فرياد ياران سهند

اساس سوسياليسم انسان است چه در ظرفيت جمعي و چه فردي. سوسياليسم جنبش بازگردان اختيار به انسان است. منصور حكمت

۱۳۸۷ فروردین ۳۱, شنبه

پرتو عشق

مرا حرفه ای ديگر نيست

جز آنکه دوستت بدارم

و روزی که از مواهب من بی نياز شوی

و ديگر نامه های مرا نپذيری

کار و حرفه ام را از دست خواهم داد...

+++

می خواهم دوستت بدارم

تا به جای همه ی جهانيان پوزش بخواهم

از همه ی جناياتی که مرتکب شده اند در حق زنان...

+++

از زنانگی ات دفاع ميکنم

آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند

و موزه ی لوور از موناليزاو

هلند از وان گوگو

فلورانس از ميکل آنژو

سالزبورگ از موزارتو

پاريس از چشمهای الزا...

+++

می خواهم دوستت بدارم

تا شهرها را از آلودگی برهانم

و ترا برهانم از دندان وحشی شدگان...

+++

زن لايه ی نمکی ست که تن ما را از تعفن حفظ می کند

و نوشتن مان را از کهنگی...

+++

آنگاه که زن ما را به حال خود رها کند

يتيم می شويم...

+++

من کی ام بدون تو؟

چشمی که مژه هايش را می جويد

دستی که انگشتانش را می جويد

کودکی که پستان مادرش را می جويد...

+++

آنگاه که مردبر دوش زنی تکيه نکند...

به فلج کودکان مبتلا می شود...

+++

آنگاه که مرد زنی را برای دوست داشتن نيابد...

به جنس سومی بدل می شود

که هيچ ربطی به جنس های ديگر ندارد...

+++

بدون زن مردانگی مرد

شايعه ای بيش نيست...

+++

به دنيای متمدن پا نخواهيم نهاد

مگر آنگاه که زن در ميان ما

از يک لايه گوشت چرب و نرم

به صورت يک نمايشگاه گل درآيد...

+++

چطور می توانيم مدينه ی فاضله ای برپا کنيم؟

حال آنکه هفت تيرهايی به دست داريم

عشق خفه کن؟...

+++

می خواهم دوستت بدارم...

و به دين ياسمن درآيم

و مناسک بنفشه بجا آرم...

و از نوای بلبل دفاع کنم...

و نقره ی ماه...

و سبزه ی جنگل ها...

+++

موهايت را شانه مزن

نزديک من

تا شب بر لباس هايم فرو نيفتد...

+++

دوستت دارم

و نقطه ای در پايان سطر نمی گذارم.

+++

می خواهم دوستت بدارم

تا کرويت را به زمين بازگردانم

و باکرگی را به زبان...

و شولای نيلگون را به دريا...

چرا که زمين بی تو دروغی ست بزرگ...

و سيبی تباه...

+++

در خيابان های شب

جايی برای گشت و گذارم نمانده است

چشمانت همه ی فضای شب را در بر گرفته است...

+++

چون دوستت دارم...

می خواهم

حرف بيست و نهم الفبايم باشی...

+++

به تو نخواهم گفت: «دوستت دارم»

مگر يک بار...

زيرا برق، خويش را مکرر نمی کند...

+++

آنگاه که دفترهايم را به حال خود بگذاری

شعری از چوب خواهم شد...

+++

اين عطر ...

که به خود می زنی

موسيقی سيالی ست...

و امضای شخصی ات که تقليدش نمی توان...

+++

«ترا دوست نميدارم به خاطر خويش

ليکن دوستت دارم تا چهره ی زندگی را زيبا کنم...

دوستت نداشته ام تا نسلم زياد شود

ليکن دوستت دارم

تا نسل واژه ها پرشمار شود...».

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی