یکشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۸

نسکافه های تلخ


نسکافه های تلخ

این نسکافه های تلخ من بوی زمستان می دهد . هوا گرم گرم هم باشد ، باز یادم می رود به اولین برف ِ اولین سالی که مرا با خودت به سفر بردی . به اولین نسکافهء سرپایی که داغ بود و می سوزاند گلو را همین جور که می رفت پایین و چین می انداخت پیشانی ات را . من نسکافه را تلخ می نوشم . با تو که بودم اما نمی نوشیدم . حتی یک کم تلخ هم نمی گذاشتی بنوشم . حالا فکر می کنم همیشه اولین ها ، یک جور دیگر قشنگند . اولین سفر . ، اولین برف ، اولین نسکافه ... یاد رویای شب های روشن » می افتم ! »

بعد دلم می خواهد همین حالا ، باران ببارد . نه حتی برف . فقط باران و من لیوان نسکافهء تلخ توی دست هام ، فکر کنم ، حالا بارانی ات را تنت خواهی کرد ، چکمه هات را خواهی پوشید ، کلاه تازه ات را که ندیدمش به سر خواهی گذاشت و من دلم خواهد خواست تو را با کلاه تازه ات ببینم و با اندوه خواهم فهمید دیگر به سادگی روزهای کودکی و نوجوانی نه تو را خواهم دید و نه کلاه تازه ات را و نه آرامش آغوشت را .
لم داده ام روی تخت به کتاب خواندن و تو از پشت در صدا می کنی: " بابایی میای بریم کمی قدم بزنیم" ، بعد با هم از آن کوچه شیب دارمی رویم بالا و من یک دنیا فکر و رویا را با تو تقسیم می کنم و تو لبخند می زنی و مرا می چسبانی به خودت . بعد بی هوا می ایستی . نگران نگاهم می کنی و قدم هایت را تندتر می کنی، باز می ایستی و به چشمانم خیره می شوی و می گویی: این کاری که می خواهید بکنید یعنی رفتن در دهان شیر. حالا نوبت من است که لبخند بزنم و تو مثل همیشه دستانم را در دستانت بگیری و آرام بگویی مراقب خودتان باشید.
این نسکافه های تلخ بوی زمستان می دهد پدر.

جمعه ۲۲ اوت ۲۰۰۸

ايرج جنتي عطايي


شنبه ۹ اوت ۲۰۰۸

جدال بر سر نام خلیج: اهداف و صف بندیها

در ماههای اخیر بار دیگر جریانات ناسیونالیست عظمت طلب تلاش کرده اند کشمکش دیگری را در جلوی صحنه سیاست قرار دهند. جدال بر سر نام خلیج. خلیج فارس یا خلیج عربی؟! گویا قرار است این بار مردم منطقه را بخاطر نام خلیج روی در هم قرار دهند. نفرت و کینه های ملی و ناسیونالیستی را مبنای تحکیم موقعیت دول و نیروهای ارتجاعی قرار دهند!
گویا قرار است ما شاهد خونریزی ها و آدمکشی ها ناسیونالیستهای منطقه بر سر نام خلیج باشیم. زمینه های تاریخی این جدال ارتجاعی چیست؟ مخاطرات احتمالی کدامند؟ صف بندیها کدامند؟ نیروهای هر سو چه اهداف سیاسی را دنبال میکنند؟ برای خنثی کردن این کشمکش چه باید کرد؟
زمینه های تاریخیاقدام کمپانی گوگل در تغییر نام خلیج در نقشه های این کمپانی از "خلیج فارس" به "خلیج عربی" یک اقدام بدون پیشینه و سابقه نیست. قدمتی تاریخی دارد. دعوا بر سر نام خلیج در دهه های اخیر همواره اهرمی برای فشار به ناسیونالیسم رقیب و یک عرصه کشمکش برای گسترش موقعیت ناسیونالیسم عرب و قلدری ناسیونالیسم ایرانی در منطقه و حوزه خلیج بوده است. همانگونه که مساله حاکمیت "جزایر سه گانه" یک عرصه دیگر تلاقی کشمکشهای ناسیونالیستی در منطقه است. در طول این دوران هر زمان که یک نیروی ناسیونالیستی در منطقه دست بالا را پیدا کرده است، مساله "نام خلیج" و "حاکمیت جزایر سه گانه" هم به همراه آن به حاشیه رفته است. و هرگاه که مساله قدرت سیاسی فائقه منطقه و حوزه خیلج به مساله ای باز و مفتوح تبدیل شده است، دعوا بر سر نام خلیج هم شدت گرفته است. این قاعده عمومی افت و خیز این جدال تاریخی در منطقه است.در دوران سلطنت محمد رضا شاه "مساله نام خلیج" مساله ای خاموش و فراموش شده بود. تحکیم و تقویت موقعیت ژاندارمی رژیم ایران در منطقه عملا این مساله را به حاشیه رانده و خاموش کرده بود. پس از سرنگونی دستگاه سلطنت در ایران و تغییر جغرافیای سیاسی منطقه و باز شدن مساله قدرت فائقه و هژمونیک منطقه، و با بالا گرفتن ادعاهای ناسیونالیستی دولتهای ارتجاعی عربی و مشخصا دولت عراق، دعوا بر سر نام خلیج هم مجددا به جلوی کشمکشهای منطقه رانده شد. اما در تمام این مدت برشورهای تبلیغاتی کمپانی ها بین المللی بر حسب آنکه به مقصد کدام کشور روانه هستند، نام خلیج عربی و یا خلیج فارس را بر خود داشته اند. آنچه بر روی بروشورهای تبلیغاتی و آگهی های تجاری کمپانیهای بین المللی ثبت شده است، انعکاس ساده منافع تجاری و حوزه صدور کالاهایشان است. مساله ساده و متاثر از منافع صرف اقتصادی است. خلیج فارس و یا خلیج عربی نامی بوده است که کالاهای تجاری بر حسب کشور مقصد خود بر بروشورهای تجاری خود ثبت کرده اند. این بار نیز اقدام گوگل از چنین منافعی پیروی میکند.
صف بندیها و موقعیت نیروهای ناسیونالیستیاقدام گوگل یک مساله حاشیه ای در متن رقابتها و کشمکشهای منطقه ای است. نه زمینه ساز آن است و نه تاثیر جدی و تعیین کننده ای در سرنوشت این کشمکش و کلا صف بندیهای ارتجاعی دارد. اما مساله رقابت و کشمکش جنبشهای ناسیونالیستی در منطقه جدی و تعیین کننده است و متاثر از رقابتها و تخاصمات منطقه ای و جهانی در دوران حاضر است. انعکاس منافع ارتجاعی طرفین این جدال است. مساله مهمتر تاثیر این تقابلات در صحنه سیاسی هر جامعه ای است. این کشمکشها کدامند؟ به فاکتورهای متعددی باید اشاره کرد:
۱-گسترش نفوذ اسلام سیاسی و رژیم اسلامی حاکم بر ایران در منطقه یک واقعیت ارتجاعی و انکار ناپذیر دهه چند سال اخیر است. حمله نظامی آمریکا به عراق و سقوط صدام یکی از مدعیان اصلی ناسیونالیسم عرب را از صحنه رقابت اصلی در منطقه حذف کرد. در حال حاضر رژیم اسلامی در عراق یک نیروی تعیین کننده است. در لبنان نیز رژیم اسلامی در موقعیت کم و بیش مشابه ای قرار دارد. وضعیت رژیم اسلامی در افغانستان نیز چندان متفاوت نیست. کلا حمله نظامی آمریکا به افغانستان و عراق موجب تقویت موقعیت اسلام سیاسی و حکومت اسلامی در منطقه شده است. تغییر موقعیت منطقه ای حکومت اسلامی در عین حال انعکاس وارونه تضعیف موقعیت ناسیونالیسم عرب در رقابتهای منطقه است. ناسیونالیسم عرب در حال حاضر دارای هیچ پرچمی قابل اتکایی نیست. در تلاش است، اما پرچمداری ندارد. از ناصر تا صدام، شکست پشت شکست سهم این نیروی ارتجاعی منطقه بوده است. و هر بار که شکست و تحمیل عقب نشینی ها بر ناسیونالیسم عرب گسترده تر بوده است، تلاش برای جبران آن هم در حوزه مسائل حاشیه ای تر دنبال شده است. این خصلت شکست و پیروزی در صحنه های اصلی نبرد است. نبردهای آتی را به حوزه های فرعی تر سوق میدهد. به این اعتبار پیشرویهای ارتجاعی اسلامی در منطقه همراه بوده است با طرح مجدد مناقشات و مسائلی که برای دوره ای خاموش شده بودند. شدت گرفتن جدال بر "حاکمیت جزایر سه گانه" و "نام خلیج" از این حکم در شرایط کنونی تبعیت میکنند. جدالی واقعی نیستند. عمدتا تبلیغات و فشار سیاسی اند. این مناقشات تنها به مثابه ابزاری برای اعمال فشار بر رژیم اسلامی و ایجاد صفبندی جدید در قبال این نیروی "مافوق منطقه" عمل میکنند. تاکنون هیچ نیرویی ارتجاعی بر سر "نام" یک منطقه به جدال نیروی متخاصم برنخواسته است. مساله "شط العرب" یا "اروند روند" دعوایی بر سر نام نبود، بر سر بهره برداری و گسترش مرزهای آبی از جانب رژیم سلطنتی حاکم و ناسیونالیسم عظمت طلب ایران و تضعیف ادعاهای ناسیونالیسم عرب بود. همانطور که مساله اساسی جنگ ایران و عراق بر سر موقعیت ناسیونالیسم عرب در منطقه و حوزه خلیج و ادعاهای ناسیونالیسم زخم خورده عرب در فردای سقوط رژیم شاه در ایران بود.
۲-کمتر مساله و بحرانی در دوران معاصر است که مهر جدالهای جهانی را در بر خود نداشته باشد. خاور میانه مسلما چنین استثنائی نیست. در دوران حاضر و پس از ۱۱ سپتامبر، جهان وارد کشمکش خونین دو قطب تروریستی جهان معاصر شد. هر صفبندی و تغییر و تحولی در منطقه در عین حال متاثر از این جدال پایه ای دوران ما است. کشمکشهای جهانی وزن و سنگینی خود را بر تصادمات منطقه ای تحمیل میکنند. پیشروی و پسروی هر کدام از طرفین تخاصم در منطقه در عین حال انعکاسی جهانی و بین المللی علاوه بر تبعات منطقه ای خود دارد. جنگ اسرائیل و حزب الله و حمله اسرائیل به لبنان یک نمونه از این جدالهای معاصر است. تقابلات منطقه حوزه خیلج و جدال ناسیونالیسم در دو سوی این دو قطب نیز متاثر از این صفبندیها است. اما موقعیت نیروهای ذینفع در این تخاصم ارتجاعی ویژگی هایی به مساله میدهد که به درجاتی از اهمیت بین المللی این مساله میکاهد. یکی از این مسائل نقش و جایگاه ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی در این تخاصم است. دیگری منفعت و بهره برداری حکومت اسلامی در این تقابل سه گانه: ناسیونالیسم عرب، ناسیونالیسم ایرانی و اسلامیسم و حکومت اسلامی است.
۳-ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی به لحاظ سیاسی نیرویی تمام عیار پرو غربی و تمام عیار ارتجاعی است. به لحاظ سیاسی متحد سیاسی اردوی تروریسم دولتی آمریکا و اسرائیل و متحدینش است. ما به ازاء سیاسی و متحد دیرینه این ارتجاع جهانی است. اما مانند هر نیرو و جنبش ناسیونالیستی منافع پایه ای این جنبش در این اردو جهت سیاسی نیروهای متفاوت آن را تعیین میکند. این نیرو در جدال بر سر نام خلیج، مساله جنگ و حمله نظامی به ایران و "تجزیه ایران"، در کنار رژیم اسلامی ایستاد. این مکان و موضع سیاسی ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی یک فاکتور محدود کننده در ایفای نقش فعال آمریکا و متحدینش در این جدال و یا در دامن زدن به ابعاد منطقه ای آن است. از طرف دیگر از نقطه نظر مصالح اردوی تروریسم دولتی چنانچه بالاگرفتن این جدال منجر به همسویی بیشتر نیروهای ناسیسونالیسم عظمت طلب ایرانی به قرار گرفتن در کنار رژیم اسلامی شود و یا اینکه رژیم اسلامی طرف پیروز این تخاصم ارتجاعی شود، این فاکتور نقش محدود کننده ای در دامن زدن به این جدال از سوی آمریکا و متحدینش است. اما چرا بخشهایی از نیروهای ناسیونالیست پروغربی چنین "هزینه ای" را می پردازند؟ محاسباتشان چیست؟ واقعیت این است که پروژه ها و سیاستهای نیروهای ناسیونالیست پرو غربی در دوره اخیر تماما با شکست مواجه شده است. از حمایت مشروط از دوم خرداد گرفته تا حمایت از پروژه های رژیم چنج و رفراندم. اهرمی برای تغییر در جامعه ندارند. اگر چه تفکر ناسیونالیستی و تغییر بر مبنای حمایت از غرب یک ذهنیت سیاسی مطرح در جامعه است اما فاقد اهرمهای واقعی و زمینی تغییرند. از این رو تکیه بر شکافهایی درونی رژیم، حمایت از بخشی از رژیم در مقابل بخش دیگر، یک رکن همیشگی سیاستشان بوده است. در این دوره هم بر این تصور کودنانه اند که میتوانند با تکیه بر مانورهای بخشهایی از رژیم در وارد کردن عنصر هویتی ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی در حرکتهای سیاسی اش، بتوانند زمینه ای برای تحرک سیاسی در جامعه پیدا کنند. این همسویی مسلما از هر دو سو "تاکتیکی" است. اما رژیم اسلامی همانند دوران دوم خرداد برنده این معامله گری سیاسی طرفین است.
۴-آمریکا در حال حاضر در گیر جدالی همه جانبه در منطقه بمنظور مقابله و محدود کردن حوزه نفوذ و عملکرد رژیم اسلامی است. این جدال نظامی و سیاسی و اقتصادی است. اساسی ترین جدالی است که این اردوگاه در دوران اخیر با آن مواجه بوده است. شکست سیاسی در منطقه و عراق اگر به شکست نظامی در عراق اضافه شود، از نقطه نظر این نیرو فاجعه است. از این رو درجدال نیروهای ناسیونالیستی منطقه، ادعاهای ناسیونالیسم عرب به میزانی که این جدال در خدمت منفعت پایه ای این جدال بین المللی قرار گیرد، برای این نیرو حائز اهمیت است در غیر این صورت نه! واقعیت این است که "نام خلیج" عرصه واقعی و جدی در این چهارچوب برای آمریکا نیست، جایی که سرنوشت اسلام سیاسی و تفوق آن در منطقه در صدر مسائل قرار دارد، نام خلیج مساله ای حاشیه است. بعلاوه "هزینه" آن نسبت به "منفعت" آن بالا است. تا همین جا نشان داده شده است که "برنده" این جدال نه ناسیونالیسم عرب، نه ناسیونالیسم ایرانی، بلکه رژیم آدمکشان اسلامی است. کاهش ضررهای این جدال یک سیاست آمریکا در این راستا است.
۵-جمهوری اسلامی تاکنون برنده این کشمکش ارتجاعی بوده است. سیاست رژیم اسلامی در این راستا دو گانه است. از یکطرف واکنش چندانی در قبال "شاخ و شانه کشی های" ناسیونالیسم عرب در قبال نام خلیج از خود نشان نمیدهد. جایگاه چندانی برای این جدال قائل نیست. این موضعی است که جناح راست و حاکم بر حکومت اسلامی عمدتا دنبال میکند. "مشغول پیشروی در عراق اند." نام خلیج را مساله و جدالی جدی و حیاتی نمیدانند. از طرف دیگر میکوشند تلاشهای ناسیونالیسم ایرانی در این چهارچوب را در خدمت تحکیم موقعیت رژیم اسلامی و حاشیه ای کردن اپوزیسیون داخلی قرار دهند. از این رو هم "روز خلیج" را در تقویم جامعه قرار میدهند و هم فراخوان گردهمایی را توسط ارگانهای "ورزشی" خود صادر میکنند. نتایج سیاسی این جدال برای رژیم اسلامی یک مائده آسمانی است. در شرایطی که مردمی امرشان سرنگونی رژیم اسلامی است، بخشهایی از اپوزیسیون راست پروغربی را، بخشی از نیروهای مورد نظر غرب برای رژیم چنج را، در همسویی با خود به میدان کشیده اند. وارد کردن عنصر ناسیونالیسم عظمت طلب در مانورهای سیاسی رژیم اسلامی یک رکن تلاش رژیمی است که با کوهی از انزجار و نفرت مردم از حکومت و اسلام مواجه است. اسلام پدیده و عنصری سوخته است. ناسیونالیسم کماکان میتواند منشاء تحرک و تحول ارتجاعی باشد.
کمونیسم کارگری و جدال بر سر نامواقعیت این است که جدال بر سر نام یک خلیج یک مساله حاشیه ای در سطح منطقه است. مساله واقعی تحرک ناسیونالیسم و دامن زدن به احساسات و عواطف کور ناسیونالیستی و کینه توزی و نفرت از هویت انسانی در جامعه و در کشمکشهای حاضر از یک طرف و همسویی با ارتجاع اسلامی از سوی دیگر است. جوانب "داخلی" دامن زده شدن به چنین سیاستی اساسی است. پرچمی که در این تحرکات برافراشته شده است، تماما ضد انسانی و فاشیستی است. این تحرک تقابلی آشکار با هویت انسانی و پرچم و تلاش کمونیستی طبقه کارگر است. ناسیونالیسم بدون نفرت و کینه ملی قابل توصیف نیست. هویتش در تقابل با هویت انسانی شکل گرفته است. ترجمه مادی و زمینی سیاست ناسیونالیستی خود را در گورهای دسته جمعی و پاکسازیهای قومی پیدا میکند. به لحاظ سیاسی این پرچم تخاصمی آشکار و رو در رویی با پرچم و جنبشی است که میگوید: "ما کارگران خواهان جامعه ای آزادی و برابر و مرفه" هستیم. تلاشی برای حفظ و تداوم شکل دیگری از نابرابری، استبداد و محرومیت مردم است. در شرایطی که استبداد و فقر و فلاکت و اسلام مردم را به ستوه آورده است، این جریان با پرچم فاشیستی ای به تحرک در آمده است که رو در روی هر گونه مبارزه حق طلبانه و برابری طلبانه ای است. آشکار را در خدمت و در همسویی با رژیم اسلامی است. پیامش به کارگری که برای حقوق معوقه، برای جلوگیری از اخراج، برای افزایش دستمزد، برای حق تشکل و اعتصاب مبارزه میکند، این است که این مبارزه مهم نیست، "نام خلیج" مهم است! پیامش به مردمی که خواهان آزادی و برابری و رفاه هستند این است که نام خلیج در خطر است، همه چیز فدای نام خلیج. این جریانات آشکارا اعلام میکنند که برای مطرح کردن خود به هر تشبث ارتجاعی دست خواهند زد. سه دهه است که رژیم اسلامی با توسل به اسلام کشته و اعدام کرده است. هدف این جریانات قرار دادن عنصر ناسیونالیسم به جای هویت و سیاست شکست خورده اسلام است. واپسگرایی و ارتجاعی که این تحرک به آن دامن میزند به اندازه اسلام در تحولات آتی مخرب و ضد انسانی است. کمونیسم کارگری باید در تبلیغات خویش هر چه بیشتر طبقه کارگر، توده مردم و افکار عمومی را با جوانب مختلف این تحرکات ارتجاعی و ناسیونالیستی آشنا کند. مبارزه ای همه جانبه با افکار و آراء ناسیونالیستی و عظمت طلبانه، افشاء و نشان دادن ماهیت تحرکات ناسیونالیستی در سطح جامعه و منطقه یک رکن سیاست ماست. مردم عواقب عوامفریبی ها و بند و بستهای ارتجاعی جریانات و شخصیتهای ملی – اسلامی با جریان اسلامی حاکم را دیده اند. مردم افتضاح سیاستهای توده ایستی که منجر به همکاری و همسویی با رژیم اسلامی میشد را فراموش نکرده اند. کمونیسم کارگری باید تضمین کند که همان مضحکه و همان عواقب این بار با پرچم ناسیونالیسم و تحت لوای "نام خلیج" تکرار نشود. روند اوضاع سیاسی درس تلخی به جریاناتی خواهد داد که پرچم سازش و همسویی با رژیم اسلامی را بلند کرده اند. این جریانات تا همین جا بازنده اند. کمونیسم کارگری این آینده را تضمین خواهد کرد.

مذهب و مشروطه سلطنتی! "آنچه به سود ایران و اسلام هردوست!"

در طول تاریخ چند هزار ساله جامعه بشری شاخصهایی به عنوان ملاک سعادت و خوشبختی انسانها در فرهنگ سیاسی توده مردم تثبیت شده اند. در راس این شاخصها آزادی، برابری و رفاه اجتماعی انسانها جای گرفته است. یک رکن مهم و اساسی دستیابی به آزادی و برابری انسانها، خلاصی از مذهب و کوتاه کردن دست مذهب از زندگی توده های مردم است.
در ایران معاصر و پس از سه دهه حاکمیت مطلق اسلام و اسلام سیاسی، مساله قطع تمام و کمال سلطه مذهب از شئونات و جنبه های متفاوت زندگی مردم به یکی از اصلی ترین ملاکهای تمایز نیروهای سیاسی در جامعه تبدیل شده است.
بر خلاف تصور خام اندیشان سیاسی، ایران یک جامعه اسلامی نیست، حکومت اسلامی است. اگر چه اسلام رنگ کثیف خود را به عرصه های مختلف زندگی جامعه تحمیل کرده است. اما یک پدیده تحمیلی بر جامعه است. بزور سلطنت و عوامفریبی آخوند و خون شمشیر و اسلحه بر سر مردم حاکم شده است. اسلام بر قلوب مردم حکومت نمیکند. با غل وزنجیر و به ضرب شکنجه و ترور و کشتن و اعدام بر جامعه مستولی شده و تاکنون دوام آورده است. توده های مردم از اسلام و حکومت اسلامی بیزارند. برای اسلام و آخوند تره خورد نمیکنند. برای بزیر کشیدن و خلاصی از آن دست اندر کار تلاشی عظیم هستند. این تلاشی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی است. هیچ عرصه ای از مذهب و دستگاه مافیایی مذهب و آخوند نیست که در زیر ضربات سیاسی و فرهنگی و نقد قرار نگرفته نشده باشد. مردم تشنه آزادی و روشنگری و نقد انسانی و عقلایی و رادیکال مذهب اند. کتب حاوی نقد مذهب در گسترده ترین سطح در شبکه زیرزمینی توزیع جامعه دست به دست و فروخته میشود. اگر ذره ای حجاب اجباری حاکم بر جامعه را به کناری بزنیم و به عمق رخنه کنیم، شاهد قدرت و عظمت ماده انفجاری ضدیت با مذهب در لایه های زیرین و در بطن جامعه خواهیم شد. بطوریکه بدون تردید میتوان گفت که ضدیت با مذهب اکنون به یکی از ویژگی های جامعه ایران تبدیل شده است.
مشخصه چنین شرایطی این است که مذهب و حکومت مذهبی در آینده ایران جایی ندارد. حکومت فردای ایران هرچه باشد، مسلما مذهبی و اسلامی نخواهد بود. یک واکنش در قبال چنین شرایطی تلاش برای نجات اسلام از زیر ضربات توده های مردم و کمونیسم کارگری است. میدانند که حکومت اسلامی رفتنی است. اما چرا اسلام، دستگاه مذهب، با تمام فوائدش برای این جریانات، باید برود؟! سیاستهایی که آقای داریوش همایون نمایندگی میکند، بیان چنین تقلایی است. هدف و اساس چنین سیاستی اینگونه فورموله شده است: "ما می توانیم اسلام را چنانکه در عمل بوده است، اسلام "واقعا موجود" را از همان نخستین روز های مکه و مدینه تا گستره جغرافیائی و تاریخی کنونی آن، بگیریم و به آنچه به سود ایران و اسلام هردوست برسیم." (راه حل سیاسی مذهب، حزب مشروطه ایران) "سود ایران و اسلام" آن پرچمی است که توسط این جریان مشروطه خواه سلطنتی برافراشته شده است. اما فصل مشترک و منفعت مشترک اسلام و ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی چیست؟ تداوم نفوذ و سلطه مذهب در جامعه؟ تداوم موقعیت انحصاری دستگاه جنایت و خرافه مذهب در کنار خرافات ناسیونالیستی و ملی؟ محفوظ نگهداشتن دستگاه مذهب از تعرض توده های مردم؟ جلوگیری از تسویه حساب با دستگاه مذهب؟ جلوگیری از برچیدن و ممنوعیت مدارس مذهبی؟ جلوگیری از مصادره اموال دزدی شده مافیای اوقاف به نفع جامعه و برای استفاده های عام المنفعه؟ جلوگیری از ممنوعیت هر نوع اجبار فیزیکی و روحی برای پذیرش مذهب؟ جلوگیری از ممنوعیت هر نوع تبلیغ و نفرت مذهبی؟ حفظ موقعیت و اموال دزدی شده آخوندها؟ این اقدامات نتایج حاصل از اتخاذ و پیگیری چنین سیاستی است.
اما توجیهات و بهانه های چنین سیاستهایی کدامند؟ داریوش همایون در این زمینه مجموعه قابل ملاحظه ای دارد! حلقه های چنین سیاستی از این قرارند: ۱- مشکل اسلام نیست. "سیاست زیر اسلام است." با موجودیت خرافی و ضد انسانی اسلام و دستگاه مذهب "مشکلی" ندارند. از این رو باید اسلام و نیروهای اسلامی را به "خوب و بد" و "مترقی و مرتجع" تقسیم کرد. و در کنار نیروهای "خوب" و "مترقی" اسلام قرار گرفت. "نیروهای مسلمانی که هر چه آزاداندیش تر میشوند، یاران" این گرایش هستند. همانگونه که حاکمیت اسلامی را به خوب و بد تقسیم کردند و سالها از جناح ارتجاعی دوم خرداد در قبال جناح راست در حاکمیت رسما دفاع کردند. ۲- مدعی حکومت و جامعه ای "عرفیگرا" هستند. اما عنصر ذهنی و فکری چنین تقلایی را نه در ترقی و آزادیخواهی و روشنگری و دانش و دستاوردهای علمی بشریت معاصر، نه درعلم تکامل و بیولوژی و فیزیک، بلکه در خود نکبت اسلام و بر مبنای "اسلام و به ویژه ... تاریخ اسلام و کشورهای اسلامی" جستجو میکنند؟! نمونه سکولاریسم مورد نظر این جریان تونس و اردن و جوامع مشابه است. ۳- مولفه دیگر روشی است که برای "جا انداختن" این سیاستها دنبال میکنند. "پلتیک" و "پراگماتیسم" عناصر اصلی چنین روشی هستند. اینگونه وانمود میکنند که چنین سیاستی عامل موثری برای جذب بیشترین نیروهای "مسلمان" و جلوگیری از رویارویی "مردمان بسیاری" با چنین تلاشی است؟! از این رو به دامن آخوندها و مکلاهای اسلامی "مترقی" و "لیبرالیزه" شده متوسل میشوند.
این مجموعه یک سیاست شناخته شده است. ربطی به علم و دانش و ترقی و انسانیت و تلاش برای رهایی از شر مذهب ندارد. بر خلاف ادعای داریوش همایون، نیز سیاست یک نیروی "سکولار" در قبال "تحولات درونی" اسلامیستها نیست. سیاست جریانی است که خود در سرنوشت اسلام ذینفع است. اسلام ابزار و سلاحی برای حاکمیت سیاسی مورد نظرش است. برای لحظه ای تصور کنید در دوران رنسانس و خلاصی از شر حاکمیت کلیسا، جریانات مترقی و روشنگر زمانه نیز به این چنین سیاستها و مولفه هایی متوسل میشدند و برای قطع دست دستگاه مسیحیت به "تجربیات خود" این کشورها و در مقابل خرافه مذهب به تاریخ و عناصر خود این سیستم خرافی و جاهلانه روی می آوردند؟ این سیاست در بهترین حالت یک نوع پروتستانیسم عقب مانده و ارتجاعی در قرن بیست و یکم است. حتی صدها پله از سیاست و تاکتیک متفکرین و جریانات بورژوایی که علیه کلیسا و قدرتش قد علم کردند، عقب مانده تر است.
این نگرش و سیستم فکری تنها یک گوشه از سیاست و دیدگاههای این جریان در قبال رژیم اسلامی است. واقعیت این است که کاربرد سیاست "به سود ایران و اسلام هر دو" محدود به عرصه مذهب در جامعه نیست. عرصه دیگر کاربرد این نگرش را میتوان در زمینه سیاست این جریان در قبال حمله احتمالی نظامی و جنگ دو قطب تروریستی جهان معاصر مشاهده کرد. این جریان آشکارا اعلام کرد که در چنین شرایطی در کنار رژیم آدمکشان اسلامی قرار خواهد گرفت. اما در این معامله و بند و بست این جریان همیشه بازنده بوده و کارنامه ای جز بی آبرویی برای خود بهمراه نداشته است. هم در جریان بند و بست با دوم خرداد، و هم در جریان معامله و بند و بست مذهب و ناسیونالیسم.
اما این پروژه جدید و یا چرخش جدیدی در سیاست این جریانات نیست. مذهب و آخوند همواره یک رکن و ابزار اصلی حاکمیت سیاسی ایران در دوران سلطنت و در سیستم نظری و فکری این نیروهای عهد عتیق بوده است. شاه همواره سایه خدا بوده است. مشروعیتش را از "نمایندگان خدا بر روی زمین"، از "روحانیون" دریافت کرده است. خون و اشرافیت و خدا و هیولای مذهب همواره در کنار هم بر مردم بزور حاکمیت کرده اند. از این رو بی جهت نیست که هر بیانیه آقای رضا پهلوی، امید بازگشت به تاج و تخت، با شعار خرافی "خداوند نگهدار ایران باد"، به پایان میرسد. در واقع کلیت این جریانات نگران کم اثر شدن نقش و جایگاه مذهب در جامعه هستند. رضا پهلوی در بیانیه ۱۴ ماده ای خود مکنونات واقعی خود را با صراحت روشنی چنین بیان کرده است. میگوید: "مذهب در تحکیم مبانی اخلاقی جامعه نقش دیرینه و ضروری خود را ایفا خواهد کرد، و روحانیت اصیل به انجام رسالت اخلاقی و معنوی خویش و ترمیم آسیبهایی که در رژیم جمهوری اسلامی به مبانی و اعتقادات مذهبی مردم ایران وارد آمده است برخواهد خاست."نگران طرد باورهای خرافی و جاهلانه در جامعه است. به دنبال "روحانیت اصیل" اند! نگران ضرباتی هستند که جنبش سکولاریستی و آزادیخواهانه مردم به مذهب و باورهای مذهبی و در جامعه وارد کرده است. این جریانات خواهان کنار زدن دولت و حکومت اسلامی اند، اما اسلام و قدرت جهل و تحمیق مذهبی باید همچنان در خدمت طبقه حاکمه و سرمایه، حفظ و پاسداری شود. مذهب عصای دست این گرایش عقب مانده و ارتجاعی است. رویای حاکمیت سلطنت بدون مذهب حتی برای یک لحظه قابل تصور نیست. کدام حکومت مشروطه سلطنتی را حتی در آنجا که قدرت مردم قادر به حذف کامل این زائده سیاسی از جامعه نشده است، توانسته است بدون مذهب و کلیسا و آخوند دوامی داشته باشد؟
واقعیت این است که سرمایه داری در ایران تاریخا به نفوذ مذهب در جامعه متکی بوده است. این جریانات به این نیاز پایه ای واقفند. میدانند که سرمایه در ایران برای گردش به مذهب و جهل و خرافه نیازمند است. میدانند که مذهب در کنار ناسیونالیسم و ملی گری همان نقشی را برای به بند کشیدن و اسارت کارگر و مردم زحمتکش ایفا میکند که توپ و تانک و اسلحه. مذهب زهری است که میکشد، ناکار میکند. کم توقع میکند. و همه این مجموعه در خدمت تامین ملزومات انباشت و سود آوری سرمایه است. این نیاز پایه ای جمع سرمایه داری و سلطنت در ایران است.
امروز اسلام و حکومت اسلامی و کل دستگاه اسلام بر کوهی از انزجار و نفرت مردم سوار است و هر زمان خود انتظار فوران آتشفشان بزیر کشیدن مذهب و حاکمیت مذهبی را دارند، اعلام "وفاداری" و "تعلق" به نوعی از سکولاریسم تبدیل یک واقعیت همه گیر شده است. بطوریکه بطور روز افزونی ما شاهد کنده شدن بخشهایی از پیکره حاکمیت اسلام در جامعه هستیم. حتی برخی از مرتجعترین و متحجرترین آخوندها، و جریاناتی امثال گنجی ها و حجاریان ها که خود در زمره آدمکشان اسلامی قرار دارند، نیز به این صف پیوسته اند. این واقعیت قبل از هر چیز انعکاسی از پیشرفت و قدرت جنبش توده های مردم علیه حاکمیت مذهب و اسلام در جامعه و نشانی از مطلوبیت پرچم سیاسی کمونیسم کارگری در قبال مذهب است. از سوی دیگر نشاندهنده آن است که مذهب را تنها با قدرت جنبش مذهب زدایی میتوان و باید پس زد. واقعیت این است که به هر میزان قدرت جنبش مذهب زدایی گسترش و قدرت گرفته است، به همان میزان هم تکه پاره هایی از جریانات مذهبی جدا شده و راه دیگری در پیش گرفته اند. این سیاست و نه سیاست تمکین و سازش و معامله با اسلامیستها کلید پیشروی است.
جنبش کمونیسم کارگری در راس جنبش و تلاش عظیم توده های مردم برای خلاصی از مذهب قرار دارد. مذهب زدایی و قطع دست مذهب از حاکمیت و زندگی مردم امری است که بطور همه جانبه توسط حزب اتحاد کمونیسم کارگری و جنبش ما نمایندگی میشود. قطع دست مذهب از دولت، جدایی دین از آموزش و پرورش و قوانین جاری در جامعه، جدا بودن دین از هویت و شناسنامه شهروندان جامعه، تبدیل مذهب به امر خصوصی افراد یک رکن چنین تلاشی است. اما این بخش حداقلی از تلاش ماست. مبارزه برای قطع سلطه و نفوذ مذهب از جامعه، تلاش برای مصون داشتن جامعه از تعرض مافیایی صنعت مذهب، کنترل و حاشیه ای کردن کل دستگاه مذهب، ناظر کردن قوانین عمومی جامعه بر این دستگاه عظیم تولید خرافه و جنایت، جلوگیری از نشر اکاذیب، افترا و تحریک توده های مردم، ممنوعیت تبعیض جنسی، نفی حقوق کودکان، بخش دیگری از تلاش برای مذهب زدایی و قطع سلطه نفوذ مذهب در جامعه است.
تلاش نیروها مشروطه خواه سلطنتی هر چه بیشتر کلیت این جنبش و نیروهای آن را در تقابل با جامعه و مردم تشنه آزادی و برابری و خلاصی از اسلام و حکومت اسلامی قرار میدهد. انتخاب آتی مردم در این زمینه دشواریی در بر ندارد. این جریانات در زمره اولین تلفات سیاسی گسترش جنبش عظیم ضد مذهبی و آگاهگرانه در جامعه ایران خواهند بود

مرا ببخش ... عزیز یادها و خاطره هایم

ببخش .... نشد که از سر آسودگی به سوگ تو بنشینم. نتوانستم... هر لحظه خبر یک مرگ ، هرثانیه خبر یک اعدام.... هر دقیقه خبر یک دستگیری.... هر ساعت خبر یک فاجعه ..... خبر گُم شدنت را از پسرت شنیدم.... اول آرام بود، - نیست. از دیشب گُم شد. گفت و خندید. در صدایش نشانه ای از نگرانی و ترس نبود.به یکباره قلبم فرو ریخت. - به دیگران خبر داده ای؟ - همه می دانند. می گویند پیدا می شود. می گویند یک گوشمالی کوچک است. می گویند کاری نکرده است که برای همیشه گُم بشود....می گویند مگر چه کاره است که سر به نیست شود.... می گویند آقای رئیس جمهور ..... می گویند حقوق بشر.... می گویند بالاخره.... می گویند.... و بعد رگه های شک و دلواپسی در صدایش پیدا می شود - شما چه می گوئید؟.... پیدا می شود؟ و خودش جواب خودش را می دهد - حتمأ پیدا می شود. کاری نکرده است که پیدا نشود.... خبر پیدا شدنت را، باز از پسرت شنیدم. این بار با بُغضی در گلو و لابد با چشمانی لبریز از اشک، - نمی دیدمش، می شنیدمش- - کُشتندش... اما او که کاری نکرده بود...جوان است و نمی داند که تو چه کرده ای... هنوز اعتبار حرف را نمی داند و نمی داند که ترا به دار آوازت بسته اند.... نمی داندکه.... صدای لرزانش از آنسوی دنیا می گوید: - تنها شدیم تنها شدیم؟ راست است؟ آری راست است تنها شدیم. تنها شدیم با آدمهایی که ترا شهید می نامند..... تصاویرت را می چرخانند. از تو قهرمان می سازند. حجله می بندند... سینه می زنند و در باره ی بزرگی و عظمت تو سخن می پراکنند.... تنها شدیم با کسانی که ترا نمی شناسند و از نام تو نام می جویند و از تو سوژه ی نقل و حکایت می سازند و از تو....... از مُرده ی تو سود می جویند تا خودشان را باد زده باشند..... تا حکایت..... "من" ای را بگویند که رُستم پهلوان بوده است ! ببخش نتوانستم روزها بنشینم و یاد ترا در خاطر زنده کُنم ..... نتوانستم بی خیال دور و برم ، با خیال تو ، در روزهای خوب خاطره هایم غرق شوم..... حتی نتوانستم مجالس یاد بود ساختگی را تاب آورم... نرفتم.... نبودم...، نبودم تا دهانهای دروغ پراکن را ببینم. نبودم تا کلمات زهر آگین را بشنوم...... نبودم تا به دروغ در سوگ تو بنشینم...... نرفتم تا نبینم که از تو - جان پاک فروتن - قهرمانی شکست ناپذیر ساخته اند..... نرفتم تا نبینم که سود جویان در همه ی آن چیزهایی می دمند که تو از آن نفرت داشته ای ..... نرفتم..... مرا ببخش که نرفتم و نبودم.... ********* نشد... نشد که از سر آسودگی به سوگ تو بنشینم.... امروز یکشنبه دوازدهم سپتامبر خبر بد فاجعه ای در راه، را شنیدم. قرار است چهار تن دیگر به دار آوازشان، آویزان شوند و ما می خواهیم نگذاریم. از هم اکنون همه ی چرتکه ها را می بینم. حساب ها و کتاب ها را می بینم و پچ پچه ها را می شنوم. کاش اعدام نشوند، اعدام هم که بشوند می توانیم شهیدشان بنامیم و قهرمانشان بخوانیم... یکدیگر را بر سر من و ما و برگزاری سوم و هفتم و چهلم شان جر بدهیم و تکه تکه کُنیم، اگر دیگ این افتخارات برای ما نجوشید بگذاریم سر سگ در آن بجوشد. انگشت اشاره مان را به سوی زنده ها دراز کنیم و تُهمت باران و تُف یارانشان کنیم در یک دایره ی بسته چرخ بخوریم. « چرخ چرخ عباسی... خدا منو نندازی » چرخ... چرخ.... دایره.... دور.... دور باطل چرخ و سرگیجه و استفراغ..... انگشتانم را تو حلقم فرو می کنم و عُق می زنم از چرخ زدن در این دور باطل استفراغم می گیرد.... از قهرمان سازان و قهرمان پردازان...... از مُرده پرستان و زنده گریزان. پس زنده ها کجا هستند؟ زنده هایی که توانایی هایشان و ارزشهایشان نادیده گرفته می شود تا به هزار تُهمت و توطئه خاموش شوند، تا بمیرند و قهرمان شما شوند...... این زندگان گمشده ی ناشناس کجا هستند که قهرمانان سرشناس پس از مرگ می شوند؟ ***** ببخش ..... عزیز یاد ها و خاطره هایم.... مرا ببخش، نشد که از سر آسودگی به سوگ تو بنشینم. مرا ببخش .....

جمعه ۸ اوت ۲۰۰۸

شب تولد درياست...

ببخشم؟ که را ببخشم؟ چه را ببخشم؟ شما مي آئيد... در مي زنيد... مي نشينيد ... مي شنويد و مي گوئيد... ببخش... ببخش... راه ديگري نيست... ببخش و مي رويد. من مي مانم با سري که بستر مويه هاي هولناک شبانه است، مويه هايي که دره ي ميان من و سکوت را پُرميکند. شما مي رويد... مي رويد و از ياد مي بريد... من مي مانم با همه ي يادها... با همه ي خاطره ها... و يا بوي تن دريا... درياي مرا بياد داريد؟... آن درياي چشمان آبي را و آن خرمن گيسوان طلايي را ؟ از شام تا بام... مي روم.... مي آيم .... مي خوانم.... دريا... دريا بي انتها.... ساحلش ناپيدا.... مي شنويد؟ صداي خنده هاي دريا را مي شنويد... مي آيد به شيوه ي دريا... مي آيد و در دامان من مي نشينيد. آن کفشهاي طلايي را مي بينيد؟ کفشهاي درياست . کفشهايي که هرگز نپوشيد . آن پالتوي سُرخ که به جارختي آويزان است پالتوي درياست. آن تابلويي که به ديوار بالاي کتابخانه آويخته است نقاشي درياست. آن گشواره هايي که به ديوار سنجاق کرده ام گوشواره هاي درياست... همه جا رد پاي درياست. سالهاست که من، ديگر من نيستم.... من خود دريا هستم... نشانه ي دريا هستم... بازمانده ي دريا هستم... رسم اين بود که پيران بميرند و جوانان پرچم به زمين افتاده ي آنان را به دست بگيرند.... نشد. چه حکايت تلخي... جوانان مُردند و ما باز مانده ايم که پرچم آنان را از زمين برداريم. **** بيست ساله... رعنا... کبک... آهو... غزال... غزل... دريا... درياي من... و همه ي دنياي من.... سياسي بود؟ نه...نبود... نشد. از هرچه بوي خطر مي داد دور نگاهش مي داشتيم. بعداز سه پسر آمده بود .... يکي يکدانه .... عزيز.... نازنين... ته راهرو دست چپ، آن در سفيد که بر آن نقش درياست، اتاق درياست. دارد درس مي خواند... مي نويسد... دارد نقاشي مي کند... همه چيز همانگونه دست نخورده باقي است... تختش ... لباس خوابش... تابلوهايش.... کتابهايش... آن خط ها را بر ديوار روبرو مي بينيد؟.... جاي قامت درياست... روز اول هر ماه در آنجا مي ايستاد... قدمش را به دقت اندازه مي گرفت و خط مي کشيد... تا يکماه پيش از آن اتفاق ، صد و هفتاد و سه سانتيمتر بود. يک سانت... دو سانت، سه سانت، چهار سانت ، پنج و ده . و صد سانت... صد و هفتاد و سه ... کنار آخرين خط نوشته است: يک سانت و نيم از مريم بلند ترم .. بُلندتر مي شوم.... تا بيست سالگي باز هم قد مي کشم.... قد نکشيد.... بُلند نشد.... کوچک شد... مچاله شد .... و در کنار هزاران جوان آرزومند ، در گوري دسته جمعي به خاک سپرده شد. نام: دريا . سن: بيست. قد: صد و هفتاد و سه... رنگ چشم: آبي... دنگ مو: طلايي ... جُرم: محارب با خُدا... مُفسد في الادض.... **** نکن ... خودت را مي کُشي، بچه هاي ديگر را مي کُشي.... ترا به روح دريا آرام باش.... دست در گريبان فرو مي کنم... پيراهنم را جر مي دهم... برهنه و عُريان در خانه مي دوم... به روح دريا؟ دهانت را ببند... به روح دريا يعني چه؟... مگر دريا مُرده است؟ نه... نه... او نمرده مي شنوم من صداي او... برادرانش، ارواح سرگردان کوچه ها و خيابانها... لاغر... مثل دوک نخ ريسي. روزها مي روند و نيمه شبها به خانه باز مي گردند... خسته اند، اما لبخند مي زنند.... با هم راز مشترکي دارند که ازمن پنهان مي کنند.... ببخشم؟ ببخشم؟ چه را ببخشم؟.. مگر دست دراز گُرسنه اي بود که بخشيده شود ؟ که را ببخشم؟ چه را ببخشم؟ گيسوانش را مي بافتم.... در رؤياهايم... در کابوسهايم.. در شبهاي درازي که کش مي آيند... که تمام نمي شوند... مي نشينيم رو به پنجره.... رو به درخت گيلاس پُر شکوفه ي باغچه ... رو به درختي که به خاطر تولد دريا کاشته شد... يک ماه ... دو ماهه... سه ماهه... دوازده ماهه... سه ساله... چهار ساله... پنج ساله... بيست ساله.... و تمام... قطع آن درخت که به جان آب دادمش... درخت گيلاس همه ساله پُر از شکوفه مي شود. پُراز گيلاسهاي سُرخ و شيرين مي شود... دستان تمناي دريا که نيست ديگر دستي آنها را از شاخه جدا نمي کند و به سوي دهان نمي برد. گيلاسها بر شاخه مي مانند... و خُشک مي شوند.... گنجشکان ادامه ي دستان دريايند... سالهاست شيرين و شيريني را نمي شناسم... گيلاس ها تلخ اند... طعم انگورها و طعم توت ها نيز. **** مادر... مادر... بيا... به طرف اتاقش مي دوم. مادر کُمکم کُن ... نمي دانم چه بپوشم.... آن لباس آبي ات را... رنگ چشمهايت را .... مي پوشد... مي رود... پُر از شوق و شور زندگي و ريگر هرگز باز نمي گردد... مي رويم به دنبالش.... آمده اندو همه را بُرده اند. بساط فسق و فجور را بر چيده اند... همه آزاد شدند غير از دريا... دستانش بالا رفت و دو سيلي به گوش پاسدار نواخت .... پوزش بخواهم؟ از چه؟.... از که؟.... همه ي ما را به زير مُشت و لگد بُردند.... به جرم جواني.... « جنده ها.... جنده ها.... جنده هاي شش پولي... »، « مادر قحبه هاي خدانشناس... » بُردندش... به جُرم توهين به مُقدسات... گريه ها .... ناله ها.... التماسها.... ثمري نداشت.... هر روز، صبح زود به زندان مي رفتيم و از لابلاي ميله ها به حياط زندان چشم مي دوختيم.... شول مي دادم... وعده مي دادم، زار مي زدم تا يک لحظه دريا را ببينم.... مي آمد... خرامان... سرو.... مي خنديد... مادر... نترس... اينجا خيلي چيزها ياد گرفتم... شما مرا پُشت ويترين بزرگ کرده ايد. نگذاشتيد با زندگي آشنا شوم. اينجا انسانهاي واقعي را مي بينم... براي آزادي هم تلاش نکنيد.... بگذاريد باشم، ببينم... بشنوم... ياد بگيرم... ياد بگيرم چيزهايي را که شما به من نياموخته ايد. بي انصاف است. ما به تو نياموخته ايم؟ از کلاس رقص و پيانو گرفته تا کلاس نقاشي ... تابستانها... سفر سوئيس براي تکميل زبان فرانسه ات آنهمه چيزها که ما به تو ياد داديم... مي خندد... نرنج مادر.... اينها خون مردم را در شيشه کرده اند... واي بر من... آمد به سرم همه ي آن چيزهايي که از آن مي ترسيدم. کاش آن شب پايش مي شکست و از خانه بيرون نمي رفت. ترسيدم... گريه کردم... نگو.... اين حرفها را جلوي کسي نگو.... خطرناک است... نترس مادر... اين حرفها خطرناک نيست... اينها خطرناکند... يک ماه به دو ماه به سه ماه رسيد... به يکسال به دو سال.... نيامد... هرگز نيامد... نمي خواست بيايد... من اين درياي تازه را نمي شناختم... دست به هر طرفي که دراز کرديم، نا اميد برگشتيم... - سگ هرزه مرض است... به برادران چنگ و دندان نشان مي دهد.... با ضد انقلاب همدستي مي کند... درياي من از سياست چيزي نمي دانست... در خانه ما و در پيرامون ما حرفي از درد مردم نبود... آهسته مي رفتيم و آهسته مي آمديم... نگذاشتند... شما خودتان او را به مبارزه طلبيديد.... شما خودتان راه را نشانش داديد.... مي بينمش... با چشمهاي بسته.... با دستها و پاهاي بسته... مي بينم آن نازنين در زرورق پيچيده را.... آن دانه ي گرانبهايي که به جان پروريدمش. من هستم ... دريا... و بازجوي جوان شکم برآمده اي با ريش انبوه... - بگو که عُذر بخواهد و شرش را کم کند... - پس دو گيسوي کمند طلايي اش کو؟... بُريديد؟... آن رشته ها را که من سالها بافتم و در دو سوي شانه هايش انداختم؟... بگو... هر چه مي خواهند بگو... براي آزادي دريا حاضرم چهار دست و پا راه بروم... و عو عو کنم... سگ بشوم... براي هميشه سگ بشوم... - با نيم وجب قد... صد متر زبان دارد... - بگو... هر چه مي خواهند بگو... بگو تا همه چيز مثل گُذشته شود.... بگو ... که دوباره تو درياي من بشوي و من دوباره در کناره پهجره بنشينم و تور ببافم... موج مي زند... مي خروشد... تند مي شود...ادر برو... و ديگر نيا... ديگر هيچ چيز مثل گذشته نمي شود... اينک من رازهاي نا گفته را مي دانم. رفتم و ديگر نيامدم... نه اينکه نخواسته باشم که بيايم... نگذاشتند... چه کرد و چه شد نمي دانم... اما مي دانم که خودم چه کردم و چه شدم... شبها .... شبهاي سياه تنهايي... شبهاي سياه غُربت در ميهن... شبهاي ترس... ترديد... دلشوره.... پريشاني... پشيماني و پرسه.... ببخشم؟... چه را ببخشم؟... که را ببخشم...؟ **** هرگز نيامد.... هرگز نيامدند.... گورستان کافران.... خاوران.... گور آرزوهاي مادران.... پس کو؟... کجاست؟... آنجا آن تپه را مي بيني؟ پُشت آن تپه سومين گور... - مادر ... تو چرا بر گور درياي من نشسته اي و شيون مي کُني؟... - اين گور دريا نيست مادر ... پسرم اينجاست.... - .... گفته اند که اين گور دختر منست برايش سنگ سفارش داده ام. - بنشين مادر .... چه فرقي مي کند.... گور، گور است.... آن زير فقط سياهي است.... سکوت است... تباهي است.... مي نشنيم... در کنار گور نمي دانم که.... و رؤيا مي بافم... تور مي بافم... تور سفيد... تور عروسي .... آن شاهزاده ي رؤياهاي سوار بر اسب سفيد که بايد مي آمد و درياي مرا مي بُرد... آرزوها.... آرزوها.... روشنايي .... گُل ... آب.... دانه.... ريشه.... جوانه.... درخت... ميان من و گُل چينان، درياي خون درياهاست. آن مادران تازه جوان از دست داده در راهند.... تازه اول کارست.... شب تولد درياست. که را ببخشم؟.... چه را ببخشم؟ يکشنبه پنجم ماه سپتامبر سال نود و نه، لندن

جمعه ۱ اوت ۲۰۰۸

آهنگ زنده باد چه گوارا

آهنگ زنده باد چه گوارا
با صدای ناتالی کاردونه!
لینک

بايگانی وبلاگ

درباره من

نيما انصاري
اساس سوسياليسم انسان است چه در ظرفيت جمعي و چه فردي. سوسياليسم جنبش بازگردان اختيار به انسان است. منصور حكمت...... انقلاب، قابله‌ی هر جامعه‌ی كهنه‌ای است، كه نظم نوينی را آبستن باشد.(كارل ماركس)
مشاهده نمايه کامل من