی شدن ) انسان از یک سو و تعمیق و گسترش بیش از بیش پولاریزاسیون جامعه از سوی دیگر ( که از پی آمدهای حرکت لجام گسیخته سرمایه و اقتصاد آنارشیستی سرمایه، بهویژه در دوره بعد از ” جنگ سرد ” ١٩٩١- ٢٠٠٦ هستند ) بحران بزرگی را در رابطه فرد با جامعه بهوجود آورده است.
امروز با اینکه فرد بیش از گذشته به وابستگی خود نسبت به جامعه آگاهی یافته است ، اما او این وابستگی را به مثابه یک دارایی مثبت ، به مثابه یک وابستگی ارگانیک ، به مثابه یک نیروی همبستگی حفاظت کننده در نظر نمی گیرد. تحت تاثیر جو حاکم که توسط رسانه های گروهی عظیم و وابسته به فراملی ها و ارگانهای دولتی متعلق به نئوکانهای مهاجم دائماً در حال بسط و گسترش در جامعه است ، فرد و کار گروهی و بسیجی را به مثابه تهدیدی به حقوق طبیعی و حتی اقتصادی خود تلقی میکند. نتیجتاً ، موقعیت فرد در اجتماع خود به گونه ای دارد شکل میگیرد که در آن تمایل به خود خواهی و اتخاذ اندیشه های آزمندانه در روحیه او پیوسته در حال حدت و شدت یافتن است. در حالی که تمايل اجتماعی اش ضعیف تر و بدتر میگردد و احساس تنهایی نیز در او قویتر میشود. به نظرم اقتصاد آنارشیستی و بربر منشانه ای که در حال حاضر از طریق ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم در جهان بهوجود آمده است ، منشاء واقعی این بحران است. ما در برابر خودمان امروز جمعی از فراملی های متعددی را می بینیم که پیوسته نه تنها از طریق اعتقاد به اطاعت از قوانین “مقدس ” بازار ” آزاد “، بلکه با توسل به شیوه ” شکار و غارتگری ” فرد را در جامعه به سوی کسب اندیشه ها و تما یلات خود خواهانه و آزمندانه سوق میدهند. من این پروسه اتمیزه کردن بشریت کارگر ( فلج سازی فرد ) را بدترین و فلاکت بارترین بلای سرمایه داری و بحرانی سرطانی و کشنده در زندگی انسان تلقی میکنم. امروز تقریباً درکلیه کشورهای جهان ، نظام آموزشی تحت هژمونی نظام جهانی سرمایه، حالت های رقابت افراطی و عدم همبستگی را در دانشجویانی که تمرین کسب موفقیت به خاطر تدارک شغل آینده اش را می بینند ، تلقین میکند.
از آنجا که سوسیالیسم تنها بدیل تاریخی ، عینی و آنتی تز سرمایه داری است، در نتیجه مطئنم که تنها یک راه برای از بین بردن این بلای عظیم ( فلج سازی از طریق اتمیزه ساختن او ) وجود دارد و آن همانا استقرار یک نظام اقتصادی سوسیالیستی است. منظور من از فلج سازی فرد در واقع شرایطی است که در آن انسان بیشتر از پیش مورد استثمار، ستم و …. قرار میگيرد.
البته اقتصاد سوسیالیسی باید همراه یک نظام آموزشی انسان مدارانه که هدفش اهداف اجتماعی و رفاهی انسان است، هدایت شود. در یک چنین نظامی وسایل تولید و رفاه توسط خود جامعه تصاحب میشود و به صورتی برنامه ریزی شده مورد استفاده قرار میگیرد. یک اقتصاد برنامه ریزی شده که بدون توسل به بوروکراسی میتواند تولید را با نیازهای جامعه هماهنگ سازد، کار را در بین تمامی انسانهائیکه قادربه کارکردن هستند ، تقسیم میکند و زندگی هر مرد و زن و کودک را تامین میکند. آموزش و پرورش هر فرد، همراه با رشد توانایی های هنری و اجتماعی او باید با دید رشد احساس مسئولیت نسبت به همکاران اش به جای ستایش از قدرت و موفقیت در اجتماع امروزی صورت بگیرد. البته لازم به یاد آوردی است که اقتصاد با برنامه هنوز سوسیالیسمی که مارکس و طرفدارانش در ١٥٨ سال گذشته خواهان آن بوده اند ، نیست. خود اقتصاد با برنامه میتواند برده کردن و فلج کردن افراد را که در بعضی از مناطق اروپای شرقی و شوروی بهویژه در دهه های ١٩٧٠ و ١٩٨٠ در دوره تسط ” سوسیالیسم واقعاً موجود” رواج داشت ، به دنبال داشته باشد. تحقق سوسیالیسم در گروه پیدا کردن راه حل برای چندین مسئله اجتماعی- سیاسی و فرهنگی بسیار بغرنج و پیچیده است. چگونه امکان دارد که در ضمن تعمیق مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی مانع آن شد که بوروکراسی قدرتمند ، آزمند و طمع کار و خود محور و غیر قابل کنترل باشد؟ سوسیالیست ها باید به این سوآل که چهگونه حقوق افراد جامعه باید حفاظت گردد و یک وزنه دموکراتیک و انسان مدار در مقابل وزنه قدرت بوروکراسی به وجود آید جواب داده و تحقق آن راتامین سازند. تفحص و تحقیق در مورد اهداف انسان مدارانه سوسیالیسم در دوران کنونی که استقرار سوسیالیسم به عنوان بدیل را بیش از بیش اجتناب ناپذیر ساخته ؛ بزرگترین اهمیت برای سوسیالیست ها و دیگر نیروهای برابری طلب ضد نظام را دارد. از آنجا که در شرایط کنونی بحث های آزاد و بدون مانع در مورد این مسائل با تحریم ، تهاجم و سرکوب قدرت نظام جهانی روبهرو شده، به نظرم پی ریزی و گسترش اتحادیه ها ، ائتلاف ها و کانونهای سوسیالیستی و احزاب طراز نوین کمونیستی میتوانند خدمت برزگی برای بشریت کارگر کل جامعه باشند.
١ـ ضمیمه شدن جمهوری دموکراتیک آلمان به آلمان غربی ؛٢ـ انحلال پیمان ورشو و شورای همیاری اقتصادی؛٣ـ تجزیه شوروی ؛٤ـ افول و ” اخته شدن ” دولت های رفاه سوسیال دموکراسی در اروپای آتلانتیک (عمدتاً کشورهای اروپای غربی و اسکاندنیاوی ) ؛٥ـ اضمحلال و ریزش جنبش های رهائیبخش ملی و ” غیرمتعهدها ” در کشورهای جنوب ( جهان سوم )٦ـ بسط و گسترش ایده های ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم به عنوان ایدئولوژی و منطق حاکم بر روند حرکت و تشدید جهانی شدن سرمایه ( گلوبالیزاسیون ) و بالاخره ؛٧ـ ظهور و ارتقاء آمریکا به عنوان تنها ابر قدرت نظامی بلامنازع در جهان ” تک قطبی ” و عوارض و پی آمدهای ناشی از عملکردهای آمریکا در سراسر جهان به عنوان تنها ” مدیر عامل ” نظامی سرمایه (امپریالیسم ) در دوره تشدید گلوبالیزاسیون : تشدید جهانی شدن شکاف بین فقر و ثروت، گسترش ایده های پست- مدرنیستی مثل ظهور ” انسان گلوبال ” ( خاتم الانبیاً ) و ” پایان تاریخ ” از یک سو و عروج بنیادگرایی دینی و اندیشه های اولترا ناسیونالیستی از سوی دیگر در اکناف جهان.
این رویدادها ، تحولات و چرخش ها، یک رشته سئوالات مبرم و حياتی را در برابر جنبش سوسیالیستی ( کمونیستی ) قرار داد و سوسیالیست ها را وادار ساخت تا به بررسی و جستجوی علل این رویدادها و دستیابی به ارزیابی ها و جمع بندیهای ضرور بپردازند. این وظیفه ای است که به شکل عینی شرکت جدی و مسئولانه ای همه سوسیالیست ها و همچنین کوشش جمعی دیگر نیروها ، احزاب و سازمانهای مترقی و برابری طلب در سطح جهان را طلب میکند. چنین تلاشی میتواند و باید با گذشت زمان با تجربه اندونزی از وقایع و بهره گیری از اطلاعات تاریخی جدید که در روند پژوهش های علمی و آزمونهای سیاسی و اجتماعی آشکار میشود ، هر چه غنی تر، و انسان مدارانه تر گردد. نیاز به بررسی همه جانبه و تاریخی فراز و نشیب های پیدایش و رشد سوسیالیسم در قاره اروپا و سپس در اکناف جهان ، نقش و دستاوردهای نظام سوسیالیستی در زندگی بشریت زجمتکش ، افول و فروپاشی کشورهای ” سوسیالیستی ” واقعاً موجود “، چند و چون عروج آمریکا به قلهی دیکتاتوری نظام جهانی سرمایه، بخشی از نکاتی هستند که سوسیالیست ها باید در پژوهش ها و آزمونهای علمی خود بعد از تبادل نظر و بحث های متعدد در درون خود و در خارج بهویژه در میان کارگران مترقی و نیروهای برابر طلب دیگر ، مورد تاکید قرار دهند. اما نگارنده در این نوشته توجه خود را به بررسی ضرورت و بهنگامی سوسیالیسم در برابر سبعیت نظام جهانی سرمایه که به نظر خیلی ها از حساسیت و اهمیت ویژه ای تاریخی برخوردار است ، متمرکز میکند. بُعد و درجه بربریت نظام جهانی و در راس آن آمریکا ، که می خواهد از طریق جهانی ساختن ” دکترین مونرو ” ( تبدیل مناطق استراتژیکی جهان به ” حیات خلوت ” های خود در جهت استقرار نظام امپراطوری جهان سرمایه قدم بردارد ، آشکارا نشان میدهد که هنوز انسان نتوانسته است به آنچه که جامعه شناسان سیاسی ” مرحلهی شکار و غارتگری ” در تاریخ تکامل جامعه انسان می نامند ، فائق آید. واقعیت های اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی موجود عمدتاً متعلق به این مرحله و فاز هستند و حتی قوانینی که ما بتوانیم از آنها نتایجی بگیریم ( مثل قوانین حاکم بر ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم ) ، قابل کار رفت در فازهای دیگری نیستند. چون هدف واقعی سوسیالیسم دقیقاً عبارت است از غلبه و پیشروی در فراسوی مرحله ” شکار و غارتگری ” در تکامل جامعه ، در نتیجه علم اقتصاد سرمایه داری بهویژه در فاز کنونی اش ، فقط میتواند روشنایی بسیار کمی در مورد جامعه سوسیالیستی در آینده به وجود آورد.
سوسیالیسم به غیر از اینکه میخواهد بشریت را بهفراسوی مرحله شکار، غارتگری و سبعیت رهنمون گردد، میخواهد انسان را به سوی یک هدف اجتماعی – اخلاقی نیز بهحرکت در آورد. سرمایه داری جهانی حاکم نه تنها نمی تواند انسان را در این جهت رهنمون باشد، بلکه با ایجاد سبعیت برای غارت بیشتر ، جهانی پر از آشوب و بحران بهوجود آورده که تنها آنتی تزش بدون تردید بیش از پیش سوسیالیسم است. به کلام دیگر تعهد سیاسی و هدف اخلاقی اجتماعی سوسیالیسم ( کمونیسم ) دو مولفه ای هستند که سوسیالیسم مارکس را حتی از دیگر سوسیالیسم ها متمایز میسازد. این تعهد سیاسی ( تسخیر قدرت سیاسی و استقرار حاکمیت متشکل کارگری ) نشان میدهد که مارکس و انگلس خود را فقط به واقعیات عینی محدود نمی ساختند، بلکه معتقد به مداخله انسان در سرنوشت خود نیز بودند. لنین در دهه های اول و دوم قرن بیستم و آنتونیو گرامشی در دهه سوم همان قرن با تاکید روی امر تعهد سیاسی و خواست انسان به مداخله اش در سرنوشت خویش خدمات زیادی به رشد سوسیالیسم نمودند.
شایان توجه است که نویسندگان ” مانیفست ( بیانه ) کمونیست ” با اینکه فراز و نشیب ها و شکست های گوناگون مرحله ای را در رشد سوسیالیسم پیش بینی میکردند ، اما امید داشتند که بالاخره سرمایه داری جای خود را در رشد سوسیالیسم خواهد داد و در جامعه بشری یک تحول بنیادی و باز سازی کیفی به وقوع خواهد پیوست. ولی اگر این تحول و باز سازی بهخواست و اراده انسان در جهت مداخله فعال در تعیین سرنوشت خویش رخ ندهد ، آن وقت بشر با یک ” نابودی کامل و تام ” روبهرو خواهد گشت.
امروز ١٥٨ سال بعد از انتشار ” بیانیه “، در مقابل ما همان سوآل ” سوسیالیسم یا بربریت “؟ به قوت خود باقی است. کدام یک پیروز خواهد شد؟ این سوآل است که بهطور احتمال قرن بیستم و یکم به آن پاسخ خواهد داد. ولی آنچه که روشن است امروز بشریت با یک بحران روبهرو است . اگر روزگاری در گذشته سرمایه داری به عنوان یک نظام بحران زا و بحران آفرین عمل میکرد، امروز آن نظام با قرار گرفتن در سراشیب بربریت ، خود به یک بحران سرطانی در زندگی انسان تبدیل شده است. یکی از ویژگیهای این بحران مربوط به نوع رابطه ای فرد با جامعه است که در دوره کنونی تحت تاثیر قوانین حاکم بر بازار ” آزاد ” نئولیبرالیسم، بیش از بیش بهطور منفی دستخوش تحول قرار گرفته است.
واقعیت این است که انسان در هر زمان دارای دو ظرفیت و دو هستی است: هستی فردی و هستی اجتماعی، به مثابه فرد، انسان تلاش میکند هستی خودش و هستی آنهایی را که نزدیکترین به او هستند ، حفاظت کند، خواسته های مشخص خود را بر آورده و توانایی هایش را رشد دهد. به مثابه موجودی اجتماعی ، او در جستجوی پذیرفته شدن توسط دیگر انسانها و کسب علاقه آنها نسبت به خودش است. میخواهد در غم و شادی آنها سهیم باشد و برای بهتر شدن شرایط زندگی آنها بکوشد. البته بسیار احتمال دارد که ظرفیت این دوهستی ( فردی و اجتماعی ) بهطور قابل ملاحظه ای توسط توارث تعیین شده باشد. اما شخصیتی که انسان در آخر کسب میکند، به میزان بسیار زیادی در محیطی شکل میگيرد که انسان در آن بهدنیا آمده و در طول زندگی تحت تاًثیر ساختار اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی آن محیط و تجربه اندوزی و ارزیابی از انواع رفتارهای ویژه در آن رشد میکند. بدون تردید ، فرد قادر به فکر کردن ، احساس کردن ، تلاش و کار کردن به تنهایی است، اما واقعیت این است که انسان از نظر جسمی ، روانی و هستی وابسته به اجتماع بوده و در خارج از چارچوب جامعه خود فکر کردن و فهمیدن برای او غیر ممکن است. این اجتماع انسان است که برای فرد غذا ، لباس خانه ، دوا ، ابزار کار ، زبان ، شیوه تفکر و محتوای جنبش را فراهم میسازد. به کلام دیگر زندگی انسان از طریق کار و انجام و اجرای میلیونها کار در گذشته و حال که خود را پشت کلمه کوچک ” اجتماع ” پنهان میسازد ، ممکن میگردد. پس اگر قبول کنیم که وابستگی فرد به جامعه یک واقعیتی روشن و طبیعی است که نمی توان آن را انکار کرد ، در نتیجه متوجه میشويم که در فاز فعلی سرمایه داری – تشدید روند لجام گسیختهی گلوبالبزاسیون سرمایه تحت قوانین حاکم بر ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم – رابطه ای فرد با جامعه به خاطر پی آمد های گلوبالیزاسیون شدیداً دستخوش تحول قرار گرفته است. اتمی ساختن ( اتمی شدن ) انسان از یک سو و تعمیق و گسترش بیشترپولاریزاسیون جامعه از سوی دیگر از پی آمدهای گلوبالیزاسیون شدیداً دستخوش تحول قرار گرفته است. اتمی ساختن ( اتمی شدن ) انسان از یک سو و تعمیق و گسترش بیش از بیش پولاریزاسیون جامعه از سوی دیگر ( که از پی آمدهای حرکت لجام گسیخته سرمایه و اقتصاد آنارشیستی سرمایه، بهویژه در دوره بعد از ” جنگ سرد ” ١٩٩١- ٢٠٠٦ هستند ) بحران بزرگی را در رابطه فرد با جامعه بهوجود آورده است.
امروز با اینکه فرد بیش از گذشته به وابستگی خود نسبت به جامعه آگاهی یافته است ، اما او این وابستگی را به مثابه یک دارایی مثبت ، به مثابه یک وابستگی ارگانیک ، به مثابه یک نیروی همبستگی حفاظت کننده در نظر نمی گیرد. تحت تاثیر جو حاکم که توسط رسانه های گروهی عظیم و وابسته به فراملی ها و ارگانهای دولتی متعلق به نئوکانهای مهاجم دائماً در حال بسط و گسترش در جامعه است ، فرد و کار گروهی و بسیجی را به مثابه تهدیدی به حقوق طبیعی و حتی اقتصادی خود تلقی میکند. نتیجتاً ، موقعیت فرد در اجتماع خود به گونه ای دارد شکل میگیرد که در آن تمایل به خود خواهی و اتخاذ اندیشه های آزمندانه در روحیه او پیوسته در حال حدت و شدت یافتن است. در حالی که تمايل اجتماعی اش ضعیف تر و بدتر میگردد و احساس تنهایی نیز در او قویتر میشود. به نظرم اقتصاد آنارشیستی و بربر منشانه ای که در حال حاضر از طریق ” بازار آزاد ” نئولیبرالیسم در جهان بهوجود آمده است ، منشاء واقعی این بحران است. ما در برابر خودمان امروز جمعی از فراملی های متعددی را می بینیم که پیوسته نه تنها از طریق اعتقاد به اطاعت از قوانین “مقدس ” بازار ” آزاد “، بلکه با توسل به شیوه ” شکار و غارتگری ” فرد را در جامعه به سوی کسب اندیشه ها و تما یلات خود خواهانه و آزمندانه سوق میدهند. من این پروسه اتمیزه کردن بشریت کارگر ( فلج سازی فرد ) را بدترین و فلاکت بارترین بلای سرمایه داری و بحرانی سرطانی و کشنده در زندگی انسان تلقی میکنم. امروز تقریباً درکلیه کشورهای جهان ، نظام آموزشی تحت هژمونی نظام جهانی سرمایه، حالت های رقابت افراطی و عدم همبستگی را در دانشجویانی که تمرین کسب موفقیت به خاطر تدارک شغل آینده اش را می بینند ، تلقین میکند.
از آنجا که سوسیالیسم تنها بدیل تاریخی ، عینی و آنتی تز سرمایه داری است، در نتیجه مطئنم که تنها یک راه برای از بین بردن این بلای عظیم ( فلج سازی از طریق اتمیزه ساختن او ) وجود دارد و آن همانا استقرار یک نظام اقتصادی سوسیالیستی است. منظور من از فلج سازی فرد در واقع شرایطی است که در آن انسان بیشتر از پیش مورد استثمار، ستم و …. قرار میگيرد.
البته اقتصاد سوسیالیسی باید همراه یک نظام آموزشی انسان مدارانه که هدفش اهداف اجتماعی و رفاهی انسان است، هدایت شود. در یک چنین نظامی وسایل تولید و رفاه توسط خود جامعه تصاحب میشود و به صورتی برنامه ریزی شده مورد استفاده قرار میگیرد. یک اقتصاد برنامه ریزی شده که بدون توسل به بوروکراسی میتواند تولید را با نیازهای جامعه هماهنگ سازد، کار را در بین تمامی انسانهائیکه قادربه کارکردن هستند ، تقسیم میکند و زندگی هر مرد و زن و کودک را تامین میکند. آموزش و پرورش هر فرد، همراه با رشد توانایی های هنری و اجتماعی او باید با دید رشد احساس مسئولیت نسبت به همکاران اش به جای ستایش از قدرت و موفقیت در اجتماع امروزی صورت بگیرد. البته لازم به یاد آوردی است که اقتصاد با برنامه هنوز سوسیالیسمی که مارکس و طرفدارانش در ١٥٨ سال گذشته خواهان آن بوده اند ، نیست. خود اقتصاد با برنامه میتواند برده کردن و فلج کردن افراد را که در بعضی از مناطق اروپای شرقی و شوروی بهویژه در دهه های ١٩٧٠ و ١٩٨٠ در دوره تسط ” سوسیالیسم واقعاً موجود” رواج داشت ، به دنبال داشته باشد. تحقق سوسیالیسم در گروه پیدا کردن راه حل برای چندین مسئله اجتماعی- سیاسی و فرهنگی بسیار بغرنج و پیچیده است. چگونه امکان دارد که در ضمن تعمیق مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی مانع آن شد که بوروکراسی قدرتمند ، آزمند و طمع کار و خود محور و غیر قابل کنترل باشد؟ سوسیالیست ها باید به این سوآل که چهگونه حقوق افراد جامعه باید حفاظت گردد و یک وزنه دموکراتیک و انسان مدار در مقابل وزنه قدرت بوروکراسی به وجود آید جواب داده و تحقق آن راتامین سازند. تفحص و تحقیق در مورد اهداف انسان مدارانه سوسیالیسم در دوران کنونی که استقرار سوسیالیسم به عنوان بدیل را بیش از بیش اجتناب ناپذیر ساخته ؛ بزرگترین اهمیت برای سوسیالیست ها و دیگر نیروهای برابری طلب ضد نظام را دارد. از آنجا که در شرایط کنونی بحث های آزاد و بدون مانع در مورد این مسائل با تحریم ، تهاجم و سرکوب قدرت نظام جهانی روبهرو شده، به نظرم پی ریزی و گسترش اتحادیه ها ، ائتلاف ها و کانونهای سوسیالیستی و احزاب طراز نوین کمونیستی میتوانند خدمت برزگی برای بشریت کارگر کل جامعه باشند.

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی